تجلی‌نور

عالیه میوند

·

·

شب

آهسته‌آهسته

بارِ خاطرات را از شانه‌هایم می‌تکاند

چون پرندگانی خسته

که غبار روز را زیر بال‌هایشان پنهان کرده‌اند

من

در ابهامِ منجمدِ سکوت

کنار پنجره ایستاده‌ام

جایی که فانوس‌بانانِ ستاره

در مرزِ تاریکی و نور

جاده‌های رؤیایی‌ام را روشن می‌کنند

و من

غزل‌های خاموششان را

از چشم‌هایشان فرا می‌گیرم

بارانِ سکوت را

آرام‌آرام

بر قصرِ ویرانِ دلم می‌ریزم

نه با هیاهو

که با جادوی مهرِ تو

تا عشقت

بندزنی شود

بر چینیِ شکسته و پریشانِ این دل خسته

در این سکوت مطلق

شب واژه‌های ناگفته‌اش را نجوا می‌کند

و من

گاه با سکوت

گاه با اندوه

نفس‌هایم را کوتاه‌تر می‌کشم

تا مبادا خاطراتم

سراسیمه کوچ کنند

چه رازِ شگفت و شیرینی‌ست این سکوت

هرچه ژرف‌تر می‌شود

زیبایی‌اش عریان‌تر می‌گردد

و در آغوشِ بی‌کرانِ آسمان

بزرگ‌تر می‌روید

این رؤیاها

در بسترِ بی‌انتهای شب

تا سپیده‌دم

همزادِ نجوای من می‌مانند

ای سراینده‌ترین همدم

ای دیرینه‌ترین مونس

ای محبوبِ مطلقِ دلم

تجلیِ نورت را

در رگ‌های جانم جاری کن!

۰۷/۰۶/۲۰۲۶


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد