درسرزمین دورافتاده ی آنسوی کوه ها و دریا ها و جنگل ها مردمانی زندگی می کردند که به یک زبان حرف می زدند و به رسم وآیین ویژه ی پدران شان که سال ها پیش نخستین نشانه های زندگی را در آنجا پیریزی کرده بودند، می بالیدند. این مردم از راه شکار گاومیش وحشی، خوکها، شیرهای دریایی، نهنگ و جمع آوری میوه های جنگلی، کاشتن جواری، لوبیا، کدو و تخم گل آفتاب پرست زندگی می کردند.
زندگی اجتماعی مردم این سرزمین بربنیاد قبیله استوار بود. رییس قبیله فرمانروای کُل شمرده میشد. رییس و اراکین قبیله، شخصیت های برجسته و قدرت مندی بودند که با القاب ویژه ای چون عقاب بزرگ، ابرسرخ، ببر کوچک، گوزن پیر، خرس جهنده و اسپ سیاه شناخته می شدند.
عقاب بزرگ رییس قبیله بود. او فرمانروای کُل، غرق در قدرت بود. عقاب بزرگ اعتقاد همیشگی به پیروزی داشت و قدرت تدبیر را در فکرش می پرورانید او کمی هم محتاط بود و هرازگاهی کسان دیگر را دشمن خود میتراشید. مردم این سرزمین عقاب بزرگ را نماد بهروزی وپیروزی میدانستند .
ابر سرخ نام وزیر عقاب بزرگ بود. او از رهبران پیشین قبیله و وابستگی به یکی ازخانواده های جنگجو داشت. ازهمین لحاظ مردم این سرزمین او را نماد جنگجویی و قدرت نظامی می دانستند. ببر کوچک یکی دیگر از اراکین قبیله، نماد بیبا کی، ناترسی و دلیری شناخته می شد. در عشق و زندگی خود کاملن شتاب زده عمل می کرد. از همینرو عقاب بزرگ به نظراو چندان اعتنایی نداشت. اراکین دیگر قبیله نیز دنباله رو او نبودند. ببر کوچک زمانی یک آدم عصیانگر وشورشی ناراضی بود که با شتابزدگی خاص خودش همیشه علیه قدرت های برتر طغیان می کرد و سرکشی و نارضایتی با خونش آمیخته بود. ببر کوچک دوست داشت سردمدار باشد؛ ولی شایستگی و برازندگی رهبری را نداشت.
اوهمیشه اولین کسی بود که شعار حرکت کردن می داد. اما درکسب و کار، عشق و جنگ، احتیاط حکم می کرد که دیگران کورکورانه ازاو پیروی نکنند و حتی گاهی او را ازحرکت باز دارند. راه افتادن به دنبال ببرکوچک می توانست آغاز یک فاجعه ای بزرگ باشد. او همیشه در پی ماجرا بود و گاه خواسته هایی غیر منطقی و دور از احتیاط و بدون مسؤولیت رابه عقاب بزرگ پی شنهاد می کرد.
ایستادگی در برابر ببرکوچک نیزآسان نبود زیراشخصیت گیرایی داشت و ظاهر نافذ و پرهیبتش نمود ویژه ای به او می بخشید. مردم خواه ناخواه به او احترام داشتند. ببر کوچک دوست داشت همه از اواطاعت کنند، اما ازاینکه خود فرمان بردار کسی باشد، بیزار بود و هیچکس را شایسته نمی دانست که به او دستور بدهد. ببر کوچک اگر می توانست پیش از دست زدن به هرکاری اندکی باندیشد، قطعن به موفقیت چشمگیری می رسید. گوزن پیر بنابر مناسبات صمیمانه بامردم، از احترام خاصی برخوردار بود. او یک آدم شهوانی و دایم در حال جفتگیری بود. حضور گوزن پیر درمجالس،غذا خوری عقاب بزرگ نشانه ی از رفاه بر سر سفره به شمار می رفت. در بارگاه عقاب بزرگ که تصاویر همه ارکان قبیله روی دیوار آویزان بود، گوزن پیرروی یک گلُ نیلوفر آبی که نماد خلقت، حاکمیت و حفاظت است نشسته بود.
عده ی زیادی ازسالمندان باورداشتند که گوزن پیر، نمادی از تداوم، رفاه، درازی عمر، غذا و فراوانی است. بعضی ازدین باوران سالمند، گوزن پیر را فرستاده ی خدا هم می دانستند.
خرس جهنده نیز یکی از شخصیت های مهم شمرده می شد.او نماد قدرت، خانواده ، نشاط ، شجاعت و سلامتی بود. خرس جهنده الهام بخش انرژی مادری و اعتماد به نفس بود. مردم ا ین قبیله وقتی با خرس جهنده بر می خوردند، مسیر خود را از نهایت احترام یا از غایت ترس تغییر می دادند و به آرامی عقب گرد می کردند. مردمان جزیره، خرس جهنده را به جنگجوی تسخیر ناپذیر تشبیه می کردند و به این باور بودند که هرچند خرس جهنده آدم بدی نیست، از اینک هذاتن آدم بدخویی است، نباید به او نزدیک شد.
مردم، خرس جهنده را که بیشتر از سایرارکان قبیله می خوابید، نماد خواب آلودگی و سستی می شمردند، اما به خاطرشکیبایی اش اورا می ستودند.
اسپ سیاه یکی دیگر از ارکان مهم قبیله، نماد عزم، استقامت، شجاعت، آزادی، سفر، زیبایی و عظمت بود. همه مردم او را دوست داشتند. اسپ سیاه درهمه امور قبیله از نگاه نجابت، استقامت، اعتماد به نفس، قهرمانی و رقابت نام آور بود. گذشته از همه،اسپ سیاه از اینکه نسبت به همه مردم وفادار بود اورا انسان نجیب میگفتند و مورداحترام خاص و عام بود.
شبی، عقاب بزرگ خواب دید که طایفه ای از بیگانه ها به سرزمین قبیله هجوم آورده اند. فردا که ارکان قبیله در برابر فرمانروا حلقه وار نشسته بودند، عقاب بزرگ قصه ی خواب و هجوم بیگانه ها را به آن سرزمین در میان گذاشت.
ابر سرخ سخنان عقاب پیر را با حوصله مندی تا آخرشنید و گفت:
فرمانروا آنچه را که به خواب دیده استنه روی او خیال، بلکه امری کاملن واقعی و قابل اعتناست. این خواب در حقیقت یک سیر و سفر معنوی است.
ما رهبری و رزمندگی را از نیاکان مان به ارث برده ایم. تا آنگاه که عقاب بزرگ زنده و فرمانروای ماست، هیچکسی را مجال آن نخواهد بود که بر اریکه ی قدرت فرمانروا تکیه زند .
ببر کوچک گفت: عالیجناب ! زمان تامل نیست. حرکت کنید، همین حالا. همه به فرمان من به پیش بسوی جبهه های گرم نبرد.عقاب پیردر حالیکه شهامت او را می ستود، ببر کوچک رابه حوصله مندی وشکیبایی فرا خواند.
گوزن پیرگفت: وقتی جنگ در می گیرد، حفظ جان زنان و کودکان که درجنگ سهم ندارند، اما آسیب پذیراند شرط لازمی و اساسی است. دراین باره باید تدابیر جدی گرفته شود و شخصیت با تجربه ای این امر خطیر را به عهده بگیرد. وقتی مردان درجنگ اند زنان وکودکان گرسنگی نکشند و بی سرپرست نمانند. عقاب پیر روبه سوی خرس جهنده کرد وگفت: اکنون که دشمن خیال تجاوز به سرزمین ما را دارد، چه تدبیری با یست گرفته شود؟
خرس جهنده که خواب آلوده به نظر می رسید و به دیوار بارگاه تکیه داده بود، به نحوی که گویا تازه از خواب بیدار شده است، خمیازه ای کشید و گفت عالی مقام! مطمین باشید که در این رویارویی دشمن هرگز نمیتواند بر ما چیره شود. درجنگ شتابزده عمل نکنید. صبروشکی بایی لازمه ی بقای حیات است.
اسپ سیاه که با زیبایی و عظمت درگوشه ی بارگاه ایستاده بود، صدای پیروزمندانه ای از گلو برآورد وگفت قدم های شجاعانۀ مردمان ما در درازای تاریخ در پهنای این سرزمین در کوه ها، دره ها و جلگه ها نقش بسته است. دشمن هرگز نباید آنجاها که ما گام نهاده ایم پابگذارد.
روزی دو تن از زنان قبیله همراه با سگ های شان که برای شکار ماهی در اطراف دریاچه ای قدم می زدند ناگهان متوجه شدند که سگها عف عف کنان بسوی دریاچه می نگرند. سگ ها لاشه ای حیوان بزرگ وعجیبی را در برکه کشف کرده بودند که بقایای یک هیولای زشت بود. کشف لاشه ی این جانور به باور مردمان قبیله نشانه ای از فاجعه ی بود که بزودی اتفاق می افتاد.
عقاب بزرگ سگ هوشمندی داشت که آن روز ها دو چوچه ی زیبا به دنیا آورد. سران قبیله هریک تلاش می کردند که یکی از این چوچه ها را به دست آورند. عقاب بزرگ یکی از چوچه ها را به ابر سرخ که وزیراو بود و هم بیش از سایر ارکان قبیله برایش عزیز بود، داد. دومی را به خرس جهنده که نماد خانواده بود بخشید. ببر کوچک که سخت آرزوی داشتن یکی از این چوچه سگ ها را به سر می پرورانید، آزرده خاطر شد و شبی پنهانی با یکی از چوچه ها از قبیله گریخت و با قایقی دل به دریا زد. ببر کوچک پس از درگیری چند ساعته با سپاهیان عقاب بزرگ، همراه با چوچه سگ در دریا غرق شد.
چوچه سگ پس ازمرگ به صورت یک ماهی سفید دوباره زنده شد ودر دل دریا به تولید مثل پرداخت. مردم پس از خوردن گوشت ماهیان این دریا، زبان مشترک قبیله را یکسره از یاد بردند و به زبانی گپ زدند که برای یکدیگر قابل فهم نبود. مردمان قبیله در زمستان های سرد و دراز پس ازبه پایان رسیدن غذا مجبور شدند برای زنده ماندن به آدم خواری روی آورند و مردگان خود را بخورند. آنها پس از ورود مهاجمان روستا های اجدادی خود را ترک کردند و درمناطق دوردست که شرایط مساعدی برای زند گی وجودنداشت، بسربردند.
اکنون سده های بی شماری از زمان وقوع این رویداد می گذرد. از قبیله ای که همه به یک زبان حرف می زدند و به رسم وآیین ویژه ی پدران شان که سال ها پیش نخستین نشانه های زندگی را درآنجا پی ریزی کرده بودند، میبالیدند، اثری دیده نمی شود. گورستان این قبیله که سالیان درازی است مرده ها در کنارهم خوابیده اند، اکنون به پارک زیبا و بزرگی مبدل شده است.
مردمی که در دَور و بَر این پارک بزرگ زندگی می کنند، می گویند که بعضی از شب ها استخوان های مردگان و سنگ های به جامانده از گورها سراز خاک بیرون می آورند تا به مردم شگفت زده هراسان بگویند اینجا پارک اسکلت هاست.




