ساربان؛ همان مت مونرو و جانی مَتیس بود

شفق سیاه پوش

·

·

ساربان؛ همان مت مونرو و جانی مَتیس بود، همان لئونارد کوهن موسیقی ما است، اما افسوس

گاهی دیروقت شب، جانی مَتیس، مت مونرو، لئونارد کوهن یا دلیر نظروف، شارل آزناووری فرانسوی را گوش می‌دهم. بی‌اختیار به ساربان فکر می‌کنم. به نسبتی که سال‌هاست کسی آن را جدی نگرفته است.

ساربان، برای من همان مت مونرو و جانی مَتیس است؛ همان لئونارد کوهن، در جغرافیای خودش با زبان خودش، با رنج خودش. اما اولاد غریب در افغانستان، آن‌گونه که باید جدی گرفته نمی‌شود.

کسی تا حالا موسیقی، سبک و بیانِ ساربان را از این زاویه کالبدشکافی نکرده است؛ صدایش، نوع جمله‌بندی‌اش، فاصله‌گذاری میان کلمات و نت‌ها، حس درونی آوازش و آن صمیمیت عجیبی را که میان خودش و شنونده ایجاد می‌کند، با خوانندگانی چون جانی مَتیس آمریکایی و مت مونروی انگلیسی مقایسه کند.

کسی ساربان را کنار لئونارد کوهن کانادایی نگذاشت تا ببیند چگونه هر دو می‌توانند چنان بخوانند که انگار نه برای یک سالن، نه برای هزار نفر، بلکه برای یک آدم در فاصلهٔ یک‌متری خودشان صمیمی می‌خوانند.

البته کوهن از نظر موسیقایی با مَتیس و مونرو تفاوت بسیار دارد. دلیر نظروف نیز جهان موسیقایی خودش را دارد. ساربان هم ساربان است. حرف من یکی‌بودن سبک‌های این آدم‌ها نیست؛ حرفم آن نقطهٔ عمیق مشترکی است که در بیان، رنگ صدا، فاصله‌گذاری، عاطفه، زبان صمیمی و حس نزدیکی با مخاطبان دارند.

آن‌ها برای شنیده‌شدن نمی‌جنگند.

این شاید مهم‌ترین وجه مشترکشان باشد.

ساربان وقتی می‌خواند، صدایش را به رخ تو نمی‌کشد. موسیقی را بر سرت نمی‌کوبد. ژستِ صدایی نمی‌گیرد، عاطفه را به تو تحمیل نمی‌کند. کلمه را می‌گذارد در جایی که باید بنشیند و بعد گاهی کنار می‌رود تا تو با آن کلمه تنها باشی و در زمان کوتاه با آن زندگی کنی.

مَتیس هم چنین می‌کند. مونرو هم چنین می‌کند. کوهن با زبان دیگری چنین می‌کند. دلیر نظروف نیز در بسیاری از کارهایش همین کار را می‌کند.

ملودی‌های روشن و عاطفی، تمپوی آرام، هارمونی‌های لطیف، فضای عاشقانه، موسیقی گرم، اندوه ملایم و از همه مهم‌تر، فرصت شریک شدن شنونده در موسیقی.

ساربان به انداره کافی به کلمات فرصت نفس‌کشیدن می‌دهد.

شنونده با ساربان درد می‌کشد، زندگی و تلخی آن را تجربه می‌کند.

به شنونده هم فرصت نفس‌کشیدن می‌دهد، می‌خواهد او فکر کند.

حتی در رنگ صوتی ساربان و مت مونرو نیز نسبتی می‌شنوم. مونرو صاحب صدای گرم باریتون است. صدای ساربان هم گرم و مردانهٔ است، با خطی حزنِ پشت صدا. صدای ساربان و شیوهٔ آرام نشاندن آن روی ملودی، همان خویشاوندی حسی را برای من ایجاد می‌کند.

جانی مَتیس از نظر ساختمان و رنگ صوتی متفاوت است، اما نتیجهٔ عاطفی دوباره ما را به همان نقطه می‌رساند: آواز نزدیک و انسانی.

اما قصهٔ افغانستان قصهٔ دیگری است.

در کشور ما اگر پسر وکیل بودی، پسر وزیر بودی، اگر ده‌ها رابطه و ارتباط داشتی همیشه صدر مجالس و محافل خواهی بود، خوب می‌خواندی یا بد می‌خواندی، همیشه امکان مطرح‌شدن داری.

کسانی در موسیقی افغانستان بسیار بیشتر از ساربان مطرح شدند که به باور من، از نظر موسیقایی کیلومترها پایین‌تر از ساربان ایستاده‌اند. اما مطرح‌تر ماندند.

چرا؟

چون جامعه ما همان چیزی را می‌بیند و می‌شنود که رسانه مرتب به خوردش می‌دهد. این مسئله در دوران ساربان بسیار جدی‌تر بود؛ زمانی که انتخاب‌های رسانه‌ای مردم محدود بود و رادیو و تلویزیون قدرت عظیمی در ساختن چهره‌ها داشتند.

آن رسانه فقط خواننده نساخت؛ برای ما نوستالژی ساخت.

بعد از چند دهه دیگر با یک ترانه یا یک خواننده طرف نیستی. با جوانی خودت، خانهٔ پدری‌ات، کوچه‌ات، عشق اولت، مهاجرتت، آدم‌های مرده و زندهٔ زندگی‌ات مقابل هستی.

حالا اگر به کسی بگویی آن خواننده‌ای که هر روز در تلویزیون می‌دیدی، از نظر موسیقایی در سطح ساربان نبود، ممکن است یخنت را بگیرد!

چون دیگر دربارهٔ موسیقی حرف نمی‌زنی؛ دست گذاشته‌ای روی نوستالژی آن فرد.

و طنز ماجرا همین‌جاست: ساربان خودش استاد دست‌گذاشتن روی همین نقطه بود.

همان‌طور که مَتیس، مونرو، کوهن و دلیر نظروف دست می‌گذارند روی خاطرات خوب و بد، تلخ و شیرین آدم؛ ساربان هم راه ورود به آن اتاق پنهان را می‌شناخت.

شاید به همین دلیل است که موسیقی ساربان هیچ‌گاه آن‌طور که باید کالبدشکافی نشد. ما ساربان را شنیدیم، دوست داشتیم/داریم،‌ از او خاطره ساختیم؛ اما کمتر نشستیم ببینیم این آدم با سکوت چه می‌کرد، با فاصله چه می‌کرد، با کلمه چه می‌کرد، با ارکستر چه می‌کرد و چگونه بدون جنگیدن برای شنیده‌شدن، شنونده را وادار می‌کرد گوش بدهد.

ساربان آواز انسانی دارد. ملودی عاشقانه دارد. فضای باز دارد. اندوه ملایم دارد. موسیقی گرم دارد. به کلمه مجال می‌دهد و به شنونده مجال می‌دهد.

شاید برای همین است که من دیروقت شب، وقتی مَتیس می‌خواند، یاد ساربان می‌افتم. وقتی مت مونرو می‌خواند، باز ساربان می‌آید. وقتی کوهن آرام و نزدیک با شنونده حرف می‌زند، باز ساربان را می‌بینم. وقتی دلیر نظروف در موسیقی‌اش آن خلوت و عاطفه را می‌سازد، باز به ساربان می‌رسم.

این‌ها یک موسیقی ندارند.

اما یک جای کار، روح موسیقی‌شان به هم می‌رسد.

و آن‌وقت به ساربان فکر می‌کنم:

چقدر غریب بود.

چقدر غریب زندگی کرد.

و چقدر غریب رفت.

آخر، اولاد غریب در این وطن، غریب می‌آید و می‌رود.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد