آخرین پانزده دقیقه‌ی حق لمس

سمیرا کوثری کامگار

·

·

این داستان برنده جایزه‌ی صادق هدایت ۱۴۰۱ گردید.

اعداد کد را وارد می‌کنم؛ دستانم می‌لرزد و کمی پشیمانم. اما دائم به این فکر می‌کنم که دنیای ما چقدر غم‌انگیز است، چه به دنیا آمدن باشد و چه مردن، و همه وقتی آخری چقدر بی‌رحم‌اند. می‌آیند و سریع یاد می‌گیرند، می‌کشند و راحت کنار می‌آیند و فراموش می‌کنند که چه کسی بود. حتی عزیزانشان می‌میرند و از یاد می‌روند. باارزش‌ترین چیزهایشان را گم می‌کنند یا از دست می‌دهند و بی‌تفاوت رد می‌شوند.

همه اشک می‌ریزند. همه سعی می‌کنند اشک بریزند. حتی آسمان. البته با افسون، با جادو و با اشک او را مجبور می‌کنند ببارد، پس او دائم در حال باریدن است. اما اشک‌ها نه برای این است که کسی دلتنگ یا غمگین باشد بلکه برای زنده ماندن است، چون دنیای ما می‌خشکد و وقت خشکیدن، ما مجبوریم فاصله‌هایمان را بیشتر کنیم چون شکننده‌تر می‌شویم

.

و همه این‌ها تقصیر سازمان است. سازمانی که جای حکومت‌های قبل و هر آن چیزی که قبل از آن بوده را گرفته است. ظاهراً برای ساختن یک زندگی ایده‌آل تأسیس شده ولی حق همه‌چیز را از همه گرفته است. برای ما گفته نشده که چه کسانی طرح و برنامه‌ریزی اولیه آن را انجام داده‌اند، اما مهم‌ترین ویژگی‌هایی که آدم‌ها را از ربات‌ها متفاوت می‌کرد، گرفته است. من فکر می‌کنم آن‌ها می‌خواستند ما مثل ربات باشیم.

ما باید همه کارهایمان تحت نظارت سازمان باشد و آن‌ها هستند که همه‌چیز را تعیین می‌کنند. زمان تعیین‌شده من برای گریستن ساعت دوازده شب است. باید اگر خواب بودم یا بیدار، چند کلمه جادویی بخوانم و اشک‌هایم را در ظرف مخصوص بریزم و پشت در بگذارم تا فردا مأمور، آن را با خود به کارخانه تولید باران ببرد.

کسی دقیق نمی‌داند برای مخالفان چه حکمی اجرا می‌شود، چون ظاهراً همه راضی هستند و کورکورانه پیش می‌روند. من چندی است دیگر ورد نمی‌خوانم چون دلیلی برای اشک ریختن دارم؛ از وقتی شوهرم را از سازمان با «وضعیت حساس» آوردند. همه فکر می‌کردند او تمام است و می‌میرد، اما من پنج سال است از او مراقبت می‌کنم، هرچند فرق چندانی با مرده ندارد. اما او هنوز نفس می‌کشد.

شاید بقیه راست می‌گویند و من خودخواهم. آن‌ها که احساس ندارند تا درکم کنند. سازمان خبر ندارد من احساساتم را هنوز دارم. سازمان از خیلی چیزها خبر ندارد، همان‌طور که من از علت حال کنونی شوهرم خبر ندارم. آن‌ها فکر می‌کنند سال‌ها قبل با اجرای طرح «احساسات به درد نخور» آن را از من گرفته‌اند.

سازمان همیشه فقط دنبال چیزهای اشتباه در جای اشتباه می‌گردد. اگر اشتباه می‌گویم، چگونه از سرپیچی یک کارمند ساده‌شان خبر ندارند؟ البته من دیگر استاد هستم اما هنوز هم کارمند سازمان محسوب می‌شوم. آن موقع مسئول بایگانی بودم که بعد از دست‌کاری دستگاه، گزارش غلط به سازمان دادم و هیچ‌وقت چیزی به آن‌ها نگفتم. حتی بعد از اینکه یک سده بعد سازمان متوجه نیاز به اشک ریختن شد.

وقتی دستور صادر شد که همه باید در موعد مقرر با خواندن کلمات افسونگر اشک بریزند، می‌دانستم که به آن احتیاجی ندارم. اما بازهم چیزی نگفتم چون من احساساتم را، خصوصاً اشک ریختن را دوست داشتم و دارم. نه‌تنها به این دلیل که به من حس سبکی می‌دهد، بلکه آن‌ها مرا یاد حرف‌های شوهرم می‌اندازند.

او برایم گفته بود اولین بار که مرا در حال گریه کردن دید، عاشقم شد. بعد از شنیدن آن حرف‌های شیرین از زبان او، دیگر تمام اشک‌هایم برای او شد و او صاحب قسمتی از باران‌های شهر است. تا به او فکر می‌کنم، سریع دلم برایش تنگ می‌شود. دستگاه فرستنده درس شاگردانم را می‌بندم.

حالا پنج سال است که زبان تدریس می‌کنم. درست روزی که شوهرم از سازمان به‌طور مرموزانه‌ای به خانه فرستاده شد. دیگر دلم نمی‌خواست آنجا باشم، چون برای بیشتر ماندن با او، آنجا سه سده مانده بودم. از اتاق که بیرون می‌شوم، تا انتهای راهرو فقط به او فکر می‌کنم.

به اولین باری که او را سیصدوشصت سال قبل دیده بودم، آن زمان که هنوز موهایش طاس نشده بود. همان بار اولی که وارد سازمان شدم، فکر نمی‌کردم آنجا دوام بیاورم تا زمانی که با او آشنا شدم. اولین باری که او را با این حالت دیدم، ضعیف و بدون توانایی‌های ساده همچون راه رفتن، حرف زدن، حتی تکان دادن خودش.

ظاهرش که پیر شده بود، هیچ‌گاه او را آن‌طور تصور نکرده بودم. دست چپ دور می‌زنم و از پله‌ها بالا می‌روم. در اتاقش را باز می‌کنم و او را در میان دستگاه‌ها می‌بینم که آرام نفس می‌کشد. با گذشت پنج سال، دلهره‌آورترین قسمت این است که او را با چنین وضعی ببینم.

به‌کل یادم رفته بود ما وقتی پیر می‌شدیم، چه شکلی به خود می‌گرفتیم تا اینکه او را به خانه آوردند. ولی هنوز هم مثل روز اول دوستش دارم. حرف‌های سازمان در مورد پیری کاملاً چرند بود چون من حسش می‌کنم که او را با این چهره پیر نیز دوست دارم. کنار تختش می‌نشینم، دستش را می‌گیرم تا از پانزده دقیقه «حق لمس» استفاده کنم.

معمولاً آن را برای ساعت دوازده عقب می‌اندازم، ولی امروز فرق می‌کند. معمولاً افراد عادی «حق لمس» را ندارند، فقط افراد وابسته به سازمان و سرمایه‌دارانی که علاوه بر پرداخت مالیه به سازمان، «حق لمس» بیشتر می‌گیرند. امروز برای لمسش تشنه‌ترم و پانزده دقیقه از همیشه سریع‌تر می‌گذرد.

امروز آخرین روز از مهلت بازسازی مجدد حیات در بدن اوست. بدنش قبلاً تمام آزمایشات را پس زده. او دیگر حتی در مقابل دستگاه‌ها هم واکنش چندانی نشان نمی‌دهد. همین حالا هم تمام پولی را که برای «حق داشتن فرزند» ذخیره کرده بودیم، برای زنده ماندنش مصرف شد.

فکر کردن به اینکه دیگر نمی‌توانم او را نگه دارم، دردآور است. شاید چند روز قبل بود که یکی از شاگردانم بعد از اتمام کلاس، وقتی همه بیرون شدند، از من سؤال کرد: «عشق چیست؟» اولین چیزی که آن لحظه به ذهنم رسید، دستان شوهرم بود.

می‌خواستم برایش بگویم که «عشق بعد، قبل و همان پانزده دقیقه‌ای است که اجازه داری لمسش کنی»، ولی در جواب گفتم: «هر سؤالی را نباید پرسید.» باید فوراً به سازمان گزارش می‌دادم، چون آن‌ها در سن رشد اولیه هستند و رویشان حساس‌ترند. ولی این کار را نکردم.

دلم می‌خواست آن‌ها بازهم دنبال معنای آن بگردند تا آن را پیدا کنند. تنها کمکی که توانستم را چند لحظه قبل انجام دادم. من تک‌تک شاگردانم را خوب می‌شناسم. امکان ندارد آن‌ها چیزی به سازمان بگویند.

«سازمان زندگی ایده‌آل» شعاری که خودشان فقط می‌دانند یک دروغ بیش نیست. حالا دیگر کسی عاشق نخواهد شد، زیرا لباس‌ها همه چهره‌ها را شبیه هم کرده‌اند. هر روز چهره‌ها عوض می‌شوند. تنها عده‌ای معدود هستند که چهره‌شان را تغییر نمی‌دهند یا نمی‌توانند تغییر بدهند.

عذاب وجدان می‌گیرم. نباید این لحظات به چیزی جز لمسش فکر کنم. وقتی پانزده دقیقه‌ام تمام می‌شود، دستش را آرام رها می‌کنم. چند لحظه قبل، زندگی را برای هر دوی‌مان تغییر دادم. تمام اطلاعات محرمانه سازمان را از طریق فرستنده به شاگردانم فرستادم.

با صدای هشدار دستگاه‌ها به خود می‌آیم. دستگاه‌ها خاموش می‌شوند. اشک می‌ریزم و بازهم برای اوست. کنار تختش دراز می‌کشم. دوست دارم وقتی چشمانم را باز کردم، برای آخرین بار او را ببینم. تا آن وقت فقط منتظر می‌مانم.

سمیرا کوثری کامگار


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد