پیر مردی که خاطره می‌خرید

وکیل بهارآبی

·

·

صبح هنوز ندمیده بود. مه ی نازکی روی کوچه نشسته بود، مثل شال سفیدی که از دوش کسی لخشیده و روی سنگ ‌فرش‌ مانده باشد. در همین سکوت مه‌آلود، صدای کراچی چوبی آشنایی آمد که صبح های جمعه درمحله، آرام و پیوسته می پیچید.

پیر مردی بود که تابلویی از کاغذ سخت در کنار کراچی چوبی اش چسپانده بود: «چیز های ناکار آمد را می خرم ». کراچی چوبی پر از اشیای ناشناسی بود چون خاطره های کهنه ، گپ های ناتمام ، دل تنگی های روزهای گم شده ، نگاه های به جا مانده و. » نه ظرف شکسته ی در آن بود، نه چراغ‌ تیلی قدیمی، نه آیینه‌ی درزکرده. بلکه کاغذ هایی با خطوطی لرزان، ساعت‌هایی بی‌عقربه، کفش‌هایی که راه زیادی رفته بودند، و بکس آهنی که سر پوشش را با نخ بسته بودند.

پیرمرد آواز نمی‌خواند، شاد نبود، غمگین هم نبود. فقط راه می رفت و صدایش مثل کسی که رؤیایش را زیر لب تکرار می‌کند، در کوچه می‌پیچید: « چیز های ناکار آمد را می خرم.»

درِوازه ی باز نمی‌شد. اما گاهگاهی، کسی از پشت کلکینچه ی خانه، پرده را یکسو می‌زد، نگاه می‌کرد و پرده را دوباره پایین می انداخت.

زن میان‌سالی آمد که پاکت زردرنگی در دست داشت وقتی به کراچی پیر مرد نزدیک شد ، بی‌هیچ سخنی، پاکت را درون یکی از صندوقچه‌های پیرمرد گذاشت. پیرمرد فقط نگاه کرد. لبخند نزد. چیزی نگفت.

زن هم چیزی نگفت.اما وقتی برگشت ، سبک تر به نظر می رسید.

پیرمرد، راهش را ادامه داد ، صدایش آرام در کوچه پیچید: چیز های راکه به کار نمی آین میخرم ، مثل: نگاه های پنهانی ، نامه های بی جواب ، و رویا های بی مقصد و. در یکی از کوچه‌ها، پشت یک دیوار خشتی، کودکی ایستاده بود، چشم در راه پیر مرد. کودک چیزی در بغل‌داشت، چیزی کوچک، مثل یک دفترچه بود. یا شاید یک نقاشی کودک از پشت دیوار بیرون آمد.

آب باران، نوک موهایش را تر کرده بود. دفترچه‌ی کوچکی در دست داشت که حاشیه‌اش با قلم های رنگه خط‌ خطی شده بود.

نزدیک آمد، ایستاد پیش روی کراچی.

پیرمرد نگا‌هش کرد، مثل همیشه آرام، بی‌کلام ، اما این بار کودک گپ زد: « بابه جان ! اِی ره می گیرین؟» پیرمرد نگاهش را انداخت به دفترچه ، دفترچه پر بود از نقاشی های ناتمام ، خانه های بی در و دروازه ، پرنده های بدون بال ، آدم های که دهان نداشتند و کودک آهسته گفت: «مادرم گفت نقاشی کو، مگه دیگه نمی‌دانم چی بکشم. او نیس که ببینه.»

پیرمرد دست دراز نکرد. فقط با سراشاره کرد به صندوقچه‌ی کوچکِی که آنجا بود بگذارد. کودک، دفترچه را گذاشت آن‌جا، یک لحظه مکث کرد. بعد پرسید: «شما اینا ره چه می‌کنین؟»

پیرمرد گفت: ««نمی‌فروشم‌. نگاه شان می کنم نقاشی‌ها ره با نامه‌ها. کفش‌ها ره با قصه‌ها.

شاید یکی پیدا شوه که کار داشته باشه. دلم نمیشه که اینا گم شون. « کودک گفت: «شاید مادرم یک روز نقاشی مره پیدا کنه.

پیر مرد لبخند زد ، از آن لبخندهایی که کم اتفاق می‌افتد، ولی وقتی اتفاق می‌افتد، چیزی از درونت را گرم می‌کند. پیر مرد گفت: «شاید کسی پیدا شوه که نقاشی های ته تمام کنه.»

کودک رفت. سبک‌تر ، مثل آن زن ، مثل آن کوچه.

کراچی، آرام به راه افتاد. و با خودش چیز هایی را می برد که به درد کسی نمی خورد، ولی هنوز صدا داشتند ، صدای کم رنگ اما زنده.

پیرمرد از کج گردشیٔ کوچه‌ی دوم که گذشت، باران ایستاده بود و هوا بوی خاطره می داد.

پشت یکی از کلکین ها زنی نشسته بود. رویش درست دیده نمی شد. فقط دست و چانه ی لرزانش دیده می شد که پیاله ی چای را به لب نزدیک می کرد.

چیزی روی دستگیر کلکین آویزان بود، دستما ل دور گردن زن که زمینه ی سفید و گل های آبی روشن داشت. پیرمرد، بی‌آنکه صدایی از دهانش بیرون بیاید، ایستاد.

زن به او نگاه نکرد اما همان‌طور که به نقطه‌ای نامرئی در روبه‌ رو خیره شده بود، آرام گفت: «یادگار یک خداحافظی‌ست، ولی هیچ وقت آن خدا حافظی گفته نشد.»

بعد، روسری را با دو انگشت انداخت پایین، بی‌آنکه به پیرمرد نگاه کند. پیرمرد آن را با احترام برداشت ، مثل چیزی که نباید رنج دیگری را بیشتر کند و گذاشتش درهمان صندوقچه‌ی که دفترچه‌ی کودک خوابیده بود. اما برخلاف همیشه، این بار لحظه‌ای ایستاد، از کراچی اش کمی دور شد، به دیوار نگاه کرد و با انگشت، آهسته چیزی روی دیوار ترسیم کرد: دایره ای نا تمام.

زن از پشت کلکین، آن دایره را دید و در یک لحظه ی کوتاه، لب‌هایش خواستند چیزی بگویند ،اما نگفتند.

پیرمرد دوباره به کراچی اش برگشت. چرخ های کراچی با صدایی نرم و بی شتاب داشتگی هایش را با خود حمل می‌کرد.

پیرمرد در کوچه‌ای ایستاده بود که سایه‌های درختان روی دیوارهای کاهگلی افتاده بودند. مردی سالخورده، با دستی لرزان گیتاری کوچکی به سوی او آورد. گفت: « این گیتار برای پسرم بود. می‌خواست ساز بزند. جنگ شد، ساز نزد و خودش هم برنگشت »

پیرمرد چیزی نگفت. نه قیمت پرسید، نه دل‌داری داد. فقط آن را در کراچی گذاشت و آرام زیر لب زمزمه‌ای خواند، برای کسی که رفت و دیگر برنگشت.

در کوچه‌ای دیگر، دختری جوان ایستاده بود با شیشه‌ای عطر گفت: مادرم همیشه ای عطره می زد. او دیگه خانه نیس… فقط عطرش مانده. پیرمرد عطر را گرفت. باز نکرد. فقط انگشتش را آرام روی شیشه کشید و گفت: «این عطر در هوا نمانده و در دل کسی جاری ست.»

در کوچهٔ دیگر، پسر جوانی با قاب عکسی ایستاده بود. در عکس، مردی با یونیفورم قدیمی می‌خندید. پسر گفت: « پدرم این‌طور می‌خندید. حالا نه عکس مانده، نه خنده. فقط این قاب، که دیگه به دردم نمی‌خوره ».

بعد از آفتاب نشست پیرمرد کنار کراچی ایستاده بود. باران آرامی می‌بارید.

چیزهایی ناکار آمد در کراچی می‌درخشیدند.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد