زیرخاکی

آرش آذیش

·

·

درختان سرزمین من

دیگر نمی رقصند

دختران سرزمین من

دیگر نمی خندند

پرندگان سرزمین من دیگر

نه ، می خوانند ،

نه ، هوای پریدن دارند

مردان سرزمین من

یا ساطور شده اند

یا تخته ی قرص

 و ‌ستبر مسلخ خود

و خواهرانِ خود

مادر در شعر نیست

همسر  در شعر نیست

خواهر در شعر نیست

دختر  در شعر نیست

معشوقه در شعر نیست

من  از شعر دور افتاده ام

از شور و شعور دور تر

نسخه ی  مچاله ی قحط الموت

چندش آور است

بلای مرگ  هوای رسیدن ندارد

زندگی دگر در شهر نیست

زندگی دگر در شعر نیست

عشق دگر در شهر نیست

عشق را و آزادی را جز حفارانِ

 باستان شناس

کسی نمی تواند

 بداند که چیست ؟!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد