روشنفکرما، روشنفکر مفلوج است

محمد شاه فرهود

·

·

روشنفکر افغانستان تا هنوز نتوانسته است از یکسو با متن ها و نوشته های خود و از سوی دگر با متنهای دیگران به گفتگو و پرخاش بنشیند . آنچه که تا هنوز روشنفکر سیاسی و روشنفکر سنتی انجام داده است، دست چین کردن نقل قول ها و تأویل آنها بنفع خود و گروه کوچک خود بوده است. ساختار روانی روشنفکر افغان، بوسیلۀ قالب های حزبی، قومی، مذهبی، زبانی و هکذا سنتی ریخته شده است.روان هر روشنفکر روان زخمی و مصنوعی است، مانند خواب مصنوعی.

کسی که در فضای معین فکری–تشکیلاتی تربیت و پرورش یافته است، دارای روان و اخلاقاقیاتی است که در همان فضا کاشته شده است.روان هر روشنفکری آگنده از تأثیرات فرهنگ عمومی(جامعه و خانواده)و محصول تربیت سیاسی و … بوسیلۀ معیار های چوکاتی و تابوتی است.

در جامعۀ جنگ آلود ما، روشنفکر چپ، روشنفکر راست، روشنفکر قومی، روشنفکر لیبرال روشنفکر دموکرات، روشنفکر اکادمیک، روشنفکر سنتی، روشنفکر سرکاری…همگی به تناسب و اشکال متفاوت دچار بحرانات و اختلالات روانی اند.چیزی که تا هنوز ما آنرا جدی نگرفته ایم.

جنگ تن به تن

جنگ زرگری

هرکس علاقه دارد که دیگری را از صحنه بردارد.مهم نیست که ولو این تسویۀ حساب ها به دویل و حذف فزیکی خاتمه پیدا کند.دویل با شمشیر های چوبین، دویل با واژه های خونین، جنگ تن به تن، جنگ زرگری، میراث شکوهمندی است که طی این چند سال پسین از روشنفکر بجای مانده است.هرکس بجان هر کس افتیده است، فضا آنقدر خونریز و میخ آلود است که به جز حرکت کارد و چرخش خنجر، به هیچ حرکت و چرخش دیگر نمی توان دل خوش کرد.

ما که در دهۀ دوم قرن بیست و یکم زندگی میکنیم، گاهی چُرت و پندار مان عقب مانده تر از قرن کیکاووس و گشتاسب میگردد.ما در عصر پهلوانان رویین تن قرار نداریم آنگونه که پسر گشتاسب با شوهر تهمینه، بنمایندگی دو سلطنت به نبرد تن به تن به مصاف آمدند و با رها شدن تیر سیمرغی یعنی تیر دو پیکانه، چشمان رویین تن بلخی برای همیشه خاموش گردید تا پیروزی سلطنتی بر سلطنت دیگر ثبت تاریخ ماند…ما نمی توانیم مانند رویین تنان بلخی و زابلی، روشنفکر امروزینه را که با زور اندک، دعوای جهان پهلوانی دارد، بنمایندگی از دو حزب، دو اندیشه، دو مذهب، دو قوم، دو سمت، دو دولت به میدان نبرد بیاوریم تا با آرایش جنگ تن به تن، قهرمان و قهرمانی خلق کرده باشیم.روشنفکر نه بنمایندگی یک جمع، که بنمایندگی از حریم خود، به سوی جتگ میرود.قرار گرفتن در زیر چتر جمعی، نوعی از درماندگی و بی پناهی است که روح روشنفکر را اشغال کرده است. جدال تن به تن که در فُرم جنگ زرگری بنمایش می آید و همه روزه درغیاب واقعیت و غیاب مردم اجرا میگردد، شرنگی است که در جام هر یک مان پُر و خالی می شود.

روشنفکر قومی، روشنفکریت خود را از جرثومه های قومی جذب می کند.فردی که استخوان بندی فکری و روانی اش در کورۀ قومی و زبانی ریخته شده، در نوشته و گفتگو، در خانه و جاده، در بیداری و خواب، در جلسه و مهمانی…فقط در چارچوب همان قلب ها و قالب ها بظهور میرسد.استدلال و تأویل را نه بر مبنای آگاهی های متفاوت و علمی بل بر اساس حسها و جاذبه های اتنیکی بنا میکند.از اینروست که روشنفکر قومی در مواجهه با دیگریت قومی با اصطکاک روانی ظاهر میگردد و درین تقابل به نفی بدون چون و چرای دیگران میرسد.

روشنفکر مذهبی، آنکه در تشکیلات و فضای مذهبی پرورش یافته است، روحیه، کرکتر و برخوردش را نسبت به دیگران، از همان ریشه های مقدس، قرض میگیرد، و در هنگام برخورد با دیگران به تئوری حذف میرسد.اصطلاح روشنفکر دینی، بجای خود موضوعی برای بحث جداگانه است.روشنفکر مذهبی، بیرون از خود را در پردۀ شک می بیند.نه تنها که اندیشه و اعتقاد آدمیزاد برایش از اهمیت بنیادین برخوردار است که بین شکل لباس و قیافۀ آدمها نیز خط فاصل می کشد.

روشنفکر دموکرات، درکشور ماروشنفکر دموکرات نیز هنوز در درون خویش دموکراتیزه نشده است.روشنفکر دموکرات، در منش و نگرش خود چیز کمی از آدمهای قومی و مذهبی ندارد، چون دموکرات بودن ما، فرایند اصیل و سامانمند را طی نکرده است، فقط در گفتار این نام را با خود حمل میکند و در عمل یعنی در لحظه های مکالمه و نگاشتن(هکذا در خانواده و جامعه)، با تلوار مینویسد و با گرز و سپر به میدان مکالمه و رقیب زدایی ظاهر میگردد.با اندک تنش و مخالفتی به نفی دیگران میرسد.روشنفکر دموکرات در درون خود دیکتاتور و استبدادی مانده است(چنانچه در بحث استبداد رأی به این معضلۀ روشنفکری پرداخته شد).شاید از روشنفکر قومی و مذهبی زیاد جای گله نباشد که چرا به حذف دیگران یعنی جانشینی میرسند، ولی از روشنفکر دموکرات این پرسش را باید کرد که چرا به تحمل و همنشنی تمکین نمی کند؟

روشنفکر چپ، آدمی که در هوای چپ و چپ چپ نفس کشیده است، همان است که بوده و همان هست و همان خواهد بود.یک روشنفکر چپ هم اکنون همانست که چهل سال پیش بوده است.روشنفکر چپ حتا ژست و طرز خندیدن را از ایزم ها و دیالک تیک میگیرد چه رسد به پلمیک و اندیشه و نوعیت انقلاب.برای روشنفکر چپ در قدم اول غیر از چپ، دیگران برای ذهنش پدیدۀ مطروده است، و در قدم دوم، چپ غیر خودی نیز برایش قابل حذف، امتناع و انکار است.از همینروست که چپ در درون خود نیز باخود، سازگاری را ازدست میدهد و تا جایی پیش میرود که به آحاد خویش تجزیه می گردد و درین صورت نیز برای هر چپ منفرد، چپ به حیث کتله و مجموعه، منسوخ میگردد.روشنفکر چپ به غیر از خود یعنی به غیر از چپ اندیشی، سایر طیف های روشنفکری را سیال نمی گیرد .به همین خاطر روشنفکر چپ هم با خود در اصطکاک قرار دارد(به علت تضاد بین واقعیت و ذهن) و هم بر دیگران بار اصطکاک روانی را تحمیل میکند.

شاید این سخن فروید به انواع روشنفکر کشور ما صدق میکند که“هر اثر ادبی، نتیجۀ بیماری روانی نویسنده است“.

اصطکاک روانی یک شاخصۀ بنیادین است که روشنفکر را در چنبره و داربست خویش آویزان کرده است.طیف های نامبردۀ روشنفکری هر کدام شان خود را سرتاج دیگران میدانند.بمجردی که در یک مکالمۀ عادی، در یک بحث جدی، در یک مجلس، دریک میز مدور، در یک مقاله، در یک مصاحبه…در برابر هم قرار میگیرند، اولتر از همه از لحاظ روانی در دایرۀ اصطکاک و تقابل می غلتند، این رویارویی برای شان حکم یک مصاف بین دوست و دشمن را پیدا میکند و بدون درنگ بروی هم سیلی و شمشیر میریزند، دو روشنفکر نه پس از ساعت ها بحث و گفتگو که در همان چند لحظۀ محدود، دچار حذف یکدیگر می گردند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد