خاطره

سرشار شمالی روشنی

·

·

دنیا به خاموشى سحرگاه خفته بود

کیفیت سحر

امواج نرم دجله و دامان کهسار

آرامشی لطیف

ما را به صبح گاه خزانی کشیده بود

***

آرام و بی‌صدا

در ساحل خموش

اندر کنار هم

آهسته سوی دره زیبا روان شدیم

***

آنجا که جز طبیعت ناخورده دست نیست

آنجا گیاه ها

گلهای بی شمار

حتی درخت ها

بی دسترنج حضرت آدم نمو کند

***

آنجا که هر چه بتۀ وحشی و سبزه هاست

یا سنبل و سمن

نامی ز کشتکاری آدم نبرده اند

دهقان طبیعت است

باران اش آبیار

بودیم بیصدا و هزار آرزو روان

***

پائیز بود و سرد

خورشید قصد چهره نمایی نکرده بود

برگ درخت ها

اوراق گلبنان

رنگی کشیده بود نه زرد و نه سرخ و سبز

آنجا که کوه خموش

صحرای تنگ دره کران تا کران سبز

آنجا که ریگ نرم

در پرتو سپید مه

نیمرنگ صبح

رخشنده گی خاص

وجلای کشنده داشت

***

آنقدر ره زدیم که کم کم هوای روز

بر ظلمت شبانه کم و بیش چیره شد

در سرخی طلوع

رنگ نبات و کوه

کیفیت دگر گرفت

***

در انتهای دره پهلوی جویبار

در پای پاره کوه

بالای نقش سبزه خشکیده از درون

بنشستیم و نشست

***

از مهرگان سرد

کم کم بلرزه بود

نزدیکتر نشستم و با صد هزار ترس

بگرفتم آندو دست لطیف اش بدست ها

بوسیدم ابتدا

زان پس میان هر دو کفم داشتم نگه

وقتی که میل شهر نمودیم آفتاب

روی سوی آشیانۀ مغرب نموده بود

***

اکنون که سالها

بگذشته زان میان

آن خاطرات پاک چو رویای قدسیان

چون داستان دی و پریروز زنده است

سرشار شمالی روشنی


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد