“روایت گر”

کریمه ویدا طهوری

·

·

چون ورق‌پاره‌ای در دستِ باد،

به تکرارِ چرخیدن و سر خوردن محکومم؛

تهی شده‌ام

از شعری که معنای من است.

سیزیف‌وار زیسته‌ام

در افسانهٔ سرنوشت،

در روایتِ هستی.

سخنم را

با واژه‌های خاموش

به گوشِ سنگ‌ها می‌خوانم…

بر جاده‌های موازی

که هرگز به هم نمی‌رسند،

آدم‌ها با شتابِ سرسام‌آورِ ترن

از کنار هم می‌گذرند.

در تابوتِ تنهایی‌ام،

با نفس‌های زنده در تن،

و سردیِ خاک

در سینه‌ام.

برای روایت گر:

تکه‌هایی به‌هم‌چسبیده‌؛ روایت‌هایی که گاه با هم می‌آیند و بی‌هم می‌روند.

گمان می‌کنم شعر، زمانی که در محورهای عمودی‌اش یک‌پارچگی بیشتری داشته باشد، روایت‌گونه می‌شود و برای خواننده دل‌پذیرتر؛ روایت‌هایی که تکه‌تکه به هم می‌رسند، نمی‌دانم با ساختار شعر سازگار می‌افتند یا نه.

اما من همین چندپارچگی را دوست دارم، چون از درون به روایتی می‌رسند که آن را به‌گونه‌ای عاطفی تجربه کرده‌ام تا روایت‌گر شوند.

کریمه ویدا طهوری


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد