به چه اندیشه کنم؟

مارینا رها

·

·

به بهاری که گذشت و دگر بازنگشت،
به خزانی که رسید و دلِی باغ شکست،
به امیدی که درونِ دلِ شب جان بسپرد،
به نوایی که ز خاموشیِ دل فریاد است

به چراغی که نتابید و به اشکی نچکید،
به دلی خسته و خاموش ز عشقِ نارس،
به گلِ سرخ تمنا که به خاک افتاده‌ست،
به نسیمی که نوزد بر تنِ پژمرده‌ یاس

به نگاهی که در آیینه شکست از غربت
به صدایی که ز ویرانی دل کرده سکوت
به قدم‌هایی که بر خاکِ هوس گم گشتن
به شبی بی‌سحر و روزی بی‌آفتاب

نه گلی ماند، نه بویی، نه نوای شاداب
لیک در عمقِ همین تاریکی بی پایان
جُستنِ نور همان بودن مان است ای دل
چشم بگشا که امیدیست اگرچه پنهان


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد