ندانسته

بهار سعید

·

·

دوستم داری و نمیدانی تا که من در کنار تو استم
چونکه من هم خودم ندانستم که ندانسته بر تو دل بستم

از سرم دست برنمیدارد آرزوی شیرین داشتنت
من که از پا نشسته‌ی آنم که سرم از چه رفته از دستم

هستی ام در ره‌ی تو گل ریزد تا بیایی درون زندگی ام
باورم نیست باورم بشود با همه بود و با همه هستم

تو همانی که من نمیدانم از کجای خیال آمده ای؟
در و دیوار آرزویم را از هوای تو چامه آرستم

بنشین نزد خویش و باور کن که بمن سخت تنگ پیوستی
که مرا هم نبود باور من که چنین سخت با تو پیوستم

دوستم داری و نمیدانی تا همان دم که چشم باز کنی
و ببینی ز چنگ دلبری ات دور پرواز کرده و رستم


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد