فصل یازدهم
اعدام
اعدام مجید
ادامۀ نبرد
تسلیم ناپذیری
و تکمیل شدن اسطوره است
۱– ۱۱. سه ماه و ده روز
مجید، سه ماه و ده روز در کوته قلفی روسها در درون صدارت زندانی میماند(از هشتم حوت ۱۳۵۸ تا هجدهم جوزای ۱۳۵۹) شکنجه های تخصصی و متنوع روسها و خادیست ها را شجاعانه تحمل میکند… شکنجه ها تا سرحد نهایی انجام میگیرد. کوته قلفی کوچک مرطوب (یکنیم در دومتر)خود نوعی از شکنجه بود. در ابتدا برای مجید سگرت دوشک و کمپل میدادند و هنوز مرحلۀ اول و پروسۀ عادی تحقیق جریان داشت. اما بزودی بازجویی وارد مرحلۀ دوم و خشونتبار میگردد، دادن سگرت و بستره و چای، هم قطع میشود… در کنار شکنجه در اتاق استنطاق، شکنجه های دسته جمعی در درون کوته قلفی، آغاز میگردد… افسران روسی با چکمه های سنگین به درون کوته قلفی هجوم میآوردند و با نوک فولادین بوت ها به بدن زخمی، بطور چند نفره ضربت میزدند… کی جی بی با داشتن ابزار های مدرن شکنجه و خاد با وحشت سبعانه، تلاش میکردند تا مجید را به اعتراف، همکاری و تسلیم وادار نمایند. اما نمیشد که نمیشد. مجید به حق که موجود اسطوره یی بود، روحیه اش روئین تن بود و ضربات شکنجه نمیتوانست او را بهسوی تسلیمی ببرد. مانند کوه ایستاده بود و مانند اقیانوس میخروشید. شکنجه گران صدای ضربات عبث شکنجه را در زبونی خود ذخیره میکردند… بعد از هر مرحلۀ شکنجه، از مجید می پرسیدند که حاضری با ما همکاری کنی؟
مجید می گفت:
هرگز
مجید نه تسلیم زور شد و نه شیفتۀ چوکی و تزویر… کوته قلفی روسها مانند حرف U با ده سلول انفرادی بهوسیلۀ پهره داران روسی اداره میشد. در بالای کوته قلفی، قطعۀ ضربتی و مجهز روسها قرار داشت. مجید در اتاق دهم بود. الله محمد، میرفاروق، داکتر فخرالدین در همین کوته قلفی بودند و افرادی مانند عارف جیدو و حبیب کلکانی (برادر صوفی غلام حضرت)، صدیق عالمیار، انجنیرظریف نیز در همین زمان در کوته قلفی بودند…
خاطرۀ داکتر فخرالدین:
” آغا صاحب، در زیر شکنجه یک انسان استثنائی بود.
آغلباً روسها داخل کوته قلفی شماره دهم می شدند، و یا داخل اتاق های ما (من، الله محمد و میرفاروق)یک شب روسها با چکمه ها، داخل یک کوته قلفی شدند و لت و کوب شروع شد و در جریان شکنجه ناگهان یک چیغ با صدای وحشتناک بلند شد. بعد از آنکه روسها رفتند، آغا صاحب با صدای بلند پرسید؟
چیغ از کی بود
کسی گفت که روسها با لگد ها در خصیه هایم زدند و صدایم بدون اراده بالا شد،…. ما در زیر شکنجۀ روسها مقاومت می کردیم تا صدای ما بلند نشود. “
افراد شکنجه گر و مذاکره کننده
افرادی که از لحظۀ دستگیری تا کوته قلفی صدارت و جریان تحقیق، مجید را دیده اند:
- نجیب رئیس خاد و معاونین
- جنرال غنی زنبور رئیس عمومی تحقیق خاد و معاونین
- محمود بریالی، نمایندۀ حزب و دولت در ملاقات های متعدد
- سیدمحمد گلابزوی وزیر داخله
- محمدرفیع وزیر دفاع
- عبدالوکیل وزیر مالیه
- سلطان علی کشتمند صدراعظم
- حکیم فیضی مستنطق
- اسماعیل پولاد مستنطق
- حاجی سخی عضو خاد بعداً مدیر خاد اطرافی
- سید عمر کارمند خاد از کلکان
- عبدالحی خروش رئیس ناحیۀ حزبی مکروریان
- بشرمل معاون ناحیۀ حزبی
- انجنیر نصیر احمد رئیس المپیک
- سفیر روسیه در کابل و مشاورین
- افرادی در خاد ششدرک که جهت عکاسی برده شدند
- و عده ای از بلند رتبگان حزبی و دولتی که من در مورد نام های شان اطلاعات مؤثق بدست آورده نهتوانستم
اینها کسانی بوده اند که مجید را در جریان دستگیری، کوته قلفی، شکنجه و تحقیق بار بار دیده اند. البته بقول داکتر فخرالدین( خودِ مجید به فخرالدین گفته است) چندین بار هیأت حزبی و دولتی و چندبار هم سفیر روسیه، و جنرال ها و افسران روسی هر روزه… به دیدن مجید آمده اند… مجید همانگونه که در جریان تحقیق از آزادی و شرافت مردم دفاع کرده بود، در رویارویی با بلند رتبهگان حقیر حزبی و دولتی نیز با همان روحیه و ابهت، از موضع استقلال و حقیقت، برخورد نموده بود.
یکسو، شوروی با حزب دست نشانده قرار داشت و یکسو، مجید کلکانی و غرور مردم… شوروی و ایادی آن میخواستند تا مجید را منقاد و تسلیم نمایند و مجید، بهنمایندگی از مردم و تاریخ، با فدا کردن جان خود، مقاومت نمود و تا آخر در کنار دفاع از استقلال و آزادی و شرافت مردمش، باقی ماند.
مجید با مقاومت خود در برابر شوروی، اسطوره شد.
۲ -۱۱. محاکمۀ ساختگی
داکتر فخرالدین که در زندان پلچرخی در بلاک دوم، منزل سوم با (شیرین آغا خیرخواه، میرعلم حمیدی و من، همکاسه بود) بار بار از دستگیری و شکنجۀ خود، مجید، الله محمد و میرفاروق روایت می کرد، و این هم یکی از آن روایاتِ مخفی و خاص در مورد محکمۀ ساختگی:
” حدود دونیم ماه گذشته بود. یک روز ما را (مجید و من) از کوته قلفی روسها کشیدند و خارج از این محوطه، بسوی دیگری در قلمرو صدارت، طرف تشناب های جان شویی بردند. ما که تا هنوز طی این مدت جان خود را نشسته بودیم، بجز زخم های خونین، شکستگی، ریش و بروت و ناخن، عرق های ناشی از لگد روسها، هرگز شاور و شستن را ندیده بودیم، داخل تشناب هایی شدیم که دیوار های آن در قامت من، تا شانه میرسید… رفیق مجید را در همین سفر کوتاه، بطور مفصل دیدم، انرژی گرفتم و لذت بردم. ما لباس های زندان به تن داشتیم. رفیق مجید با کالایش در زیر شاور آب سرد ایستاد، میدیدم که چگونه با صابون، سر و کالای خود را صابون میزند، چشمانم بسوی او دوخته شده بود. رفیق مجید در حین شستن با خنده گفت: صابون خو زدیم حالا آب سرد توان شستن را ندارد. با روی پاک، سر و کالای خود را پاک کرد و به اشارۀ یک افسر، روی یک دراز چوکی نشستیم… پیکر ما دچار شکستگی و دردهای صدجانبه بود. چندتا دندان رفیق مجید با قبرغه هایش شکسته بودند اما با آنکه شکستگی درد طاقت فرسا دارد، اُف نمیکشید. لبخند میزد و روحیه میبخشید. من هم از قبرغه و زنخ و گردن، ویران بودم… حالا که قهرمان با ماست، درد ها همگی دود شده و به هوا رفته اند…”
پایان روایتِ داکتر فخرالدین همدوسیۀ مجید

۳- ۱۱. توطئۀ حزبی و خادیستی
حزب دموکراتیک خلق، دولت دست نشانده و کی جی بی، که پلان اعدام مجید کلکانی را دارند میخواهند برای تبلیغات تلویزیونی کابل و مسکو، چیزی تهیه نمایند. چون از خود مجید و همدوسیه هایش، کدام سند و اعترافی وجود ندارد، می خواهند به هر طریقی که شده، اسناد جعلی بسازند. میدانند که اعدام مجید کلکانی، این شخصیت افسانوی، کار آسانی نیست به همین خاطر، در تلاش می شوند تا اسناد و مدارکِ جرمی بیآفرینند چون در حین دستگیری و جریان تحقیق، کدام حرفی و ورقی که بتواند مجید را به اعدام سوق دهد، بدست نیاورده اند… مجید در جریان تحقیق و مکالمات با سفیر روسیه، نجیب رئیس خاد، بلند رتبگان حزب و دولت، و جنرالان ک جی بی، از هر نوع همکاری با حزب، دولت دست نشانده و شوروی، شجاعانه امتناع ورزیده و اگر مجید در جریان تحقیق، یک نقطۀ ضعف میداشت، یک جملۀ تسلیم طلبانه میگفت، از سه ماه و ده روز اگر سه دقیقه و ده ثانیه کدام ضعفی از خود نشان می داد، صدا و فیلمش را در تلویزیون های کابل و مسکو و اروپای شرقی و آسیای مرکزی … بار بار پخش میکردند. مجید به مفهوم واقعی کلمه، قهرمان بود و بطور اسطوره ای در زیر شکنجۀ خاد و کی جی بی مقاومت کرد…
داکتر فخرالدین از زبان مجید روایت می کند که مجید از طریق یک کارمند دولتی که به مجید ارادت داشته، اطلاع یافته بود که امروز در ولایت کابل محکمه میشود و قضیۀ محکمه اینگونه طراحی شده است، روایت خودِ مجید به داکتر فخرالدین:
روایت در درون روایت
محاکمه در ولایت کابل
مجید می گوید:
” امروز در ولایت کابل، عده ای از افراد را زیر نام ریش سفیدان و متنفذین کوهدامن و شمالی جمع کرده اند تا بالای من شاهدی بدهند. این افراد از روابط خودشان و توده های عادی است، از قضیه خبر ندارند. نود و شش دوسیۀ جنایی را بنام من ساخته اند و میخواهند در محکمۀ جنایی ولایت کابل، محکمه شوم و شاکیان نیز در دوسیه های متفاوت، شاهدی بدهند، و درین توطئه مرا محکمه کنند، بعد، فیلمش را در تلویزیون بگذارند…. کسانی را که در سالون جمع کرده بودند، هیچ نوع اطلاعی از محکمه و شاهدی دادن بالای من نداشتند. وقتی که مسولین حزبی و دولتی داخل سالون میشوند و برای ریش سفیدان و متنفذین میگویند که امروز محکمۀ مجید کلکانی است و شما هر کدام تان در یک دوسیۀ خاص، که قبلاً طراحی شده، بالای مجید شاهدی بدهید…. وقتی که حضار نام مرا میشنوند ابتدا به شورش و غالمغال میآغازند و بعد شعار میدهند: زنده باد مجید آغا، مجیدآغا عیار شمالی است، …. ما برضد مجیدآغا شاهدی نمیدهیم… دوسیه ها ساختگی است… از زمان ظاهرخان تا داود خان برای مجید آغا دوسیه میسازند.. شمالی را بدنام میسازید…”
پایان روایت
بلند پایگان حزبی و دولتی و مشاورین ک جی بی، که وضعیت را به نفع خود نمیبینند از انتقال مجید به ولایت کابل جهت محکمۀ جنایی، امتناع میورزند. و محکمۀ نمایشی در ولایت کابل برگذار نمی گردد چون متنفذین و ریش سفیدان کوهدامن و شمالی، حاضر نشدند تا بالای مجید کلکانی شاهدی ناحق بدهند…
این ها روایات تاریخی هستند، اگر نوشته نشوند، برخی از ابعاد تاریخی زندگی و توطئه ها علیه مجید کلکانی پنهان میماند… یک سالون مملو از نفر، آنهم بزرگان، بجای اینکه با دولت دست نشانده و شوروی همکاری نمایند، به قیمت دستگیری و جانِ خود از مجید آغا به دفاع علنی بر میخیزند. شخصیت و جاذبۀ مجید خود را در بدترین و خطرناکترین لحظه ها نشان می دهد…. بزرگان کوهدامن و شمالی، باور دارند که آغا صاحب آنقدر شریف و پاکیزه است که نمی توان علیه او بناحق شاهدی داد و اگر شاهدی بدهیم در دو دنیا، روی خود را سیاه کرده ایم…. این است تأثیر گذاری یک شخصیت اسطوره ای…
قهرمان،
وارد مرحلۀ نهایی ماموریت تاریخی میشود
آرش، بر فراز البرز قرار میگیرد
کمان برمیدارد تا با مرگ خود
از عزت مردم و آزادی پاسداری کند
۴–۱۱. هژدهم جوزای ۱۳۵۹
اعلان اعدام مجید
در این شب، ظاهراً زندگی قهرمان به پایان میرسد. مجید اعدام میشود و اما، در وجود اسطوره و قهرمانی به زندگی خویش ادامه میدهد. در هژدهم جوزا ۱۳۵۹، روز یکشنبه، اخبار ساعت هشت شب تلویزیون ، اعدام مجید کلکانی را اعلام کرد. با کلمات و اتهاماتی که در دورۀ ظاهر خان و داود خان، جار زده میشد، با همان کلمات و اتهاماتِ هاشمخانی… بعد از اعلام اعدام، مردم کشور و رسانه های جهانی تکان خورد… فردای آن روز، دوشنبه نزدهم جوزا، خبر اعدام مجید کلکانی در روزنامۀ بدنام حقیقت انقلاب ثور، نشر میشود…
مجید نه وکیل مدافع داشت و نه محکمه شد.
نه برای او صورت دعوا فرستادند و نه حق دفاع از خود را برایش دادند. مجید، کوهی بود که فاصله بین شکنجه گاه و قتلگاه را با اسطورۀ خود پر کرد. بقول همدوسیه اش داکتر فخرالدین :
بسوی اعدام
” مجید را ساعت هشت و نیم شب هجدهم جوزا از کوته قلفی بیرون کشیدند اما ساعتی بعد دوباره به کوته قلفی آوردند. یک افسر روسی برای من دریچۀ کوچک درب کوته قلفی را گشود و من رفیق بزرگم (مجید کلکانی) را دیدم که با دستان بسته، یک شال کهنۀ عسکری بر شانه اش بود و پرسیدم که چی شد؟ مجید با صدای رسا گفت:
خلقی ها را به کشتن بردند و من گفتم مرا باخلقی ها یک جای اعدام نکید،…مرا دوباره برگشتاندند…
داکتر فخرالدین اضافه کرد:
شاید یک یا دو بجۀ همین شب دوباره از کوته قلفی بیرونش کردند و دگر بر نگشت…. پسانتر ها اطلاع حاصل کردم که مجید را بخاطر اعدام، بطرف پولیگون پلچرخی نبرده بلکه بسوی پغمان برده اند…”
تلویزیون کابل
ساعت هشت شب، اعدام مجید کلکانی را اعلان کرد، در حالی که مجید هنوز در کوته قلفی روسها، قرار داشت و اعدام نشده بود.
اعدام در نیمۀ شب ….
افسانۀ مردمی و اسطوره شدن.
دو نوک یک اسطوره
مجید، سرانجام، با اعدام شدن، دو نوک یک اسطوره را تکمیل میکند. اسطورۀ زندگی و اسطورۀ مرگ.
زندگی اش سراپا اسطوره و قهرمانی بود و تسلیم نشدن و مرگش نیز، تکمیل شدن اسطوره را بیان میدارد.
قهرمانی که در حمل ۱۳۱۸ خورشیدی/ مارچ ۱۹۳۹ در کلکان تولد یافته بود، بعد از سه ماه و ده روز شکنجه، در هجده/نزده جوزای ۱۳۵۹/ جون ۱۹۸۰ به عمر چهل و یک سالگی، اعدام و به اسطورۀ درخشان و ماندگار تبدیل میگردد.
۵– ۱۱. دو تصور و دو روایت
از مکان اعدام مجید
شیوه و مکان اعدام مجید، هنوز راز سر به مُهر است. پرچمی ها، خادیست ها و کا جی بی، هنوز درین مورد سکوت کرده اند. و اما، دو روایت تا اکنون قابل درنگ می باشد:
- تیرباران در مسیر راه پغمان در یکی از مناطق
- اعدام در صدارت در زیر نظر سفیر روسیه و مشاورین، داکتر نجیب/ رئیس خاد و جنرال غنی زنبور/رئیس تحقیق و چند نفر از مقامات حزبی و دولتی… و بعداً انتقال جسدِ قهرمان در مسیر راه پغمان. امکان دارد که مجید کلکانی در زیر نظر هیأت بلند رتبۀ مشاورین، رهبری خاد، دولتی ها و حزبی های کلان، در صدارت اعدام شده و بعداً به مسیر پغمان انتقال و ناپدید ساخته شده است. و اگر در راه پغمان اعدام شده باشد، در این صورت نیز، در مکان اعدام، نجیب، غنی زنبور، هیأت حزب و دولت، و روسها حضور داشته اند. روایتِ بردن مجید در مسیر پغمان، دقیق و درست است چون داکتر فخرالدین در زندان پلچرخی از اعدام در راه پغمان روایت می کرد. و یک کارمند صدارت در همان جوزای ۱۳۵۹ برایش حکایت کرده بود.
۶– ۱۱. قاتلین مجید
- مقامات دولتی و حزبی
- مقامات روسی
کسانی که از حوت ۱۳۵۸ تا جوزای ۱۳۵۹ در مقامات کلیدی بوده اند
عاملین حزبی و دولتی
۱. افراد
نجیب الله عضو کمیتۀ مرکزی پرچم و رئیس خاد، جنرال غنی زنبور پرچمی و رئیس عمومی تحقیق خاد، معاونین شان، حاجی سخی پرچمی و مدیر خاد اطرافی، انجنیر نصیر احمد پرچمی و رئیس المپیک، عبدالحی خروش پرچمی و رئیس ناحیۀ حزبی مکروریان، بشرمل پرچمی معاون ناحیه، سید عمر ، پرچمی و عضو خاد(ازکلکان) دو نفر مستنطق پرچمی(اسماعیل پولاد و حکیم فیضی)، محمود بریالی عضو کمیتۀ مرکزی پرچم، مسؤل و نمایندۀ حزب در صحبت با مجید، سید محمد گلابزوی وزیر داخله، خلقی، محمد رفیع عضو کمیتۀ مرکزی پرچم و وزیر دفاع، عبدالوکیل، عضو کمیتۀ مرکزی و وزیر مالیه، سلطان علی کشتمند، عضو بیروی سیاسی پرچم و صدراعظم، اسدالله سروری عضو کمیتۀ مرکزی خلقی، قبلاً رئیس اگسا و فعلاً معاون کارمل … اینها در میکانیزم دستگیری، تحقیق، شکنجه، گفتوگو و اعدام مجید، نقش مستقیم، رویاروی و عملی داشته اند.
۲. مراجع و مقامات
قاتلین مجید
رهبری حزب دموکراتیک خلق/ پرچم در ۱۹۸۰
کابینۀ رژیم دست نشانده در ۱۹۸۰
دستگاه خاد( خدمات اطلاعات دولتی)
ریاست عمومی تحقیق صدارت
ناحیۀ حزبی مکروریان در ۱۹۸۰
ریاست المپیک در ۱۹۸۰
خاد ششدرک
تلویزیون کابل با نشر اخبار ۸ شب هجدهم جوزا در مورد مجید
حقیقت انقلاب ثور(جریدۀ حزبی) با نشر اعدام مجید در جوزای ۱۹۸۰
اینها، مراجع و مقاماتی اند که شکنجه و اعدام کنندۀ مجید کلکانی شمرده میشوند… که به اشکال گوناگون نقش خود را در میکانیزم اعدام، انجام داده اند.
در افکار عمومی و تاریخ معاصر کشور، حزب دموکراتیک خلق، همانگونه که قاتل هزاران هزار شمرده می شوند، قاتل و اعدام کنندۀ مجید کلکانی نیز به شمار می روند.
عاملین روسی
۱ . افراد
اشخاصی که بطور مستقیم، درتحقیق، شکنجه و اعدام مجید سهیم بوده اند:
سفیر روسیه در کابل ۱۹۸۰
مشاورین سیاسی و کی جی بی در ارگ و صدارت کابل
مسؤلین زندان روسها در صدارت درکوته قلفی Ʋ
مشاورین عالیرتبۀ مذاکره کننده
ترجمان ها
برژنف لئونید ایلیچ رئیس حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی
اندروپوف یوری ولادیمیر رئیس کا گ ب
۲ . مقامات روسی
رهبری حزب کمونیست شوروی در ۱۹۸۰
رهبری دولتی
رهبری کی جی بی
دستگاه تبلیغاتی (جریده و تلویزیون)
حزب کمونیست شوروی و حزب دموکراتیک خلق
اعترافات
حزب کمونیست شوروی، هزاران هزار دانشمند و منقد حزب را در مناطق
و جمهوریت های اشغالی، یا اعدام کرد یا تبعید، بعد از فروپاشی، رهبران
استخباراتی، ملکی و نظامی شان، تا حدودی از طریق نوشتن کتاب،
مقالات، و مصاحبات به این جنایات اعتراف کرده اند.
پرچمی ها و خلقی ها تا هنوز به اعتراف روی نیاورده اند. اگر چیزی می گویند بخاطر پاکسازی خود و جنگ زرگری با رقبای حزبی است.
” ما حزبی ها به مردم وعده سپرده بودیم که برای شان نان، لباس و خانه میدهیم، اما، برای شان بجای نان، مرمی، بجای خانه، قبر و بجای لباس کفن دادیم”
نجیب، پلینوم ۱۹۸۶
سرنوشت جانیان
نجیب (رئیس خاد و رئیس جمهور دست نشانده) شانزده سال بعد از اعدام قهرمانانۀ مجید، در سپتامبر ۱۹۹۶ در چوک آریانا، بوسیلۀ طالبان بشکل مسخره آمیزی از گردن آویزان گردید و کارمل، در دسامبر همین سال با حقارت و ذلتِ تمام، در زیر سیطرۀ مقامات ملکی و نظامی پرچم، در کانتینر حیرتان، به تنهایی و به شکل کمیک، در عالم بی کسی، جان داد و جسدش را بعداً ، طالبان به دریای آمو انداختند.
چهار تا رئیس جمهور خود خوانده و دست نشانده( تره کی، امین، کارمل و نجیب) که هزاران هزار روشنفکر، مجاهد و انسان های بیگناه را سر به نیست کردند، بر قریه ها بم انداختند. مملکت را دچار بی ثباتی و بحران ساختند، شوروی را آوردند. مرگ های این شاه شجاع های حزبی، حقیرانه ترین و عبرت انگیز ترین مرگ ها را به نمایش گذاشت.
مرگ هایی که به اندازۀ خرمُهره و پر قو ارزش ندارند.
مرگ های ذلیلتر از شاه شجاع ها.
مرگ افسانوی
و اما،
مرگ مجید،
مرگ افسانوی و اسطورۀ پردرخشش است.
مرگ در اسطوره، پایان زندگی نیست بلکه تداوم زیستن و ماندن در فضای تابناک دگر است. مجید، اسطوره شد تا ساکنان این خطه بدون اسطوره و حامی نجاتبخش نباشند. اسطورۀ مجید، زندگی را معنادار می سازد. اسطورۀ مجید، بیان نمادین یک دوران تاریخی است. اسطورۀ مجید هم انگیزه است و هم انرژی. انرژی ای برای بودن و انگیزه ای برای ادامۀ نبرد.
خاطرات و رویاهای مردمی در دوران معاصر.
مجید!
بی تو
تاکستان چقدر غمگین است
درختان زیتون، پسته زاران و ارغوان ها تنها مانده اند
۷–۱۱ . درخواستِ جنازه
بهوسیلۀ متنفذین و ریش سفیدان کوهدامن
بعد از آنکه تلویزیون رژیم دستنشانده، در هشت شب هجدهم جوزای ۱۳۵۹ اعدام مجید کلکانی را اعلام کرد، این خبر، مانند بم، عاطفه و احساس مردم را در سرتاسر کشور، منفجر ساخت. مردم بخاطر مرگ قهرمان، در سوگ نشستند.
در نزدهم جوزا، روز فردای اعدام، یک عده متنفذین و ریشسفیدان کوهدامن به کابل آمدند تا جنازۀ مجید کلکانی را از رژیم ضد بشر و قاتل بگیرند و مراسم دفن و فاتحه را در کلکان برگذار نمایند… البته، لست نام این متنفذین وجود دارد اما بخاطر رعایت حال خانواده های شان، از نوشتن نامها امتناع میگردد.
مردم، اول به وزارت داخله رفتند و با گلوهای بغض آلود گفتند که جنازۀ شهید عبدالمجید کلکانی را به ما تسلیم کنید، وزارت داخله که یک ابزار سرکوب در حاکمیت شوروی بود، از مردم میترسند و از اعدام مجید و جنازه انکار میکنند… بعد مردم خشمگین، به صدارت میروند، و عین درخواست را مطرح میکنند، نمایندۀ صدارت از معترضین میپرسد که شما چه تعلقی با مجید کلکانی دارید؟
یکی از متنفذین بنمایندگی معترضین کوهدامن،
حاجی خیرالدین:
در حالی که در سینۀ خود با مشت اش میکوبید با صدای بلند و خشمناک میگوید:
“مجید جان اولاد من است، توتۀ دل من است، آبرو و عزت مردم من است، ما آمده ایم که جنازه اش را بما تسلیم کنید… ما آمده ایم تا جنازۀ فرزند و عزت مردم را بگیریم”
نمایندۀ صدارت (که نمایندۀ حزب و دولت و شوروی است) بسادگی میگوید:
ما از اعدام مجید کلکانی خبر نداریم
مردم معترض که جواب خود را از وزارت داخله و صدارت نگرفتند، به ارگ مراجعه کردند و حاجی خیرالدین همان مطلب را به ارگ رساند و جواب ارگ نشینان:
اخطار!
بروید و پشت این گپ نگردید
در غیر آن این اقدام تان برای تان خطرناک می شود
۸– ۱۱. اعدام و اسطوره
مرگ مجید یکی از اسطوره ای ترین حماسه های معاصر است. در تاریخ های باستانی و کلاسیک، قهرمانان حماسی، با مرگ های تراژیک و خارق العاده ای مواجه بوده اند. پرومیته و آشیل، آرش و اسفندیار … مرگ قهرمان، قهرمانیت را تعین میکند. در تاریخ مدرن و معاصر نیز، قهرمانان بهوسیلۀ مرگ خود، به قهرمانی خویش ادامه میدهند.
ترور گاندی، ۳۰ جنوری ۱۹۴۸
اعدام پاتریس لومومبا ، ۱۷ جنوری ۱۹۶۱
اعدام چگوارا، ۹ اکتوبر ۱۹۶۷
ترور مارتین لوتر کینگ ۴ اپریل ۱۹۶۸
اعدام مولوی سرور واصف ۱۹۰۶
و …
اعدام مجید نیز، سرنوشت محتوم یک اسطوره است… اعدام، تکرار شدن قهرمانی در همۀ اساطیر است. قهرمانان جهان، یا ترور یا اعدام شده اند و اگر به این دو سرنوشت گرفتار نشده اند، شخصیت شان رنگ و رونق دیگری دارد. آنانی که ترور و اعدام نشده اند، هر قدر در یک رشته و فن، استاد و متخصص باشند، اما هیچگاهی دعوای قهرمانی و اسطوره شدن را نیز ندارند. اسطوره و قهرمانی، از دالان شکنجه، ترور و اعدام میگذرد… در این بحث، مراد ما اسطوره ها و قهرمانان حماسی و سیاسی دنیا و کشور است…. مجید با تسلیم ناپذیری و نوعیتِ اعدام خود، خود را به قهرمان حماسی و اسطوره ای تبدیل نمود.
اگر میگوییم، چارلی چاپلن اسطورۀ فیلم کمیدی است، لتا منگیشکر اسطورۀ آواز است، انیشتاین اسطورۀ فزیک، محمد علی کلی اسطورۀ بوکس، احمد ظاهر اسطورۀ موسیقی… اینگونه اسطوره ها نیز اسطوره هستند اما با قهرمانی، حماسه و اسطورگی تاریخی ربطی ندارند، شهرت نیکو، نبوغ در فن و همگانی شدن شان، آنانرا در سطح اسطوره های تک ساحته ارتقا داده است.
مرگ قهرمان

مرگ در اسطوره، پایان زندگی نیست. تاریخ اساطیر نشان میدهند که یکی از دغدغه ها و عناصر اصلی اسطوره، موضوع مرگ و چگونگی آن است. وقوع مرگ در اسطوره، ادامۀ زندگی بشکل دیگر است. مرگ به تعبیر خیام گذر از شکلی به سیما و جلوۀ تازه تر است. قهرمان، از مرگ خود، آگاهی دارد و از همینروست که پایان زندگی را با مرگ خود، دوباره سازی میکند. زیستن را بوسیلۀ مرگ، تلالؤ و تداوم میبخشد. ارزش هایش بگونۀ دگر در وجود دیگران به زندگی ادامه می دهند.
مرگ در اساطیر باستانی، مانند مرگ در قهرمانان معاصر، محتوم است و اتفاق میافتد. در اندیشه و تخیل باستانی، بشر بدنبال اکسیر حیات جاودانی اند. آب حیات، درخت زندگی … و موضوع روئین تن شدن قهرمان، موضوعاتی هستند که تلاش انسان را بسوی جاودانه سازی و غلبه بر مرگ، نشان میدهند. اما این جاودانگی در قهرمانان، بصورت جسمانی رُخ نمیدهد.
روئین تنی، یکی از رویا های اساطیری است که قهرمان روئین تن شده، به امید آسیب ناپذیری به میدان نبرد و کشمکش، ظاهر می شود. در اساطیر یونانی آشیل روئین تن است و در سرزمین شهنامه، اسفندیار روئین تن است. تخیل انسان، روئین تنی را میآفریند و اما این روئین تنی نمی تواند قهرمان را از مرگ نجات بدهد. نقطۀ مرگ آشیل، در پاشنه اش جابجا میگردد و جایگاه مرگ اسفندیار در چشمانش میباشد. که در اسطوره شناسی این نقاط ضعف، بنام پاشنۀ آشیل و چشم اسفندیار نامیده میشوند. مرگ، جزء ساختار اسطوره ها و قهرمانان حماسی است. زال، آرش، سهراب، اسفندیار، سیاوش، رستم، سودابه، رودابه، تهمینه ، رابعۀ بلخی، ناهید صاعد …
مجید، در این قلمرو، به حیث یک قهرمان حماسی روایت میشود. مجید میدانست که زندگی انسان محدود است. ولی مهم این نکته است که نوعیت زندگی و مرگ اش، دارای ساختار اسطوره ای است. مرگ مجید در هردو بُعد، دارای سبک و ساختار ویژه است:
در رؤیای فراواقعی
در بستر واقعی
مردم گمان می کردند که مجید را کسی دستگیر کرده نمیتواند. مجید تیغ بندی و کرامات دارد و مرمی بر تن اش کار نمیکند. حتا برخی از یاران نزدیکش میپنداشتند که مجید را دولت ها و معاش بگیران دولت، آسیب رسانده نمیتواند… هرچه به سوی عمومی شدن و رؤیای جمعی نزدیک شویم، به همان میزان به اسطوره نزدیک شده ایم. پیچیدن هاله ای از تقدس، و آسیب ناپذیر ساختن قهرمان، روئین تنی رویایی، تکرار همان قهرمانی هایی است که در اساطیر بهگونۀ یکسان، اتفاق افتیده اند… من خیلی شنیده ام که چرا مجید، با این درایت و تجربه، لیاقت و دانایی، در شرایطی که کابل بهدست خاد و شوروی است، در کابل زندگی میکند و در روز روشن به مکروریان میرود؟ یکی از راز ها در همین پرسش نهفته است. مجید، میتوانست در کابل نباشد، اما اگر در کابل نمیبود، در یک پایگاه پارتیزانی در شمالی می بود، نمی توانست جبهه و سازمان بسازد چرا که اکثریت روابط روشنفکری و جبهه یی، در آنزمان در شهر کابل تلنبار بود. مجید میخواست که این ماموریت تاریخی را در سطح جنبش، سازمان و جبهه، انجام بدهد، بعداً از کابل بیرون شود و به رهبری و سازماندهی پایگاه های پارتیزانی در شمالی و ولایات بپردازد …درک این مسایل زمانی میسر است که راز و رمز مجید، نقش شخصیت و ابعاد ذوجوانب آن، مورد شناخت قرارگیرد.
و اما مرگ واقعی مجید، نوع خاصی از مرگ است. مرگی که از چگونگی زندگی اش برخاسته است. مجید در یکسو قرار دارد و شوروی و دولت دست نشانده در سوی دیگر. در این کشمکش مجید تسلیم نمیشود و پیروز میگردد. مجید به قیمت پذیرش مرگ، از مردم و آزادی و عدالت دفاع میکند.
زندگی و مرگ مجید، دو نوک یک اسطوره است.
زندگی ای که با تمام کوتاهی اش، با عظمت و تابان است
قهرمانان تاریخ، در زیر چهل یا پنجاه سالگی به ابدیت پیوسته اند.
اسطوره، حماسه و قهرمان هفتاد ساله وجود ندارد
در زمین ایلیاد و اودیسه، قهرمانان جوان و میانسال در حرکتند
در فضای شهنامه نیز جوانان و میانسالان در خروش و تلاطم اند
اکثریت روشنفکران و سیاسیون اعدامی در دورۀ حزب دموکراتیک خلق، ( خلقی و پرچمی) از ۲۵ تا پنجاه سال داشته اند.
مجید،
مرگی که با تمام تراژدی و رویارویی،
اسطوره وار درخشان مانده است.
۹–۱۱. اولین سالگرد
با نشر اعلامیۀ ” نبرد مجید ادامه دارد”
۱۸ جوزای ۱۳۶۰
یک سال بعد از اعدام مجید، اولین سالگردش در وضعیتی فرا رسید که پیکار مردم علیه شوروی و رژیم دست نشانده، سراسری گشته است. البته اولین سالگرد اعدام مجید، در برخی از جبهات کشور، با گرمای گلوله تجلیل شد. پارتیزان های ساما و جبهۀ متحد ملی، روابط و هواداران، در کوهدامن، شمالی و برخی از نقاط دیگر، درین روز علیه ارتش شوروی و ادارۀ دست نشانده، عملیات ویژۀ نظامی انجام دادند و در خارج کشور نیز با نوک قلم و مجالس، تجلیل گردید.
اما، این نبرد در شهر کابل بهطرز دیگری به میدان آمد.
در هجدهم جوزا، شورای محصلین آزادی بخش، که بطور مخفی فعالیت می کردند، با هماهنگی رهبری “ساما” اعلامیه ای زیر نام ” نبرد مجید ادامه دارد” را با همین عکس مجید (موهای بلند، جمپرسیاه و پیراهن) پخش کردند. اعلامیۀ مذکور از سوی رهبری سازمان و با نام و آرم ساما نوشته شده بود.
این اعلامیه کابل را تکان داد.
۱۰– ۱۱. نحوۀ پخش اعلامیه در ۱۸ جوزای ۱۳۶۰
اعلامیۀ اولین سالگرد اعدام مجید، به طرز حماسی در زیر چکمه های روس و خاد، در چند نقطۀ شهر، پخش گردید و این نقاط:
فاکولتۀ طب دانشگاه کابل
ادیتوریم دانشگاه
شفاخانۀ علی آباد
دیوار ها
محصلین فاکولتۀ طب، با درایت و شجاعت فداکارانه، اعلامیۀ یک ورقی را در چندین مکان در ادیتوریم دانشگاه، فاکولتۀ طب و شفاخانۀ علی آباد پخش میکنند. در آنزمان، خاد در اوج تجربه، جنون و خشونت قرار داشت. خاد، دولت در درون دولت بود… با آنکه دستگاه خونین خاد و کمیته های حزبی، کوچه های شهر و دانشگاه های کابل را زیر کنترول داشتند، اما، دانشجویان مبارز، با پذیرش زندان و اعدام، برای دفاع از مجید که اسطورۀ آزادی و نمادِ پیکار نجاتبخش مردم شمرده میشد، به فعالیتی دست زدند که حالا آن کارنامه بار دگر با افتخار و سربلندی، ثبت تاریخ میگردد.
محصلین این اعلامیه و عکس را در نقاط ذیل به نمایش گذاشتند:
در پروجکتور ادیتوریم دانشگاه کابل
در زیر شیشۀ میز رئیس فاکولته طب
در چوکات دیواری فاکولتۀ طب
در لای دوسیۀ مریضان شفاخانۀ علی آباد
نوشتن شعار با توش رنگه بر دیوار ها :
نبرد مجید ادامه دارد
یا مرگ یا آزادی
ادیتوریم
وقتی که در ادیتوریم دانشگاه کابل، پروجکتور روشن میشود، عکس مجید بر پرده میافتد، در آغاز، بینندگان که از موضوع آگاهی ندارند و غافلگیر شده اند، با تماشای عکس مجید، چک چک میکنند… تا اینکه حزبی ها و خاد، با دست و پاچگی داخل اقدام میگردند و جلسه را متوقف میسازند.
شفاخانۀ علی آباد
وقتی که صبح، داکتران به اتاق های مریضان میآیند و دوسیه های مریضان را چک میکنند، دوسیۀ هر مریض را که باز می کنند، در اولین صفحه، چشم شان به عکس مجید و عنوان، نبرد مجید ادامه دارد، میافتد. داکتران غیر حزبی وارخطا میشوند و فضای بیمارستان در حیرت و سراسیمگی فرو میرود… خاد، نیز در حیرت میماند. شفاخانه، به سنگر تبدیل شده است.
فاکولتۀ طب
اعلامیۀ نبرد مجید ادامه دارد، با عکس مجید را در چوکات دیواری، اتاق رئیس، دیوار دهلیز… فاکولته، می گذارند.
درین مکان های ممنوعه و کاملاً امنیتی، تصویر مجید می درخشید.
دیوارها
شعار ها بروی دیوار ها نوشته می شوند.
نبرد مجید ادامه دارد
۱۱– ۱۱. خاد و کمیتۀ حزبی
شوروی و ادارۀ دست نشانده، که یک حاکمیت استبدادی و توتالیتر بودند، به جز حزب خود، فرکسیون خود و انحصار و کیش شخصیت، دیگران را برسمیت نمی شناختند، مردم و احزاب مخالف را ضدانقلاب و ضد سویتیزم می پنداشتند، و گرفتن و کشتن شان را وظیفۀ حزبی، دولتی و انترناسیونالیستی خود میدانستند.
به آزادی بیان و مطبوعات، به آزادی احزاب… اعتقادی نداشتند.
همه چیز، مال حزب و شوروی پنداشته می شد.
” هر کسی که شوروی را نپذیرد، دشمن ماست، افغان واقعی کسی است
که شوروی را قبول کند”
کارمل، سخنرانی، یوتیوب
” هر کسی که ما را قبول نکند، دشمن ماست، در تاریکی علیه ما می جنگند، همۀ شانرا بوسیلۀ خاد، در تاریکی، نابود و خنثا می سازیم”
نجیب،
سخنرانی در جلسۀ خاد، روزنامه حقیقت انقلاب ثور
بعد از پخش اعلامیۀ سالگرد مجید
بزودی خاد و کمیتۀ حزبی دانشگاه، ماشین خونین سرکوب را به حرکت انداختند. محصلین زیادی را دستگیر، شکنجه و زندانی ساختند.
زندانی و شکنجه شدگان:
عده ای از محصلین فاکولتۀ طب
عده ای از محصلین دانشگاه پلتخنیک
و عده ای از محصلین مظنون از فاکولته های مختلف
میدانیم که زمانه هنوز خونریز است وگرنه لست محصلین زندانی را در اینجا ثبت می کردم.
پایان فصل یازدهم
فصل دوازدهم را فردا خواهی خواند




