کابل

سید نذیر حسین احمدی

·

·

درد تنهای مرا آخر زپا افگنده دوست

لحظه ی دیدار شهرم سال‌هایم آرزوست

در دیار بیکسی افسرده حال و دل پریش

سرنوشتم میکشاند جائیکه دلخواهِ اوست

شهر رویایی شده آن کابل زیبای من

کوچه هاو رود زیبایش مرا خاطر نیکوست

از شب مهتابی اش از آسمان نیلیگون

موج موجِ اخترانش دایماً رخشنده روست

کوهِ پنجه شاه را نوروز، جوش ارغوان

در سخی جان دوستان، شادی کنان و گفتگوست

عید ها جشن و سرور و شادمانی هر طرف

کودکان کالای نو، هریک ببینی خنده روست

رسم مهمانداری را هر قوم باشد افتخار

مردمانش وصف شان گویم  چه زیبا خُلق خوست

یادم آمد از تبافان وطن بر سر، تبنگ

میشنیدم خوش صدای را که شیرین لبلبوست

پطره گر در کوچه ها فریادِ پطره میکنیم

کاسه و، هر پیاله ی بشکسته را در جستجوست

گاهی سوداگر، شیرین زردک گِل سرشوی را

می‌دهد جایش ستاند، نان خشک از شاه کوکوست

ساز ندّاف پنبه ها را می پراند هرطرف

گاهی دق الباب را ، بینی که کهنه زری کوست

یاد آوردی “نذیر” از روز گاران قدیم

نقش تصویر ی که دادی کابلم درپیش روست

۱۴۰۲/۱۱/۲ شمسی

سید نذیر حسین احمدی


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد