شهرِ خاموشان

سهیلا ضیایی

·

·

دلم در شهرِ خاموشان، بیا افسانه می‌خواهد
فروغِ آشنای دل، نه از بیگانه می‌خواهد

چراغِ عقل خاموش و دلِ اندیشه‌ام امشب
تو را در شور و مستی، کمترک دیوانه می‌خواهد

مگر در لغزشِ اشکم، نشاطِ عشق می‌بیند
که در گردش، مرا دائم به کف پیمانه می‌خواهد

از آن لعلِ لبت دارد طلب، کامِ دلم چندان
شرابِ جاودانی را از این میخانه می‌خواهد

تو را بودن کنارِ خود برایم آرزو باشد
بهارِ عمر، هستی را بیا جانانه می‌خواهد

بیا داغِ دلم بنشان به آبِ مهربانیت
جدا از همدلی‌هایت، دلم یک شانه می‌خواهد

درونِ سینه، مرغِ دل ز دستت شکوه‌ها دارد
رهایی، مرغِ غمگینم از این کاشانه می‌خواهد

ضیایی هر کجا باشد، فراموشت نخواهد کرد
تو را در شهرِ دل، هم‌بازیِ پروانه می‌خواهد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد