زیر باران

رشید بهادری

·

·

دلداری گفت به یاری چه در سر داری

بگو زان چرت و فکر، کز آن گذر داری

یار بخندید و بگفت : تو چه بلایی

بگو ز آن چه در کلاه ات پر داری

من آن ندانم ، لیک این دانم ای عزیز

چون منِ پر هوسی ، همسفر داری

ناگهان بارید قطره یی باران ز آسمان

گویی گفت: بخواه ز من گر باور داری

این بار یار نظر کرد به سوی دلدار

گفتا بگو خواستت ز من ، اگر داری

دلدار سویش بدید و با عشوه بگفت

کاش بینم زیرِ باران مرا در بر داری

خُب تو بگو : چه دعایی چه مرادی

بهرِ من و ما ، چه ها در نظر داری

یار دید سوی آسمان و کرد التجا باران

گفت بِبار: تو هم رحم و هم اثر داری


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد