رمان جزیره درختان گمشده، از جمله کتابهای اخیر الیفشافاک، نویسنده ترکتبار است که مانند اکثر کتابهایش با روش ویژهی روایت و خلق ماجرا بر اساس اسطوره و واقعیت پا گرفتهاست. رمان، داستان عشقِ ممنوعه بین پسر عیسویمذهب و دختر مسلمان است که در قبرس پا میگیرد و تا جدایی و مرز افتادن بین دو ملیت ترک و یونانی، دوام پیدا میکند. داستان، از جدایی و نفرتِ مردمانی قصه دارد که زمانی همه جزیزهنشینهای همداستان بودند و خط فاصلِ مذهب و تبار بین شان نیفتادهبود. جزیره اما صحنهی کشتن و غارت میشود و عاشقان داستان را، ترس و گریز برای مدتِ زیادی از هم جدا میسازد. درختِ انجیر که راوی دیگری از عشق و نفرت در جزیرهاست، میپژمرد و خانهی حشرات چوبخوار میشود. جزیره به دو بخش، دو تبار، دو مذهب جدا میشود و درخت انجنیر شاهدِ قتل و وحشت میگردد. جزیرهی درختان گمشده، گویی قصهی ماست، قصهی هجرت و دربدری، قصهی فروغلطیدن اعتمادها و کوچ عشق. درخت انجیر همچو قهرمان داستان، در کشور دیگر غرس میشود. اما ریشه و یادها و هویت، بارها او را بهسوی خود میکشاند. مهاجرشدگان در بیرون از جزیره، با حسِ تمام از درد، هویت گذشته را و قصهی گذشتهی جزیره را از فرزندان نهان میکنند: «…چون گذشته آینهای تاریک و کج و معوج است. به آن نگاه میکنی و فقط درد خودت را میبینی. هیچ جایی برای کسِ دیگری در آن وجود ندارد…».
درخت انجیر که از جزیره به مکانِ دیگر برده شدهبود، در فصل سرما دفن میشد تا در هوای گرم دوباره بیرون کرده شود و غرس گردد.
« درخت نگهدارندهی خاطرات است. قوت تاریخ، ویرانه های جنگهایی که هیچکس در آنها به پیروزی نرسید و استخوانهای مفقودان زیر ریشههای ما به هم پیچیدهاند و درون تنههای ما پنهان هستند…».
رمانِ جزیرهی درختان گمشده، داستان درخت و انسانیست که کوچیده اند و در خاکِ دیگری ریشه میدوانند با باری از یادها و قوتی از ریشهی دیگر که درون خاک دیگری نفس میکشند. با خوانشِ این رمان، در هر گذری، این «من» درون ما هم است که از عشق تا نفرت، از جدایی و کوچ تا سفر به خاک دیگر سر بالا میکند تا بگوید که جزیره، که قبرس و درختانش، یگانه مکانی نیست که غول جنگ و بیاعتمادی آنجا سایهی شومش را هموار کردهبود؛ سیاستهای مرزافگن و باورهای پیرو، در هرکجای این ناکجاآباد، زمینهساز جزایری با درختان گمشده اند.
«… بازیگران هالیوود که در قایقهای تفریحی خصوصی مشغول سفردریایی در مدیترانه بودند، به قبرس علاقمند شدند. مخصوصا «واروشا» را دوست داشتند؛ «ریویرای فرانسه در مدیترانه شرقی»، یک نقطهی بهشتی. در روز معمولی، آدم میتوانست الیزابت تیلور را ببیند که از هتلی جذاب بیرون میامد، سوفیالورن از موترش پیاده میشد و دامنش تا بالای زانوهایش کشیده میشد یا بریژیت باردو را ببیند که در امتداد ساحل قدم میزد و به اعماق آب خیره میشد، انگار منتظر کسی بود که ظاهر شود… فروشگاههای جذاب ، کازینوهای چشمگیر، برندهای منحصر به فرد، جدیدترین شکل از هرچیز در «واروشا» ناحیه جنوبی فاماگوستا بود…موسیقی از موترهای کروکی با رنگهای درخشان پخش میشد. گردشگران از سرتاسر جهان به واروشا سفر میکردند تا ماه عسل، فارغالتحصیلیها و سالگردهای ازدواج را جشن بگیرند….».
*
این شهر(واروشا) اما حالا به «شهر ارواح» شهرت دارد و پایگاه نظامی بخش ترکی قبرسشمالی است. تا چند سال قبل، هیچکسی بهآنجا اجازه ورورد نداشت اما چند سالی میشود که گوشههای از شهر بیسکنه بهروی سیاحان باز شدهاست، خصوصا بخشهای که در سطور بالای کتاب از آن قصه میشود. خانهها، فروشگاهها و کازینوهای چشمگیر اکنون با چشمان تنها و پر درد رو به تلخی و زوال غلطیدهاند؛ واروشای عاشق خسته و ویران پیر میشود.


رمانِ جزیرهی درختان گمشده، داستان درخت و انسانیست که کوچیده اند و در خاکِ دیگری ریشه میدوانند با باری از یادها و قوتی از ریشهی دیگر که درون خاک دیگری نفس میکشند. با خوانشِ این رمان، در هر گذری، این «من» درون ما هم است که از عشق تا نفرت، از جدایی و کوچ تا سفر به خاک دیگر سر بالا میکند تا بگوید که جزیره، که قبرس و درختانش، یگانه مکانی نیست که غول جنگ و بیاعتمادی آنجا سایهی شومش را هموار کردهبود؛ سیاستهای مرزافگن و باورهای پیرو، در هرکجای این ناکجاآباد، زمینهساز جزایری با درختان گمشده اند.
واروشا، اگست ۲۰۲۵ و من





