گرچه گروهی خواسته اند نوای موسیقی را در گلو ها خفه سازند، آواز پرشکوه تو پرطنین تر از همیشه از سرحد ها گذشته است و ملیون ها قلب را تسخیر کرده است.
دریکی از روز های آخر بهار مانند نسیم پای ازین چمن بیرون کشیدی و آرام روانه دیار عدم شدی و ملتی هنوز هم در سوگ رفتنت به خاک نشسته و میگیرید. مگر یادت رفته بود که می خواندی: اگر بهار بیاید ترانه ها خواهم خواند؟ تو که مرد قول و قرار بودی چرا چنین زود زیر قولت زدی؟ چرا دیگر نخواندی ؟ نمیدانم چرا ناگهان یک روز غمگین ترین شعر را با زیبا ترین آواز بصورت تاثیر گذاری خواندی: مرگ من روزی فرا خواهد رسید، در بهاری روشن از امواج نور؟ خاک میخواند مرا هر دم به خویش، میرسند از ره که در خاکم نهند، آه شاید عاشقانم نیمه شب، گل به روی گور غمناکم نهند!
چه غمناک می خواندی ؟ مگر روحت از رفتنت خبر دار شده بود ؟ این شعر فروغ بزرگ که شاعرش را جوانمرگ ساخته بود، ترا نیز مانند او در عین سن و سال به کام مرگ فرو برد.
ترانه های تو خوشی و نشاط وهم تاثر را در رگ های کشور جاری می ساخت. عشق را رنگ و بوی دیگر میداد، دختران را دلربا تر می ساخت و خواب و خیال های افسونگر را در ذهن های تشنه جاری می کرد. جوانان را عاشقی میآموخت و به زندگی امیدوار می ساخت . روح آزادگی و رهائی از بندگی را در جوانان گسترش میداد.
میدانستی که فروغ جوانمرگ شد. تو چرا شعر غم انگیزش را خواندی؟ مگر نمی ترسیدی که شاید این پیشگویی دردناک روزی دامنگیر خودت شود؟ هر گاهی چیزی را تو تصور میکنی، زندگی آنرا تحقق میبخشد ! نمی ترسیدی که بنویسند نامت را در سینه سرد گوری ؟ شبی غمناک خاموشی ؟
دیروز همه حرف ها در مورد تو بود. میدانی جادوی نبوغت در چند نسل اثر کرده است ؟ دیروز احساس عجیبی بمن دست داد :پنداشتم که از سفری بی برگشت باز آمده ای، بعد روز های دراز. دل باز هوای آهنگ های تو کرد چون کبوتر که میکند پرواز. از سفر خوش آمده ای. از سفر خوش آمده ای… اما نی ، تو نیامده بودی ، افسوس . تنها خاطرات ماندگارت باز آمده بودند. در هجومی دردناک . اما تو دیگر باز آمده نمیتوانی…
دلم بسیار میخواست مانند میلیون ها شیفته هنر بی نظیرت امروز به پیشوازتوبشتابم و بگویم:
تو رفته ای و ما می پنداریم که همیشه گل خاطر ماستی، عشق ماستی، امید ماستی، دلبر ماستی…
ما می دانستیم که نگاهت پیک محبت بود. محبتی که دیگر نیست. محبتی که از دل ها کوچ کرده است. ترا، جوانی پر نشاطت را ، آواز گرم و پر طپشت را چه زود، چه نا جوانمردانه پرپر کردند. نسل ما هم در همان جوانی با نامردی پرپر شد. گوئی قتل تو آغار جنگی دراز مدت با مردم و فرهنگ و ساز و سرود و آواز شد. خاک ما بر باد هوا رفت. برادران هموطن با هم دشمن شدند. کشتن تو آغاز کشتن نسل های بعدی بود. کشتن یکرنگی بود. بعد تو حیات بود و اما دیگر هیچ زندگی نبود. تو مظهر شادی و نشاط و سخاوتمندی بودی. تو به یک دشت پر از گل ، تو به یک دشت طلایی ، تو به یک دست پر از مهر ، تو به یک عاطفه میماندی. گویا با قتل تو تمام این کیفیت ها را در وجود مردمان ما کشتند. تو با سرود هایت ملتت را به وجد میاوردی و ملت های دیگر را نیز. آیا در تصورت میگنجید که روزی موسیقی و آواز خوانی را، سرچشمه نشاط و شادمانی را گروهی بی فرهنگ و خود ستا و کوتاه بین در کشورت تکفیر کنند؟ شاید هم اگر امروز زنده میبودی وقتی جمعی مغرض از تو حرف میزدند اولتر از همه به قومیتت فکر میکردند . نویسنده شرف باخته وقومگرائی ترا قومگرا میخواند. قلم بدستی دیگر می پنداشت که تو از نسل طالبانی! ترا که در پخش و شناخت ظریف ترین شعر های زبان با شکوه فارسی، زیبا ترین نقش را بازی کرده ای، شاید دشمن زبان قلمداد می کردند!
ما دیگر کامی نراندیم اما دل از دست دادیم. همراه با دل حساسیت خود را برای همنوعان خود نیز باختیم. جدایی زهر خود را اندک اندک ظاهر کرد. وگلاب هم در مینا آهسته آهسته تلخ شد.
وقتی بعد از مرگت درتصویر هایت زلف پریشانت در دست صبا می افتاد

هر جا که دلی می بود در دام بلا می افتاد. پیر و جوان افسوس مردنت را میخوردند. مادر خدا بیامرزم با تاثر به تصویرهایت نگاه میکرد و میگفت:
خوب شد که مادرکت زنده نبود و مرگ شاخ شمشادش را ندید اگر نه ازغم دو تکه میشد!
چه ملیون ها مادری که مثل اینکه فرزندی را از دست داه باشند در مرگت لبریز فغان شدند. دختران روی وموی کندند. تمام وطن عزا دار شد. گویا مرگ تو آغاز فاجعه ای دوامدار و بی پایان شد. ملیون ها آواز دیگر در حنجره ها خشکیدند. جهالت و خشونت مود روز گردید. روشنفکران نیز تاریک بین شدند. گروهی قلم هایشان را به حراج گذاشتند. زورگویان لاف عیاری زدند. کسی دیگر دزد و قهرمان را از هم تفریق نکرد. دشمن بیرونی را دیگر کس ندید. همه یاد گرفتند که بر سر همدیگر بکوبند. هرکسی آمد قفسی در دست داشت. دلتنگی را در دل ها جا داد . خواب و رویا را از ذهن ها پاک کرد. عشق را گفت ممنوع. لذت را تکفیر نمود. زندگی را با رنج دایم مراودت داد. کسی دیگر حتی به فکر رهایی نیافتاد. کسی نگفت که از قفسم آزاد کنید. قفسم برده به باغی دلم را شاد کنید، دلم را شاد کنید….
در سرزمین ما هیچکسی ، در هیچ مقامی نتوانست مانند تو در همه قلب ها رسوخ کند، تفاوت های قومی و مذهبی را نقض سازد، محبت را در دل ها جاری کند. چه میشد اگر بزرگان حقیر ما ترا منبع الهام خود می ساختند. تو رفته ای ودل های ما سخت تنگ است. نمیدانی چه بغض کهنه ای راه گلو های ما را می بندد ؟
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران. بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران. بگذار تا بگریم… آه!





