محکوم به زیستن

هنا رها

·

·

.  

در بلندای جهان ایستاده‌ام،
خیره به زیباییِ پیش رویم.
همه‌چیز بی‌نقص و عالی به نظر می‌رسد.
من نیز لبخندی بر چهره دارم
و همه می‌گویند حالم خوب است و جهان بر وفق مرادم.
آری، آن‌ها درست می‌گویند؛
چیزی که می‌بینند، همان است که بر زبان می‌آورند.
اما آنچیزی که نمی‌بینند،
همان چیزی‌ست که لحظه‌لحظه، ثانیه‌به‌ثانیه، مرا ویران می‌کند.
فریفتن ازچنین منظره‌ای کار دشواری نیست.
دروغ چرا، من نیز گاهی وسوسه می‌شوم،
اما اندکی بعد، با لرزشی به خویش بازمی‌گردم.
این زیبایی، به‌راستی فریبنده است؛
چه جان‌ها که به‌خاطرش داده شد و گرفته شد.
اما مسئله این‌جاست:
من از درون این جنگلِ دل‌فریب گذشته‌ام.
آنجا، رفعت و مرحمت را کسی نمی‌شناسد.
محبت و عشق، در آن دیار غریب‌اند.
اگر حقیقت را در کسی ببینی،
چندی نمی‌گذرد که دیگر او را نخواهی دید؛
زیرا قربانیِ انسانیت و حقیقتِ خویش می‌شود.
من از دلِ تاریکی و پوچیِ این زیبایی عبور کرده‌ام،
تا ژرفای بی‌معنایی این جهان فرو رفته‌ام،
و روزهایی را بر بستر افتاده‌ام
که حتی توان بلند کردن لیوان آبی را نداشتم.
بارها به مرگ اندیشیده‌ام؛
به مرگ،
آن منجیِ آدمیزاد،
پایانِ تقلاها و دردهای بی‌منتهای انسان.
اما اکنون زنده‌ام،
و به زیستن ادامه می‌دهم؛
نه از آن‌رو که تاریکی ها پایان یافته،
و نه از آن‌که راهی پنهان برای رهایی یافته باشم،
بلکه از آن‌رو که دریافته‌ام:
من محکوم به زیستن‌ام.
چرا که من انسان‌ام،
و انسان بودن، دشواری وظیفه ست.
برای دهمین، صدمین و هزارمین بار:
انسان بودن، وظیفه‌ای دشواریست؛
باری که خروشان‌ترین دریاها
و تنومندترین کوه‌ها
از به دوش کشیدنش سر باز زدند.
روزها اندیشیدم،
شب‌ها گریستم،
و چون کودکی که در هیاهوی جهان مادرش را گم کرده،
به هر کس، هر چیز،و هر جا چنگ انداختم،
اما دستم به جایی بند نشد.
و اکنون،
در آستانه‌ی تباهی‌ای که خودِ انسان خالق آن است،
با عجز در برابر انسان بودن خویش،

زانو زدم  و به
به تماشای ویرانی خود نشسته‌ام..!


۱۲/۰۲/۱۴۰۵

اسم هنا رها، دوست دارم از همین آغاز مردم من را با این اسم ادبی ام بشناسند.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد