_ تسلیت میگم.
عروساش روی چوکی روبرویم مینشیند و سعی میکند تا چند قطره اشک از آن چشمهای بادامی و سیاهش بریزاند.
پسرش که کنار تخت او از چند ساعت پیش تا حالا ایستاده است، هنوز دستهای مادرش را بین دستهای خود فشار میدهد و نگاهش روی چشمهای نیمه باز او قفل مانده است.
رحمانی برای اینکه غم شریکی کرده باشد میگوید: به خدا راحت شد بیچاره خیلی به عذاب بود.
میگویم: کارهای مرخصیاش را انجام بدهید، میتوانید ببریدش.
عروساش از جا بلند میشود، چادرش را با حرکت نرم و آرامی روی پیشانیاش پایین میکشد و از اتاق میرود بیرون.
نیم ساعت بعد دوباره با ورقه مرخصی داخل میشود. نرس دم در (رحمانی) را صدا میزنم و رو به پسرش که هنوز در همان حالت ایستاده است میگویم: دیگر میتوانید ببریدش.
هردو به کمک نرس پیرزن را با همان تختی که از چند روز پیش روی آن بستری بود از اتاق بیرون میبرند.
من به جای خالی تخت او کنار پنجره نگاه میکنم. از جا بلند میشوم و میروم کنار پنجره. صبح تازه سر رسیده است، بهار باز آمده است و بیرون همهجا سرسبز است.
باد، بوی خوش سبزهها و گلهای باغچه حیاط شفاخانه را از پنجره به داخل میآورد. نفس عمیقی میکشم و این بوی خوش را تا مغز استخوانم فرو میدهم. بعد قیچی را از کنار پنجره برمیدارم و شروع به چیدن برگهای خشک و زرد گلدان کنار پنجره میکنم.
***
تازه سرم را روی بالش گذاشته بودم که نرس در اتاقم را با چند ضربه محکم کوبیده بود. شب نوکریام بود. از جا بلند شدم، چپنم را سریع روی مانتویم پوشیدم و در را باز کردم. گفت: مریض عاجل است.
میدانستم دلیل دیگری نبود که کسی بخواهد سه شب در را به آن شدت بکوبد. در حالیکه به طرف اتاق عاجل میدویدم روسریام را روی سرم مرتب کردم. چند نفر دور و بر تختی را گرفته بودند. مردی که از همه نزدیکتر به تخت مریض ایستاده بود با صدای بم و گرفتهی گفت: دکتر صاحب عجله کنید، نمیتونه نفس بکشه. گفتم دور و بر مریض را خلوت کنید و به نرسهای حاضر دستورات لازم برای کمک به احیای مریض را دادم.
یک ساعت بعد که پیرزن روی تخت کنار پنجره خوابیده بود رو به پسر و عروساش که روبروی من نشسته بودند گفتم: با بررسی تمام معایناتی که با خود آوردید و وضعیت چند لحظه پیش مریض تان باید بگویم که ایشان باید چند روزی اینجا بستری باشند، تا وضعیت شان بهبود یابد. این ورقه بستری است اگر موافقید پُر کنید. در ضمن شما هم (رو به عروساش) میتوانید تمام وقت اینجا باشید. و رو به پسرش گفتم: اما شما فقط در ساعات معین ملاقات میتوانید مریض تان را ببینید و اگر اینطور راحت نیستید میتوانید اتاق خصوصی برای مریض تان بگیرید. به نرس میگویم اتاقهای بالا را نشان تان بدهد. اما هزینهاش دو برابر این اتاق است.
هر دو نگاههای شان را روی هم انداختند و مرد گفت: نه همینجا خوبه، خدا کند همینطور خلوت باشد. و ورقه مرخصی را گرفت و از اتاق خارج شد.
تا ۸ صبح که دوباره وقت ویزیت مریضها بود خوابم نبرد. از جا بلند شدم و کتاب گوته را که زیر پهلویم شده بود را برداشتم و گذاشتم روی میز. چند دقیقه به در خیره بودم و هر چقدر ته ذهنم میگشتم چیزی را که فکر میکردم باید یادم بیاید پیدا نمیکردم.
بدنم را کش و قوسی طولانی دادم، درد در تمام بدنم پخش میشد. چپنم را که یادم رفته بود در بیاورم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم.
اتاق عمومی بزرگ و گرم بود، وقتی داخل شدم هُرم گرمای که از بخاری گازی گوشه اتاق برمیخواست به صورتم خورد. در دو طرف اتاق دو ردیف تخت و بالای آن میز و چند چوکی قرار داشت. بقیه تختها خالی بود و فقط یک تخت پُر بود آن هم همان پیرزنی که چند ساعت پیش آنجا آورده بودند.
رفتم بالای سرش ماسک آکسیجن هنوز روی صورتش بود و علایم حیاتی را که نرس در وقتهای تعین شده گرفته بود را چک کردم و چند آزمایش تازه و دارو برایش نوشتم. نسخه را به رحمانی تحویل دادم و گفتم: پایوازهایش کجا رفتند؟
رحمانی دخترک لاغر و سفید پوست، با صدای نازکی گفت: همین حالا بیرون شده اند، حتماً حالا میآیند. گفتم: خوبه آمدند بگو سریعتر کارهای که گفتم را انجام بدهند و به طرف نسخه دستش اشاره کردم. گفت: حتماً خانم دکتر؛ راستی قهوه تان را همینجا میخورید یا داخل اتاق؟ گفتم: به خاله بگو بیاورد همینجا.
و رفتم پشت میز نشستم و خودم را سرگرم دوسیههای مریضهایم کردم. رحمانی آمد روبرویم نشست و گفت: چقدر مریضها کم شدند، بهخدا اتاقهای بالا همه خالی اند.
باز اضافه کرد: پیرزن بیچاره هم قند داره هم فشار، هم مشکل قلب و هم عصاب. گفتم: خاله نیامد؟
گفت: باشه صدا میکنم و از اتاق خارج شد.
داخل اتاق دیگر کسی جز من و پیرزن نبود، وقتی داشتم پایین یک دوسیه را امضاء میکردم حس کردم پیرزن خندید. به طرفش نگاه کردم هنوز چشمهایش بسته بود و سینه پهن و چاقش بالا و پایین میشد.
گوشتهای سرخ صورتش هر کدام به طرفی افتاده بود و روی بینی پهناش جوشهای سرسیاه زیادی دیده میشد.
از جایم بلند شدم و رفتم بالای سرش. به نظر ۱۰۰ساله میآمد در حالیکه روی دوسیهاش ۹۰ نوشته شده بود.نمیدانم چند دقیقه بود که خیره به دهان پیرزن، بالای سرش ایستاده بودم که رحمانی از پشت سرم گفت: بفرمایید دکتر صاحب، خاله آورد. بخورید که خیلی چشمهای تان سُرخ و پُرخون شده، نکند باز دیشب هم نخوابیدید؟ و قهوه را داد به دستم.
درست دو روز بعد وقتی داشتم میرفتم طرف اتاق عمومی پسر پیرزن که مردی چهارشانه و بلند قدی بود دوید به طرف من و گفت: خانم دکتر هرچی میگیم گوش نمیده، میگه بریم خونه.
رفتم روبروی پیرزن که دیگر بلند شده بود و سرجایش نشسته بود، ایستادم. اولین بار بود که چشمان بیرنگ و آبی گونش را میدیدم. گفتم: مادر چرا بلند شدی؟ باید استراحت کنی.
داشت به سختی نفس میکشید، عرق سردی بین چینهای پیشانیاش نشسته بود. گفت: شما را بهخدا بگذارید من را ببرند خونه، نمیتونم…
عروساش که هنوز چادر سیاهش را بر نداشته بود گفت: آخه مادرجان اگر برویم خونه باز حال شما بد میشه، همین حالا هم که خوب نیستید.
چشمهایش را به زور باز و بسته میکرد و اطرافش را میدید.
با سختی و شمرده شمرده گفت: خلقم تنگه، بیزارم، من را ببرید خونه.
پسر و عروساش نگاههای شان به من بود. انگار میخواستند از شیوهی خاصی استفاده کنم که پیرزن را راضی کنم، شاید به نظرشان اسمش شیوهی فریب دادن مریض توسط دکتر بود.
گفتم: بلندش کنید. اگر میتواند کمی داخل اتاق قدم بزند.
و رفتم پشت میزم نشستم. نگاهم هنوز روی پیرزن که انگار پَر پَر میزد بود. زن و شوهر کوشش کردند تا آن تکهی عظیمالجثه گوشت و چربی را بلند کنند. پیرزن بعد از چند دقیقه تقلا از جایش بلند شد و سرپایش ایستاد. زن و شوهر با چهرههای درهم رفتهی شان نفسنفسزنان دستهای پیرزن را روی شانههای خود انداختند و سعی کردند او را حرکت بدهند.کاری که خودشان هم شاید امیدوار نبودند.
گوشتهای شکم و سینه پیرزن بر اثر تنفس دشوارش آرام و گاهی محکم پایین و بالا میشد. بعد از چند دقیقه موفق شد تا پای راستش را به جلو بگذارد گفت: بسه نمیتونم، بریم خونه خودما، بیزارم. پسر و عروساش که دیگر خسته و درمانده معلوم میشدند، او را دوباره سرجایش نشاندن و نفسنفسزنان به او که دیگر چشمهایش بسته میشد نگاه کردند.
وقتی مزه تلخ قهوه خودش را روی کام و گلویم چسپاند گفتم: ویلچرش را بیاورید، عصر او را ببرید داخل حیاط شفاخانه. و از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم. طرفهای عصر باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود. وقتی داخل اتاق شدم پیرزن را دیدم که با لباس آبی مخصوص بیماران، روی ویلچر کنار پنجره نشسته است. نگاهش به بیرون بود. اما معلوم میشد به چیز دیگری نگاه میکند. صورت افتاده و سرخاش در یک حالت مانده بود. رفتم سمت پنجره آنرا باز کردم و کنار پیرزن روی تخت نشستم. بوی باران با بوی کلورین داخل اتاق یکی شده بود.
پیرزن آرام و به مشکل چند کلمه را ادا کرد: آدمها اگر بفهمند آخرشان قراره چی بشه هرگز منتظر آخر نمیمونن. متوجه تنگی خلقاش شدم. سعی میکرد دستش را که تقریباً تمامش بهخاطر سوزنها بنفش شده بود ببرد طرف یخن لباسش و آن را پایین بکشد.
چشمهای پف کردهاش را چرخاند به طرف من، ترسیدم. نگاهش به شدت ترسناک بود. درون آن چشمها چیزی را دیدم که هرگز ندیده بودم، نگاهش خالی بود، هیچی نداشت، هیچی.
_ یکبار که معنی واقعی هیچی را بفهمی دیگر هرگز نمیتونی راحت زندگی کنی.
حس کردم دانه اشکی بین چینهای زیر چشمش غلت خورد، اما خوب که متوجه شدم فهمیدم دانه عرق است.
_ خیلی زجر آوره، خیلی.
و انگار با نفسهایش این جملهها را گفت.
دیگر نگاهش را از من گرفته بود و باز بهجای نامعلومی که شاید فقط خودش میدانست کجاست خیره شد.
با مطالعه تازهترین معایناتش فهمیده بودم که دیگر نمیتواند از جا بلند شود. پاهایش به کلی از کار افتاده بود و بهخاطر مشکلات هضمی که در سیستم گوارشیاش ایجاد شده بود. جز سیرم دیگر مواد غذایی گرفته نمیتوانست.
عروساش از در داخل آمد و گفت که رفته بوده خانه دیدن بچههایش که پیش مادرش گذاشته بوده و با همان چهره لاغر و بیرمقش اضافه کرد: حیران ماندم به کدام یک رسیدگی کنم.
گفتم: کاش آدمها هیچوقت هیچی نفهمند، آن وقت تحمل زندگی برای شان راحت تر میشود. عروساش نگاهی به مادرشوهرش انداخت و بعد به پنجره وبه من. گفت: چی گفتید نفهمیدم؟ از جا بلند شدم، آهی کشیدم و گفتم: هیچی، او را با کمک نرس از ویلچر پایین کنید و روی تخت بخوابانید. دم در که رسیدم بدون اینکه به آنها نگاه کنم با تاکید گفتم: دیگر او را از جایش بلند نکنید.
شب ساکتی بود، فقط صدای خواب بود که از همه جا شنیده میشد. هوا سرد و ابرهای سیاهی لایه به لایه روی هم، سقف آسمان را پوشانده بودند. راس ساعت ۲ بود، داشتم خودم را روی تختم از این پهلو به آن پهلو میکردم تا خوابم ببرد. آخرین جملهیی که پیرزن توانست بگوید (بعد از آن دیگر حرف زده نتوانست) ته ذهنم شنا میکرد.
«وقتی حقیقت را بفهمی دیگر دست از سرت بر نمیدارند، تو دیگر رازشان را فهمیدهای»
کدام حقیقت؟ شاید منظورش مریضیهایش بود. یا اینکه بالاخره دارد میمیرد! منظورش حقیقت مرگ بود؟یا زندگی؟ یعنی حقیقت زندگی مرگ است؟ کی دست از سرش برنمیداشت؟ منظورش خدا بود؟ او داشت چی میکشید و چی میگفت؟
چند بار دیگر هم بعد از خوردن قرص خواب دومی روی تخت غلت زدم اما خوابم نبرد. حتا بعد از شنیدن موسیقی با صدای بلند هم موفق نشدم از دست حمله افکارم نجات پیدا کنم. از جایم بلند شدم گوشکی را از گوشم بیرون کردم و از اتاق خارج شدم. رفتم پشت بام شفاخانه، جایی که رفتن به آنجا ممنوع بود. از داخل جیب چپنم پاکت سیگارِ بیرون آوردم و در حالیکه چشمم به در بود و داشتم میلرزیدم شروع کردم به کشیدن. درست است که یک کار پر استرس بود، اما وقتی سیگار میکشم استرسم بیشتر میزند بالا. از این کار لذت میبرم. وقتی سیگارم تمام شد، عطری را که با پاکت سیگار از داخل الماریام برداشته بودم زدم به جانم.
داخل سالن خالی بود همه داخل اتاقهای شان خواب بودند. رفتم داخل اتاق عمومی جز پیرزن و عروساش کسی آنجا نبود. عروساش روی تختی که در نزدیکی تخت پیرزن قرار داشت خوابیده بود و چادرش را تا بالای سرش کشیده بود. رفتم کنار پنجره، پرده را جمع کردم و از پشت شیشه به بیرون نگاه کردم. به ناژوهای بلند و سیاه داخل حیاط، به چراغ های کم نور روی جاده، به تک و توک مردمی که در حال رفت و آمد به شفاخانه بودند. آسمان بعد از جیغ بلندی شروع به باریدن کرد. پیرزن بعد از حملهی که صبح بالایش آمده بود تا آن دم به یک حالت خوابیده بود. حملهیی که پسر و عروساش اطمینان پیدا کردند که حتماً خواهد مرد، اما زنده ماند. به چشمهای بسته و لبهای خشکش خیره شدم، به موهای کاملاً سفیدی که از زیر روسریاش بیرون آمده بود.
تمام تخت را چربیهای بدنش پوشانده بود، فکر میشد مرده است. اما وقتی سینهاش را که هی به زور و ضربه یی بالا و پایین میشد و موج چربی که بعد از هر ضربه ایجاد میکرد میدیدی متوجه میشدی که هنوز زنده است. بالای سرش ایستادم، ماسک آکسیجن را از روی صورتش برداشتم، نفساش صدا دار شد، سینهاش به مشکل پایین و بالا میشد. رنگش دیگر سفید میشد. بعد از چند ثانیه یکبارهگی چشمهایش را باز کرد و مردمک آبی صاف چشمهایش پیچید به طرف بالا و چشمهایش سفید شد.
چند دقیقه همانجا ماندم تا مطمئن شوم که دیگر نفس نمیکشد، بعد از اینکه اطمینانم حاصل شد ماسک را دوباره روی صورتش گذاشتم، اطرافم را بررسی کردم وزیر لب زمزه کنان از اتاق خارج شدم.
-ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز…





