دروازهٔ آپارتمان پدرکلانم را تکتک زدم. از خانهٔ ما تا آنجا دویده بودم و در جریان دویدن دامن پیراهنم را تا روی زانوهایم بالا نگهداشته بودم تا سگ های ولگرد از نوکش نگیرند.
رفیع، برادرم، گفته بود که اگر سگی را ببینم و از ترس شروع به دویدن کنم، سگ حتمن از پشت سرم خواهد دوید و مرا چک خواهد زد؛ چون سگها ترس را در چشمهای ما میخوانند. حتی در تاریکی.
من گفته بودم: خوب، اگر من به سگها نبینم، آنها هرگز ترس را در چشمانم نخواهند دید.
برادرم خندهای کرده و گفته بود: سگها ترس را بومی کشند.
در جوابش شانههایم را بالا انداخته و گفته بودم: تو طرفدار من هستی یا طرفدار سگ؟
چشمان رفیع برق زده بود. گفته بود: خوبش!
از مادرم شنیده بودم که مثلن میگفت فلان گپ را با حاجیبابایت مشوره میکنم. حاجیبابا بسیار فهمیده است.
پرسیده بودم: فهمیده یعنی چه؟
گفته بود: “کسی که هر چیز را بفهمد.”
ـ هر چیز را؟
ـ هان!
پس از کمی انتظار، دوباره تکتک زدم. احتمالن صدای در زدنم را نشنیده بودند. آهسته در میزدم تا فکر نکنند در آن تاریکی شب، با ترس و لرز تا خانهشان دویده و حالا چنین بیتابانه در میزنم. مسئلهٔ آبرو و عزت در میان بود. اندکی بعد، صدای خشخش پاهایی بلند شد و از درز دروازه، روشنایی شمع نمایان گشت. بعد صدای غور و جدی پدرکلانم از پشت دروازه بلند شد: “کیستی؟”
ـ من هستم.
خاموشی حکمفرما شد.
باز پرسید: “طفل هستی؟ زن هستی؟ کی هستی در این نصف شب، برادر؟”
صدای شلیکی در هوا پیچید. مادرم گفته بود: “اگر گاهی صدای شلیک و رگبار را شنیدی، علیالحساب خودت را به زمین پرت کن.” در جایم دراز کشیدم
گفتم: میترا هستم، حاجیبابا. دروازه را باز کنین.
ـ اوه، میترا! تو هستی؟
قفل در چرخ خورد. دروازه باز شد و پدرکلان با شمعی در دست در آستانهء در نمایان گشت: چرا تنها آمدی؟ در این وقت شب چه گپ شده؟
ـ حاجیبابا، میخواهم همرایتان مشوره کنم.
حاجیبابا با کنجکاوی از دروازه بیرون شد و به چهار طرف نظر انداخت.
ـ به راستی تنها آمدی؟ مادرت خبر دارد؟
ـ نی، خواب بودند. پدرم گفت که امشب آتشبس اعلان شده. فردا باز جنگ شروع میشود. میخواستم همرایتان مشوره کنم.
حاجیبابا لحظهای مکث کرد و گفت: خوب، بیا بیا، بریم به مهمانخانه. دیگران همه در اتاق نشیمن خواباند، بیدار نشوند.
به مهمانخانه رفتیم. حاجیبابا روی کوچ نشست و گفت: خوب، حالا بگو که چه میگویی.
در کوچ، کنار دستش نشستم. لرزشی در وجودم حس میکردم که شدت آن در ناحیهٔ شکمم به اوج میرسید. مشتهایم را در شکمم فروبرده گفتم: شما سر من اعتماد دارید؟ به چشمانم خیره شد و گفت: من کاملن به تو اعتماد دارم. دختر خوبی هستی.
- اول از من چند تا سؤال کنید تا مطمئن شوید که من دختر هوشیار هستم.
- حاجت به سؤال نیست. من همیشه از تو سؤال کردهام و جوابهایت حتی از جواب کلانها هم بهتر بوده.
از جا پریدم و با فریاد گفتم: راستی؟ حاجیبابا مرا در آغوش گرفت و آهسته گفت: بله، دخترم. تو هوشیارترین دختر هستی. در ضمن، فکر ما باشد که دیگران خواب هستند.
انگشتم را روی لبانم گذاشتم و گفتم: آه… آهسته گپ بزنیم که همه خواب هستند.
حاجیبابا مرا روی زانویش نشاند و گفت: خوب، حالا بگو که چه میخواهی بگویی، جان پدر!
ضعفی در پاهایم حس کردم.
- حاجیبابا؟
- بله؟
- حاجیبابا جنگ چه وقت خلاص میشود؟
لبخند حاجیبابا محو شد. برای لحظهای سکوت کرد. بعد به صورتم خیره شد. لبانش کمی لرزید. دستی به ریش سپیدش کشید. روشنی شمع همچنان لرزید؛ آخردست لبخندی لبانش را از هم گشود و گفت: این بسیار یک سؤال آسان است… جنگ پلک زدنی خلاص میشود. بسیار زود…
- چه وقت؟
- ببین، برگها کمکم زرد شدهاند. و به پنجرهء مهمانخانه اشاره کرد. و ادامه داد: شروع خزان است و زمستان در راه. میبینی؟
سرم را با بیقراری تکان دادم و گفتم: هان، هان. من تمامش را دیدهام.
ـ آفرین، دختر هوشیار. تا پیش از رسیدن زمستان… پیش از اینکه اولین برف زمستان ببارد، جنگ خلاص میشود و مکتبها باز می شوند …
لبخندی لبانم را از هم گشود. در لابهلای حرفهای پدرکلانم فضای صنف در برابر چشمانم مجسم گشت. میز و چوکی های چوبی، بوی تباشیر و سر و صدای هم صنفیهایم گوشهایم را پر کرد. و برای اولین بار آن شب صدای شلیک و انفجار در پس زمینهء ذهنم کمرنگ می شد.
کنار پنجره ایستاده و به برگ های زرد درختهای باغچهء ما خیره شده بودم که دخترم، گیتی گفت: مادر، چرا جواب نمیدهی؟ طالبان چه وقت مکتبهای دختران را باز میکنند؟ جنگ چه وقت خلاص میشود؟ با یک دست محکم بازویم را فشار میداد و در چشمانش بیقراری موج میزد. دستی به چوتی موهایش کشیدم.
در یک لحظه بوی دود شمع مهمانخانهء پدرکلان به مشامم رسید و گرمی دستانش را به دورم حس کردم. به درختان نگاه کردم؛ برگ های زرد آهسته آهسته فرو می ریختند. گیتی با نگاه پرسشگرانه گفت: مادر؟
صورتش را نوازش کردم و به پنجره اشاره کردم: یک برگ دیگر از شاخه جدا و در هوا رها گشت.
دوباره به درختان حویلی اشاره کردم و گفتم: ببین، برگها زرد شدهاند. آهستهآهسته شروع برگریزان است؛ زمستان در راه است… پیش از اولین برف، جنگ تمام میشود و تو دوباره به مکتب میروی.





