از رهنمایی های جناب رامین رازقپور سپاسگزارم
قلهی کوه آسهمایی انتظار بوسهی خورشید داشت. پس از لختی خورشید، ابرهای دودزده، شوکت شفاف آسمان را خرامانخرامان پوشانید. اسپ، سیاهِ مشکی بود، بر استخوان کلفت پشتش خطِ سفیدی افتاده بود؛ با گردنی خمیده، گردونهی گادی را به جلو میکشید. گادیوان، مردی بود که چند پادشاهی را دیده بود. اغلب غمگین مینمود؛ گویی اندوهِ جوانی بر اکناف دلش سایهی نحس خود را گسترانیده بود، که همیشه ساکت بود. وقتی هم چیزی میگفت، دو سه کلمه بیشتر از بین لبهای کبودش خارج نمیشد. او را همه میشناختند. خورد و بزرگ کابل، اسمش را بلد بودند. همگان، رخساره و هیکلِ کاکا مراد را در ذهن خود داشتند. او در چرتی زمان آشفتهحال فرو رفته بود، صدای مردی که عقب او در گادی نشست، شنید: «بخیر درمسال آسه مایی!» گادی به حرکت شد و تَق تَق کنان راه افتاد.
مرد، با شتاب از گادی پیاده شد، بهسوی نیایشگاهِ آسهمایی روانه گردید. گادیوان با صدای گرفتهای گفت: «لالا! پیسه َمه از یادت رفت.» لالا مِهرو، هوشپرک بود. برگشته چند روپیه کفِ دستِ گادیوان نهاد. در صحنِ نیایشگاه، چاهی بود کمعمق؛ همین که داخل شد، دست و روی خود را شست. قدری میوهی تازه که با خود آورده بود؛ آن را هم آب کشید، سپس داخل نیایشگاه رفت، مقابل چراغ گِلی عاجزانه ایستاد و به نیایش پرداخت. از فرشتهی امید، التماس ورزید که پاسدارِ شرف و عزتش باشد. با شملهی دستارِ کریمیرنگش، اشکهایش را سترد. با شصتِ دستِ راستش در میانهی پیشانیِ فراخش، تِلک کشیده و بیرون آمد. بیآنکه در صحنِ مندر «رام رام» فردی را جواب بدهد، بهسوی جایگاهِ تهاکور پنجشیر گام برداشت، مقابل گیتای مقدس زانو زد و سجده کرد. بار دگر از تهِ دلش خواستار نگهداری عزت و آبروی خانوادهاش گردید. سر بالا نمیکرد پیوسته به زمین چشم میدوخت. هرچند تلاش میکرد تا کسی پریشانیِ او را درک نکند؛ ولی کمتر، تابوتوان میآرود.
مِشر (پندت – ملا) دونیچند، که مؤظف امور مذهبیِ نیایشگاه بود، آشفتهگی را از چهره او خواند. در گوشهای مهربانانه از او پرسید: « پهایی (جناب، آقا یا برادر کلان) مهرو خیریتی خُو اس؟ پریشان معلوم میشی. مثل روزهای دگه خنده به لب نداری. به رامرام دیگران هم جواب نمیتِی!» او، با صدای پَخچ و گرفتهای گفت: «بلی، مشرجی! خیر و خیریت اس. فقط دعا کنین که ایشور یکتا مرا روی سیاه نگردانه و در هیچ میدان نشرمانه.» مکث کوتاهی کرد. باز گفت: «امروز یک ذره وارخطا استم.» مشر دونیچند، از نزاکت و حرمتِ زیاد، بیشتر اصرار نورزیده دست از کنجکاوی کشید.
وقتی از نیایشگاه آسهمایی بیرون آمد؛ هیچ گادیای دستگیرش نکرد. سپس تندتند گام برداشت که با دوستش کاکه شکور، مشورتی انجام دهد. دکانِ کاکه، به نزدیک درختِ توتِ خشکیدهای قرار داشت که در میانهی گذر درختِ شنگ و هندوگذر، قامت برافراشته بود. وضعِ آن درختِ بیزبان هم لایق دیدن نبود؛ بهسوی آسمانِ خاکستری، سر گذاشته بود. کاکه شکور، شکستهبند بود. پیش روی دکانش، شاطری، مقدارِ شفتال با کاه، جلوی اسب کمندِ سردار نصرالله خان که در چاردهی میزیست، ریخته بود، و خود با تکهی درشتی، اندام او را نوازش میکرد. اسپ ناآرام و بیقرار بود؛ دُمش را چپوراست بر تنش میکوفت، زمین را با سُم پای راستش میخارید. اینکه چرا سراپایش را بیقراری احاطه کرده بود، فهمیده نمیشد. گویی مادیانیِ شیرِ گادیوان که سوارهای را اینسو و آنسو میبُرد، شیفتهاش کرده بود، یا انگیزهی دیگری داشت که شاطر هم درک نکرده بود. او فکر میکرد که دیرماندنِ سردار صاحب نزدِ کاکه شکور، سبب آشفتهحالی اسپ گردیده و بیتابی دارد.
کاکه، از سردار نصرالله خان پرسید: «سردار صایب!دستت چه قِسم شکست که نزد َمه آمدی؟»
سردار بهآرامی گفت: «کاکه جان! آهسته حرف بزن. لطفاً، مرا سردار نگو؛ خدای ناخواسته اگر افراد حکومت خبر شوند، مرا بیعزت خواهند کرد. نمیبینی که هر کنجوکنار را افراد سَقوی وارسی میکنند. چرتم خراب بود، هنگام پایینشدن از سَر اسپ، به زمین افتادم و دستم شکست.»
کاکه، شجاعانه گفت: «دَه قصهشان نیستم. آدم یک روز بهدنیا میآیه و یک روز از دنیا میره. َمه از راه شکستهبندی دَه خدمت مردم استم. دَه قصه گپای پاچایی هم نیستم. امیر را از او روز میشناسم که دَه حسینکوتِ ما، خانه خسر خیلش میآمد. همو غایتا هم به یکدگه سلام نمیکدیم.»
سردار نصرالله خان، باز هم کاکه را به آهسته گپزدن فراخوانده ادامه داد: «میدانم که مسیر خودت با او جداست. نشنیدی که شاهغاسی صاحب را از مُلک خارجه خواست که کابل بیا، کسی با تو غرض نداره. ولی همی که پایش به کابل رسید، او را به دَم توپ بسته کرد. حتی توتههایش یافت نشد.» کاکه، سرش را به علامت تأیید شُور داده گفت: «راست میگی سردار صایب! مردی و نامردی یکقدم از هم فرق داره.» کاکه، دستِ سردار را بهگونهای که میدانست با چوبهای نازکِ تراشخورده و مرهمی از زردچوبه، و سایر داروها بست و پارچهی ململ را بر روی آن محکم پیچانید. سردار نصرالله خان، پولی که لازم میدید، پیش روی کاکه گذاشت. خداحافظی کرده از دکانش بیرون آمد.
آقای مهرو، زیر همان درختِ توتِ خشکیده، منتظر نشسته بود. وقتی چشم کاکه به او افتاد، گامی بیرون دکان نهاده صدا زد: «لالا! خیریت خو اس، چرا بیرون دَر نشستهای؟ داخل بیا!» او آمد و داخل دکان نشست. کاکه شکور، علت سودایی بودن و پریشانی او را جویا گردید: «خیریت خو اس؟ دو هفته پیش خُو مشکل سَقو ره بریت حل کردم. قیوم پنجشیری آشنای مَه اس. مگر از او شکایتی داری؟»
لالا مهرو، جواب داد: «خیر ببینی کاکه! نهتنها مَه، که تمام مردم این گذر به خودت احترام و با تو انس دارن. مشکل جای دگه اس، کاکه جان!» کاکه خود را جمعوجور کرده گفت: «ما و شما برادر استیم. بگو چی گپ اس؟» لالا گفت: «خودت بهتر میفامی که بابه پاچا دَه خانه ما اَو میآورد. نهتنها در خانه ما، بلکه دَه خانه بسیاری از هندوهای هندوگذر، اَو میکشید. بَبُو دختر مَه را همیشه دخترجان صدا میکنه. دخترم هم او را کاکا سَقاو میگه. دو روز شده که دکان عطاری نرفتیم تا کسی بوی نبره. حتی پریشانی خوده با برادر، کاکا و مامایم یاد نکدیم تا از کاه کوه نسازن. اول رفتم آسهمایی به درگاه خدا گریه کدیم و یکهراست پیش خودت آمدم!»
اینبار کاکه شکور، کمی جدیتر پرسید: «شفشف نگو، شفتالو بگو که چی گپ اس؟» لاله، جرعهی آب نوشید و گفت: «کاکا سَقاو، دیروز احوال راهی کرده که امروز میآیه و دخترم را نزد پادشاه به ارگ شاهی میبره. زیاد میترسم. خدا خیر کنه. ایشور یکتا نکنه اگه کدام گپ شوه، ای روی سیاهگی را کجا خاد بُردم؟» کاکه، فکری شد. با دودست، سَر و ریش خود را لمس کرده گفت: «تا جایی که مَه کاکا سقو و بچِیش را میشناسم، نامرد و نمک حرام نیستن. دلم گواهی بد نمیتَه. تَوکَلتَه به خدا کو. دَه هرحال، تره تنها نمیمانم!» لالا، از حرفهای کاکه شکور، نیرو گرفت. اندکی روشنایی به رخسارش برگشت و بهسوی خانهاش روانه گردید.
دامادش که خانهداماد بود، دروازهی خانه را به روی خسرش گشود. پس از رامرام گفتن، پرسیدش: «ماما جان چه تصمیم گرفتین؟ ایشور یکتا نکنه که حادثهای رخ بته. اگر چیزی شوه، همهی ما روی سیاه و سرافگنده پیش دوست و دشمن خاد شدیم.» اما، جوابی دریافت نکرد. مادر بَبُو، که روزه داشت، دست به آسمان بلند میکرد و از ایشور یکتا خیر میخواست. او رو به شوهرش کرده گفت: «یگانه دختر مَه ره بیعزت نسازن. اگر او ره مسلمان ساختن، به مردم چه خاد گفتی؟» لالا مهرو، کمی برآشفته گردید و بر دامادش بانگ برآورد: «تو تشویش داری که جواب مردم ره چه خاد دادیم. مادر بَبُو پریشان است که مبادا دختر ما ره مسلمان سازن. تو از بدگفتن مردم هراس داری و مادرش از مسلمان ساختن. مگر مَه در مندر آسهمایی از تهِ دل استدعا کدیم که دختر ما بخیر بره و بخیر بیایه. باقی ره به ایشور جی سپردیم.»
بَبُو، لباس سیاه پوشیده بود، شال بادامی رنگی از شانه تا کمرگاه، بدن او را پوشانیده و برقع آبیرنگ را در کنارش گذاشته بود. رفتن به ارگِ شاهی را برایش چالشی میپنداشت. گاه شادی و زمانی دلهره بر وی چیره میشد؛ اما دوست داشت این چالش را به گردن بگیرد. ارگ را خیلی مجلل تصور میکرد و پادشاه را مردی قدبلند، تاجی زرین بر سر، مزین با حمایل از طلا و سنگهای قیمتی برسینه! از جا برخاست و رو به شوهرش کرده افزود: «مَه دختر عفیف ای خانه استم. اگه دَه ارگ، کمی آسیب به مَه رسید، جسد مَه به ای خانه خاد آمد و شما هرگز روی سیاه نخواهید شد.»
مادرش آرام نمیگرفت؛ بیقرار و دستوپاچه بود. در حالیکه چشمهایش نمزده بود، با گوشهی چادر خاکیرنگش، دیدگانش را خشک میکرد پُوریگکی را برای دخترش سپرده دستورداد: «هوشکنی گوشت نخوری، بگویی که امروز سهشنبه است ما هندوها گوشت نمیخوریم. نشه که گوشت گاو باشه. تنها سبزی بخوری. بگیر، ای زهر است کوبیدهای تخمِ گل مرگزنها. اگه کسی به تو دست انداخت، ای ره بخوری!» بَبُو بدون کدام عکسالعمل پُوری را گرفت و در جیب یخنش محفوظ کرد. در این لحظه دروازهی خانه به صدا درآمد. شوهرِ بَبٌو دَر را باز کرد. کاکا سَقاو با دو نفر مسلح بود. فقط کاکا داخل آمد و احوالپرسی کرد. به بَبُو گفت: «بیا دخترجان که ارگ بریم. میخوایم به بچیم که حالا پاچاست تره نشان بتم.»
لالا مهرو، خطاب به کاکا سقاو گفت: «اول خدا، بعد خودت نگهبان دختر ما باش. فکرت باشه که بیعزت نشوم.» کاکا سقاو تبسمی کرده پاسخ داد: «بَبُو دختر مَه هم اس. بیخی بیغم باش.»
در یک گادی، کاکا سقاو پیش روی و پشت سرش بَبُو نشست که با برقع آبیرنگی، سراپایش پنهان شده بود. به گادیِ دوم سه نفر مرد مسلح جا یافتند و بهسوی ارگ شاهی راه روانه شدند.
گادیها به ارگ رسیدند. کاکا سقاو، پیش پیش و بَبُو کنارش آرامآرام بهسوی دربار گام برمیداشتند. کاکا به داباشیِ ارگ، چیزی گفت و او در لحظهی کوتاه ـ بانویی را بهنزد کاکا سقاو فرستاد. کاکا به وی گفت: «ندیمه! ای دخترم مهمان ماس امروز. نزد بیبی سنگری بِبَریش. مَه با بچیم اونجه میآییم.»
ندیمه، با قدی بلند و اندام گوشتیِ خوشسیما، شبیه افسر بانوی نظامی بود. بالای پوشاکِ درازش واسکتی پوشیده بود، کمربند چرمی که چارانگشت برداشت به کمربسته، قمهی در قات کمربند داشت. بَبُو را راست به مهمانخانهی بیبی سنگری؛ همسر اولی امیر رهنمایی کرد. بیبی سنگری، بَبِو را استقبال کرده گفت: «خسر مَه از تو زیاد توصیف کده. دَه کلکان هم با هندوها پلوان شریک استیم. برقع را پس کو، دَه مهمانخانه مَه از مردها صِرف امیر صایب و خسریم، دگه مردینه آمده نمیتانه.»
هنوز صحبت بیبی سنگری راه باز نکرده بود که خالهاش؛ قدسیه، که تازه از لهوگَر، به دیدار بیبی آمده بود، تسبیح بهدست، داخل مهمانخانه گردید. پرسانوجویان کرد که این خانمِ جوان کیست؟ وقتی که هندوبودن بَبُو را دریافت، بیصبرانه گفت: «کاشکی تو مسلمان میبودی، تره بری برادرزادهیم خواستگاری میکدم. ولا راست میگن که ماهی ره هر وخت از اَو بگیری تازه اس. اگه میخایی که به جنت بری، مسلمان شو؛ کلمه بخوان؛ جنت نصیبت میشه!» بَبُو به پند مادرش اندیشید، وسواسی برایش دست داد. آهسته پُوری زهر را لمس کرد. بیبی سنگری نزاکت را پیبرد به ندیمه امر کرد: «خاله را به اتاق دیگر بِبَر.»
لحظهی بعد، بینظیر، همسر دوم امیر کلکانی، همراه با یاورش لالهرخ وارد مهمانخانه گردید. خانم بینظیر، چاق و قدِ نسبتاً کوتاهی داشت. لالهرخ که از خُورد کابل بود، والدین خانم بینظیر، او را به دستیاری و مواظبت خاصِ دخترشان، همراه ساخته بودند. لالهرخ برخلاف ندیمه، موزهی بلندِ چرمی بهپا میداشت. دستمال دراز ِسیاهوسفید را باهم باآمیخته همچون لُنگی بهسر، قطارهای کارتوس از شانهی راست به کمر بسته بود و بهسمت چپ کمرِ نازکش تفنگچهی موشکش نمایان بود. پهلوی ندیمه دو سه قدم دُور از بانوان امیر، که با بَبُو حرف میزدند، همچون شاخ شمشاد، ایستاد.
لختی بعد، صدای سرفهی مردانه بیرون دَر مهمانخانه طنین افگند. ندیمه دَر را باز کرد. کاکا سقاو و دو مرد مسلح که پیراهنوتنبان به تن داشتند، قطارهای مرمی را چپوراست برسینهی خود بسته و تفنگچه به کمر داشتند، داخل مهمانخانه گردیدند. بانوان بهپا برخاسته، چادرهای سرشان را مرتب کردند. کاکا سقاو رو به بَبُو کرده گفت: «بیا دخترجان! پیش بیا. ای بچیم اس و او دگیش معاونش اس.»
بَبُو، تصوراتش را از پادشاه، نادرست یافت؛ نه تاج زرین برسر داشت و نه قداش بلند بود. از حمایل طلا و مزین به سنگهای قیمتی، اثری نبود. مؤدبانه با دستهای بههم چسپیده رامرام کرده بعد سلام گفت. امیر حبیبالله با چهرهی متبسم که دندانهایش هویدا شدند، از او پرسید: «نام خودت بُوبُوست؟» او ترسیده پاسخ دادش: «نی، نام مَه بَبَلی اس؛ بابهجان مره بَبُو صدا میکنه، کاکا جان هم مرا بَبُو میگه.» همه خندهی نازک و ظریفی سَردادند، که باعث قوت دل بَبُو گردید و بیدرنگ امیر را پرسید: «پاچا صایب! مَه شما ره پاچا برادریم گفته میتانم؟»
امیر حبیبالله از این پرسش معصومانهی بَبُو خرسند گردیده، خندهای ریخت و گفتش: «مَه خُو پاچا نیستم. مَه امیر استم؛ خادم دین رسولالله. بابِیم که خودت ره دختر میگه، پس تو خواهر مَه شدی.» بَبُو زیاد خوش شد. وقتی چهرهی خندان بیبی سنگری و خانم بینظیر را دید، بیشتر شادمان گردید. امیر بهسوی سیدحسین خان معاونش نگریسته پرسید: «اوغایتا کی بود او زن؟ بیبی رکو؟» سیدحسین خان مؤدبانه در پاسخش گفت: «بیبی رادوجان امیر صاحب!»
امیر حبیب الله، با متانت به بَبُو اطمینان داده گفت: «رادوجان را نه امیر شهید دختر خوانده بود و نه امان لاتی خواهر! مگم مَه تره خواهر خواندیم، خوش باش!». بعد به بی بی سنگری توصیه کرد: «همراهِ خواهرم اختلاط کنین. فکر تان باشه که وخت رفتنش میوه تازه که از کوهدامن آمده، بِریش بتین و آرام به خانهاش برسانین.» آهسته با پدر و معاونش از مهمان خانه بیرون شد.
بَبُو، پس از ساعتی، با همسران امیر حبیبالله بامان خدایی کرد. ندیمه و لالهرخ با سه فرد مسلح همراه با تحایف، وی را تا خانهیشان همراهی میکردند. وقتی گادیها از پیش روی دکانِ کاکه شکور تق تقکنان میگذشتند، اسپ سردار نصرالله خان چاردهیوال به چشم نمیرسید. مگر همان پارهی زمین، نشان سُم پای او را به رخسارش داشت. کاکه همچون صخرهای بر دروازهی دکانش نشسته بود. بَبُو را زود در گادیِ اول شناخت. قلب کاکه، برایش گواهی بخشید که ببُو مثل آبِ زمزم پاک و همچو گنگا، ستره و پاکیزه است. کاکه شکور، دست دعای شکرانه به درگاهِ آسمان بلند کرد.
در خانهی بَبُو، از قبل عدهای از خویشاوندان نزدیکشان حضور یافته بودند. مادرش او را با شتاب به اتاق دیگری بُرد. لباسش را بویید. سروصورتش را دقیقاً وارسی کرده، سپس او را سخت در بغل فشرد. بَبُو پُوری زهر را واپس به مادر داده گفت: «به مَه آسیبی نرسیده مادر. امیر صایب مرا خواهر خواند!». بعد به خانوادهاش از ارگ شاهی حکایت کرد.
دیری نگذشت که بَبُو در بین خانوادههای هندو و سیکِهـ کابل بهنام (بَبُوی سَقاوی) معروف گشت. بعضی از روی تفنن، پدر او را هم لالا مهروِ سَقاوی میگفتند.
روزی از روزها، در نقاطِ مزدحم شهر، مؤظفین کوتوالی مثل دگر بارها، دول نواختند. مردم از دکانهایشان بیرون ریختند. کسانیکه در سماوارها مصروف صرف چای بودند، با شتاب بیرون آمدند تا از اعلام زود باخبر شوند. چند سپاهی تفنگ بهدست پیرامون فردی که سرلُچ بالای مرکب نشسته بود، چهره و لباسهای او را سیاه کرده بودند، ایستاده بودند. یک نفر سپاهی به آواز بسیار بلند اعلام کرد: «او مردم باخبر باشین ای نفر لالا دمودُور اس. در وختِ تلاشی از دکانش دو میل تفنگچهی موشکُش با یک خریطهی پُر از مرمی یافت شد. برایش دوسال قید برآمده. اگه کسی چنین کنه، حالش از ای بدتر خاد شد.» این نمایش را در چندین قسمتِ شهرِ کابل تکرار کرده بودند.
فردای آن روز، مثل روزهای دیگر، لالا مهرو برای نیایش به نیایشگاه آسهمایی رسید. به مندر ماته رانی (نیایشگاهِ فرشتهی امید) رفت؛ سپس حضور گیتای مقدس سجده کرد. به تهاکور جی سَر تعظیم فرود آورد. حلوا؛ نذر نیایشگاه بهدست گرفته، به صحن نیایشگاه رسید و با دیگر همباوران، احوالپرسی نمود. در این هنگام، لالا خیالچند و لالا ارجنداس به او نزدیک شدند. پس از احوال پرسی مفصل، قصهی لالا دمودُور، برادرشان را برای او سَر کردند و از وی تقاضا کردند تا بَبُو، سفارشِ رهایی او را به امیر حبیب الله بدارد. لالا مهرو از حادثهای که رخ داده بود، متأثر گردیده گفت: «گپ تفنگچه داشتن دروغ اس. مه میدانم که بیادر تان پیش او جاجی ها کار میکنه. ما و شما هندوها مردم عاجز استیم. مگر نمیدانم که رفتن بَبُو کمکی میکنه یا نه؟ حتماً دخترم را میفهمانم که به ارگ رفته و موضوع را به امیر صایب عرض کنه.»
دو روز بعد، بَبُو سقاوی، به ارگ رفت. با جرئت بیشتر؛ طوری که برایش بیبی سنگری توصیه کرده بود خود را به پاسداران ارگ معرفی کرد. اینبار لالهرخ او را به مهمانخانهی خانم بینظیر بُرد. بیبی سنگری با خانم بینظیر چای صرف مینمود.
بیبی سنگری زود دست به کار شد، همگام با بَبُو، حضور امیر حبیبالله خادم دین رسولالله رسیدند و بَبُو از رویدادِ لالا دمودُور، برایش قصه نمود و التماس کرد تا وی را مورد تفقد و مهربانی خود بداند. امیر، از رویدادی که رخ داده بود، شگفتی زده شد. بهسوی سید حسین خان دیده گفت: «والی کابل ره طلب کنیم یا قوماندان ره؟» سیدحسین خان گفت: «بهتر اس که خلیلی صاحب را بگوییم او فوراً امری شما را صادر کنه.» خلیلالله خلیلی، منشی دربار ـ در حالیکه برخلاف دیگر همکاران امیر، دریشی دوسینهای خاکی رنگ به تن داشت و موهایش را به عقب شانه کرده بود، با عجله به حضور رسیده گفت: «امر کنید جناب امیر صاحب! بفرمایید در خدمت هستم.»
امیر بهسوی او دیده هدایت داد: «خلیلی، ای خواهر ماس. اگر کارش زود اجرا نشه، بابیم چوبدستش را در ک…» سیدحسین خان نگذاشت که جملهی امیر فرجامِ ناگوار یابد، زود داخلِ گپ او رخنه کرده به خلیلی گفت: «به کوتوالی امر کنید که لالا دمودُور را هرچه زودتر رها کند. دو میل تفنگچهی بهدست آمده از وی نیست. او در آن دکان، فقط کار میکند. تفنگچهها از مالِکِ دکان است که از مردم جاجی و خاطرخواهِ امان لاتی است. بنویسید که زود رها شود!»
خلیلی که دست به سینه گذارده بود، گفت: «فهمیدم جناب امیرصاحب. فوراً امری جناب شما را به قوماندانی ولایت کابل وسیله میگردم. مطمئن باشید!» تعظیم کرد و بهسوی دفترش شتافت. امیر حبیبالله به بَبُو گفت: «مَه هندوها ره دوست دارم. ده کلکان پلوان شریکم استن. میفهمی بَبُو! بابه منگل سنگهـ که دوست امان لاتی است؛ در طُویِش مَه از کابل باجهخانه را به قرهباغ راهی کدم که زنگش کَر نباشه. حق داره اخر وطندار مَه اس.»
بَبُو، زیاد خرسند گردید و بار بار اظهار حرمت و سپاس میکرد، با بی بی سنگری بیرون آمد. شهبانو سنگری، که الفت و محبت امیر را در حق بَبُو دید، هنگام وداع گفتش: «دو هفته بعد حتمن بیا، تا از محفل سازوسرود لذت ببری.»
دو هفته بعد، بَبُو به مهمانخانهی بیبی سنگری رسید و از پس درنگی کوتاه، با دیگر بانوان مهمان به اتاق دیگری که بسیار وسیع بود، رفتند. ندیمه و لالهرخ، سعی داشتند یک قدم دُورتر از همسران امیر باشند. اتاق دو بخش جداگاه داشت. یکسو امیر حبیبالله با همکاران و ماموران عالیرتبهای دربار و در بخش دیگر، همسران او با بانوان مهمان، راحت جا یافته بودند. بی نظیرخانم، با اشاره دست، لاله رخ را هدایت داد تا بَبُو را در صدر سالون جا دهد. هر دو بانویاور، در جریان شنیدن موسیقی نیز، گوش و چشمِ باز بهسوی همسران امیر داشتند.
دسته موسیقی استاد قاسم، با نوازندههای مجرب، در وسط طوری نشسته بودند که پشتشان بهسوی بانوان قرار داشت. قندیلهای قشنگ از سقف سالون آویزان بودند. دیوارها تا قدِ آدم با پوششی از چوب چارمغز منقش، زیبایی ویژه داشتند. بخش بانوان، هر سو با پردههای ابریشمی سبزرنگ که بر روی آنها، گلهای پتونیِ بنفش، یاسمنی و سپید نقش بسته بودند، مزین گردیده بود که هیچ فردی را فرصت چشمچرانی به داخل نمیدادند.
آنسوی دیگر، امیر حبیبالله کلکانی بر تشکی ـ نیمه لمیده بود. سیدحسن خان معاونش و حمیدالله برادرش، صاحبزاده شیرخان وزیر دربار، بهگونهای بیضوی در عقب امیر نشسته بودند. آقای خلیلی و دیگر اهالیِ دربار بر چوکیها جا یافته و در آرامشِ کامل به موسیقی گوش فراداده بودند. استاد قاسم خواست که حضار محفل را بیشتر شادمان بسازد؛ لذا از غزلسرایی به موسیقی محلی پنجه بُرد و از تهِ دل آواز سوناکی برآورد:
شیرین جان هم دم من دلبر من
الهی سیاه بپوشی از بر من
سر دریای کابل چوره ماهی
مرا کشته غم روز جدایی
هر آن کس که جدایی را بنا کرد
بسوزد مثل ماهی در کرایی
شیرین جان هم دم من دلبر من
الهی سیاه بپوشی از بر من
از نوازندهها، امام بخش، سارنگ مینواخت و چاچه محمود با اجرای بهترین طبلهنوازی، کیفیتِ آوازخوانیِ استاد قاسم را دوچندان کرده بودند. امیر حبیبالله زیاد بهوجد آمده بود و با خوشحالی صدا زد: «خوبش ولا.» نگاهی به سیدحسین خان و دیگر همکارانِ نزدیک هم افگند؛ دریافت که مانند بارش باران، شادمانی از سروصورت شان میبارد. استاد قاسم مادامیکه شادمانی امیر حبیب الله کلکانی و اهل دربار را دید، نخست آلاپ کرد و با اشارهی چشم به امام بخش و چاچه محمود فهماند که آهنگ تغییر میکند، آگاهانه یا ناخودآگاه سَر داد:
چون او مردی در جهان آید همی؟
در زمین و در زمان آید همی؟
بار دگر زنگهایی رفت و صدا کشید:
هر کجا، از هر کسی، میپرسمش
پای نامت در میان آید همی*
در این هنگام امیر حبیبالله از حالتی لمیده بر زانوها چُندوک نشست. چشمانش راه کشیدند. خنده از رویش کوچید. موجی از حیرت و اضطراب به حضار پیچید. امیر بیدرنگ بانگ برآورد: «قاسمجو بچیم!» این بانگ، همچون آذرخشی ـ در سالون سکوت افگند.
استاد قاسم خموش گردید دست از آرمونیه دور کرد، امام بخش، سارنگ را مثل نواسهی دوسالهی خود بر روی سینهاش خواباند! استاد گامو خان، جَد استاد هاشم و جَد استاد سرآهنگ که تانپوره کار میکرد، چارزانو نشسته ـ تانپوره را بر زانوهایش خواب داد. چاچه محمود دست از دایرههای ابلقِ طبله دُور کرد! پیشانی سیدحسین خان سِرکه برات آورده بود! نارضایتی از چهره بی بی سنگی هویدا بود، لرزشِ نسیموارِ پردههای ابریشمی دَم گرفته بود.
بَبُو، همچو آهویی غرق در اضطراب نشسته، چشمانش راه کشیده و گوشهایش راست شده بودند؛ انگار غرشِ پلنگی را شنیده باشد! نه صدای نفسی و نه ترنگ چوریای به گوش میرسید؛ تنها دُکدُک قلب بَبُو شنیده میشد! بینظیر خانم با تکاندادن سَر، گویی به فرجام تلخ میاندیشید. ندیمه، از جایش برخاسته بود کمربندش را به هر دو دست به گونهی محکم گرفته بود، که تو گویی منتظر امری بود تا به قمه دست بَرد! لالهرخ، مثل پلنگی ماده، شانههایش را کشیده بود. با تیزهوشی ماحول را عقابگونه وارسی میکرد.
چهرهی امیر حبیبالله خادم دین رسولالله، از خشم سرخ مینمود! دوباره به سیدحسین خان نگاهی انداخته به استاد قاسم خطاب کرد: «ایتو خو نیس که دَر میگی و دِیوال میگی تو بشنو؟!»
کرنش از چهرهی استاد قاسم میبارید. نتوانست زود واژهای بیابد و بهانهای بتراشد… امیر تندخویانه بر وی غُرید: «پای ته چینی تُشکت دراز کو. اگه مقصدت از امان لاتی باشه، والا که بچکیش!» لنگیاش را منظم کرده برخاست و از مجلس بیرون رفت.
بَبُو سخت ترسیده بود!
پایان
۲۳/۰۶/۲۰۲۶
*- چون او مردی در جهان آید همی؟/ شعر از جناب هارون بهیار صاحب





