ابهام

دینا امین

·

·

تو دیر زمانی ست که رفته یی

و پرده‌ها قسم می‌خورند

که هیچ رازی را از من نپوشانده‌اند

که تو،

برای ماندن، به دیوارها التماس کرده بودی

به پنجره های بسته و در های باز

ولی نمی‌دانستی که

دیوار ها و در و پنجره

با باد هم‌دست بودند

تو دیر زمانی ست که رفته یی

و جای خالی ات

هر گوشه ی خانه ام را پر کرده است

روی دستگیره ها، بین کتاب‌های خوانده نشده،

و طعم چای عصری که

آشتی نامه ی بود بین تو و خستگی

تو دیر زمانی ست که رفته یی

و من،

روز ها را با تو به بیداری ام می‌برم

قهوه می‌ریزم برای صحبت‌های ما

و تو یک دم، سر می‌کشی مرا

و من،

خالی می‌شوم از خود، و سرشار از تو

حال به این فکر می‌کنم،

آنی که دیر زمانی ست که رفته است

آیا واقعا تو بودی

و یا که

من بودم؟!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد