انسان، میراث فرهنگی و یک مقایسه نادرست

دکتر احمد ناصر سرمست

·

·

نوشته اخیر آقای غرزی لایق با عنوان «چند گپ شسته با آقای عارف رحمانی» بحث‌ها و نکات مختلفی را در بر دارد. اما من در این نوشته نمی‌خواهم وارد هیچ‌یک از آن بحث‌ها شوم. این نوشته نه در دفاع از آقای عارف رحمانی است؛ کسی که من هیچ شناخت شخصی از ایشان ندارم، جز آشنایی و ارتباطی در صفحات اجتماعی. همچنین این نوشته در دفاع از مجاهدین، جمهوریت و یا حکومت خلق و پرچم نیز نیست؛ همان دوره‌ها و جریان‌هایی که آقای لایق در نوشته خود با تعبیرهایی چون «جمهوریت شر و فساد»، «جهادی»، «پرچمی» و «خلقی» از آن‌ها یاد کرده است. داوری در مورد کارنامه سیاسی این دوره‌ها و شخصیت‌های مربوط به آن، بحث جداگانه‌ای است و من نمی‌خواهم در این نوشته وارد آن شوم.

آن‌چه مرا واداشت چند سطر در این مورد بنویسم، تنها یک بخش مشخص از نوشته آقای لایق است؛ جایی که ایشان در دفاع از ارزش جان انسان، ارزش میراث فرهنگی و تاریخی را در مقایسه با زنده‌گی انسان قرار داده و می‌نویسد: «هیچ ارزشی بالاتر و والاتر از انسان این سرزمین نیست. هیچ تندیس و نماد مادی نمی‌تواند با زنده‌گی انسان این بوم‌گاه سنجه گردد.» با بخش نخست این سخن، یعنی ارزش و حرمت جان انسان، گمان نمی‌کنم اختلافی وجود داشته باشد. جان انسان حرمت دارد و در یک جامعه انسانی و باوجدان، نمی‌توان آن را با یک شیء مادی مقایسه کرد.

اما پرسش این‌جاست که آیا از این حرف می‌توان نتیجه گرفت که میراث فرهنگی و تاریخی ارزش کم‌تری دارد و تخریب آن، در مقایسه با کشتار انسان‌ها، آن‌قدر بی‌اهمیت است که بتوان آن را با «وزن خالص آجرهای تندیس‌های فروریخته بامیان» مقایسه کرد؟ به باور من، نه. مساله در این‌جا انسان یا میراث فرهنگی نیست؛ مساله، انسان و میراث فرهنگی است.

میراث فرهنگی چیزی جدا از انسان و زنده‌گی انسان نیست. یک تندیس، یک بنای تاریخی، یک نسخه خطی، یک ساز موسیقی و یا یک اثر هنری فقط از سنگ و خشت و چوب و کاغذ ساخته نشده‌اند. ارزش این آثار در معنا و خاطره‌ای است که انسان در جریان تاریخ به آن‌ها بخشیده و در آن‌ها بخشی از هنر، اندیشه، باور، تجربه و زنده‌گی نسل‌های گذشته را نگه داشته است. به همین دلیل، وقتی یک اثر تاریخی نابود می‌شود، تنها یک شیء از بین نمی‌رود؛ بخشی از حافظه یک جامعه نیز صدمه می‌بیند.

بوداهای بامیان را هم نمی‌توان فقط «آجرهای تندیس‌های فروریخته» دانست. ارزش آن‌ها برای افغانستان و جهان در وزن و اندازه سنگ‌های آن‌ها نبود. آن‌ها بخشی از تاریخ و فرهنگ این سرزمین بودند؛ یادگار یک دوره مهم تمدنی و هنری و نشانه‌ای از رفت‌وآمد و پیوند فرهنگ‌های گوناگون در این منطقه. کسی برای بوداهای بامیان تأسف نمی‌خورد چون چند توده سنگ از روی کوه باقی نمانده است. تأسف و اندوه از آن است که بخشی از تاریخ، هنر و حافظه فرهنگی یک سرزمین برای همیشه از میان رفته است.

از همین‌جا، به نظرم مقایسه مستقیم میان «کشتار انسان‌ها» و «تخریب تندیس‌های بامیان» درست نیست. این دو را نمی‌توان در یک ترازو گذاشت و گفت چون رنج و مرگ انسان فاجعه‌ای بزرگ‌تر است، پس نابودی میراث فرهنگی در برابر آن اهمیت چندانی ندارد. مرگ یک انسان و نابودی یک اثر تاریخی، دو نوع متفاوت از فاجعه و فقدان است. یکی جان انسان را از میان می‌برد و دیگری بخشی از تاریخ و حافظه فرهنگی انسان را. این دو را نمی‌توان با یک معیار اندازه گرفت.

فرض کنیم در یک جنگ صدها انسان کشته شوند و در همان جنگ یک موزیم یا یک بنای تاریخی نیز ویران گردد. آیا چون جان انسان‌ها ارزشمندتر است، پس نابودی آن موزیم و آن بنای تاریخی دیگر مهم نیست؟ روشن است که چنین نیست. می‌توان برای انسان‌های کشته‌شده سوگوار بود و هم‌زمان از نابودی یک اثر تاریخی نیز اندوهگین شد.

فرهنگ و میراث فرهنگی در برابر انسان قرار ندارد؛ میراث فرهنگی محصول خود انسان است و برای حفظ خاطره و هویت انسانی اهمیت دارد. بنابراین، دفاع از میراث فرهنگی به هیچ صورت به معنای بی‌اعتنایی به انسان نیست. کسی که از تخریب بوداهای بامیان اندوهگین است، لزوماً برای سنگ بیش‌تر از انسان ارزش قایل نیست. همان‌گونه که کسی که برای قربانیان جنگ اشک می‌ریزد، به این معنا نیست که نسبت به نابودی میراث فرهنگی بی‌تفاوت است. این دو احساس و این دو مسوولیت می‌توانند در کنار هم وجود داشته باشند.

از سوی دیگر، به نظرم نباید ارزش بوداهای بامیان را با «بت‌پرستی» و یا «بت‌خواهی» یک‌جا کرد. ارزش تاریخی و فرهنگی بوداهای بامیان به این مربوط نیست که کسی به بودا باور داشته باشد یا نداشته باشد. ممکن است کسی هیچ باور مذهبی به بودیسم نداشته باشد، اما باز هم نابودی آن آثار را یک فاجعه فرهنگی بداند.

ما از تخت جمشید دفاع نمی‌کنیم چون به باورهای مذهبی هخامنشیان باور داریم. از آثار باستانی مصر دفاع نمی‌کنیم چون پیرو آیین مصر باستان هستیم. از کلیساهای تاریخی و یا مساجد قدیمی هم تنها به دلیل باور مذهبی خود دفاع نمی‌کنیم. از این آثار دفاع می‌کنیم چون بخشی از تاریخ و تمدن بشری‌اند. بوداهای بامیان نیز از همین نگاه ارزشمند بودند.

از همین رو، اگر انتظار آقای رحمانی از آقای لایق این بوده باشد که پیش از نشان دادن زیبایی‌های طبیعت و بیان تجربه شخصی خود از بامیان، نخست در مورد تخریب بوداها موضع می‌گرفت، می‌توان درباره چنین انتظاری بحث کرد. اما پاسخ به چنین انتظاری نباید به کوچک‌ساختن ارزش میراث فرهنگی منجر شود.

یک انسان حق دارد از زیبایی بامیان، بند امیر، کوه‌ها و طبیعت افغانستان سخن بگوید. لازم نیست هر تصویری را که از یک مکان تاریخی نشر می‌کند، همراه با یک اعلامیه سیاسی یا بیانیه تاریخی باشد. اما در عین حال، اگر کسی از تخریب بوداهای بامیان سخن می‌گوید، نباید چنین برداشت شود که او سنگ را بر انسان ترجیح داده است. میان این دو هیچ تضادی وجود ندارد.

می‌توان برای کودکی که در جنگ جان خود را از دست داده گریست و در همان زمان برای یک اثر هنری که در همان جنگ نابود شده است نیز اندوهگین بود. می‌توان از حقوق زنان و کودکان دفاع کرد و در عین حال برای نابودی یک بنای تاریخی اعتراض کرد. می‌توان از قربانیان جنگ سخن گفت و هم‌زمان برای حفظ حافظه فرهنگی یک ملت نیز ایستاد. اتفاقاً جامعه سالم و متمدن جامعه‌ای است که بتواند هم جان انسان را پاس بدارد و هم میراثی را که انسان در طول هزاران سال آفریده است.

از این نگاه، به باور من بهتر است به جای آن‌که انسان و میراث فرهنگی را در دو طرف یک ترازو قرار بدهیم، رابطه میان این دو را ببینیم. میراث فرهنگی بخشی از حافظه انسان است و حفاظت از آن، در نهایت، نوعی حفاظت از خود انسان و تاریخ اوست.

بوداهای بامیان دیگر وجود ندارند و با نابودی آن‌ها بخشی از یک گذشته غیرقابل‌برگشت نیز از میان رفته است. ما می‌توانیم درباره عاملان آن داوری‌های مختلف داشته باشیم، اما نمی‌توانیم آن آثار را دوباره به جای‌شان برگردانیم. شاید همین نکته به تنهایی کافی باشد تا بفهمیم چرا مقایسه «وزن آجرهای تندیس‌های فروریخته» با «رنج و مصیبت انسان» مقایسه درستی نیست. بوداهای بامیان فقط سنگ و آجر نبودند؛ آن‌ها بخشی از حافظه و تاریخ انسانی ما بودند.

از همین‌جا می‌توان به یک نتیجه ساده رسید: انسان، فرهنگ و حافظه تاریخی او در برابر هم قرار ندارند. میراث فرهنگی بخشی از آن چیزی است که انسان در طول تاریخ آفریده و برای نسل‌های بعد به جا گذاشته است. پس دفاع از حرمت زنده‌گی انسان، نباید ما را از حرمت میراث او غافل سازد؛ همان‌گونه که دفاع از میراث فرهنگی نیز نباید به معنای کم‌ارزش دانستن جان انسان باشد. پس آن‌چه باید پاس داشته شود، هر دو است: حرمت زنده‌گی انسان و حرمت میراثی که انسان برای نسل‌های آینده به جا گذاشته است.

منبع: ۸ صبح

دکتر احمد ناصر سرمست


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد