زمستان آخر سال نیست؛ از گزارش تا روایت داستانی

سالار عزیزپور

·

·

در این خوانش، بیش‌از آن‌که به مولف و زنده‌گی‌نامه او بپردازم، بر متنِیّت متن تمرکز می‌کنم؛ یعنی بر آن‌چه متن در ساختار، زبان، نشانه‌ها، حذف‌ها و روابط درونی‌اش می‌سازد. این رویکرد، متن‌محور و تاویل‌پذیر است و به‌جای جست‌وجو در قصد مولف یا زنده‌گی‌نامه او، معنا را در خود متن و فرایند خوانش پی می‌گیرد.

میان‌متنِیّت نیز در مرکز این بحث نیست؛ زیرا هدف، یافتن تاثیرپذیری یا مقایسه متن با آثار دیگر نیست. پرسش اصلی این است که زمستان آخر سال نیست، داستان کوتاه از رامین رازق‌پور، چگونه به‌مثابه یک متن، معنا تولید می‌کند؟ ازسوی دیگر، بحث را با تعریف‌های کلاسیک و ازپیش ‌تعیین‌شده داستان کوتاه آغاز نمی‌کنم. یکی از ویژه‌گی‌های قابل‌تامل متن، وضعیت برزخیِ آن میان گزارش ژورنالیستی و روایت داستانی، میان خاطره و داستان، و میان ثبت واقعیت و بازآفرینی آن در زبان است.

داستان به‌مثابه متن

در خوانش رولان بارت، روایت صرفاً انتقال یک سلسله رویداد نیست، بلکه شبکه‌ای از نشانه‌ها و روابط است که متن از طریق آن معنا می‌سازد. بنابراین، پرسش فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده است؟ بلکه این است که متن چگونه آن را روایت می‌کند و چگونه از جزئیات، تصویرها، حذف‌ها و سکوت‌ها معنا می‌سازد؟ ازاین منظر، می‌توان روایت را چون جمله‌ بزرگ دید؛ جمله‌ای که هر جزء آن ـ از تصویر و خاطره تا سکوت و حذف ـ در ساختن معنای کلی سهم دارد. در چنین رویکردی، داستان الزاماً روایتی نیست که حادثه‌ای را گزارش کند و به نتیجه قطعی رسد، بلکه می‌تواند بخشی از معنا را به خواننده واگذارد.

زمستان آخر سال نیست؛ گزارش یا داستان؟    

متن از همان آغاز در موقعیتی دوگانه قرار می‌گیرد؛ از یک‌سو، نشانه‌های گزارش (عکس، خاطره، گذشته و اشاره به تجربه‌ زیسته) را در خود دارد و ازسوی دیگر، این مواد در سازمان روایی متن دگرگون می‌شود. خاطره دیگر صرفاً خاطره نیست و به ماده روایت تبدیل می‌شود. عکس نیز فقط سند گذشته نیست، نشانه‌ای است که گذشته را به اکنون پیوند می‌دهد. بنابراین، اهمیت متن تنها در واقعیتی که روایت می‌کند نیست، بلکه در چگونه‌گی تبدیل واقعیت به روایت است. در همین نقطه، متن از گزارش فاصله می‌گیرد و به روایت نزدیک می‌شود.

عکس؛ سند یا نشانه؟     

عکس در زمستان آخر سال نیست فقط تصویری از گذشته نیست و می‌تواند نشانه روایی و حامل زمان باشد. راوی ازطریق عکس با گذشته وارد گفت‌وگو می‌شود. عکس چیزی را نشان می‌دهد، اما هم‌زمان بخشی از گذشته را بیرون از قاب می‌گذارد. همین دوگانه‌گی، امکان تاویل را ایجاد می‌کند. آن‌چه دیده می‌شود، تنها بخشی از آن چیزی است که بوده است.

حذف و سکوت؛ بخش نادید روایت

روایت فقط از آن‌چه گفته شده ساخته نمی‌شود؛ سکوت‌ها، فاصله‌ها و حذف‌ها نیز در ساخت آن نقش دارد. متن همه اطلاعات را در اختیار خواننده نمی‌گذارد و بخشی از کار را به او واگذار می‌کند. خواننده باید میان نشانه‌ها رابطه برقرار کند و از میان گفته‌ها و ناگفته‌ها، روایت را بازسازی کند. ازاین منظر، خلأ نه نقص روایت، بلکه بخشی از ساختمان آن است.

میان خاطره و داستان     

خاطره در این متن نه سند قطعی از گذشته است و نه صرفاً ماده‌ای برای نوستالژی؛ بلکه گذشته‌ای است که در اکنون دوباره ساخته می‌شود. آن‌چه راوی به یاد می‌آورد، الزاماً خود گذشته نیست، گذشته‌ای است که ازمنظر اکنون روایت شده است. همین فاصله میان آن‌چه بوده و آن‌چه اکنون روایت می‌شود، متن را از گزارش ساده جدا می‌کند. واقعیت در مسیر زبان، انتخاب، حذف و ترتیب روایت، دوباره ساخته می‌شود.

از گزارش تا روایت

زمستان آخر سال نیست از گزارش آغاز می‌کند، اما در گزارش نمی‌ماند و خاطره را می‌گیرد و به روایت تبدیل می‌کند. بنابراین، شاید ارزش متن در این نباشد که آن را به‌طور قطعی داستان یا گزارش بنامیم، بلکه در وضعیت مرزی آن میان این دو نهفته باشد. پرسش اساسی این است که متن چگونه از مواد خام گزارش (خاطره، عکس، گذشته و تجربه ) چیزی فراتر از گزارش می‌سازد. پاسخ را باید در زاویه دید، ترتیب روایت، انتخاب جزئیات، رابطه گذشته و اکنون، حذف‌ها و مشارکت خواننده جست‌وجو کرد. ازاین منظر، زمستان آخر سال نیست متنی است در مرز؛ نه گزارش محض و نه داستان به‌معنای کلاسیک آن. واقعیت در آن به خاطره، خاطره به روایت، و روایت در ذهن خواننده دوباره به معنا تبدیل می‌شود.

سایه‌روشن‌های متن

در کنار این ظرفیت روایی، بار محتوایی متن نیز از نقاط قوت آن است، به‌ویژه در بخش‌هایی که به شناسنامه راوی و نشانه‌هایی چون گروه خون، پدر، قبیله و پیشینه خانواده‌گی مربوط می‌شود. این عناصر صرفاً اطلاعات شناسنامه‌ای نیستند، بلکه در کنار یکدیگر می‌توانند رابطه راوی با گذشته و مساله هویت را آشکار کنند و تجربه فردی را به‌سطح اجتماعی‌تر برسانند. برای نمونه، جمله «عکس را گذاشته‌ام که با گذشته‌ام وصل باشم»، تنها بیان یک خاطره نیست. عکس، رابطه راوی با گذشته را نشان می‌دهد؛ درحالی‌که اشاره به پدر، خون و قبیله، این رابطه شخصی را به مساله انتساب و هویت جمعی گسترش می‌دهد. «من» در این‌جا دیگر کاملاً مستقل از آن‌چه پیش‌از خود یافته است، نیست؛ بخشی از جایگاهش از خانواده و محیط اجتماعی به او رسیده است.

گروه خون در این میان، جزئیاتی ظاهراً ساده اما قابل‌تامل است. خون از یک‌سو مشخصه زیستی است و ازسوی دیگر، در کنار پدر، نسب و قبیله، امکان اندیشیدن به وراثت و انتساب را فراهم می‌کند. مساله این نیست که قبیله یا نسب فی‌نفسه امری منفی تلقی شود؛ مساله ازجایی آغاز می‌شود که این انتساب‌ها به معیار تعریف و ارزش‌گذاری فرد تبدیل شود.

از همین نقطه، خوانش اجتماعی متن شکل می‌گیرد. هرگاه قوم، قبیله، خانواده یا خاستگاه به معیار تعیین جایگاه انسان تبدیل شود، فردیت در معرض فشار هویت‌های ازپیش‌ تعیین‌شده قرار می‌گیرد. داستان این مساله را نه در قالب یک بحث نظری، بلکه از خلال تجربه ‌شخصی راوی پیش می‌کشد. پیوند این مساله با فاشیسم نیز باید دقیق و محدود فهمیده شود. هر نوع هویت جمعی یا انتساب تباری را نمی‌توان فاشیستی دانست. پیوند زمانی شکل می‌گیرد که هویت از یک امر اجتماعی به یک معیار سیاسی برای برتری و فرودستی تبدیل شود؛ یعنی «مای» برتر ساخته شود و «دیگری» فروتر تعریف گردد. پس آن‌چه داستان را به این بحث نزدیک می‌کند، خود قبیله یا نسب نیست، بلکه امکان تبدیل انتساب به سلسله‌مراتب و سپس استفاده از آن برای حذف و سلطه است.

ازاین منظر، تجربه داستانی می‌تواند به تجربه تاریخی جامعه ما نیز راه پیدا کند؛ جامعه‌ای که در دوره‌های طولانی، فرد را نه براساس فردیت او، بلکه براساس انتساب‌های قومی، قبیله‌ای، خانواده‌گی و جغرافیایی تعریف کرده است. داستان با قراردادن این مساله در تجربه یک فرد، امکان دیدن آن را در مقیاس انسانی فراهم می‌کند. با این همه، قوت محتوا الزاماً به قوت روایت نمی‌انجامد. کاستی اصلی متن را باید در مدیریت روایی و زبان داستان جست‌وجو کرد. برخی از این مواد پرظرفیت هنوز به‌طور کامل در ساختمان داستان حل نشده‌اند؛ گاه محتوا بر روایت غلبه می‌کند و گاه اطلاعات به‌جای آن‌که در کنش و زبان داستانی جذب شود، به‌شکل گزارش یا توضیح مستقیم ظاهر می‌شود.

مساله، کمبود محتوا نیست، چگونه‌گی تبدیل محتوا به زبان داستانی است. متن ظرفیت آن را دارد که میان شعر و نثر، زبان فشرده، روان و چندلایه ایجاد کند؛ اما این ظرفیت در همه بخش‌ها به یک اندازه تحقق نیافته است. اگر رابطه راوی باعکس، پدر، گذشته و انتساب‌های جمعی بیش‌تر در رفتار، موقعیت و زبان داستانی نشان داده شود، این مفاهیم از سطح توضیح فراتر می‌رود و به تجربه ‌زیسته شخصیت تبدیل می‌شود. آن‌گاه خواننده فقط درباره یک مساله نمی‌خواند، بلکه آن را در ساختار روایت تجربه می‌کند. ازاین‌رو، سایه‌روشن متن در مرز میان محتوا و فرم، اطلاعات و روایت، فردوجمع، انتساب و انتخاب شکل می‌گیرد. نقطه‌قوت زمستان آخر سال نیست در مواد روایی و ظرفیت تاویل آن است و نقطه‌ضعفش در مدیریت این مواد و تبدیل کامل آن به زبان و فرم داستانی.

هرچه این مواد بیش‌تر در ساختمان روایت حل شود، متن می‌تواند از گزارش یک تجربه فراتر رود و به روایت فشرده‌تر، روان‌تر و ادبی‌تر نزدیک شود. در این صورت، آن‌چه اکنون سایه‌روشن متن است، می‌تواند به یکی از مهم‌ترین لایه‌های هنری آن تبدیل شود.

منبع: ۸ صبح


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد