لعبتکان

پریسا حوّا

·

·

_ تسلیت می‏گم.

عروس‏اش روی چوکی روبرویم می‏‌نشیند و سعی می‏‌کند تا چند قطره اشک از آن چشم‏‌های بادامی و سیاهش بریزاند.

پسرش که کنار تخت او از چند ساعت پیش تا حالا ایستاده است، هنوز دست‏‌های مادرش را بین دست‌‏های خود فشار می‏دهد و نگاهش روی چشم‌‏های نیمه باز او قفل مانده است.

رحمانی برای این‏که غم شریکی کرده باشد می‏گوید: به‏ خدا راحت شد بی‏چاره خیلی به ‏عذاب بود.

می‏گویم: کارهای مرخصی‏اش را انجام بدهید، می‏توانید ببریدش.

عروس‏اش از جا بلند می‏‌شود، چادرش را با حرکت نرم و آرامی روی پیشانی‏‌اش پایین می‌‏کشد و از اتاق می‌‏رود بیرون.

نیم ساعت بعد دوباره با ورقه مرخصی داخل می‏شود. نرس دم در (رحمانی) را صدا می‏زنم و رو به پسرش که هنوز در همان حالت ایستاده است می‏گویم: دیگر می‏توانید ببریدش.

هردو به کمک نرس پیرزن را با همان تختی که از چند روز پیش روی آن بستری بود از اتاق بیرون می‏‌برند.

من به جای خالی تخت او کنار پنجره نگاه می‏کنم. از جا بلند می‏شوم و می‏روم کنار پنجره. صبح تازه سر رسیده است، بهار باز آمده است و بیرون همه‌‏جا سرسبز است.

باد، بوی خوش سبزه‏‌ها و گل‏‌های باغچه حیاط شفاخانه را از پنجره به داخل میآورد. نفس عمیقی میکشم و این بوی خوش را تا مغز استخوانم فرو میدهم. بعد قیچی را از کنار پنجره برمیدارم و شروع به چیدن برگهای خشک و زرد گلدان کنار پنجره میکنم.

***

تازه سرم را روی بالش گذاشته بودم که نرس در اتاقم را با چند ضربه محکم کوبیده بود. شب نوکری‏‌ام بود. از جا بلند شدم، چپنم را سریع روی مانتویم پوشیدم و در را باز کردم. گفت: مریض عاجل است.

می‏دانستم دلیل دیگری نبود که کسی بخواهد سه شب در را به آن شدت بکوبد. در حالی‏که به طرف اتاق عاجل می‏دویدم روسری‏ام را روی سرم مرتب کردم. چند نفر دور و بر تختی را گرفته بودند. مردی که از همه نزدیک‏تر به تخت مریض ایستاده بود با صدای بم و گرفته‏ی گفت: دکتر صاحب عجله کنید، نمی‏تونه نفس بکشه. گفتم دور و بر مریض را خلوت کنید و به نرس‏های حاضر دستورات لازم برای کمک به احیای مریض را دادم.

یک ساعت بعد که پیرزن روی تخت کنار پنجره خوابیده بود رو به پسر و عروس‌‏اش که روبروی من نشسته بودند گفتم: با بررسی تمام معایناتی که با خود آوردید و وضعیت چند لحظه پیش مریض تان باید بگویم که ایشان باید چند روزی این‏جا بستری باشند، تا وضعیت شان بهبود یابد. این ورقه بستری است اگر موافقید پُر کنید. در ضمن شما هم (رو به عروس‏اش) می‏توانید تمام وقت این‏جا باشید. و رو به پسرش گفتم: اما شما فقط در ساعات معین ملاقات می‏توانید مریض تان را ببینید و اگر این‏طور راحت نیستید می‏توانید اتاق خصوصی برای مریض تان بگیرید. به نرس می‏گویم اتاقهای بالا را نشان تان بدهد. اما هزینه‏‌اش دو برابر این اتاق است.

هر دو نگاه‏های شان را روی هم انداختند و مرد گفت: نه همین‏جا خوبه، خدا کند همین‏طور خلوت باشد. و ورقه مرخصی را گرفت و از اتاق خارج شد.

تا ۸ صبح که دوباره وقت ویزیت مریض‏ها بود خوابم نبرد. از جا بلند شدم و کتاب گوته را که زیر پهلویم شده بود را برداشتم و گذاشتم روی میز. چند دقیقه به در خیره بودم و هر چقدر ته ذهنم می‏گشتم چیزی را که فکر می‏کردم باید یادم بیاید پیدا نمی‏کردم.

بدنم را کش و قوسی طولانی دادم، درد در تمام بدنم پخش می‏شد. چپنم را که یادم رفته بود در بیاورم مرتب کردم و از اتاق خارج شدم.

اتاق عمومی بزرگ و گرم بود، وقتی داخل شدم هُرم گرمای که از بخاری گازی گوشه اتاق برمی‏خواست به صورتم خورد. در دو طرف اتاق دو ردیف تخت و بالای آن میز و چند چوکی قرار داشت. بقیه تخت‏ها خالی بود و فقط یک تخت پُر بود آن هم همان پیرزنی که چند ساعت پیش آن‏جا آورده بودند.

رفتم بالای سرش ماسک آکسیجن هنوز روی صورتش بود و علایم حیاتی را که نرس در وقت‏های تعین شده گرفته بود را چک کردم و چند آزمایش تازه و دارو برایش نوشتم. نسخه را به رحمانی تحویل دادم و گفتم: پایوازهایش کجا رفتند؟

رحمانی دخترک لاغر و سفید پوست، با صدای نازکی گفت: همین حالا بیرون شده اند، حتماً حالا می‏آیند. گفتم: خوبه آمدند بگو سریعتر کارهای که گفتم را انجام بدهند و به طرف نسخه دستش اشاره کردم. گفت: حتماً خانم دکتر؛ راستی قهوه تان را همینجا میخورید یا داخل اتاق؟ گفتم: به خاله بگو بیاورد همینجا.

و رفتم پشت میز نشستم و خودم را سرگرم دوسیه‏های مریض‏هایم کردم. رحمانی آمد روبرویم نشست و گفت: چقدر مریض‏ها کم شدند، به‏خدا اتاق‏های بالا همه خالی اند.

باز اضافه کرد: پیرزن بی‏چاره هم قند داره هم فشار، هم مشکل قلب و هم عصاب. گفتم: خاله نیامد؟

گفت: باشه صدا می‏کنم و از اتاق خارج شد.

داخل اتاق دیگر کسی جز من و پیرزن نبود، وقتی داشتم پایین یک دوسیه را امضاء می‏کردم حس کردم پیرزن خندید. به طرفش نگاه کردم هنوز چشم‏هایش بسته بود و سینه پهن و چاقش بالا و پایین می‏شد.

گوشت‏های سرخ صورتش هر کدام به طرفی افتاده بود و روی بینی پهن‏اش جوش‏های سرسیاه زیادی دیده می‏شد.

از جایم بلند شدم و رفتم بالای سرش. به نظر ۱۰۰ساله می‏آمد در حالی‏که روی دوسیه‏اش ۹۰ نوشته شده بود.نمی‏دانم چند دقیقه بود که خیره به دهان پیرزن، بالای سرش ایستاده بودم که رحمانی از پشت سرم گفت: بفرمایید دکتر صاحب، خاله آورد. بخورید که خیلی چشم‏های تان سُرخ و پُرخون شده، نکند باز دیشب هم نخوابیدید؟ و قهوه را داد به دستم.

درست دو روز بعد وقتی داشتم می‏رفتم طرف اتاق عمومی پسر پیرزن که مردی چهارشانه و بلند قدی بود دوید به طرف من و گفت: خانم دکتر هرچی می‏گیم گوش نمی‏ده، می‏گه بریم خونه.

رفتم روبروی پیرزن که دیگر بلند شده بود و سرجایش نشسته بود، ایستادم. اولین بار بود که چشمان بی‏رنگ و آبی گونش را می‏دیدم. گفتم: مادر چرا بلند شدی؟ باید استراحت کنی.

داشت به سختی نفس می‏کشید، عرق سردی بین چین‏های پیشانی‏اش نشسته بود. گفت: شما را به‏خدا بگذارید من را ببرند خونه، نمی‏تونم…

عروس‏اش که هنوز چادر سیاهش را بر نداشته بود گفت: آخه مادرجان اگر برویم خونه باز حال شما بد می‏شه، همین حالا هم که خوب نیستید.

چشم‏هایش را به زور باز و بسته می‏کرد و اطرافش را می‏دید.

با سختی و شمرده شمرده گفت: خلقم تنگه، بی‏زارم، من را ببرید خونه.

پسر و عروس‏اش نگاه‏های شان به من بود. انگار می‏خواستند از شیوه‏ی خاصی استفاده کنم که پیرزن را راضی کنم، شاید به نظرشان اسمش شیوه‏ی فریب دادن مریض توسط دکتر بود.

گفتم: بلندش کنید. اگر می‏تواند کمی داخل اتاق قدم بزند.

و رفتم پشت میزم نشستم. نگاهم هنوز روی پیرزن که انگار پَر پَر می‏زد بود. زن و شوهر کوشش کردند تا آن تکه‏ی عظیم‏الجثه گوشت و چربی را بلند کنند. پیرزن بعد از چند دقیقه تقلا از جایش بلند شد و سرپایش ایستاد. زن و شوهر با چهره‏های درهم رفته‏ی شان نفس‏نفس‏زنان دست‏های پیرزن را روی شانه‏های خود انداختند و سعی کردند او را حرکت بدهند.کاری که خودشان هم شاید امیدوار نبودند.

گوشت‏های شکم و سینه پیرزن بر اثر تنفس دشوارش آرام و گاهی محکم پایین و بالا می‏شد. بعد از چند دقیقه موفق شد تا پای راستش را به جلو بگذارد گفت: بسه نمی‏تونم، بریم خونه خودما، بی‏زارم. پسر و عروس‏اش که دیگر خسته و درمانده معلوم می‏شدند، او را دوباره سرجایش نشاندن و نفس‏نفس‏زنان به او که دیگر چشم‏هایش بسته می‏شد نگاه کردند.

وقتی مزه تلخ قهوه خودش را روی کام و گلویم چسپاند گفتم: ویلچرش را بیاورید، عصر او را ببرید داخل حیاط شفاخانه. و از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم. طرف‏های عصر باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود. وقتی داخل اتاق شدم پیرزن را دیدم که با لباس آبی مخصوص بیماران، روی ویلچر کنار پنجره نشسته است. نگاهش به بیرون بود. اما معلوم می‏شد به چیز دیگری نگاه می‏کند. صورت افتاده و سرخ‏اش در یک حالت مانده بود. رفتم سمت پنجره آنرا باز کردم و کنار پیرزن روی تخت نشستم. بوی باران با بوی کلورین داخل اتاق یکی شده بود.

پیرزن آرام و به مشکل چند کلمه را ادا کرد: آدم‏ها اگر بفهمند آخرشان قراره چی بشه هرگز منتظر آخر نمی‏مونن. متوجه تنگی خلق‏اش شدم. سعی می‏کرد دستش را که تقریباً تمامش به‏خاطر سوزن‏‎ها بنفش شده بود ببرد طرف یخن لباسش و آن را پایین بکشد.

چشم‏های پف کرده‏اش را چرخاند به طرف من، ترسیدم. نگاهش به شدت ترسناک بود. درون آن چشم‏ها چیزی را دیدم که هرگز ندیده بودم، نگاهش خالی بود، هیچی نداشت، هیچی.

_ یک‏بار که معنی واقعی هیچی را بفهمی دیگر هرگز نمی‏تونی راحت زندگی کنی.

حس کردم دانه اشکی بین چین‏های زیر چشمش غلت خورد، اما خوب که متوجه شدم فهمیدم دانه عرق است.

_ خیلی زجر آوره، خیلی.

و انگار با نفس‏‌هایش این جمله‏‌ها را گفت.

دیگر نگاهش را از من گرفته بود و باز به‏جای نامعلومی که شاید فقط خودش می‏دانست کجاست خیره شد.

با مطالعه تازه‏ترین معایناتش فهمیده بودم که دیگر نمی‏تواند از جا بلند شود. پاهایش به کلی از کار افتاده بود و به‏خاطر مشکلات هضمی که در سیستم گوارشی‏اش ایجاد شده بود. جز سیرم دیگر مواد غذایی گرفته نمی‏توانست.

عروس‏اش از در داخل آمد و گفت که رفته بوده خانه دیدن بچه‏‌هایش که پیش مادرش گذاشته بوده و با همان چهره لاغر و بی‏رمقش اضافه کرد: حیران ماندم به کدام یک رسیدگی کنم.

گفتم: کاش آدم‏‌ها هیچوقت هیچی نفهمند، آن وقت تحمل زندگی برای شان راحت تر می‏شود. عروس‌‏اش نگاهی به مادرشوهرش انداخت و بعد به پنجره وبه من. گفت: چی گفتید نفهمیدم؟ از جا بلند شدم، آهی کشیدم و گفتم: هیچی، او را با کمک نرس از ویلچر پایین کنید و روی تخت بخوابانید. دم در که رسیدم بدون این‏که به آ‏ن‏ها نگاه کنم با تاکید گفتم: دیگر او را از جایش بلند نکنید.

شب ساکتی بود، فقط صدای خواب بود که از همه جا شنیده میشد. هوا سرد و ابرهای سیاهی لایه به لایه روی هم، سقف آسمان را پوشانده بودند. راس ساعت ۲ بود، داشتم خودم را روی تختم از این پهلو به آن پهلو می‏کردم تا خوابم ببرد. آخرین جمله‏یی که پیرزن توانست بگوید (بعد از آن دیگر حرف زده نتوانست) ته ذهنم شنا می‏کرد.

«وقتی حقیقت را بفهمی دیگر دست از سرت بر نمی‏دارند، تو دیگر رازشان را فهمیده‏ای»

کدام حقیقت؟ شاید منظورش مریضی‌‏هایش بود. یا این‏که بالاخره دارد می‏میرد! منظورش حقیقت مرگ بود؟یا زندگی؟ یعنی حقیقت زندگی مرگ است؟ کی دست از سرش برنمی‏داشت؟ منظورش خدا بود؟ او داشت چی می‏‌کشید و چی می‏‌گفت؟

چند بار دیگر هم بعد از خوردن قرص خواب دومی روی تخت غلت زدم اما خوابم نبرد. حتا بعد از شنیدن موسیقی با صدای بلند هم موفق نشدم از دست حمله افکارم نجات پیدا کنم. از جایم بلند شدم گوشکی را از گوشم بیرون کردم و از اتاق خارج شدم. رفتم پشت بام شفاخانه، جایی که رفتن به آن‏جا ممنوع بود. از داخل جیب چپنم پاکت سیگارِ بیرون آوردم و در حالیکه چشمم به در بود و داشتم میلرزیدم شروع کردم به کشیدن. درست است که یک کار پر استرس بود، اما وقتی سیگار میکشم استرسم بیشتر می‏زند بالا. از این کار لذت میبرم. وقتی سیگارم تمام شد، عطری را که با پاکت سیگار از داخل الماری‏‌ام برداشته بودم زدم به جانم.

داخل سالن خالی بود همه داخل اتاقهای شان خواب بودند. رفتم داخل اتاق عمومی جز پیرزن و عروس‏‌اش کسی آن‏جا نبود. عروس‌‏اش روی تختی که در نزدیکی تخت پیرزن قرار داشت خوابیده بود و چادرش را تا بالای سرش کشیده بود. رفتم کنار پنجره، پرده را جمع کردم و از پشت شیشه به بیرون نگاه کردم. به ناژوهای بلند و سیاه داخل حیاط، به چراغ های کم نور روی جاده، به تک و توک مردمی که در حال رفت و آمد به شفاخانه بودند. آسمان بعد از جیغ بلندی شروع به باریدن کرد. پیرزن بعد از حمله‏‌ی که صبح بالایش آمده بود تا آن دم به یک حالت خوابیده بود. حمله‌‏یی که پسر و عروس‏‌اش اطمینان پیدا کردند که حتماً خواهد مرد، اما زنده ماند. به چشمهای بسته و لبهای خشکش خیره شدم، به موهای کاملاً سفیدی که از زیر روسری‏‌اش بیرون آمده بود.

تمام تخت را چربی‏‌های بدنش پوشانده بود، فکر می‏شد مرده است. اما وقتی سینه‏اش را که هی به زور و ضربه یی بالا و پایین می‏شد و موج چربی که بعد از هر ضربه ایجاد میکرد می‏دیدی متوجه می‏شدی که هنوز زنده است. بالای سرش ایستادم، ماسک آکسیجن را از روی صورتش برداشتم، نفس‏اش صدا دار شد، سینه‏‌اش به مشکل پایین و بالا می‌‏شد. رنگش دیگر سفید میشد. بعد از چند ثانیه یکباره‏‌گی چشم‏‌هایش را باز کرد و مردمک آبی صاف چشم‏‌هایش پیچید به طرف بالا و چشم‌‏هایش سفید شد.

چند دقیقه همان‏جا ماندم تا مطمئن شوم که دیگر نفس نمی‏کشد، بعد از این‏که اطمینانم حاصل شد ماسک را دوباره روی صورتش گذاشتم، اطرافم را بررسی کردم وزیر لب زمزه کنان از اتاق خارج شدم.

-ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز…


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد