چایکوفسکی میگوید: «موسیقی در واقع زیباترین هدیهی بهشت به بشریت سرگردان در تاریکی است؛ همچنین به تنهایی روح ما را آرام میکند و باعث روشنگری میشود. موسیقی چیز بیارزشی نیست که فرد در حال غرقشدن به آن بچسبد؛ بلکه یک دوست واقعی، پناهگاه و تسلیدهنده است که زندگی بهخاطر او ارزش زیستن دارد.» این تنها حقیقتی است که میتوانم در کمال یقین، از آن استقبال کنم، و آن را چون گردنبندی عتیقهای، در موزهی حافظهام بگذارم.
اینکه چند سالم بود، بهطور دقیق یادم نیست. این مسأله برمیگردد به ضعفی که در ریاضی دارم. هرگز ریاضیام خوب نبود. شاید خودم نخواستم که بهتر شود؛ یا ذهنم تمایل بیشتری به قصه داشت. هرچه در قالب کلمات گفته میشد، بیکموکاست، ته ذهنم مینشست و فراموششدنی نبود. شاید برای همین تمایل ذهنیام، به سوی ادبیات؛ بهویژه – وجود «کلمه» رفتم. اول شعر گفتم، بعد داستان نوشتم. اینهمه از دیدار با کلمه و موسیقی آغاز شدند.
اکنون نمیخواهم دربارهی سنم فلسفهبافی بکنم. فقط همینقدر بهیادم هست که سیزده چهارده برف زندگیام را گذرانده بودم. دوازده برف را در شهر زادگاهم، و دو برف را در دهکدهای که برق نداشت؛ ولی بیشتر ساکنانش – مرید موسیقی بودند. خانهای نمییافتی که رادیویی، تیپی نداشته باشد یا دمبورهای بر دیوارش آویزان نباشد. من اما با صدای غیچک، بسیار کیف میکردم و دلم باغباغ میشد. خیال میکردم تارهای آن – بر روی استخوانهایم حرکت میکند؛ یا اینکه چیزی در خونم «گد» شود.
دوست پدرم، مردی کاکه و دنیادیده بود، حویلی داشت نیمجریب. این حویلی، فقط یک اتاق بزرگ داشت و انواع گل و درخت. هر نوع گل در آنجا پیدا میشد. دوتا صفهی گلی داشت که اطرافش را درخت سپیدار کاشته بود. بر دیوار قوشخانهاش، آلات موسیقی آویزان بود. اغلب شبها در آنجا، صدای ساز بلند بود و نالههای غیچک، بر تنهی سپیدارها میپیچید. حتی گربهها دم پنجره میآمدند و در برابر مویههای غیچک، سکوت میکردند.
پدرم از آن بزمهای خودمانی، سهتا «کست» ضبط کرده بود. در آن کستها شعر سعدی، صوفی عشقری، عارف چاهآبی و دوبیتیهای محلی خوانده شده بودند. یک تیپ چینایی به رنگ نقرهای داشتیم، که از دست من، روی سکوت و آرامش را ندیده بود. در این دوران، آنقدر به موسیقی محلی گوش دادم، که رگوپی وجودم پر شد. شب که پدرم به خانه میآمد، «کستی» میگذاشت و مست میشد. باوجود آنکه سواد نداشت؛ ولی شعر را حس میکرد، نتها و ملودیها را میفهمید. ناگهان چرخهی زندگی ما، کج افتاد؛ از دهکده کوچیدیم؛ به شهر بازگشتیم. در این ایام، ارتباط من با موسیقی – قطع شد. پدرم به کابل رفت که نانوایی بسازد.
ما در پلخمری ماندیم. به مدت یک ماه در نانوایی کار کردم، فقط پنجتا نان میداد. معاش نداشتم. پدرم گفته بود نباید کوچهگردی کنی… چندتا از همبازیهای کودکیام، به راه کج رفته بودند و به هیچکس، تن نمیدادند. لازم نمیدید با آنها ایلهگردی بکنم یا آببازی بروم. مادرم از غرقشدن میترسید؛ پدرم از تنهایی مفرط. یک هفته که از مرگ مصطفی سیدکاظمی، گذشت، پدرم بازگشت و به کابل کوچ کردیم.
کابل، شهر عجیبی بود؛ شهری که یاد گرفتم آدمتر باشم. شهری که قریحهی پنهان درونیام را پرورش داد. در همین شهر، خودم را کشف کردم و خیلی چیزها را شناختم. یکی از آنها زن بود؛ دومی، کتاب. از طریق زن، به موسیقی نزدیک شدم. موسیقی در شناخت شعر، کمکم کرد؛ اما در حس تأثیرگذاری شعر، احمد ظاهر! او فقط صدای محض نبود؛ کلکسیونی از غزلهای ناب و تصنیفهای ماندگاری بود. همچنین، صدایی که آدمی را منتر میکرد. گاه با شنیدن صدایش، میخی میشدم که در بدنهای درختی فرو رفته باشد.
یک روز پاییزی که در میدانی نزدیک نانوایی، توپبازی میکردم، ناگهان توپم به داخل خانهی صاحب نانوایی پرید. با ترس و لرز، داخل حویلی رفتم. دختر جوانی مقابلم ظاهر شد. پرسید چه گپ است. گفتم توپم داخل حویلیتان غلتیده است. دختر، طوری خندید که ترس خوردم و رنگم زرد گشت. وقتی خندههای پرشور دختر، پایان گرفت، گفت: «نگو «غلتیده» است. بگو «افتاده» است.» او رفت. من از حویلی بیرون شدم. با خودم فکر میکردم چه فرقی بین این دو واژه است؟ هیچچیزی به ذهنم نمیرسید. یکبار از دهنم پرید: «آیا من اطرافی هستم؟» هنوز هم خندهی آن دختر، یادم هست. مگر میتوان خندهی ناب یک زن را فراموش کرد؟ هرگز!
این واژهی «افتادن»، مرا آرام نگذاشت. نه به کسی چیزی میگفتم، و نه از کسی، چیزی میپرسیدم. همهچیز در ذهنم بود، و در آن جهان تاریک، مرحلهی شکفتن خود را آغاز میکرد. تا روزی که «نسیم» رفت و «نورآغا» آمد. نسیم به ساربان و بیلتون علاقهی وافر داشت؛ ولی نورآغا، کشتهی احمد ظاهر بود. هر دو (وازبر) نان هموار میکردند. من به لطف قلب سوختهی نورآغا، برای نخستینبار با صدای احمد ظاهر، آشنا شدم. او در هفتهی اول کارش به شهر رفت و با تیپ کوچکی بازگشت. تیپ قهوهای بود با پوش چوبی. عصر همان روز، از داخل بیکش، چهاردهتا «کست» را بیرون کرد و روی تاقچهای، بر بالای کشتی (دیگ خمیر) به شکل عمودی گذاشت.
نورآغا میسوخت، اما گپ نمیزد. فقط به صدای احمد ظاهر، پناه میبرد. گاه، گوشهای مینشست، آرام اشک میریخت. او جوان چهارشانه و قوی هیکلی بود. زیبا هم بود. انگشتان ظریفی داشت. صورتش صاف و ستره بود، حتی یک داغ ریزه هم نداشت. تا صنف «دهم» مکتب رفته بود. در همین دوره، کمکم صدای احمد ظاهر، روی من تأثیر کرد و به قلبم راه گشود. وقتی گوش میدادم، فقط از نتها و ملودیها کیف میکردم؛ ولی معنای شعر را نمیدانستم. روزها با کلماتی مثل «باده»، «ساغر»، «زاهد» و «گردون» و «فلک…» درگیر بودم. نمیتوانستم از کسی بپرسم که چه معنا دارند. از «پرسیدن»، میشرمیدم.
وقتی به صنف «هفتم» رفتم، کمی جرئت پیدا کردم. یک روز بهتنهایی، «پل باغ عمومی» رفتم. قطار کتابفروشیها را گشتم، تا چشمانم به کتاب «گنج غزل» افتاد. این مجموعه که شامل هشتصد غزل، از دوصد شاعر میشود، به کوشش مهدی سهیلی، در سال ۱۳۴۶ بهچاپ رسیده بود. طرح جلد کتاب، سرخ تیره بود، با کاغذهای کاهی. همین که دوباره به نانوایی رسیدم، گوشهای نشستم و کتاب را ورق زدم. وقتی دور عنوان یک غزل ناب، خط میکشیدم، ساعتی بعد، متوجه میشدم که همان غزل را احمد ظاهر خوانده است. بهطور مثال:
۱. ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا؛
۲. مرا چون قطرهی اشکی، ز چشم انداختی و رفتی؛
۳. ماه هم ز ره رسید، ولی نارسیده رفت؛
۴. خال به کنج لب یکی، طرهی مشک فام دو؛
۵. باز آمدی ای جان من، جانها فدای جان تو؛
۶. تا به جفایت خوشم، ترک جفا کردهای؛
۷. از ناز چه میخندی، بر دیده که میگرید؟؛
۸. بر خاطر آزاده، غباری ز کسم نیست؛
۹. در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد؛
۱۰. غمش در نهانخانهی دل نشیند؛
۱۱. زندگی آخر سرآید، بندگی در کار نیست؛
۱۲. صدر ره در انتظارت تا پشت در دویدم.
این کتاب (گنج غزل)، پنجرهی تازهای را بهسوی روح من گشود؛ شاعران زیادی را شناختم. وقتی به شهر میرفتم، با یک کتابی دیگر به خانه برمیگشتم. «واژهنامهی عمید» را خریدم. بعد از آن، اسپی شدم که یاغی شده باشد. در هیچجا آرام نمیگرفتم. عشق نیز به دلم چنگ انداخته بود. دختری از جنوب در همسایگی ما آمده بود. او را در نگاهم نشانده بودم. این عشق بچگی – جهانم را فراختر ساخت. هرچه بیشتر شیفتهی احمد ظاهر شدم. صدای او، شب و روزم را پر کرده بود، حتی کتاب «تنها صداست که میماند» را هدیه کردم. تا چشم بیگانهای به آن میافتاد، بیدرنگ میگفت: «عاشق شدهای…» ساکت میماندم. چیزی نداشتم که بگویم. بتهوون میگوید: «آنجا که سخن از گفتن باز میماند، موسیقی آغاز میشود.» یا در جای دیگر، ژان سیلیسوس مینویسد: «موسیقی از جایی آغاز میشود که امکانات زبان به پایان میرسد.»
واقعآ همینطور است… سکوتهای من بیشتر شده بود. زبان در بیان احساساتم ناتوان بود. تنها پناهگاه امنی که داشتم، پرتشدن به آغوش موسیقی بود؛ زیرا اغتشاش درونیام را در مشت خود میگرفت و ساماندهی میکرد. طوری مهربان شده بودم که در تاریخ خانوادگیام پیشینه نداشت. با موسیقی، غم و شادی را نمک میزدم و به همهچیز حیات میبخشیدم. احمد ظاهر، روح نوجوانم را جلا میداد، به سلولهای تنم رخنه میکرد و قامت آرزوهایم را میآراست! خیال میکردم در زمین نیستم؛ در آسمان، پشت ابرها گردش میکنم، روی عریان تن ستارهها مینشینم و با زنی که در تختخواب حسرتهایم خفته است، قصه میگویم. با شنفتن صدای او، رابطهام با خاک قطع میشد، با عصبانیت شیرین دریا یکجا میشدم؛ وقتی که جنونش را فریاد میزد.
اکنون میتوانم حرفهای «ریچارد واگنر» را درک کنم. وقتی میگوید: «من موسیقی را تنها وسیلهی لذت گوش بهشمار نمیآورم؛ بلکه آن را محرک قلب و مهیج احساسات میدانم. موسیقی، عالیترین هنرهاست. موسیقی متعلق به دل است، و جایی که دل نیست، موسیقی هم وجود ندارد.» یا گفتهی هیگل را: «آنچه را موسیقی متعلق به خود میداند؛ همان اعماق زندگانی درون شخص است، موسیقی هنر خاص روح است و بهطور مستقیم به روح خطاب میکند» نیچه معتقد است که تمام پدیدهها در مقایسه با موسیقی– تنها نمادند (زایش تراژیدی). او زندگی را در نبود موسیقی، اشتباهی بزرگ میداند. چایکوفسکی نیز میگوید: «جایی که قلب وارد نمیشود؛ موسیقی نمیتواند وجود داشته باشد. موسیقی وسیلهای قدرتمندتر و زبانی ظریفتر برای بیان هزاران لحظهی مختلف حالت روحی است.»
من موسیقی را آب و نمک زندگی میدانم. زندگی فاقد اندوه، انسان را از ادراک جهان باز میدارد. تنها در حضور سنگین اندوه هست که میتوان موسیقی را درک کرد و کلام را فهمید، در جهانبینی فراخ شعر – غوطهور شد، و جوهر حیات را صید کرد. زندگی بدون موسیقی، فاقد نظم و انسجام است؛ همچون قطاری که از خط سیر خود منحرف شده باشد. باید اعتراف کنم که در نبود موسیقی، امکانات دیوانهشدن بسیار هست. من در موسیقی احمد ظاهر، خود ناپیدایم را کشف کردم. سایهروشنهای ذهنم را دیدم. شعر را حس کردم. در واقع، ادبیات را شناختم که بیرحمانه، روح بشر را کاویده و پالایش میدهد. من معتقدم که ادبیات، کارخانهی انسانسازی است. شعر، مقدمات این بستر را فراهم میکند، و در داستان و رمان – گسترش مییابد. امروز من، زادهی صدای احمد ظاهر است. میتوان گفت، من محصول صدایی هستم که خاک نشد، اما پابهپای زمانه شکفت و جوانه بست و جریان گرفت. صدایی که در چارچوب مقبرهی گنبدی نماند





