محکمهٔ بی‌قاضی

کریم بیسد

·

·

در آن دشت،

باد

پیش از آدم‌ ها

حکم را شنیده بود.

آفتاب،

چشم‌هایش را

پشت ابرهای شرمساری

پنهان کرده بود،

و زمین،

پاهایش را می‌لرزاند

زیر گام‌های کسانی

که عدالت را

بر لولهٔ تفنگ

تعریف می‌کردند.

کسی چیزی نگفت…

نه از آن‌رو

که حقیقت مرده بود،

بلکه

از آن‌رو

که ترس،

گلوی واژه‌ها را

با دستان خودش

فشرده بود

مردی ایستاده بود؛

نه فقط یک انسان،

که تمام امیدِ مادری

که هنوز

چراغ خانه را

خاموش نکرده بود.

تمام رؤیای کودکی

که باور داشت

پدرها

همیشه

به خانه بازمی‌گردند

و تمام آینده‌ای

که قرار بود

در سایهٔ دستان او

قد بکشد

اما آن‌سو…

چند صدا،

بی‌آنکه صدای وجدان را

شنیده باشند،

مرگ را

بلندتر از زندگی

فریاد زدند.

و سکوت…

چه هولناک است

وقتی سکوت،

آخرین شاهدِ

عدالت باشد

پرندگان،

آن روز

بر هیچ شاخه‌ای

آواز نخواندند

درختان،

برگ‌هایشان را

چون کفن

بر شانه‌های زمین

ریختند

رود،

راهش را

آهسته‌تر رفت،

انگار نمی‌خواست

تصویر خون را

تا دریا ببرد.

و این توسن ایام

نمی‌دانم

چند بار

اشکِ مادران را

شمرد

و چند بار

دست‌های لرزان

کودکان را

که از آسمان

پدرشان را

طلب می‌کردند.

اما می‌دانم…

هیچ گلوله‌ای

نمی‌تواند

حقیقت را دفن کند

هیچ محکمه‌ای

که سقفش

آسمانِ ترس باشد،

عدالت نمی‌آفریند

و هیچ قدرتی

جاودانه نیست،

وقتی بر شانه‌های

رنج انسان‌ها

ایستاده باشد

روزی خواهد رسید…

که تاریخ،

این دشت را

دوباره ورق بزند

آن‌گاه

نامِ قاتلان،

تنها

حاشیه‌ای سیاه

بر کتابِ ننگ خواهد بود؛

اما نامِ قربانیان،

در حافظهٔ انسانیت

چون چراغی

خواهد سوخت.

و آن روز،

باد،

دیگر

حکم مرگ نخواهد آورد…

بلکه

نامِ عدالت را

آرام‌آرام

در گوشِ گندمزارها

زمزمه خواهد کرد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد