عشق اول

وحید بکتاش

·

·

پدر لعنت چنان است

که هرچه پیرتر شوی

تیغش را بیشتر در سینه‌ات فرو می‌کند

عشق اول را می‌گویم

در اولین نگاه

احساس می‌کنی

برگشته‌ای

به کودکی

و مادر

در بامدادی

موهایت را شانه می‌زند

در دومین نگاه

شاعران جهان

نشسته بر شانه‌هایت و

کلمات شلاق اند

در سومین نگاه

اسب‌ها

یله

زیر پوستت می‌دوند

بادها

وزان

در رگ‌هایت

ای عشق نخستین

دوست دارم

دوباره

سرم را

بر زانویت بگذارم

و بعد

خورشید خاموش شود.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد