هنوز خیالش در هندوستان است

شیون شرق

·

·

سرت از دریا کَنده نمی‌شود و چشمت از آب پاکش، و ناگهان به‌شدت تکان می‌خوری، گمان می‌کنی چیزی را جایی گذاشته‌ای، چیزی که می‌تواند آبادیت که حاصل خودش است را فرار بدهد. بی‌دست‌وپا می‌شوی و از بی‌کس‌وکویی می‌ترسی. سرت را به تلفنت می‌بری، متوجه می‌شوی که نگفته‌ای «دوستت دارم.» حالا یا قدم بزنی و ندانی کجا می‌روی یا لب دریا راه بروی، احساس کنی روی قایق نشسته‌ای و ساعت بعد، خبرنگاران در باره استخوان‌هایت که شکم‌سیری خوبی برای ماهی‌ها شده‌ است، گزارش تهیه کنند.

     پیش می‌روی، جلو درخت، روبروی دریاچه و به پسرک پاپر فروش نگاه می‌کنی تا نزدیکت شود، از دربارت ده روپیه بخواهد، برایش ببخشی و به گمان این‌که بلا را از جوارت دور بزنی. پسرک قدم برمی‌دارد، آهسته آهسته و بدون این‌که فکر کند پشه‌ای ایستاده، از پهلویت رد می‌شود. صورتت را تمیز می‌کنی. هیچی قرارت نمی‌دهد، از جا بلند می‌شوی و راه می‌روی… به راهت ادامه می‌دهی، زخمی در قلبت و کلمات در درونت شورش می‌کنند، آشوب است، آشوب.

     از زبانت می‌چکد:

-کاش سرم را روی دستانت بمانم، به‌خواب بروم. کاش می‌شد با نامت بخیه می‌شدم، به هندوستان سفر می‌کردم، به دهلی می‌رفتم و خبر رقاصه‌ها را برایت می‌آوردم تا دلت خنک می‌شد.

می‌دانی به رقص علاقه دارد. ادامه می‌دهی:

-اکثر زنان یک چیزی در وجود خود کم دارند، مثلا رقص و تو از رقص آفریده شده‌ای.

اضافه می‌کنی:

-رقص هنری زیبااست، اگر در وجود زنی نباشد، آن زن چیزی کم دارد، باید سال‌ها بگردد تا این هنر را پیدا کند یا هم مانند یک زن ناقص، بمیرد.

     سرت را روی بالشتش می‌گذاری، می‌خوابی، صدایی تکانت می‌دهد: خیرت است، چیزی شده؟

بلند می‌شوی.

– چیزی نیست.

      می‌بینی هیچی تغییر نکرده، فکرت از هندوستان برنگشته است، انترنت نداری ببینی چه بلایی سرت آمده. می‌ترسی توته تنت را از دست داده باشی- چرا هنگام بیرون شدن ازساحه انترنت، نگفته‌ای: دوستت دارم؟

      آدم برای خطایش باید تاوان بدهد، توان خطایی عاطفی بیش‌تر است، مثلا ترس از دست دادن خود، آشوب بزرگ و در صورت کم، بلاک. با لبانت کلماتی را تاری می‌کنی مانند جمله‌ی معروفت: همیشه بلاک، آغاز عشق نیست.

     می‌خواهی بروی اتاق، کلمات هم‌سفرت است، باید چاره‌ای بسنجی برای نجات خود، دروغ ببافی و بهانه تار کنی. اما باور داری که عمر دروغ کوتاه است، می‌دانی بعد هر اعتراف، پرده‌اش را دور می‌زنی، بهانه سال‌خورده شده، پس هر افشا، توهم به دنیای سال‌خوردگان نزدیک می‌شوی. این‌جا همه چیز را می‌بینی تنها آرامش را نه. سرت شلوغ است، همه دارند در آن دعوای خدایی می‌کنند، جز قلبت. به شیطان ذلیل می‌مانی و‌ هراس داری که مبادا غرق شوی، توته بدنت را از دست بدهی- حواست کجا بوده؟ خطای چندمت بوده؟ تکرار خطا را خیانت می‌داند- بارها اشتباه کرده‌ای و حالا هر اشتباهی آغاز یک فاجعه پیچیده است.

     ساعت‌ها راه می‌روی، هیچ نمی‌رسی، می‌بینی هنوز آغاز راه است، دوستت می‌گوید:

-چیزی شده؟

می‌گویی:

-نه.

می‌گوید:

– کسی مرده؟

می‌گویی:

-دوست‌داری کسی بمیرد؟

می‌گوید:

– نه، تنها بوی مرده می‌دهی.

      می‌خندی، ولی خنده در سرت زهر می‌شود-قرار است تاوان اشتباهت را بدهی- چرا نگفته‌ای دوستت دارم؟

به راهت ادامه می‌دهی، بدون این‌که بدانی کجا می‌روی، سرت را بلند می‌کنی رسیده‌ای جوار اتاق- حالا دو‌راهی بیش نداری: عکسش را بگیری بروی جای دور و با آن قصه شوی یا از هندوستان برایش اسباب رقص تهیه کنی. به جیبت می‌بینی، خالیست، روپیه‌ای نداری تا عصرانه بخوری اما هنوز خیالت برنگشته است. صدایی از شکم گرسنه‌ات می‌شنوی: مرد خنزیری، هنوز خیالش در هندوستان است.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد