کوچه‌ی ما

سودابه کامروا

·

·

چقدر این کوچه‌ها شبیه‌هم اند

مثلی آینه‌ی کودکیِ هر یک از ما

رازی نهفته از پرِ پروانه‌هاست،

از رؤیاها،

از دنبال کردنِ درخشان‌ترین ستاره

در دلِ شب‌های تاریک؛

قصه‌های دیو و پری،

و بداهه‌های شیرین

از سیاه‌موی؛ جلالی

هر قصه‌ی کودکی، تسلسلِ خودش را دارد

مثل آن است که سنگی را برداری

و از زیرِ سنگ،

بوی یاس و لمسِ مخملیِ رهایی را حس میکنی

در کوچه‌های ما چه می‌گذشت؟

به درخت کاجِ کنارِ جاده نگاه کن

چشمِ سومش باز بود

از آن‌جا

چهارباغ و هوای گوارای فاریاب

نام دیگری بهشت بود

و من هنوز از آن‌جا دم می‌زنم

کودکی‌ام حرام باد

اگر جز با طنینِ کوچه ما

نَفَس راحتی کشیده باشم

و هنوز هم هر شب، هر فصل، هر ثانیه،

با ندای نامِ شهرم،

میمنه

دم می‌زنم

آه!

کوچه‌ی ما

بوی نانِ داغِ تنور می‌داد،

آغوشِ پرمهرِ بابا حاجی

و تبسمِ بهشتیِ مادربزرگ

بر چهره‌ی همه‌ی کودکان جهان

جهانِ کودکیِ من مشهور بود

نامِ کوچه‌ی ما را بر سنگ‌ها نوشتند،

و از آن روز، به روی سنگ‌ها گل ها رویدند‌

کوچه ی ما ،عجیب بود

غوغای رودخانه‌ی آقاق‌ها

که از شیبِ دره

به سقفِ رؤیاهایم سرازیر می‌شد

جغ جغ ی چرچرک ها

بر جان ی دیوار ها می پیچد                                 

و پیشانیِ تب‌دارِ تردیدم را

زخم می‌زد

کوچه‌ی ما مشهور بود

کوچه‌ی شاعرانِ گمنام؛

آنجا که انجمن‌ها

تا سپیده‌دم شعر می‌خواندند،

و شبنم

به لبخند نجیبِ آفتاب

سوگند می‌خورد

شعار ها ،از نعره گلوی انقلابیون صدا میشودند 

الفِ آزادی، آگاهی 

یاءِ یاس،یاری 

میمِ مبارزه، مقاومت

و زیِ زن

زایش، زیبایی، زلالی بود

و زمستانِ کوچه‌ی ما،

نمادش،

موزه‌های سرخِ من بود ،

کتاب ها سرخ

پرچم های داس دار

شعار ها سرخ

جایی که باغ‌های معلقِ هم‌قطارانم

در یخبندان تسخیر می‌شدند

و توده های سرخ

از پشتِ مرز های سیم خار دار

برای پدران ما

نمی دانم چه باغ های سرخ و‌سبز                                       را وعده کردند

کوچه ما دیگر نمای سبز نداشت

لبخند کوچید

برف ها آب شدند

یخبندان  رختِ سفر بستند

و زاغ‌های گرسنه

شرحِ هزار حکایتِ کودکی ما ‌را

از کودکی‌هایی که

در فیزیک کوچک،

اما در شهود، بزرگ بودیم

کودکی ما را  تاراج کردند

موزه‌های  سرخِ من،

دستانِ یخ‌زده‌ی کرختم،

ذوقِ ساختنِ آدمک برفی

تا حالا هم بر دلم بوق می‌زد

و باریدنِ برف،

شبیهِ پرِ فرشتگان

بر بامِ سرپوشِ دیگ و کاسه

انقلابی عظیم از شور، اشتیاق،

لبخندی

از انعکاسِ آینه بر آینه بود

و من،

لقمه‌ی بزرگِ برف را

از سرزمینِ فراآمده‌ی خدا

می‌دانستم

و آن را می‌بلعیدم


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد