دستگیری مجید در مکروریان و شکنجه در صدارت

محمد شاه فرهود

·

·

فصل دهم

دستگیری مجید

آزمون جدید برای تداوم اسطوره

چون دستگیری مجید مانند زندگی اش رمز آمیز و چند بُعدی شده است، می کوشم تا این موضوع را مفصلتر و با جزئیاتی که لازم، مستند و مقدور اند، بنویسم تا ابهامات موجوده تا حدوی برطرف گردد.

۱– ۱۰.  کودتای ثور و تهاجم شوروی

پنجشنبه، هفتم ثور ۱۳۵۷ شمسی روز کودتاست. رهبری حزب دموکراتیک خلق هردو جناح (خلق و پرچم) به مشورۀ روس ها، رئیس جمهور (داوودخان) را با اعضای خانواده اش در ارگ به شهادت رساندند و پیروزی رژیم کودتا بوسیلۀ دو نفر حزبی بنام وطنجار و امین، زیر نام شورای انقلابی نظامی، از طریق رادیو کابل اعلام گردید…

صبح فردای کودتا، حزب دموکراتیک خلق، با حاکمیت سرخ نمای حزبی، شروع کرد تا غیر از خود، و روابط خودی، مابقی را قلع و قمع کند. حمله آغاز گردید. شعله یی، اخوانی، ستمی، افغان ملتی، مساواتی، سلطنت طلب، غورزنگی،… سرمایه‌دار، فئودال، ملک، قریه دار، ملا، روحانی، مؤذن، صوفی، دهقان، کارگر، دکاندار، دست‌فروش، پیشه ور،… آواز خوان، هنرمند، روشن‌فکر، معلم، استاد، محصل، متعلم، طبیب، انجنیر، مامور، افسر، عسکر… شاعر، نویسنده… همه را بنام ضد انقلاب، ضد سویتیسم، دست‌گیر، شکنجه و اعدام می‌نمودند… رهبران، نخبگان و شخصیت های مهم سیاسی از جناح های مختلفه اعدام شدند:

چپ مائو اندیشه:

اکرم یاری، عبدالاله رستاخیز، رسول جرئت، علی حیدر لهیب، داود سرمد

چپ ستمی:

طاهر بدخشی، بحرالدین باعث، حفیظ آهنگرپور…

نهضت اسلامی:

غلام محمد نیازی، سیف الدین نصرتیار، طارق مسلمیار…

روحانیون مبارز تشیع:

محمد اسماعیل مبلغ، سرور واعظ، سید مهدی مدنی…

روحانیون تسنن:

مولانا عطاء الله فیضانی، مجددی ها، …

داود خان و کابینه اش:

داود خان، موسی شفیق صدراعظم و وزرای کابینۀ داود،…

شخصیت های اسماعیلیه:

سید نورالدین رونق نادری، سید گوهر نادری …

نوابغ موسیقی:

احمد ظاهر،  نینواز …

استادان دانشگاه کابل:

داکتر عبالفتاح همراه، داکتر سیدکاظم دادگر، استاد وفیع الله سمیعی

استاد غوث شجاعی، فضل احمد احراری، استاد محمد علم نورستانی…

 افسران عالیرتبه

ملاکین و سرمایداران

مردم عادی

خلقی و پرچمی، با کودتای ثور، بی ثباتی و کشتار مردم را بوجود آوردند. ده ها هزار انسان این سرزمین را به عنوان زندانی سیاسی، سر بریدند.

لست پنج هزار شهید

در یک سال اول کودتا، وحشتناک ترین نمونۀ جنایات حزب دموکراتیک خلق و اگسا را به‌نمایش می‌گذارد. این لست در سایت های متفاوت انترنتی وجود دارد.

منبع لست پنجهزار شهید

https://www.afghanpaper.com/nbody.php?id=۵۸۲۸۴

۲–۱۰.  مجید بعد از کودتای ثور

مجید، همواره منتقد قدرت های جبار و انحصاری بوده است. به هیچ دولتی نه عسکری کرد و نه ماموریت. در اختفا زیست و مدت های طولانی، علیه سلطنت و جمهوریت مبارزه کرد. مجید می‌دانست که با کودتای ثور، رسالت مبارزاتی اش به پایان نرسیده بلکه در پلۀ نوین و خطرناکتر قرار گرفته است…

مجید، بعد از تلاش های شباروزی یکساله، سازمان ساما و  برنامۀ   جبهۀ

متحد ملی را می‌سازد تا با این ابزار، ارتش توده ئی و جبهۀ متحد را ایجاد و سازمان‌دهی کند. مجید با استفاده از تجربۀ اختفا، روحیۀ پارتیزانی، داشتن خانه های تیمی و در میان مردم بودن، فعالیت های طاقت فرسای  خود  را بدون لحظه ی درنگ، ادامه داد. تا جان و انرژی داشت، ایثارگرانه فدا کرد.

۳– ۱۰.  در سنگر اعتصاب

            ببر انقلاب خفته است

چگونگی و نوعیتِ دست‌گیری و شکنجۀ شخصیت هاست که تراژدی و داستان را کامل می‌سازند. هیچ قهرمان اسطوره ای در زیر لحاف نه‌مرده و کمتر شخصیت حماسی به مرگ طبیعی خود به جاودانگی نه‌پیوسته است… کهن الگو های اسطوره ای‌، بخصوص آنانی که زندگی، زندان و مرگ شان با مجید هم‌سرشتی و هم سرنوشتی دارند ( رابین هود، چگوارا و شکنجۀ ماندیلا …) زندگی و مرگ شان از سرشت ویژه ای ترکیب یافته است…

مجید، شب و روز می‌تپید، لحظه ای آرامش نداشت.

کم می‌خوابید و زیادتر از پیش، کار تشکیلاتی، مردمی و سیاسی می‌کرد.  بعد از کودتای ثور، فعالیت های سیاسی و مردمی اش، حالت اضطراری و صعودی داشت. چشم امید بسیاری به سوی او دوخته شده بود. یک عده از دوستان و یاران سامایی و حرفوی اش به‌وسیلۀ خلقی ها اعدام شده بودند، با از دست دادن یاران سازمانده و تشکیلاتی، وزنۀ سنگین کار بر دوش مجید افتاد. در زیر اختناق دستگاه اگسا و کام،  فشار کار سیاسی و نظامی، لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. تا که  در شش جدی، اوضاع بار دگر دچار تلاطم شد. ارتش شوروی داخل کابل گردید و بجای حاکمیت خلقی، رژیم دستنشاندۀ دوم را تاجپوشی کرد. مجید که در اولین شبنامه پیش بینی کرده بود، به حقیقت پیوست و شوروی داخل کشور شد.

از ۶ جدی تا هشتم حوت ۱۳۵۸

 روز ها و شب های سختی بود. بر سرک های کابل تانک های روس‌ها در حال خیز و جست بودند. کی جی بی، فعالین حزبی  و خاد، خانه ها و کوچه ها را در زیر مراقبت داشتند و اما، با تمام وحشتی که در کابل هیاهو داشت، پس از تهاجم شوروی، در کنار خیزش های مسلحانۀ مردم در ولسوالی ها و ولایات، در کابل نیز، عامۀ مردم، مبارزین، جهادگران، سازمان ها، احزاب و روشن‌فکر‌‌ان، بدون ترس از مرگ و زندان، برای ادای رسالت میهنی  به چند اقدام ماندگار و تاریخی، در کابل دست بردند:

  • اعتصابات دکانداران شروع از ۲۸ دلو ۱۳۵۸
  • نعرۀ الله اکبر مردم بر بامها  از اول حوت ۱۳۵۸
  • قیام سرتاسری مردم کابل در سوم حوت  ۱۳۵۸
  • و بعداً مظاهرات متعلمین اناث و محصلین از  ۹ ثور ۱۳۵۹

کابل، آتشفشان اعتراض و غوغا بود، شعله های مقاومت علیه شوروی و رژیم دست نشانده، از کوچه و بامش، زبانه می‌زد. این جنبش های مردمی و دانشجویی، بطور خود انگیخته، مانند آذرخش و تندر، بوجود آمدند. شوروی با ایادی داخلی، فهمیدند که مردم نمی‌خواهند چنین حاکمیت و اسارتی را بی‌پذیرند….

در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است

عنوان یک شبنامه است، این شبنامه را مجید، به‌مناسبت اعتصابات  و قیام شهر کابل، در سوم حوت می‌نویسد و این آخرین نوشتۀ مجید کلکانی است که به حیث یک  نثر حماسی در تاریخ ادبیات سیاسی میهن ثبت می‌گردد… مجید، پنج روز بعد از همین نوشته، دستگیر می گردد. این نوشته را به عنوان آخرین میراث نوشتاری مجید، درج مجید نامه  می سازم.

شبنامه

در سنگر اعتصاب ببر انقلاب خفته است

به قلم مجید کلکانی

۳ حوت ۱۳۵۸

خشم وانزجار عمیق مردم آزاده ما در برابر اشغال رهزنانه میهن عزیز ما توسط سوسیال فاشیسم جنبشهای اعتصابی دامنه داری را در سراسر کشور بر انگیخت.
” ببرک ” روباه فکر میکرد که با جنباندن دُم خود میتواند مردم را فریب دهد و شبخون گرگ دهن دریده سوسیال فاشیسم را بر میهن ما به عنوان دفاع از استقلال و تمامیت ارضی افغانستان توجیه نماید.

او بر شهادت جانبازان راه آزادی میهن مزورانه نوحه سرمیدهد تا لکه ننگ جاودان را از دامن بادارخود بر دامن سیاه ” سیا ” پاک کند.  او از مردم تقاضا میکند تا در کشف زندانهای مخفی “ امین” جلاد با سگهای بوی کش او همکاری کنند ، در حالیکه ساطور خونین ” امین” جلاد ، آقای ” سروری” – که دیروز همسر اسیر کشتمند را نیز در پیش چشمش برهنه میکرد – امروز پرچم سروری ببرک را بدوش میکشد  و وزیر شکنجه و کشتار ، آقای “مزدور یار” هم اکنون یارمزدور روس است و وزیر سرکوب ملی، آقای” وطنجار” وطن را  در قدم روس اشغالگر ” جار” نموده است و همه اکنون وزیران دست راست ودست چپ آقای” تزارمل” هستند و با هم به شکرانه دلالی کشور به بادار خود پیاله سر میکشند. “ببرک” میهن فروش برچکمه های خون آلود رهزنان روسی – بنام ناجی ملت افغانستان – بوسه میزند ، در حالیکه آنها ، شب وروز ، بجان ومال و ناموس مردم – و حتی دیپوهای سلاح ، بانکها و آثار نایاب موزیم و تحویلخانه های ارگ – آشکارا دستبرد میزنند تا خرج چرس و هرزه گی خود را در آرند.” ببرک ” چشم پاره لشکر کشی سوسیال فاشیسم را بر میهن ما به منظور جلوگیری از “مداخله بیگانگان ” وانمود میسازد، در حالیکه قشون اشغالگر روس قطعات اردوی افغانستان را محاصره نموده، گزمه و پاسبانی عروسک  “بریژنف” را به عهده دارد  و بر سنگر های تسخیر ناپذیر جهاد ملی، در داخل کشور آتش میبارد، از اینروست که دُم “روباه ” در تلک تجربه مردم گیر میافتد. مردم میبینند که گرگ وحشی روس در کنار تلک ایستاده و برای دفاع از “روباه” درمانده بمردم چنگال و دندان نشان میدهد و میغرد. مردم در می یابند که روس رهزن ناجی و پشتیبان آنها نیست بلکه دشمن سوگند خورده خاک و ناموس و هستی آنهاست. مردم میدانند که جنایات ” امین” جلاد فقط یک تجربه ناکام و پیش در آمد و بهانه اشغالگری روس بود و بس. مردم میپذیرند که مرحله نوین کودتای ثور با نیرنگهای رسواتر و توحش لجام گسیخته تر، آنجا که پای نوامیس و مقدسات ملتی در میان است آزمایش خونین تری را در برابر آنها قرار میدهد. دیگر دُم ” روباه” ؛ غرش ” گرگ ” و حتی فرمان آتش بس طبیعیت – برف سنگین هم نمی توانست خشم کوهکن مردم را مهار کند. دیگر تنها تفنگ ، با زبان آتشین خود، نمیتوانست ترجمان خشم توفانزای مردم باشد. سنگرها باید گسترده تر میشد ، تا شور انقلابی مردم در اشکال و سطوح دیگر رزمجوئی تجلی یابد . هنگامیکه عروسک        ”بریژنف” رخسار زرد خود را با سپیده و سرخاب ” وطندوستی ”  و “ملت نوازی ” آرایش میکرد جنبش اعتصابی – همپای خروش مسلسلها – در هر گوشه کشور :

در هرات ،  قندهار، بغلان ، قندوز ، ننگرهار و… نفرین برحق ملت را بر وی نثار نمود.  در چنین فضای پرشور حماسی رزمندگان سازمان آزادیبخش مردم افغانستان از مردم دلیر کوهدامن درخواست نمودند که بخاطر بزرگذاشت از خاطرۀ فنا ناپذیر شهدای راه آزادی میهن، اظهار همبستگی با مجاهدین جانباز سراسر کشور و اعلان نبرد تا پای جان با اشغالگران روسی به اعتصاب سه روزه – از تاریخ ۲۸ تا ۳۰ دلو – دست زنند. مردم این درخواست رزمنده را با شور میهن دوستانه پاسخ گفتند. در این میان تنها یک سرویس اعتصاب شکن که با شیشه های تیرباران شده و حمل چند مجروح بی احساس در مراکز درمانده جاسوسی و پولیسی”مرکز” سرگردان بود، حالت مسخره ای را به نمایش میگذاشت و بزبان حال عاقبت عناصر بی وجدانی را پیشگوئی میکرد که در کارزار خونین جنگ آزادی، بخاطر منافع حقیر خود تبر دشمن را دسته میدهند.

هستند خشک مغزان بی عملی که در جوشاجوش رستاخیز خونین مردم سراسر کشور و در اوجگیری متلاطم جنبشهای اعتصابی و تظاهراتی ترور انقلابی جواسیس خود فروخته ای را که هزاران فرزند رزمنده مردم را به دَم ساطور جلاد سپرده و در دادگاه خشم عادلانه مردم محکوم به اعدام اند،       ” تروریسم” تلقی نموده و تخطئه مینمایند، تا برفلج مزمن و درمان ناپذیر خود – به بهای دفاع از جنایت – سرپوش نهند. ننگ!

 اوجگیری و گسترش همزمان جنبش اعتصابی در شهر ها و روستاهای کشور، در قعر زمستان بهار سرخی را نوید میدهد. جنگ آزادیبخش ملی ما یک جنگ اقتصادی،  سیاسی ، نظامی ، فرهنگی و روانی ست. پیروزی این جنگ خواهان سهمگیری مردم سراسر کشور، با تمام هستی خود، در تمام عرصه ها و سنگرهای مبارزه است. دامنه جهاد و اشکال آن باید چنان گسترش و تنوع یابد که هر فرد کشور به تناسب امکانات خود بتواند دشمن را ضربه زند و جنبش مقاومت را از جهتی یاری رساند. در عین حال تمام مجاهدات مردم باید سازمانیافته، هماهنگ و متمرکز باشد تا هیچگونه خالیگاه و روزنه گریز برای دشمن باقی نگذارد.  در مرحله اول کودتای ثور یک بخش مردم سلاح بدست در برابر ماشین غول آسای جنگی روس جانبازانه می رزمیدند و بخش بزرگ مردم، با تاسف از اینکه سلاح ندارند- و با این توقع فریبنده که در یک روز ” نوروز ” یا یک شب ” لیلۃ القدر ” خضر کاذبی به سر وقت آنها خواهد رسید و به آنها سلاح توزیع خواهد کرد- نقش تماشاگر ” هراسناک” را بازی میکردند و چه بسا که در تجلیل های فرمایشی برای دشمن ”هورا” میکشیدند. در جنبش اعتصابی که در گام دوم به پله تظاهرات بالا میرود ، مردم سلاح شکست ناپذیر خود – سلاح اتحاد – را می یابد.

 اعتصاب و مظاهره که با کار آگاهانه و متشکل تدارک و آغاز میشود ، بنوبه خود در بسیج و آگاهی اقشار وسیع مردم نقش برازنده دارد. وقتی مردم با سلاح آگاهی و اتحاد مجهز شوند تمام  لشکر ها و سلاح های خونریز روی زمین در برابرآنها تاب نمی آورند. مرگ بردشمن دانش ! مرگ بردشمن وحدت!

 مشخصه جنبشهای اعتصابی و تظاهراتی مردم ما در اینست که بر زمینه جنگ خونین میهنی شگوفا شده و بجای آنکه پیش در آمد مبارزات مسلحانه مردم باشد، ادامه و دنباله هماهنگ آنست. از اینرو دارای پهنای ملی و جهت گیری مبارزه جویانه است و احتمال لغزش آن در منجلاب تسلیم طلبی ملی بعید بنظرمیرسد. سوسیال فاشیسم روس که در بن بست پرده – در ریا – در تضاد بود ونمود خود- گرفتار است اگر با این جنبشها مدارا کند ناگزیر باید سنگرها را یکی پی دیگر تخلیه نموده و با سر افگنده گی سزاوار خود عقب نشیند  و اگر به خشونت متوسل شود اقشار وسیع تر مردم را به سنگر نبرد مسلحانه کشانده و گور خود را به دست خود میکند. بر عکس مردم با تجربه اندوزی در نشیب و فراز پیکار،  روز تا روز با اعتماد بخود و اتکا بخود دست یافته نتنها پوزه خون آلود کفتار روس را بخاک خواهند مالید بلکه توطئه های شیطانی ریاست جویان وابسته به امپریالیسم غرب را نیز نقش برآب خواهند ساخت.
چه جبونانه و خائنانه است نوحه جغد آسای آنان که به امواج خروشان قهر مردم و سمت گیری درست نهائی آن باور ندارند و راه رستگاری و نجات  را نه با مردم بلکه با یک دشمن علیه دشمن دیگر سراغ مینمایند  و یا از بیم دو دشمن گوشه گیری و انزوای بیدرد سر را در پیش میگیرند.

ادامه و گسترش اعتصابها و تظاهرات مردم دشمن را از لحاظ   اقتصادی ، سیاسی و روانی دستخوش فرسودگی بازهم بیشتر نموده ، پیوند خط مقدم جبهه را با پشت جبهه و همبستگی مناطق آزاد را با مناطق تحت سلطه دشمن مستحکمتر میسازد و با دمیدن روحیه مبارزه جویی در اقشار وسیع مردم، از طریق نشان دادن عکس العمل های فوری و مناسب در برابر مانور های دشمن ، ابتکار عمل را پیوسته در دست مردم قرار میدهد.  با استفاده از این ابتکار  و تعمیق  روحیه همبستگی  در بین مردم و مناطق مختلف و ایراد ضربات پبهم و متمرکز دشمن چون خرس وحشی، در میان جنگ آتش گرفته محصور میشود  و دیگر نمی تواند خیزشها و جنبشهای منفرد مردم را با نیروی برتر سرکوب نماید و با استفاده از ” آرامش” یک بخش مردم      بخش

دیگر آنرا دُم آلوده ارتجاع و استعمار غرب قلمداد نماید.

از اینروست که نقش روشنگری، تدارک بر انگیختن و رهبری نیروی آگاه و متشکل جامعه در این عرصه نبرد نیز همانند سایر عرصه ها، اهمیت حیاتی پیدا میکند. امین جلاد با تیغ خونچگان استعمار روس کوشید توده ها را از فرزندان آگاه شان محروم سازد تا  زمینه یغماگری بیدرد سر بادار رهزن خود را آماده نماید. همانند او سیه دلان مرتجع، با سوختن مکتب ها و ترور جوانان فرزانه تلاش دارند فاجعه سیاه و ننگین گذشته را بار دیگر احیاء نمایند. تجربه خونین دوسال گذشته نشان داد که مردم در کوره راه پر پیچ جنگ آزادی بدون چراغ علم – بدون فرزندان آگاه، جانبا ز و رهگشای خود – از میان دامهای دشمنان رنگارنگ با اطمینان بسوی پیروزی نمی توانند ره گشایند.

جنبشهای اعتصابی و تظاهراتی مردم ما نیز، مانند پیکار مسلحانه آنها ، با همه خروشنده گی و صلابتی که داشته است از تاثیر زهر آگین ماجراجویان بی مسئولیت در برخی جاها، مصئون نمانده است. برای جلوگیری از تکرار اشتباهات و نفوذ اوباشان، هرج و مرج طلبان، اخلال گران و بهره جویان مردم آزار باید در نظرداشت که اعتصابها و مظاهره ها با تبلیغ و روشنگری کافی در بین مردم تدارک دیده شود، اصل داو طلبی  رعایت گردد، مردم در سطوح مختلف بسیج و متشکل گردند،  روحیه همبستگی در بین جنبشهای مناطق مختلف تقویت گردد،  زندگی روز مره مردم  دستخوش اختلال و بی نظمی نگردد و جواسیس و اعتصاب شکنان با شیوه های مناسب تنبیه گردند. فقط  بدینگونه میتوان نیروی رزمجویانه و پر توان مردم را به سیلاب خروشانی مبدل کرد که بنیاد استعمار و ارتجاع را برکند.

هم میهنان گرامی !

در این هنگام که سراسر میهن گرامی ما به مجمر فروزان آتش شباهت دارد ، با استفاده از سکوت نسبی برخی مناطق چنین وانمود میکنند که مردم افغانستان اشغال نظامی میهن خود را به عنوان مسخره نجات افغانستان استقبال میکنند !  تو گوئی که هیج انسان آگاه ، شرافتمند ، میهندوست  و پیکارجو در این سرزمین وجود ندارد .

نگذاریم که خوکهای روسی برسیمای تابناک نیاکان آزادۀ ما، بر روان شهدای راه آزادی ما و برخون های سرخ سنگر های جهاد ما لجن بپاشند. اکنون وقت آنست که هر منطقه ای با تدارک اعتصاب های اعتراض آمیز با ننگ استعمار روس خط فاصل بکشد  و روحیه قهرمانی ی را که ساطور خونین امین جلاد هم نتوانست آنرا خفه سازد، آشکارا، بار دیگر ، تبارز دهد.

 ما لکه ننگ استعمار روس را از دامن پاک میهن با خون خود خواهیم شست.
      

یا مرگ یا آزادی
سازمان آزادیبخش مردم افغانستان
       ۳ حوت ۱۳۵۸

مجید بعد از اشغال کشور به‌وسیلۀ ارتش شوروی، شب و روز در صدد سازمان‌دهی و ایجاد جبهه و مقاومت سرتاسری علیه شوروی و حاکمیت دستنشانده بود… در قیام سوم حوت در کابل بود و نتایج شبنامه را در قیام مردم، از نزدیک مشاهده کرد.

برنامۀ جبهۀ متحد ملی را قبلاً در دورۀ خون‌چکان خلقی ها، نوشته است. جمهوری مؤقت  اسلامی را در برنامۀ جبهه به حیث بدیل وضعیت، مطرح می‌کند، و بعد از تحول و پیروزی، شکل و محتوای دولت آینده، از طریق انتخابات آزاد مردمی تعین می‌گردد. بعد از اشغال کشور به‌وسیلۀ ارتش شوروی، این برنامه را بطور عاجل، به گروه ها، شخصیت های روشن‌فکری، روحانی و ملی می‌فرستد. به گروه ها و  افراد و    شخصیت

های مستقل و نامدار  مثل:

میاگل جان آغای تگابی، مولوی محمد نبی، محمد اسماعیل مبلغ، سید منصور نادری، وکیل سمیع الله خان صافی، حاجی نادر ترکمنی ، محمد هاشم خان زمانی، محمود فارانی، استاد سمندر غوریانی، استاد علی محمد زهما و گروه های سیاسی و افراد دیگر… و این اشخاص و برخی گروه ها، از برنامۀ جبهۀ متحد ملی، نه تنها از لحاظ نظری استقبال می‌کنند که آمادگی عملی شانرا نیز برای هم‌کاری با مجید، در ساختن جبهۀ ضد شوروی ابلاغ می‌‌دارند…

مجید از یک‌سو مصروف سازمان‌دهی و تشکیلات سازمان آزادی‌بخش مردم افغانستان(ساما) بود از سوی دیگر بخاطر جمع کردن افراد و گروه ها برای جبهۀ متحد ملی، می‌تپید و در عین حال، در فاز تدارک جهبات مسلح علیه شوروی قرار داشت…. مجید در محراق هر سه کار قرار گرفته بود. و برایش ۲۴ ساعت در یک شبانه روز، کمبودی می‌ کرد …

بیخوابی های ممتد، نوشتن، مذاکرات، تدویر جلسات، سازماندهی مردم، رسیدگی همه جانبه به  استحکام ساما، تدارک جبهات نظامی، و فعالیت ها و اندیشیدن های دیگر، مجید را در کابل نگهداشته بود.

مجید میدان مبارزه را با تمام خطرات و دشواری های آن، ترک نمی‌کند. به کاری که انجام می‌دهد عشق و آگاهی دارد. هرچند در چنین وضعیتی، برخی از یارانش به مجید پیش‌نهاد می‌کنند که مقر خود را از کابل به شمالی انتقال بدهد و کارها را از همان‌جا، سازمان‌دهی کند، اما مجید با استدلال منطقی، تغییر مکانی خود را در همان لحظات، لازم نمی‌بیند چون واقعیت این بود که بدون مجید نه سازمان ساخته می‌شد و نه جبهه و تدارکات نظامی. ضرورت بود تا ده ها مذاکره و ملاقات را در کابل انجام دهد، ده ها رابطه را مدیریت و سازماندهی کند… رفت و آمد از کابل به شمالی و از شمالی به کابل کاری بود مخاطره‌آمیز و دشوار.  یک سر صد سر را جمع می‌کند اما صد سر بدون یک سر، منفعل و متشتت می‌ماند.

تا اینکه روز دستگیری قهرمان در مکروریان فرا می‌رسد.

۴– ۱۰.  دستگیری مجید کلکانی

 دستگیری قهرمان افسانوی، خود یکی از راز های  پیچیده است. هر کسی از ظن خود این حادثه را روایت می‌کند. منابع مختلفه ای برای ثقه کردن دستگیری و باقی ماندن ابهام، وجود دارد. و اما، من برای روشن سازی این موضوع، با افراد زیادی که در حادثه دخیل بوده یا آگاهی داشته اند، گفتگو و مصاحبه کرده ام…ولی به مدارک و اسناد کتبی، دسترسی پیدا کرده نتوانستم.

تلاش دارم تا با ارائۀ روایات متفاوت، از یکسو، از داوری های قاطع و یکه، جلوگیری کنم و از سوی دگر، زمینه را برای پژوهش و روایات بعدی، باز گذاشته باشم. حکم نهایی صادر کردن، فقط بر مبنای زنجیره ای از مستندات مکتوب و عینی( عکس، فیلم، اوراق دوسیه، فرمان، دستنوشته، نوشتار شاهدان، اعتراف دستگر کنندگان، اعتراف شکنجه گران، اعدامچی ها،…) امکان پذیر می گردد، در حالی که من، در نگارش این فصل، به این مستندات و مدارک دسترسی ندارم.

سه چهرۀ اساسی وجود دارد که می‌توانند در مورد دستگیری مجید،   تا

 حدودی روایات را به حیث شاهدان عینی، حکایت نمایند. این سه نفر هم‌دوسیه های مجید اند:

میر فاروق

الله محمد عزیز

داکتر میر فخرالدین

من در بلاک سوم زندان پلچرخی(۱۳۶۳) با میرفاروق و داکتر فخرالدین در یک سلول بودم و مدتی نیز در سال ۱۳۶۲در بلاک دوم، من، میرعلم و شیرین آغا خیرخواه با داکتر فخرالدین در یک کاسه نان می‌‌خوردیم…  و الله محمد عزیز را نیز قبل از اعدامش، در بلاک اول زندان پلچرخی چند بار ملاقات کرده ام… یعنی سخنان هر سه نفر هم‌دوسیه های مجید را بطور مستقیم شنیده ام… از هم‌دوسیه های مجید(میرفاروق، الله محمد، داکتر فخرالدین) فقط میرفاروق تا هنوز زنده مانده است.

و برای نوشتن این کتاب، بار دگر، با میرفاروق که مجید از خانه اش دستگیر شده، از طریق ویدیوی وتساپ، بطور مفصل، چندین روز، صحبت نمودم و هر موضوع و مسأله را بار بار پرسیدم و نوت کردم.

که اینک روایات دستگیری  مجید با جزئیات آن شرح می‌شود.

۵–۱۰.  خانۀ مجید در کابل

هشتم حوت ۱۳۵۸، روز فاجعه است. مجید برای آخرین بار از خانۀ خود در شهر کابل، بیرون می شود و دگر به خانه بر نمی گردد. روز دستگیری ، روزی که تاریخ به دیدار اسطورۀ زنده می‌نشیند. روزی که قهرمان، به پلۀ جدید تراژدی گام می‌گذارد. لحظاتی که امتحان دگری به میدان می‌آید. به تعبیر شیفتگان، خورشید به کسوف مواجه می‌گردد. مجید با قلب مملو از عشق و فداکاری، با روحیه و مغز سرشار از خلاقیت و طرح، با کوله‌باری از ماموریت های انجام ناشده،… از طریق تلاشی تصادفی ‌خانه، دستگیر می‌گردد. هشتم حوت، روزی است که از استقرار حاکمیت جناح پرچم و حضور ارتش شوری، دو ماه و دو روز گذشته است…

یک روایت کوتاه  از صبح هشتم حوت، از خانۀ مجید، در شهرکابل،

 راوی: بانو جمیله:

” آغا صاحب،

صبح هشتم حوت،

پتلون و یخن قاق را پوشید

 بوت نیمساق را که کاملاً نو بود  همین روز به پا کرد

جمپرش را به تن نمود و بسوی الله محمد رفت که در بیرون با موتر فولکس ایستاده بود ” 

مجید، حوالی صبح با موتر فولکس سبز با الله محمد، از خانۀ خود، بیرون می‌شود تا به خانۀ میرفاروق در مکروریان برود.  چون به خانۀ میر فاروق، ساعت یک ظهر می‌رسد، بنابرین شاید در مسیر راه کدام کار یا ملاقات دیگری را نیز انجام داده باشد. میر فاروق با مجید کلکانی آشنائی دارد و این رابطه، قبل از کودتای ثور، نیز وجود داشته است. میرفاروق، مهم‌ترین شخص در این موضوع است، چون مجید و الله محمد و داکتر فخرالدین از خانۀ میرفاروق دستگیر شده اند.

۶– ۱۰.  میرفاروق

مجید در هشتم حوت از خانۀ میرفاروق  دستگیر می گردد.

میرفاروق کیست؟

میر فاروق پسر محمد عمر تحویلدار از قریۀ قلعۀ احمدخان، ولسوالی میربچه کوت، از قوم پشتون است. مجید، از آشنایان سابقۀ خانوادۀ محمد عمر تحویلدار می‌باشد. میرفاروق خواهر زادۀ وکیل نیک محمد است و نیک محمد شوهر همشیرۀ داکتر نجیب رئیس خاد و چند سال بعد، رئیس دولت دست‌نشانده …

میرفاروق از طریق پدر و ماما، با مجیدکلکانی آشنا می‌گردد. در صنف هفتم مکتب است که در دورۀ انتخابات شورا در کوهدامن، مجید را می‌بیند… محمد عمر تحویلدار، در کابل و کوهدامن با مجید ارتباط داشت. رابطۀ مجید با  تحویلدار و وکیل نیک محمد، یک رابطه و آشنائی شخصی بود. و مربوط به دورۀ ظاهرخان و داود خان می‌شود.

مجید، شخصیتی بود که صدها رابطۀ شخصی داشت و دوستان را در یک رابطۀ ویژه، نگهداری می‌کرد. میرفاروق بدین طریق، با مجید پیوند یافته است. میر فاروق در جوانی، یاغی و ستنگ بوده و مجید از زمان سلطنت و جمهوریت با خانوادۀ میرفاروق، گهگاه، می دیده و تا زمان دستگیری ادامه پیدا می کند. میرفاروق می‌گوید:

” آغا، با من و خانوادۀ ما به پشتو صحبت می‌کرد “

تصویر

میرفاروق، با کلاه پکول، ارسال شده به‌وسیلۀ خودش به نویسنده

۷–۱۰.  خانۀ میرفاروق در مکروریان

خانۀ میرفاروق در کابل، در مکروریان است. مجید قبلاْ نیز چند دفعه در همین خانه در مکروریان آمده است. هشتم حوت ۱۳۵۸ساعت یک بجۀ ظهر، مجید با الله محمد با موتر شخصی فولکس، به مکروریان به خانۀ میرفاروق می‌آیند تا بعد از ظهر، حوالی عصر، محمود فارانی را در همین خانه بخاطر موضوع “جبهۀ متحد ملی” ملاقات نمایند… مجید می‌دانست که ماه حوت، ماه فریاد پشت بام‌ها، اعتصاب دکانداران و قیام مردم کابل است و ، ک جی بی و خاد، فعالین حزبی و ناحیه های حزبی، کوچه ها و جاده های شهر را، زیر کنترول دارند…

۸–۱۰.  وکیل نیک محمد

شوهر همشیرۀ داکتر نجیب الله

نیک محمد از قریۀ قلعۀ احمد خان ولسوالی میربچه کوت از قوم پشتون است… نیک محمد داماد اختر محمد است. و اختر محمد پدر داکتر نجیب الله… مناسبات خویشاوندی این دو خانواده مربوط به دوران قبل از کودتا و دورۀ ظاهر خان است. اگر حزب دموکراتیک خلق، به قدرت و حاکمیت نمی‌رسید، داکتر نجیب الله و امثالهم، بی نام و بی نشان می‌بودند و  دایرۀ شهرت کاذب شان از حصار خانوادگی بلندتر نمی بود. قدرت و چوکی های دولتی، عادی ترین آدم‌ها را، مهم و کلان جلوه می‌دهد. گوسفند را کرگدن می‌سازد. پشک را به کفتار تبدیل می‌کند. وکیل نیک محمد در کوهدامن چهرۀ شناخته شده بود.

۹– ۱۰.  اختر محمد احمدزی

اختر محمد پدر داکتر نجیب الله از پکتیا است. در ابتدا در قطغن به حیث شاطر محمدگل خان مومند کار می‌کرد. یعنی در رکاب اسب های سرکاری راه می‌رفت… و آهسته آهسته در زیر چشمان خون آلو محمد گل خان، از شاطری به مقامات بالاتر ارتقا نمود. در کشتار و  چور و چپاول با رئیس تنظیمیه شمال، هم‌کاری داشت. و برمبنای همین شناخت با محمد گل خان است که پسانتر ها در موقف وکیل تجار در پشاور پاکستان می‌رود تا در نقاب احمدزی، برای داعیۀ داود خان یعنی مسألۀ پشتونستان  نیز کار کند. پول های زیادی را  از قطغن، و بعداً در پشاور از تجاران و هم به خاطر داعیۀ پشتونستان، به غارت برد… چاق شدن داکتر نجیب الله، از همین انرژی های مجانی و تاراجی بوده است.

بقول کتاب رها درباد ” اخترمحمد سود خور بود پول نقد را به ضرابی مارکیت می‌داد و سود می‌گرفت”  وقتی که اخترمحمد، دوست نزدیک محمدگل خان باشد، سودجویی، تعصب ،کشتار، جاسوسی و چپاول، برایش حکم پنج بنای مسلمانی را دارد. داکتر نجیب و برادرانش در زیر دست چنین پدر و چنین محمد گل خانی تربیت شده اند. جاسوسی، چپاول و  تعصب قومی را از پدر به ارث گرفته اند… داکتر نجیب جاسوس کی جی بی بود(با نام مستعار پوتوموک در کتاب کا جی بی در افغانستان نوشتۀ واسیلی متروخین) و در دورۀ ریاست خاد و دولت، شکنجه کرد و به قتلگاه فرستاد و در سال های پسین قدرت، در رقابت با همکیشان درون حزبی، می خواسته که مانند  اشرف غنی، ارگ را از احمدزی به خروت غلجایی چارآسیا بسپارد…

اختر محمد، در زمان ظاهر خانی در پشاور بود و نیک محمد و محمد عمر در بندر تورخم کار می کردند. نیک محمد که سواد داشت، مدیر ترانسپورت بود و محمد عمر که سواد نداشت، تحویلدار بندر. شناخت اختر محمد، نیک محمد و محمد عمر در همین دورۀ ظاهرخانی تأمین می شود. و بعداً منجر به خویشاوندی می گردد. نیک محمد دختر اختر محمد را میگیرد و محمد عمر با خواهر نیک محمد ازدواج می‌کند. بنابرین،

میرفاروق پسر محمد عمر تحویلدار و خواهر زادۀ نیک محمد است. و نیک محمد یازنۀ داکتر نجیب.

نیک محمد، در دورۀ دوازدهم مجلس نمایندگان ۱۳۴۴ خورشیدی، خود را در کوهدامن به وکالت کاندید کرده بود و مجید کلکانی نیز  بنابر تقاضای مردم کلکان و منطقه، کاندید بود… مجید رأی اکثریت را می‌گیرد. نیک محمد از همان دورۀ وکالت، مجید را می‌شناخت. در انتخابات، تقلب صورت می‌گیرد. صندوق رأی مجید را دولت می‌شکناند و رأی اش را به تاراج می‌برد و مجید را نمی‌گذارند به پارلمان برود و  به زندگی علنی و مبارزۀ مدنی بپردازد…(عسکری که صندوق را به امر دولت، شکستانده و رأی های مجید را گرفته به دیگران انداخته، چند سال قبل در یک نوشته در انترنت این حادثۀ تاریخی را افشا کرده است) مجید، به اقدام دولت، عکس العمل احساساتی نشان نمی‌دهد و  می داند

که سلطنت با وی، دشمنی تاریخی دارد…

مجید دوباره به زندگی  مخفی روی می‌آورد…

بعد از این او ، کار مخفی را به عنوان شکل عمدۀ مبارزۀ انتخاب می‌کند.

از همان زمان تا لحظۀ دستگیری در مکروریان، دولت ها نمی توانند او را در دام بیندازند.

سلطنت، جمهوریت و رژیم خلقی نتوانستند مجید را بگیرند… تا اینکه در دورۀ حاکمیت دستنشاندۀ شوروی،  بطور تصادفی دستگیر می گردد.

۱۰– ۱۰.  دستگیری مجید کلکانی

             هشتم حوت ۱۳۵۸ بلاک ۱۴ مکروریان، دهلیز اول

               منزل سوم، خانۀ میرفاروق، ساعت ۳ بعد از  ظهر

میرفاروق در مکروریان اول خانۀ کرائی دارد و خانه را از یک نفر مالک کابلی که شغل و کار شخصی دارد، به کرایه گرفته است…

موقعیت این خانه:

مکروریان اول

از طرف شرق، دهلیز اول، منزل سه

 مجید و الله محمد در هشتم حوت ۱۳۵۸ ساعت یک بجۀ بعد از ظهر با موتر فولکس سبزرنگ شخصی، در بلاک چهارده، منزل سوم دهلیز اول، به خانۀ میرفاروق می آیند. موتر فولکس سبز را بطرف راست بلاک در فاصلۀ پنجاه متر پائین تر ایستاد می کنند. موتر را الله محمد قفل می کند. بلاک در آرامش قرار دارد هیچ علامتی از شک و بدامنیتی وجود ندارد.

و حوالی ساعت سه بجۀ بعد از ظهر خانۀ میرفاروق مورد تلاشی قرار می گیرد و بعد از برخورد مقدماتیِ صاحب خانه با افراد مسلح تیم تلاشی، مجید و الله محمد از طریق بالکن به خانۀ همسایه میروند و از منزل اول دهلیز دوم، بوسیلۀ افراد مسلح ناحیۀ حزبی و نصیر احمد رئیس المپیک دستگیر می شوند.

تصاویر

بلاک ۱۴ مکروریان کهنه یعنی اول

موتر فولکس سبز مجید کلکانی: بازسازی شده

میرفاروق هنوز تا نگارش این کتاب، زنده است.من(نویسنده) تأکید می‌کنم که روایت دستگیری مجید را از زبان همدوسیه های مجید (میرفاروق، الله محمد و داکتر فخرالدین) در زندان پلچرخی شنیده بودم و اینک بار دگر بخاطر ثقه سازی روایات، با میرفاروق در تماس شدم. طی چندین گفت‌وگوی طولانی با میر فاروق(گفتگو های چند روزۀ تیلفونی در ماه می ۲۰۲۴) در مورد دست‌گیری مجید کلکانی از خانه اش، صحبت نمودم و مکالمات را یاداشت می کردم.

دست‌گیری، تحقیق، شکنجه و اعدام مجید را به جزئیات پرسیدم تا روایت دست‌گیری مجید، از خانۀ میرفاروق، با راز و رمز آن گفته شود. میرفاروق، با احساس مسؤلیت تاریخی، در مورد دست‌گیری مجید کلکانی اینگونه روایت می‌کند:

۱۱– ۱۰.  روایت میرفاروق

             اول حوت ۱۳۵۸

” فکر می کنم که اول حوت بود. شام آغا با الله محمد به خانۀ ما آمدند و بعداً محمود فارانی و معلم ایاز نیز آمدند. شب تا صبح جلسه جریان داشت. بحث ها بر محور جبهۀ متحد ملی، اشخاص و افراد بود. این جلسه بسیار مهم بود. محمود فارانی یک پیام از استاد سیاف آورده بود،( استاد سیاف بتازگی از پلچرخی خلاص شده و هنوز به پاکستان نرفته) و پیامش این بود که فارانی از قول استاد سیاف گزارش می‌کند:

 “مجید آغا، بهترین چهره برای رهبری جنگ مسلحانه علیه شوروی است، حاضریم تا دراین‌مورد با مجید آغا مذاکرات را شروع کنیم”…

ششم حوت

البته قابل تذکر میدانم که آغا، چند نفر را که زندگی مخفی داشتند، به خانۀ من مخفی ساخته بود و یکی از اینها پهلوان غفور است. پهلوان غفور در کوهدامن یک شخص مشهور بود. پهلوان غفور، که خودش از دولت مخفی است، بتاریخ ششم حوت در مارکیت مکروریان میرود، در مارکیت بطور تصادفی با مامور غوثو(پرچمی و دولتی) مقابل می شود و مامور غوثو با وی احوال پرسی می کند. مامور غوثو، پهلوان غفور را به تمام معنا می شناخت. پهلوان غفور که کمی مریض هم بود با انجنیرذکریا، بطرف شیوه کی می روند.

هشتم حوت ۱۳۵۸

” ساعت یک بعد از ظهر، آغا با الله محمد به خانۀ ما در بلاک چهارده مکروریان، منزل سوم، رسیدند. آغا، درین روز، جمپر، یخن قاق، پتلون و کلاه جگری رنگ به تن‌داشت. با موتر فولکس سبز شخصی خود آمده بودند. موتر را در کنار بلاک ۱۴ ایستاده کرده بودند. در اولین لحظات آغا

برای من گفت:

ببین اگر مامایت باشد که یک فاتحه برویم… و سگرت و ویتامین سی هم بیاور و در مورد غذا، گفت که شله و کوفته … چون یک مهمان دگر هم می‌آمد

مامایم وکیل نیک محمد در بلاک ۲۸ بود و پسرش بریالی بوسیلۀ خلقی ها اعدام شده بود و درین روز ها مردم  بصورت پراگنده فاتحه می‌آمدند. من از خانه بیرون شدم تا سگرت، ویتامین سی و برای مادرم ادویۀ الماجیل بیآورم و هم‌چنان احوال مامایم را نیز بگیرم… به بلاک ۲۸ رفتم و مامایم خانه نبود و به مارکیت مکروریان رفتم. سگرت، ویتامین سی و  الماجیل را گرفتم و تور، برادر کوچکم را وظیفه دادم تا گوشت کوفته ئی بی‌گیرد… (تور فعلن در هالند است در آن وقت کودک خوردسال بود)

در مارکیت مکروریان دیدم که سه نفر در کنار هم ایستاده اند:

حاجی سخی سید عمر اینها مرا از سابق می‌شناختند، بعد از سلام و علیک پرسیدم خیریت است اینجا چی می‌کنید؟

حاجی سخی گفت:

به خاطر عارف جیدو آمده ایم حاجی سخی پرسید:

تو چی می‌کنی؟

گفتم: موترم خراب شده نزد مستری می‌روم سید عمر، پسر وکیل محمد امین از قلعۀ فرهاد کلکان است… این دو نفر خانۀ مرا ندیده بودند و من راه را تغیر دادم و طرف مسلخ رفتم و از راه پشت بلاک ها خود را به خانه رساندم و حکایت دو نفر را نیز به آغا اطلاع دادم. و گفتم که مامایم نیز خانه نبود…

آغا، در مورد این دو نفر چیزی نگفت و فضا و صحبت کاملاً عادی بود  “

ساعت ۳ بعد از ظهر

            تلاشی خانه

” در خانه، چهار نفر بودیم. مادرم، آغا، الله محمد و من. چای می‌خوردیم و آغا خیلی خسته معلوم می‌شد چون شب و روز مصروف بود… آغا و الله محمد حدود دو ساعت در خانه نشسته بودند که حوالی ساعت سه، دروازه تق تق شد. من دروازه را باز کردم، دیدم که در پشت دروازه ، انجنیر نصیر رئیس المپیک با سه نفر مسلح ایستاده اند. من انجنیر نصیر را از قبل می‌شناختم. پرسیدم چه گپ است؟

نصیر جواب داد: تلاشی است خانه را تلاشی می‌کنیم

گفتم: تو خانۀ خواهر وکیل نیک محمد یازنۀ داکتر نجیب را تلاشی می‌کنی؟

نصیر گفت: بلی تلاشی عمومی است

من در حینی که دروازه را بروی شان می‌بستم، یکی از افراد مسلح، با برچۀ کلشنکوف برویم زد و لبم پاره شد و خون فوران زد و من انجنیر نصیر را تیله کردم و نصیر از رایزینه، پائین لول خورد و چند مرمی هوایی نیز فیر شد، به عجله دروازه را بستم و دروازه قلف شد. دیدم که آغا، الله محمد و مادرم ایستاده اند. به آغا گفتم که افراد مسلح است به تلاشی آمده اند. آغا با بسیار آرامی سگرت می‌زد و فکر می‌کرد.

آغا و فضای خانه

بعد از آنکه درب را بستیم، اولین کار آغا این بود که یک‌دانه کست کوچک صوتی یا تصویری را کشید و به مادرم گفت این ‌را دَر بدهیم. مادرم سطل کثافات را آورد و کست را مادرم گرفت و آغا با لایتر خود کست را آتش زد( بقول خودِ مجید: کست، مصاحبۀ مجید و همراهانش بر فراز کوه دیگچه با خبرنگاران هندی بوده است)… الله محمد در پیش کلکین ایستاده بود و گفت که  موتر ها در روبروی بلاک دیده می‌شوند. من دویدم و یک دانه کلشنکوف که در داخل بستره ها پنهان بود، آوردم. الله محمد کلشنکوف را گرفت. آغا،  وضعیت را با آرامی مطالعه می‌کرد و در صدد بیرون شدن از خانه بود. صدای تق تق دروازه و غالمغال بگوش می‌رسید.

آغا برای من گفت:

در صورت کدام حادثه، من ترا نمی‌شناسم، من با پدرت آشنائی دارم. اینجا آمده ام تا از طریق تحویل‌دار به خانۀ وکیل نیک محمد بخاطر اعدام پسرش فاتحه بروم.

به الله محمد گفت:

ترا نیز نمی‌شناسم و تو نزد برادر میرفاروق که با وی آشنایی داری، آمده ای…

بعد از این سفارشات مختصر، یک ریسمان خواست و با ریسمان از کلکین آشپزخانه می‌خواست که پائین شدن را امتحان کند اما فیر هوائی شد و آغا لبخند زد و گفت:

کشته شدن من به نفع ما نیست، اگر تلاشی عمومی باشد مرا کسی نمی‌شناسد، و شاید چیزی اتفاق نیفتد و اگر دستگیری من پلان شده باشد در آن‌صورت نیز، دست‌گیری و اعدام، سرنوشت بهتراست نسبت به برخورد مسلحانه و کشته شدن…

رفتن به بالکن همسایه

بعد از دقایقی، آغا به بالکن رفت و از بالکن ما، خود را به بالکن همسایۀ طرف چپ که یک شخص هراتی بود،  انداخت و الله محمد نیز خود را به‌دنبالش رساند… از منزل سوم خانۀ همسایه بسوی منزل اول پائین می‌شوند و برنامه شان این بوده که خود را به موترفولکس برسانند. در منزل اول، پیش از برآمدن به بیرون، بوسیلۀ افراد مسلح دستگیر می‌شوند…

ناحیۀ حزبی مکرویان

من با مادرم در خانه مانده بودیم. بعد از لحظاتی دروازۀ خانه را که به شدت تق تق می شد، باز کردم و افراد مسلح، مرا نیز گرفتند، گرچه رخسارم غرقه در خون بود، مرا کش کرده و پائینم کردند و سرانجام، هر سه ما را به بلاک اول مکروریان که ناحیۀ حزبی بود، انتقال دادند. بلاک اول، چار بلاک دورتر از بلاک ۱۴ قرار داشت. در بلاک اول منزل اول، اپارتمان سه اتاقه، مرا در یک اتاق و آغا و الله محمد را در اتاق رو بروی آشپزخانه انداختند…

مدتی بعد دیدم که حاجی سخی و سید عمر در پیش آشپزخانه ایستاده اند… و رئیس ناحیۀ حزبی (عبدالحی خروش) و انجنیر نصیر رئیس المپیک نیز حضور داشتند… رئیس ناحیه از آغا می‌پرسد که تو کی هستی؟

آغا جواب می‌دهد:

تو کی هستی اول خود را معرفی کن

حزبی می‌گوید: من از تو تحقیق می کنم نه تو از مه

آغا جواب می‌دهد:

اینجا جای تحقیق نیست باز در تحقیق معلوم میشه که من کیستم

خادیست ها و حزبی های ناحیه، باخود گپ می‌زدند تا اینکه یک افسر حزبی را آوردند تا ما را بی‌بیند. گفته شد که افسر از آقسرای کلکان است و  ما را دید… من او را نشناختم…

البته شناسائی آغا قبلاً به‌وسیلۀ حاجی سخی و سید عمر صورت گرفته بود…

خادِ ششدرک

بعد از تثبیت هویت آغا، حوالی شام، ما را از ناحیۀ حزبی بیرون کردند. بر سر هر کدام ما یک شال عسکری انداختند. در موتر های جیپ روسی هرکدام در یک موتر، نشانده شدیم. بعد از مدتی در تاکوی خادِ شش‌سدرک بودیم. چند تا خادیست بدون پرسش آمدند و رفتند تا اینکه در خاد ششدرک، عکاسی شدیم و بعد از اینکه عکس های ما گرفته شد، حدود یک ساعت بعد، دو باره با سر های کمپل پیچ، در موتر های جداگانه، به صدارت آورده شدیم.

کوته قلفی صدارت، ریاست عمومی تحقیق خاد

                                              شب هشتم حوت

در صحن صدارت آورده شدیم. در کوته قلفی های ده اتاقۀ روس‌ها قرار گرفتیم. مجید آغا در اتاق ۱۰ بود و الله محمد در اتاق ۳ و من در اتاق ۴. اتاق ها سلول یک نفری بودند. تشناب در درونش  قرار داشت… پسان ها فهمیدم که خلقی ها نیز در همین کوته قلفی هستند. عارف جیدو، حبیب کلکانی برادر صوفی غلام حضرت کلکانی، صدیق عالمیار و انجنیر ظریف والی قندهار… و بعداً داکتر فخرالدین را نیز آوردند.

پهره داران همه روسی بودند.

از لحظۀ قرار گرفتن در کوته قلفی تا فردا شب، کسی از ما چیزی پرسان و جویان نکرد. فضای زندان عادی جلوه می کرد. حتا رئیس خاد و رئیس تحقیق از ما خبری نگرفتند. روس ها ما را می دیدند و بس.

نهم حوت ساعت ۱۱ شب

                      تقابل اول

اولین بار بعد از سپری شدن یک شب، ما را در ساعت یازدۀ شب در یک اتاق کلان بردند. در درون اتاق این آدم‌ها نشسته  بودند و برای آغا، یک به یک معرفی شدند:

  1. داکتر نجیب رئیس خاد
  2. محمود بریالی
  3. رفیع
  4. وکیل
  5. گلابزوی
  6. غنی زنبور رئیس تحقیق خاد
  7. تعداد چهار نفر مشاورین روسی
  8. یک ترجمان

همگی ساکت اند و مجید آغا را تماشا می کنند. تا اینکه رئیس خاد سکوت را می‌شکند.

نجیب:

در مکروریان خانۀ میرفاروق چی میکردی؟

مجید آغا:

من میرفاروق را نمی‌شناسم، خانۀ محمد عمر تحویلدار آمده بودم تا با او خانۀ وکیل نیک محمد، شوهر همشیرۀ تو، فاتحه بروم.

داکتر نجیب خجالت زده سکوت می‌کند و بعد با صدای ضعیف 

نجیب:

چرا تمام عمر  زندگی مخفی داشتی؟

مجید آغا:

با صدای قوی و رسا

توطئۀ متداوم سلطنت مرا وادار کرد تا به زندگی مخفی روی بی‌آورم. در دورۀ جمهوریت داود، تبانی پولیس با صوفی غلام حضرت، مرا به تداوم  زندگی در اختفا قرار داد.

دیگران به داکتر نجیب فهماندند که جای اینقدر سوالات نیست باید خاموش بماند.

… و  هیأت هم در مورد حزب و دولت کمی شرح دادند

برخورد هیأت و مشاورین  عادی بود

به استثنای پرسش های ناشیانه و احمقانۀ نجیب،

دیگران کدام پرسشی  مطرح نکردند.

دوباره به کوته قلفی برده شدیم.

روسها در دهلیز کوته قلفی هل پهره داری می کردند.

دهم حوت بعد از ده شب

                      تقابل دوم

بازهم در اتاق کلان  برده شدیم.

این افراد بخاطر دیدن مجید آغا آمده بودند و آنها را معرفی کردند:

  1. داکتر نجیب
  2. محمود بریالی
  3. کشتمند
  4. اسدالله سروری
  5. سفیر روسیه در کابل
  6. چند نفر مشاورین روسی
  7. تعدادی از سفرای شوروی غیر روسی
  8. و یک ترجمان

نجیب رئیس خاد:

به مشاورین از طریق ترجمه  با وارخطایی می گوید:

رفقا! بمب اتوم را گرفته ایم

همه در سکوت اند و گویی حرف نجیب را نشنیده اند و نجیب بار دگر خطاب به روس ها می گوید:

دوستان! درخت را  کشیده ایم حالا نوبت ریشه هاست

سفیر روسیه:

خطاب به مجید آغا می گوید:

این جلسه برای تحقیقات نیست. خانۀ من در سفارت است. شما می‌توانید به خانۀ من در سفارت روسیه بروید و با ما در سفارت مهمان باشید. در همانجا صحبت می‌کنیم و …

مجید آغا:

با صدای محکم جواب می دهد:

من با شما به سفارت روسیه نمی‌روم. من زندانی هستم، هر پرسشی را می خواهم در همین زندان پاسخ بدهم.

سفیر روسیه

درست است  همینجا بمانید

آغا در این پرسش ها،

  نه به خواست بلندرتبگان حزب تمکین نمود و نه پیش‌نهاد و خواست‌های سفیر روسیه را قبول کرد. با غرور و صلابت صحبت می کرد.

نجیب رئیس خاد و غنی زنبور رئیس تحقیق

اینان دو نفری بودند که هر لحظه به ما دسترسی داشتند. و در جلسات هیأت حزبی و مشاورین، داکتر نجیب حتمن حضور می داشت. دید و وادید های کلان های حزبی و روسی با آغا تا حدود یک ماه بلاوقفه ادامه داشت.

نجیب و غنی زنبور

خانه ات را در شهر کابل برای خاد و ریاست تحقیق نشان بده

مجید آغا

من در شهرکابل خانه ندارم

داکتر نجیب

تا جایی که من فکر می کنم شما پیش از انقلاب ثور در کابل زندگی می کردید چرا برای ما حقیقت را نمی گویید

مجید آغا

آنچه برای تو حقیقی است برای من حقیقت ندارد

داکتر نجیب

ما دولت هستیم مجبور هستی که به ما پاسخ بدهی

مجید

من به هیچ دولتی تا هنوز پاسخگو نبوده ام

استنطاق در ماه اول

از نهم حوت تا ابتدای حمل

تحقیات، به‌وسیلۀ ریاست عمومی تحقیق زیر سیطرۀ مستقیم نجیب رئیس خاد و غنی زنبور رئیس عمومی تحقیق  و مستنطقین خاد، و مشاورین ک جی بی ادامه داشت…

حدود یک ماه، تحقیقات بشکلی پیش رفت که هم روسها و هم نجیب و غنی و مستنطقین خاد، تلاش می کردند که آغا را به میز مذاکره و تفاهم بیاورند. اما آغا، در همین مدت یک ماه، با آنکه هویت سیاسی اش هنوز بطور دقیق، افشا نشده بود، درخواست های محیلانۀ روسها و نجیب و هیأت حزبی را بطور مستمر با قاطعیت رد می نمود.

آغا، در تمامی پرسش های مستنطقین، مشاورین، نجیب و غنی زنبور و سفیر روسیه، یک جواب داشت که در دوجمله ارائه می کرد:

من چیزی برای اعتراف کردن ندارم

با شما در هیچ زمینه ای همکاری نمی توانم

کوته قلفی ده نفره

 البته کوته قلفی ده نفره در صدارت، تحت کنترول و پهره داری روس‌ها قرار داشت در آن مکان، خادیست ها و حزبی ها وجود نداشتند، و منطقۀ کاملاَ روسی و با وسایل نظامی مجهز بود. آغا، در زیر نظارت بیست و چهارساعتۀ روسها قرار داشت. کلید کوته قلفی و کلید الچک در جیب روسها بود.

نجیب، غنی زنبور، هیأت حزبی و دولتی، مستنطقین، نزد روس ها دارای صلاحیت و حیثیتی نبودن. بدون اشاره و اجازۀ یک افسر روسی، با مجید کلکانی گپ زده نمی توانستند. به اجازۀ روسهای کا جی بی، به اتاق تحقیق برده می شد.

مجید،

چهرۀ محبوب و شخصیت ملی

مصاحبۀ تلویزیونی، تقاضای بسیار جدی روسها و نجیب را تشکیل میداد. روسها و هیأت بلند رتبۀ حزبی و دولتی، چندین بار مصاحبۀ تلویزیونی را پیشنهاد کردند به آغا می گفتند که تو یک چهرۀ محبوب و یک شخصیت ملی هستی، بالای مردم تأثیر داری،  و می توانی در وضعیت موجوده نقش مؤثر بازی کنی،… اگر تو در تلویزیون بگویی که مردم اعتصاب، جنگ و قیام نکنند، گپت خیلی تأثیر دارد. بخصوص، مردم شمالی به صدای تو لبیک می گویند.

مجیدآغا

آغا، طی حدود یک ماه، تمام این حرفهای مزورانه و دروغ حزبی، خاد  و روسها را می شنید و با قاطعیت افسانوی در مقابل نجیب، غنی زنبور، هیأت بلند رتبۀ حزبی و روسها، پاسخ می داد:

  • من اگر در تلویزیون سخن بزنم حرفهای خود را میزنم
  • مردم کابل و شمالی بخاطر من اعتصاب و قیام نکرده اند
  • مردم در ولایات  دگر نیز بخاطر من مبارزه نمی کنند
  • اعتصاب، قیام و جنگ مردم بخاطر کودتا و تجاوز شوروی است
  • روسیه، بزرگترین اشتباه قرن را با تهاجم خود مرتکب شده است
  • هر نوع همکاری با رژیم دستنشانده و شوروی، در واقع تأئید کودتا و تهاجم شوروی است و آبرو را میریزاند
  • من حاضر به هیچ نوع همکاری با رژیم و شوروی نیستم
  • مرگ را قبول دارم اما همکاری را نه

آغا، این پاسخ ها را در زمانی ارائه می کرد که هنوز هویت سیاسی اش افشا نشده. هنوز لت و کوب و شکنجه و توهین، بصورت رسمی شروع نشده بود. نجیب و غنی زنبور نیز پرسش های سیاسی و تشکیلاتی نداشتند. فقط تلاش می کردند تا آغا را به سازش و مصاحبه دعوت نمایند و از نام و هیبت مجید آغا به نفع شوروی استفاده کنند. وقتی که اینها در برابر مجید قرار می گرفتند، از عظمت و قاطعیت آغا، از منطق و شجاعت آغا، از ایستادگی و صلابت آغا می شرمیدند و دگر حرفی برای پرسیدن نمیداشتند.

مستنطقین خاد :

  1. حکیم فیضی
  2. اسماعیل پولاد 

تا حدود یکماه، جریان تحقیق به اصطلاح عادی و بدون شکنجه بود. تحقیقات آغا، بیشتر به گفت‌وگوی یکطرفه شباهت داشت نه به بازجویی و شکنجه های رسمی. برای آغا سگرت هم میدادند. درین مدت یک ماه، گفت‌وگو ها با هیأت های حزبی و مشاورین و سفیر روسیه ادامه داشت… تقابل با نجیب، غنی زنبور و مستنطقین… همه روزه وجود داشت.

ما چهار نفر( آغا، الله محمد، داکتر فخرالدین و من) از شناخت هم‌دیگر منکر بودیم… هر کدام ما داستان خود را برای مستنطقین می‌گفتیم، نقطۀ کلیدی گفتار ما، همان انکار از شناخت همدیگر بود…. تا یک ماه، نه آغا را از لحاظ سیاسی می‌شناختند و نه ما را… هیچ سوالی دربارۀ هویت سیاسی آغا، دربارۀ ساما و جبهۀ متحد ملی، تشکیلات سیاسی و جنگ پارتیزانی وجود نداشت…

حدود یکماه بعد، حمل ۱۳۵۹

                                 شبنامه

شبنامۀ “غرش رعد بهاری در شمالی” زیر نام “جبهۀ متحد ملی” در پایان ماه حوت، در کابل و شمالی… پخش گردید. درین شبنامه دو موضوع مطرح شده بود:

مصادرۀ سلاح قطعۀ حسین کوت در بیست حوت ۱۳۵۸

اخطارها در مورد سرنوشت مجید کلکانی

در شبنامه تذکر یافته بود که اگر مجید آغا اعدام شود، ما به عکس العمل شدید تر نسبت به مصادرۀ سلاح حسین کوت،  اقدام خواهیم کرد.

بعد از اینکه ریاست تحقیق و نجیب، شب‌نامه را به‌دست آورند و هویت سیاسی مجید قسماً افشا گردید، جریان تحقیق تغیر یافت.

نجیب:

دربارۀ این شبنامه چه میگویی؟

مجید آغا:

من در کوته قلفی روسها زندانی هستم و این شبنامه در بیرون نوشته شده است. دربارۀ این شبنامه از نویسنده اش بپرس…

سفیر روسیه:

 تو یک شخصیت سیاسی هستی، من از شما تقاضا دارم تا افکارت را در مورد وضعیت برای ما بنویسی، ما می خواهیم بدانیم که شما حضور ما و دولت را چگونه می بینید و سرانجام با ما چی می کنید.

مجیدآغا:

افکار من در مورد وضعیت روشن است بار بار شرح داده ام. شما با تهاجم نظامی تان، بزرگترین اشتباه را مرتکب شده  اید، سرنوشت حزبی ها ، روسیاهی و شکست است.

سفیر روسیه قلم و کاغذ می دهد و مجید افکار خود را در چندین ورق می نویسد( بار دگر،کودتا و رژیم دست نشانده را محکوم می کند، عواقب ذلیلانۀ تجاوز شوروی را شرح می دهد، سرنوشت نوکرمنشانۀ حزب دموکراتیک خلق و شکست محتوم شانرا پیش بینی می کند، از قیام، جهاد و جنگ مردم قاطعانه دفاع می کند…) نوشتار تاریخی مجید آغا، نزد سفیر روسیه و ک جی بی موجود می باشد.

آغاز تحقیقات با شکنجه

حالا همه چیز به حالت نهایی رسیده است

رویارویی مستقیم بین یک انسان و یک  دولت و یک ارتش

یکطرف  سفیر روسیه و ک جی بی             یکطرف مجید کلکانی

یکطرف خاد و نجیب و غنی                        یکطرف مجید کلکانی

یکطرف هیأت حزبی و دولتی                      یکطرف مجید کلکانی

مجید کلکانی، اولین زندانی است که روسها و حزبی ها و دولتی ها و خادیستها، اینگونه در برابرش صف آرایی کردند و از نهایی ترین اشکال و میکانیزم های مدرن گفتگو، تحقیق و شکنجه استفاده کردند، ولی نتوانستند این انسان  بزرگ را به تسلیمی و شکست که هیچ، حتا به گفتن یک کلمه که از آن بوی همکاری بدهد، وادار نمایند.

آغا به تنهایی در برابر همه ایستاد

سگرتِ آغا را قطع کردند…

چای را قطع کردند

کوته قلفی به جهنم و شکنجه گاه تبدیل شد

هر شکنجه ای که در تصور ممکن بود به آغا تطبیق کردند

و آغا،

مانند کوه ایستاده بود

آخ نمی گفت

آه نمی کشید

هر گز ندیدیم که صدای آغا در زیر شکنجه بلند شده باشد

آغا دو ماه، شب و روز شکنجه شد اما یک حرف از آغا گرفته نتوانستند. حتا آدرس خانه اش را گرفته نتوانستند.

آغا، در زیر شکنجه نیز همان حرفهایی را می گفت که قبل از شکنجه در شرایط عادی، تکرار کرده بود.

کودتا و شوروی را همچنان محکوم می کرد

ذره ای از سازش و تمکین در آغا وجود نداشت

سراپا در دفاع از مردم و میهن بود

بروی نجیب

بروی سفیر روسیه تف انداخته بود

همه جای وجودش شکسته، زخمی و خونین بود از قبرغه تا دندان…

همین آغا بود که مستقیماً در برابر روسها و خاد مقاومت می کرد

نجیب و غنی زنبور از اعتراف و سازش آغا نا امید شده بودند

وقتی که کا جی بی و مشاورین، مقاومت خارق العادۀ آغا را دیدند دگر از شکنجه کردن نا امید شدند.

نجیب:

در شبنامه از تو دفاع شده؟

چرا با ما همکاری نمی کنی؟

مجید آغا:

آنچه را که آنان نوشته اند همان درست است.

سنگ و چوب وطن اگر زبان می داشتند علیه شما می نوشتند. از من دفاع نشده، از حیثیت مردم و میهن دفاع شده، شما قاتلین مردم هستید.

سفیر روسیه:

… بیا مسؤلیت افغانستان را قبول کن، ما  کارمل را در زیر پایت ذبح می کنیم.

مجید آغا:

من برای خود پادشاهی نمی خواهم.

من برای مردم خود جمهوری مؤقت، استقلال، عدالت و آزادی می خواهم.

من مسؤلیت جنایات شوروی و رژیم دستنشاندۀ را گرفته نمی توانم…

نه رژیم دستنشاندۀ تان بقا دارد و نه حضور تجاوزکارانۀ ارتش سرخ تان

اگر نروید مردم شما را بیرون میریزند

من باشم یا نباشم

نجیب:

آدرس شبنامه نویسان را بگو

مجید آغا:

به تو پاسخ نمی دهم تو یک چاکر بی مقدار هستی

تو کیستی که من به تو گل های سر سبد را بدهم

نجیب:

تو هنوز زور اتحاد جماهیر شوروی را نمیدانی

مجیدآغا

استعمار و تجاوز در برابر زور مردم هیچ است

آغا تا آخرین رمق مقاومت کرد. بدنش تکه تکه شده بود، تا لحظه های اعدام نیز می خواستند با او مذاکره کنند اما آغا اعدام را پذیرفت و همکاری با پرچمیها و روسها را شجاعانه رد کرد… برای آغا، در تمامی مراحل استنطاق، از نهم حوت تا هجدهم جوزا، پیشنهادات چوکی و جورآمد شده است، اما مجید آغا همیشه جواب رد داده است.

در مورد عوامل دست‌گیری

دو عامل باعث دست‌گیری شد:

عامل اول

جستجو بخاطر دست‌گیری عارف جیدو بود که نجیب رئیس خاد ، حاجی سخی و سایر خادیست ها را به این کار توظیف کرده بود. در صدد دست‌گیری عارف جیدو می‌گشتند و راپور داشتند که در مکروریان پنهان هست. نجیب با عارف جیدو ضمن تضاد سیاسی، مشکلات شخصی نیز داشت و می‌خواست عارف جیدوی خلقی را به چنگ آورد…

عامل دوم

تلاشی عمومی خانه های مشکوک بعد از قیام سه حوت است.  بعد از سوم حوت، اوضاع  کابل خراب بود، تلاشی خانه ها در نقاط مختلف شهر جاری بود، و خانۀ ما بطور تصادفی مورد تلاشی قرار گرفت… باید تذکر بدهم که در خانۀ ما نیز بیروبار اندیوال های سیاسی و آدمهای مخفی زیاد بود.

جریان اولیۀ دست‌گیری نشان داد که مجید آغا را نمی‌شناختند تا اینکه بوسیلۀ حاجی سخی بعداَ شناسائی بوجود آمد… جریان تحقیقات هم نشان داد که ما تصادفی دست‌گیر شده ایم. حتا تا یک ماه، هویت سیاسی مجید را نمی‌فهمیدند…  جریان تحقیق عادی بود… به نظر من دست‌گیری ما کاملاً  تصادفی بود”

پایان روایت میرفاروق

همدوسیۀ مجید

پرچمی ها و خادیست ها

مسؤلین درجه یک در گرفتاری و شناسایی مجید کلکانی

در این پژوهش، مسؤلین کلیدی را تا آنجا که ممکن بوده، درج اوراق می سازم و گرنه شاید یک عده افراد مهم دیگر نیز وجود داشته باشند که در پژوهش های دیگر، مستند خواهند شد.

  1. انجنیر نصیراحمد رئیس المپیک، مسؤل گرفتاری
  2. حاجی سخی  خادیست، مسؤل شناسایی مجیدآغا
  3. عبدالحی خروش مسؤل ناحیۀ حزبی مکروریان، مسؤل گرفتاری
  4. بشرمل از رهبری ناحیۀ حزبی مکروریان، مسؤل گرفتاری
  5. سید عمر از کلکان کارمند خاد ، مسؤل شناسایی مجیدآغا

۱۰-۱۲.  حاجی سخی      

حاجی سخی فرزند خدای نظر از حصۀ بالاقلا قریۀ بابه قشقار مربوط به ولسوالی میربچه کوت است. وی به حج رفته به همین خاطر در قریۀ خود  مشهور به حاجی سخی است… تا صنف دوازده مکتب خوانده، و سالها قبل از کودتای ثور، عضو جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق می گردد و در کابل، در ریاست شهرداری مکروریان، مامور عادی و پائین رتبه بوده است. در دورۀ عضویت در پرچم، با خانوادۀ شرف الدین شرف و وکیل رابطه دارد و از طریق همینها، حزبی شده. با وکیل، که بعداً به وزارت رسید، در زمان ظاهر خان در عسکری یکجا در یک قطعه عسکری کرده است. حاجی سخی، چهرۀ اساسی پرچم و خاد در کوهدامن بوده و برخی افراد در کوهدامن و کابل از طریق همین حاجی سخی، در حزب  و خاد، داخل شده اند.

حاجی سخی و ناحیۀ حزبی مکروریان

سخی، با پرچمی های ناحیۀ حزبی مکروریان شناخت دارد. ناحیۀ حزبی در زمان دستگیری مجید، دو ماه عمر دارد و بتازگی تأسیس شده است. سخی، هم در خاد است و هم در منطقۀ مکروریان مامور است(در هشتم حوت، روز گرفتاری مجید، در مکروریان هست و میرفاروق او را در مارکیت مکروریان دیده است و باهم گپ زده اند) سخی که عضو پائین رتبۀ خاد بود، بعد از شناسائی مجید در ناحیۀ حزبی مکروریان، مدیر خاد اطرافی ششدرک می گردد.

حاجی سخی پیش از کودتای ثور، در بابه قشقار یک چهرۀ منفور بود.

و اهالی قریه او را خوب نمی دیدند… وقتی که مدیر خاد اطرافی شد، اولین خیانت را به مردم بابه قشقار انجام داد. در جوزای ۱۳۵۹ خوجه میر خیرخواه را که یکی از دوستان مجید آغا است، دستگیر و بدون محکمه، اعدام کرد و به تعقیب آن در تابستان همین سال، به تعداد ۹ نفر از اهالی بیگناه بابه قشقار را گرفتار کرد و بعد از سه شب حبس در ریاست ششدرک، همه را بطور دسته جمعی سوار بر تانک با دست های بسته به بابه قشقار آورد تا برای نشان دادن زور شوروی و حزب، آنان را در ملای عام اعدام کند. اسیران را در پیش روی خانۀ حاجی عمر خان، آورده و تیرباران کرد. جنازه ها در همانجا ماندند و مردم اجساد خونین را به اجازۀ ولسوالی میر بچه کوت، دفن کردند.

لست اعدام شدگان صحرایی در قریۀ بابه قشقار بوسیلۀ حاجی سخی:

  1. حاجی عمر خان
  2. جمعه خان
  3. معلم فقیر
  4. طاهر خان
  5. ملک خِدر محمد
  6. خیر محمد
  7. شیر محمد
  8. محمد آجان
  9. و یک نفر دگر

مرگ سخی

سرانجام، حاجی سخی با برادرش گل پاچا در تابستان ۱۳۶۰ بوسیلۀ پارتیزان های مجید، به جرم خیانت به مجید کلکانی(در شناسائی و نقش در دستگیری)  در سرک دارالامان در زیر زنخ سفارت روسیه، کشته می شوند. حاجی سخی آنقدر بدنام شد که تاک و باغش را در شمالی کندند و آنجا  به زمین سوخته تبدیل شد. کسی جرئت نمی کرد تا جایدادش را خرید و فرووش کند.

سخی پرچمی و خادیست

طوق لعنت  و خیانت را تا ابد به گردن انداخت.

سید عمر

پرچمی و خادیست

سید عمر فرزند وکیل امین  جان از قریۀ دوغ آباد کلکان است. میرفاروق(مجید از خانۀ میرفاروق دستگیرشده) می گوید که من سید عمر را در هشتم حوت ۱۳۵۸ با حاجی سخی یکجا در مارکیت مکروریان دیدم و بعداً در ناحیۀ حزبی آمده در شناسایی مجید آغا، شاهدی داده است. از طریق حاجی سخی و برخی دیگر، به پرچم و خاد رفته، در همان زمان همسر روسی داشته تا نگارش این سطور زنده است. فعلن در بشکیک قرغزستان با خانوادۀ خود، زندگی دارد. یک رستوران  دارد بنام ستاره.

تصویر

 سید عمر از کلکان

انجنیر نصیر احمد

رئیس المپیک در دورۀ پرچمی

فرد شماره یک  در دستگیری مجید کلکانی

نصیر احمد فرزند غلام جان ورزشکار است. غلام جان با خانوادۀ داکتر عبدالرحمن محمودی رابطۀ دوستی داشته است. نصیر احمد، عضو سابقۀ حزب دموکراتیک خلق شاخۀ پرچم است. پدرش از کابل و مادرش از کلکان است.

بقول اعضای فامیل و کسانی که او را می شناسند، از لحاظ شخصیتی، آدم غبی، کمسواد و لومپن مشرب است. بعد از شش جدی ۱۳۵۸، از طرف رژیم پرچمی/ شوروی، رئیس المپیک تعین می گردد.

در تلاشی خانۀ میرفاروق و دستگیری مجید کلکانی دست مستقیم دارد

بعد از کشته شدن حاجی سخی مدیر خاد اطرافی، نصیر احمد از ترس، از کابل بسوی شوروی فرار می کند. با هیچ یک از اعضای فامیلی خود رابطه ندارد و هرگونه رابطه اش با همه، قطع می باشد و در حدود سال ۱۹۹۳، به نیوزیلند میرود و تا تحریر این سطور، در شهر آوکلند هنوز با عذاب وجدان، در نیو زیلند می باشد.

عبدالحی خروش و بشر مل

ناحیۀ حزبی مکروریان

پرچمی ها بعد از شش جدی ۱۳۵۸، ناحیه های حزبی را جهت سرکوب مردم و مخالفین،  در شهر کابل، فعال ساختند.  یکی از این ناحیه های حزبی، ناحیۀ حزبی مکروریان است

در رأس این ناحیه عبدالحی خروش و فرد شماره دو، بشرمل است.

در دستگیری مجید کلکانی، ناحیۀ حزبی مکروریان نقش داشته و تحقیقات ابتدائی مجید کلکانی، الله محمد و میرفاروق، در همین ناحیه صورت گرفته است.

چون در آن زمان( تا هشتم حوت ۱۳۵۸) از عمر پرچم و شوروی، دو ماه دو روز می گذشت و هنوز خاد و ارگان های امنیتی در حال شکل گیری بود، بنابرین ناحیه های حزبی، که دوشادوش خاد، در دستگیری، شکنجه و سرکوب سهیم بوده اند. ارگان حزبی که نقش خاد را بازی می کردند، بعداً فعالین حزبی نامیده شدند.

۱۰-۱۳.  سرنوشت همدوسیه های مجید

سه نفر همدوسیۀ مجید:

میرفاروق

الله محمد عزیز

داکتر فخرالدین

همدوسیه های مجید، سرنوشت متفاوت داشته اند.

هر سه نفر، بعد از اعدام مجید به پلچرخی انتقال یافتند. پروسۀ تحقیقات شان نیز به بلاک اول پلچرخی منتقل یافت. الله محمد، بعداً بزودی اعدام گردید.

داکتر فخرالدین بعد از سپری کردن هفت سال در پلچرخی، در ۱۳۶۶ از زندان رها شد و بعد از رها شدن، بزودی در سال ۱۳۶۷ در کابل از طرف خاد و داکتر نجیب ترور گردید.

میرفاروق نیز بعد از شکنجه در صدارت و پلچرخی، بعد از سپری کردن هفت سال، از پلچرخی رها شد و اینک در سن کهولت، در تهیۀ روایات دستگیری مجید از خانه اش، مرا یاری رسانیده است.

نویسندۀ این کتاب، مسؤلیت داوری و نتیجه گیری نهایی را ندارد، کار من، نوشتن است. تلفیق و ارائۀ روایات. روایاتی که زندگی چهل و یک سالۀ مجید را تفسیر می کنند.

پارچۀ ابلاغ میرفاروق از محکمۀ اختصاصی و انقلابی

منبع و نوع سند

پارچۀ ابلاغ حبس

میرفاروق خودش این سند را برای نویسنده ارسال داشته است

۱۴– ۱۰.  الله محمد “عزیز”

الله محمد با مجید یکجا از بلاک ۱۴ مکروریان از خانۀ میرفاروق، دستگیر می‌گردد. الله محمد برادر شهید شاه محمد پردل است. از آقسرای کلکان. نام مستعار الله محمد، عزیز بود. پردل یکی از یاران قدیمی مجید بود که خود را در  نقش یک فرمانده، پارتیزان و سیاست‌مدار آگاه، تثبیت کرده است. الله محمد عزیز، به‌خصوص بعد از کودتای ثور، اغلباً با مجید می‌بوده است. جوانِ عیار، آگاه و سرشار از ایمان و وفاداری به مجید.

در هشتم حوت، با موتر فولکس واگون سبز با مجید به خانۀ میرفاروق  به مکروریان می‌آید. در پشت جلو موتر، الله محمد قرار دارد… الله محمد، چریک نترس، آرام  و پرلبخند. در وقت اعدام بیست هفت سال بیش‌تر نداشت… بعد از اعدام مجید، الله محمد را در بلاک اول  پلچرخی انتقال دادند و تا اعدام، در زیر تحقیق قرار داشت. و من چندبار در بلاک اول دیدمش. شکنجه در صدارت و شکنجه در منزل اول بلاک اول، نه‌توانست الله محمد را به تسلیم و انقیاد وادار کند… از ارتباط خود با مجید تا آخر منکر بود. هرگز لب به اعتراف نه‌گشود. مانند قلعۀ جادویی بود، مستنطقین خاد نمی‌توانستند درب این قلعه را بزور و تزویر بگشایند… مجید چقدر آدم شناس بود و در انتخاب و درجه بندی یاران اشتباه نمی‌کرد… الله محمد در صدارت، به‌وسیلۀ روس‌ها، بعد از اعدام مجید، به‌وسیلۀ نجیب و غنی زنبور شکنجه شد و در بلاک اول به‌وسیلۀ مستنتطقین خاد… نه مستنطقین روسی موفق شدند و نه شکنجه گران داخلی و خادیست ها… نجیب و غنی زنبور، به مقاومت این انسان سترگ، حیران مانده بودند. الله محمد تا لحظۀ اعدام به عدالت، آزادی، رازداری و مجید وفادار ماند.

۱۵–۱۰ .  محمود فارانی

مجید در چهارم حوت، محمود فارانی را در چهاراهی قمبر فاضل بیگ، در خانۀ استاد حمیدالله صبحرنگ ملاقات می‌کند.

 چون وضعیت کوچه مشکوک است، جلسه و گفتگو صورت نمی‌گیرد. بزودی مجید و فارانی خانه را ترک می‌گویند. و جلسۀ هشتم حوت با فارانی، پیرامون ایجاد جبهۀ متحد ملی، در واقع ادامه جلسۀ اول و چهارم حوت است که گپها به تعویق افتاده بود…

محمود فارانی، از شخصیت های مشهور، ادبی و مطبوعاتی کشور بود (و تا نگارش این سطور متولد ۱۳۱۷ خورشیدی، به عمر هشتاد و شش سالگی، زنده هست). فارانی در حلقۀ دوستان و روابط شخصی مجید قرار داشت. فارانی، یکی از بنیان گذاران شعر نو فارسی است. مترجم و گویندۀ برنامۀ ادبی ترازوی طلایی در رادیو. اسلام شناس، تحصیل‌یافتۀ مصر و پیرو خط سید جمال الدین افغانی… مجید ارزش و ارتباطات محمود فارانی را می‌دانست و به همین خاطر با تمام شرایط نامساعد و خادیستی کابل، جلسه و نشست هشتم حوت را با وی در مکروریان طراحی نمود. فارانی در دورۀ خلقی ها نیز در پلچرخی زندانی بود و از زندان فرار و دوباره دستگیر شده بود و بعد از فاجعۀ شش جدی از پلچرخی رها می‌گردد. هرچند در حالت نیمه اختفا بسر می برد. اما، بزودی با مجید جهت فعالیت های مشترکِ ضد شوری در تماس می‌گردد.

قیام سوم حوت که به‌وسیلۀ خیزش شجاعانۀ مردم کابل به‌وجود آمد، قوای شوروی و دولت دست نشانده را وارخطا ساخت، و بخاطر جلوگیری از سقوط، تلاشی خانه ها و دست‌گیری ها از روز قیام و به‌خصوص از شام سوم حوت آغاز گردید. وضعیت کابل در چهارم حوت، زیر کنترول روس‌ها و خاد است. ماشین خونین گیر و گرفت بکار افتیده است… مجید، که فی نفسه آدم نترس و هشیار بود، بعد از قیام سوم حوت، در زیر سقف پنهان نمی‌شود، به کارهای انجام ناشدۀ خود می‌پردازد. از سوم حوت که فضای کابل، بکلی نظامی و استخباراتی است، تانک های شوروی و موتر های دولتی به روی جاده ها دیده می‌شوند، و اما مجید، با عبور از زیر نور افگن های استخباراتی، به سازمان‌دهی، مذاکرات و ملاقات های خود، کماکان ادامه می‌دهد. 

هشتم حوت(۱۳۵۸خورشیدی)، مجید و عزیز، بسوی خانۀ میرفاروق می‌آیند. موتر فلکس خود را در کنار بلاک قفل کرده و پارک می‌کنند و هردو، داخل خانۀ میرفاروق می‌شوند. در خانه، میرفاروق و مادرش موجود اند. بعد از لحظاتی، میرفارق به خانۀ وکیل نیک محمد و بعد به بازار می‌رود تا برای مجید سگرت بیاورد و برای مادرش ادویه… برادر کوچکش ( تور) را وظیفه می‌دهد تا گوشت کوفته بی‌آورد. میرفاروق دوباره از بازار با مواد، به خانه بر می‌گردد… مجید خیلی خسته و بی خواب است و با دستانش چندبار روی و موهای خود را می‌مالد. جمپر و پتلون بر تن دارد… مدتی می‌گذرد، تق تق دروازه و ابلاغ تلاشی خانه و بستن دروازه به‌وسیلۀ میرفاروق… الله محمد که ایستاده است از کلکین خانه بیرون را می‌بیند و می‌گوید: مثلی که بلاک در خطر است؟ مجید بر می‌خیزد و بیرون بلاک را از منزل سوم می‌بیند… مجید بعد از تماشای بیرون، با دقت و آرامش، وضعیت را تحلیل می‌کند در مورد: فرار از محاصره، مقاومت مسلحانه و  دست‌گیری سخن می‌گوید و هر امکان را بطور علیحده مورد تأمل و گفتگو قرار می‌دهد. ‌در خانه یک میل کلشنکوف در میان بستره موجود است(کلشنکوف مصادره شده) که الله محمد آنرا برمی‌دارد. مجید، کلکین های اتاق، برنده و تشناب را بطور دقیق مشاهده می‌کند و می‌گوید:

” اگر به دستگیری آمده باشند، مقاومت مسلحانه نتیجه ندارد و با ما، ساکنان بلاک  نیز کشته می‌شوند… اگر محاصرۀ بلاک بخاطر تلاشی های ناشی از قیام سوم حوت باشد، درین صورت شاید به ما ربطی نداشته باشد و مرا نیز کسی نمی‌شناسد. و اگر دست‌گیری ما مطرح باشد، دست‌گیری، شکنجه و اعدام سرنوشت بهتر است… فرار از بلاک محاصره شده هم ممکن نیست و هم به مرگ زودگذر ما پایان می‌یابد…”

سرانجام مجید و الله محمد از طریق بالکن همین منزل سوم، به خانۀ همسایۀ هراتی میروند تا اینکه در منزل اول دستگیر می‌شوند… مجید، الله محمد و میرفاروق به‌وسیلۀ نصیر احمد رئیس المپیک و ناحیۀ حزبی مکروریان دستگیر می‌گردند.

در آغاز مجید را نمی‌شناسند تا اینکه حاجی سخی با دو نفرکلکانی، می‌آیند و مجید را شناسایی می‌کنند و بعداً مجید و همراهان را به ششدرک و بعداً به صدارت انتقال می‌دهند…

در همین هشتم حوت

بعد از ظهر، حوالی عصر، محمود فارانی که از دست‌گیری اطلاع ندارد، مطابق وعده ای که با مجید دارد، بسوی مکروریان می‌آید، و استاد صبحر‌نگ و فیض (برادر الله محمد) در ساحۀ مکروریان هستند و از طریقی … از قضیۀ دست‌گیری، آگاهی یافته اند، به محمود فارانی که در موتر سرویس آمده است، می‌گویند که آغاصاحب دستگیر شده و به خانۀ میرفاروق نرود، فارانی از ساحه فرار می‌کند…استاد صبحرنگ و محمود فارانی تا نوشتن این سطور، زنده هستند.

 استاد صبحرنگ این داستان را به همین‌گونه حکایت کرده است.

۱۶– ۱۰.  داکتر فخرالدین

              نهم حوت، خانۀ میرفاروق، بلاک ۱۴

داکتر فخرالدین از خانۀ میرفاروق دستگیر می گردد. داکتر فخرالدین از میانشاخ بگرام است و از یاران سابقۀ مجید. بعد از کودتای ثور، از سال آخر فاکولتۀ طب کابل، به دلیل افشا بودن چهرۀ سیاسی اش، به مشورۀ مجید، فاکولته را رها کرده و به اختفا روی می‌آورد. از زمان داود خان عضو گروه مجید است. پارتیزان، اندیشمند و سازماندۀ حرفوی است. نهم حوت، داکتر فخرالدین به خانۀ میرفاروق می‌آید، از گرفتاری مجید آگاهی ندارد، مطابق وعده، خانۀ میر فاروق را دق الباب می‌کند. به‌ مجردی که دروازه باز می‌شود، روس‌ها در پشت دروازه ظاهر می‌شوند و  او را با حملۀ برق آسا دستگیر می‌کنند و اولچک می‌زنند. داکتر فخرالدین با آنکه چریک و پارتیزان است، چانس دفاع از خود را پیدا نمی‌کند.

 می‌پرسند که اینجا چی میکنی ؟

 داکتر فخرالدین هشیارانه پاسخ می‌دهد:

 ” من نزد پتنگ (برادر میرفاروق) آمده ام و قرار است تا از پتنگ یک موتر بخرم” با این پرسش ها و پاسخهای اولیه، بزودی در کوته قلفی روس‌ها در صدارت قرار می‌گیرد و چهار نفر هم‌دوسیه می‌شوند:

مجید، میرفاروق، الله محمد و داکتر فخرالدین این چهار نفر تا آخر بالای هم‌دیگر شاهدی نمی‌دهند و از شناخت هم‌دیگر امتناع می‌ورزند. الله محمد و داکتر فخرالدین دو تا از شخصیت های خارق العاده بودند. دو جوان نترس و تسلیم ناپذیر. دو مبارز جوان…  من در کتاب جنایات حزبی، جلد سوم، (من جنایات حزبی را که خاطرات زندان است، در چهار جلد نوشته ام) یک فصل این کتاب در مورد داکتر فخرالدین، است. چون بالای داکتر فخرالدین هیچ نوع سند جرمی نداشتند، خاد زندان تا آخر، تلاش داشت تا برای داکتر فخرالدین یک دوسیۀ جعلی بسازند و از طریق آن دوسیه، به شکنجه و اذیت اش، تا اعدام،  ادامه بدهند…

۱۷–۱۰.  داکتر فخرالدین و نجیب رئیس خاد

در بلاک اول پلچرخی در وینگ غربی، در زمستان سال ۱۳۵۹، با داکتر فخرالدین در یک  سلول بودم، حدود هشت تا ده نفر زندانی در یک اتاق بودیم… هیأت عالیرتبه ای آمده بود و از بلاک اول دیدن می‌کردند… قومندان پلچرخی، خوجه عطامحمد شکردره ئی بود… با هیأت داخل اتاق ما شدند و در رأس هیأت نجیب خاد بود و دیگر عالیرتبه‌گان حزبی و دولتی ….  هیأت که چند تای آن داخل اتاق ایستاده بودند و اما جالب و غرور انگیز است که:

 داکتر فخرالدین با شجاعت غیر قابل تصور، به حیث یک زندانی،      در

مقابل نجیب رئیس خاد و دیگران از جا بر نخاست و بر دیوار سلول، با اعتماد به‌نفس، تکیه داده بود… مابقی زندانیان همه ایستاده شدند من هم‌که ایستاده شده بودم بخاطر داکتر فخرالدین دوباره نشستم… رئیس خاد، داکتر فخرالدین را می‌شناخت و وی را شکنجه کرده بود… اشاره به هیأت گفت:

هم‌دوسیۀ مجید است

داکتر فخرالدین همچنان نشسته بود و  از جا برنخاست.

بعد از آنکه هیأت رفت.

داکتر فخرالدین و من را به منزل اول بلاک جهت تحقیق و شکنجه بردند. مستنطقینی بنام عبدالله کوهستانی و شتاب، پرس و پال را آغاز کردند. و دوسیه های ناتکمیل را در همین سلول های استنطاق، تکمیل می کردند.

مرا چندان شکنجۀ زیاد نکردند و بزودی دوباره به سلول آمدم و اما وقتی که داکتر فخرالدین دوباره به اتاق آمد یک طرف روی اش خیلی پندیده بود، پرسیدم:

چرا یکطرف روی…؟

گفت وقتی سیلی زدن را  در یک طرف شروع کردند من طرف دیگر رویم را چرخ ندادم تا اینکه به همین ‌یک‌طرف رویم با مشت و سیلی کوبیدند تا آنجا که …

داکتر فخرالدین پارتیزانی است که در شش جدی ۱۳۵۸ تحت نظر مجید کلکانی، یکجا با پردل و سخی… در سرک کوهدامن بالای ارتش شوروی اولین حملۀ نظامی را انجام دادند و اولین گلوله را ثبت تاریخ کردند.

۱۸–۱۰.  علل دستگیری مجید

             به روایت داکتر فخرالدین

سخنِ داکتر فخرالدین در مورد دست‌گیری چهار نفر (مجید کلکانی، الله محمد، میرفاروق و خودش) درین صورتبندی خلاصه می‌گردد:

  • دستگیری تصادفی بود
  • ما چهار همدوسیه تا آخر از شناخت همدیگر منکر بودیم
  • قریب به یک ماه اول، شکنجه نبود فقط به اصطلاح مذاکره و شیوه های ارعاب و تطمیع
  • بعداً به‌وسیلۀ روسها و خاد تا نهایت شکنجه شدیم
  • حاضر به مصاحبۀ تلویزیونی، اعتراف و تسلیمی نشدیم
  • رفیق مجید در مرحلۀ اول و دوم تحقیق عکس العمل قاطع و

روشن داشت

  • مقاومت رفیق مجید افسانوی بود
  • …

تصویر داکتر فخرالدین

سالهاست که در جستجوی عکس داکتر فخرالدین هستم اما مؤفق نشده ام که عکسی از شهید داکتر فخرالدین داشته باشم. بخاطر کتاب مجید نامه بار دگر در تلاش شدم. یک برادر داکتر فخرالدین استاد پلتخنیک در کابل بوده و پرچمی می‌باشد، از طریق خانواده های شان نیز عکسی از او بدست آورده نه‌توانستم… تصویر اخناتون و افلاتون را از ماقبل میلاد پیدا کردم اما تصویر دوستانی که هم‌دورۀ خودِ ما بوده اند، نداریم. این است حکمت تاریخ شفاهی و کوتاه مدت مان.

۱۹–۱۰.  استاد حمیدالله صبحرنگ

             و  جلسۀ مجید و فارانی در فاضل بیگ

 استاد صبحرنگ از ولایت پنجشیر و یار و رفیق سابقۀ مجید کلکانی است. خانه اش در فاضل بیگ و در مکتب محمود هوتکی معلم است. صبحرنگ، در سوم حوت ۱۳۵۸ خورشیدی در قیام کابل اشتراک می‌کند و با بلند کردن یک قیامگر زخمی جامه اش غرقه در خون می‌گردد… خانۀ اسدالله سروری (رئیس اسبق دستگاه اگسا و در دورۀ پرچمی، معاون کارمل) با برادرش انور، در فاضل بیگ روبروی خانۀ استاد صبحرنگ قرار دارد. سروری، از فاضل بیگ رفته و برادرش انور، از ترس مردم، شام قیام سوم حوت از فاضل بیگ کوچ کشی  می‌کند. انور و سروری در سوم حوت استاد صبحرنگ را در کوچه با لباس خونین دیده اند… امکانات سریع ارتباطی و رساندن پیام های ضروری در آن روزگار ممکن نبود، تا استاد صبحرنگ به مجید کلکانی پیام می فرستاد که وضعیت کوچه و خانه در ساحۀ فاضل بیگ در چه حالتی قرار دارد.

چهارم حوت۱۳۵۸

مجید کلکانی در خانه استاد صبرنگ

چهارم حوت، ساعت یکنیم بعد از ظهر، مجید کلکانی و محمود فارانی به خانۀ استاد صبحرنگ در فاضل بیگ می‌آیند، مجید جمپر و پتلون کاوبای بر تن دارد. فارانی هم پتلون پوشیده است. وضعیت، خیلی در حالت نظامی و بحرانی است.

استاد صبحرنگ وضعیت مشکوک کوچه و دیدن اسدالله سروری را به مجید و فارانی گذارش می دهد، هردو مهمان، بعد از شنیدن گزارش وضعیت امنیتی خانه و کوچه، بعد از بیست دقیقه، خانه را ترک می گویند… مجید، به صبحرنگ می‌گوید که باید مخفی شوی… الله محمد را توظیف می کند تا استاد صبحرنگ را در خانۀ میر فاروق در مکروریان مخفی سازد تا بوسیلۀ اسدالله سروری و انور، دست‌گیر نشود.

استاد صبحرنگ

 الله محمد و میرفاروق

ساعت سه بجه، در همین چهارم حوت، استاد صبحرنگ با الله محمد به خانۀ میرفاروق در مکروریان می‌رود تا در خانۀ میرفاروق مخفی شود.  استاد صبحرنگ می‌بیند که سه نفر دیگر هر یک: پهلوان غفور، انجنیر ذکریا و ضابط افضل نیز در خانۀ میرفاروق مخفی بوده اند. استاد صبحرنگ، به دلیل ازدحام(خانۀ میرفاروق خیلی بیرو بار داشت، افراد غیر علنی در خانه اش مخفی بودند، رفت و آمد نیز زیاد بود) حوالی شب، خانۀ میرفاروق را ترک می‌گوید و بجای دیگری مخفی می‌گردد… پهلوان غفور و انجنیر زکریا نیز بعداً خانۀ میرفاروق را ترک گفته و  به طرف شیوه کی مخفی می‌شوند.

ماه حوت، که اعتصابات و الله اکبر بر فراز بام‌ها و سرانجام قیام کابل، جریان داشت، روس‌ها، خادی ها، و حزبی ها، برای حفظ اقتدار، تلاش داشتند تا کوچه ها و خانه ها را زیر کنترول داشته باشند. روسها، از قیام سوم حوت خیلی ترسیده بودند.

تلاشی خانه های مشکوک جریان دارد

گرفتاری افراد بنام محرک و رهبری قیام آغاز شده است.

در همین زمان، خانۀ میرفاروق، رفت و آمد زیادی داشته و از همین‌رو، این خانه نیز مورد تلاشی قرار می‌گیرد.

فوتو

استاد صبحرنگ، ارسالی خودش برای نگارنده

۲۰– ۱۰.  روایت استاد صبحرنگ

              در روز دستگیری مجید

“من در هشتم حوت بعد از ظهر به مکروریان رفتم و دیدم که برادر الله محمد (فیض) در نزدیک بلاک ۱۴ ایستاده است و با تأثر به من گفت که میرفاروق را دیدم که با دهن و روی خون پُر از بلاک کشیدند و الله محمد را نیز دیدم که دست‌گیر شده و یک نفر با جمپر و پتلون نیز با الله محمد بود، من به فیض گفتم که جمپر پوش رفیق مجید است… لحظاتی گذشته بود که یک سرویس بلغاریایی در ایستگاه ایستاد شد. دیدم که محمود فارانی از سرویس پائین شده و بسوی من می‌آید. کلاه بر سر داشت. من برایش حادثه را گفتم  و فارانی که  با مجید در خانۀ میرفاروق وعدۀ ملاقات داشت، از صحنه فرار می‌کند و از دست‌گیری نجات می‌یابد…

از مکروریان رفتم… و حادثه را به حکیم جان و … حکایت کردم…  زمین و زمین بر سرم چرخ می خورد.”

۲۱– ۱۰.  نهم حوت، حکیم جان و استاد صبحرنگ

                                    و موتر فولکس سبز مجید

محمد کبیر (با نام مستعار حکیمجان) و استاد صبحرنگ دو پارتیزان، دو تن از یاران فدائی مجید، به اتکای این باور که دستگیری مجید آغا، تصادفی بوده است، در ماموریت جدید، حماسه می‌آفرینند. حکیم جان از یاران بسیار نزدیک و سابقۀ مجید است. مجید بالای حکیم جان خیلی باور و اعتماد داشت. حکیم جان یک پارتیزان کم نظیر و فوق العاده بود. بعد از دستگیری مجید، موتر فولکس سبز رنگ مجید، در کنار بلاک ۱۴ مکروریان هنوز ایستاده است. این دو نفر، با آنکه خطرات عملیات را می فهمند اما نمی‌توانند موتر مجید را در کنار بلاک باقی بگذارند.

۹ صبح نهم حوت

استاد صبحرنگ و حکیم جان ساعت نُه صبح نهم حوت، بوسیلۀ موتر والگای تکسی خود، به سوی مکروریان بلاک ۱۴ می روند. در ساحۀ باغ زنانه یک نفر کلید ساز موتر را در جریان راه از دکانش با خود می‌گیرند تا دروازه و قفل موتر را باز کند… اما کلید ساز از موضوع  و حادثه آگاهی ندارد.

روایت استاد صبحرنگ:

” ما سه نفر به مکروریان رسیدیم،  حدود ساعت نُه‌ونیم بجۀ صبح نهم حوت، من پشت جلو والگای تکسی بودم. دیدیم که موتر فولکس سبز مجید آغا هنوز در کنار بلاک ۱۴ در مسافۀ سی چهل متری، قرار دارد. حکیم جان با کلید ساز، پائین شدند و بطرف موتر فولکس رفتند. حکیم جان با شجاعت وصف ناپذیر با پذیرش مرگ، بسوی موتر فلکس رفت. کلید ساز بسادگی با وسایلش قفل دروازه را باز کرد و قفل اشترنگ را نیز باز نمود و از موتر پائین شد. و حکیم جان  در پشت جلو موتر نشست، و با موتر مجید، شجاعانه از منطقه بیرون شد. من با موتر والگا  با کمی مسافه در پشت موتر فولکس حرکت کردم….

قابل تأکید است که خاد و ناحیۀ حزبی، موتر فولکس مجید را نشناخته اند و ما دوباره آنرا یک روز بعد از دست‌گیری مجید آغا، بدست آوردیم. اگر دستگیری مجید سازمانیافته می‌بود، موترش را زیر نظر می‌گرفتند اما اینگونه نبود. این خود می‌رساند که دست‌گیری مجید آغا، تصادفی بوده است… وقتی که الله محمد و مجیدآغا حوالی ساعت یک بعد ازظهر به بلاک ۱۴ میرسند، برای من ثابت شده که هیچ کسی از حزبی ها و خادیست ها موتر فولکس و خودشان را ندیده اند “

تصویر

حکیم جان، ارسالی برادرش عباس حمیدی به نگارنده

۲۲- ۱۰.  روایتی از تصادفی بودنِ

              دست‌گیری مجید کلکانی

استاد صبحرنگ، با تمام دشواری های جنگ علیه شوروی، تا هنوز زنده و سلامت است و در آلمان زندگی دارد. من بخاطر ثقه سازی دست‌گیری مجید کلکانی با استاد صبحرنگ چندین بار بطور حضوری  دیالوگ کرده

 ام که حرف اول و آخرش را این‌گونه ثبت تاریخ ساخته است. روایت استاد صبحرنگ یکی از روایات است:

” دست‌گیری آغا صاحب کاملاَ تصادفی بوده است. هیچ پلان و دسیسۀ قبلی وجود نداشته، من از چهارم حوت در جریان موضوع هستم که نشست هشت حوت در مکروریان بخاطر ملاقات محمود فارانی بوده و اگر در چهارم حوت، شک امنیتی خلق نمی‌شد و آغاصاحب و فارانی در خانۀ من در فاضل بیگ، می‌توانستند در مورد جبهۀ متحد ملی، گفتگو کنند، جلسۀ هشتم حوت در مکروریان در خانۀ میرفاروق صورت نمی‌گرفت… من یقین و باور دارم که آغا صاحب بطور تصادفی دستگیر شده است، بسیار چیزها و گپ هاست که نشان میدهند که دستگیری تصادفی بوده یکی از آن موضوعات، انتقال موتر فولکس سبز از محل دستگیری است که این عملیات، چشمدید خودِ من است”

۲۳– ۱۰.  شناخت عوامل

             و زمینه های دست‌گیری مجید

عوامل تا حدودی شناسایی شده اند. عوامل و دلایل دست‌گیری، به چند کتگوری و چند منظر تقسیم می‌شوند:

  1.  نظر خودِ مجید
  2.  نظر میرفاروق به حیث صاحب خانه
  3.  نظر  الله محمد و داکتر فخرالدین هم‌دوسیه های مجید
  4. نظر استاد صبحرنگ و حضور در روز دست‌گیری در   ساحه
  5.  نظر  رهبری ساما
  6.  نظر  دیگران

روایت کتبی

الله محمدهمدوسیه مجید، خطی از زندان به‌وسیلۀ یک عسکر به پردل(بردارش) ارسال داشته، در نامه نوشته است:

 ” گرفتاری ما روی تصادف بوده، اما، بعداً حاجی سخی، آغاصاحب را شناخته و ما را به زندان صدارت انتقال دادند.”

در مورد دستگیری مجید، روایات شفاهی، فراوان است

اما، روایات کتبی، بخصوص از طرف حزب دموکراتیک خلق وجود ندارد.

۲۴- ۱۰.  روایتی از استاد نسیم رهرو

 ” عزیز(الله محمد) توسط زندانبانی به خانواده‌اش نامه می‌فرستد. رفیق پردل، پس از گرفتاری استاد عزیزالله اوریاخیل، مسوول امور تشکیلاتی و سیاسی پروان بود. پردل از زنده بودن الله‌محمد به ما اطمینان می‌داد و می‌گفت که عزیز با فرستادن نامه احوال صحتمندی‌اش را می‌دهد. در یکی از جلسات پردل نامۀ عزیز را به اعضای کمیته خواند. نامه کوتاه بود و با رمز نوشته شده بود. در جایی از نامه آمده بود که زنده ‌ماندن عزیز، مشروط به تسلیم ‌شدن پردل به دولت است. تصادفی بودن گرفتاری آنها هم در نامه ذکر شده بود. این خط را رفیق پردل ( برادر الله محمد)، برای ما قرائت کرده است و رهبری ساما بر اساس همین نامه و بررسی‌هایی که در آن‌ هنگام انجام داد، نظر و داوری خود را مبتنی بر تصادفی بودن دست‌گیری مجید، صادر کرد.  در شبنامه‌ای که به ماه اسد سال ۱۳۵۹ خورشیدی زیر عنوان

” عبدالمجید قهرمان- شهید گلگون قبا”

از طرف ساما به نشر رسید اینگونه آمده است:

“جلادان کرملین و چاکران هرزه و تاریخزدۀ آن‌ها با گرفتاری تصادفی مجید قهرمان- که حتی شهامت خبر دست‌گیری وی را در خود ندیدند و آن را به توطئۀ سکوت برگزار کردند”

مجید بارها در برابر نگرانی یارانش در پیوند با احتمال خطر دست‌گیری، گفته بود که ” نقش تصادف را به هیچ‌گونه نمی‌توان نادیده گرفت” گویی او از عاقبت کار خود خبر داشت!

پس از دست‌گیری و اعدام مجید وجود همه اعضای ساما از احساسات و انتقام لبریز شده بود اما، به رأی و نظر سازمان مبنی بر تصادفی بودن حادثۀ گرفتاری او تمکین کردند. آتش انتقام‌گیری از حزب دموکراتیک خلق و روس‌ها هم‌چنان زبانه می‌زد. در همین رابطه پردل، در جلسۀ رسمی به ما گزارش داد:

عزیز می‌خواست شلیک کند اما مجید مانع او شد و گفت، مقاومت بی‌فایده است. آنها را به ناحیه بردند. کسی آنها را نمی‌شناخت تا آنکه حاجی سخی آمد و به رفقایش گفت: شما می‌دانید که کی را گرفته اید؟ این مجیدکلکانی است. بعد از آن، زره‌پوش آمد و . .

برای من(نسیم رهرو) دیدگاه ساما معتبر است. من در دو کنگره و یک کنفرانس سرتاسری و چندین جلسۀ مهم دیگر شرکت کرده‌ام. در هیچ یکی از این جلسات گفته نشده که فلان کس یا کسانی در گرفتاری مجید مرتکب خیانت شده‌اند. اگر عامل خیانت شناسایی می‌شد، سامایی‌ها به کین‌خواهی او اقدام می‌کردند زیرا، سامایی‌ها مجید را از جان عزیزتر می‌دانستند. در آن زمان دهها پیش‌مرگ سامایی حاضر بودند برای انتقام‌گیری جان فدا کنند. “

۱۰-۲۵.  دیگران

دیگران، به افراد یا نهاد هایی اطلاق می گردد که بیرون از ساما قرار دارند. این کتگوری ها، هم دارای روایاتِ مربوط به خود می باشند. مجید، از شخصیت های پیچیدۀ تاریخ معاصر است. زندگی و مرگش، مملو از رازها و روایات متفاوت و گوناگون است. مجید، در لاک نمی گنجد  و  در

چوکات یک سازمان نیز قرار گرفته نمی تواند. مجید، فراتر از گروه، حلقه، سازمان، قوم، سمت، مذهب، زبان، ایدئولوژی، و چیز های محدود کنندۀ دیگر است. از همینرو، به روایات گوناگون ارج می گذاریم و تا آنجایی که ممکن بوده روایات را درج این دفتر می سازیم.

عده ای از صاحب نظران و نویسندگان نیز در مورد دست‌گیری مجید،

 اطلاعاتی را از منظر های متفاوت ارائه داشته اند. از خاطره نویسان تا شاهدان عینی، از مستنطقین خاد تا پرچمی ها (البته رهبری پرچم و خاد، که در این جنایت دخیل هستند تا هنوز یک جمله نیز در مورد دست‌گیری و اعدام مجید بطور افشاگرانه، نگفته اند) از اعضای خاندان مجید تا نویسندگان بی‌طرف،… از افق های گوناگون، چیز هایی ارائه کرده اند.

کتاب “رها در باد” از بانو ثریا بها، روایتی را  در مورد دست‌گیری مجید کلکانی آورده شده است.

بانو ثریا بها نویسندۀ کتاب رها در باد

نویسنده و تحلیلگر، در کتاب ” رها در باد ” و در چندین مصاحبه، در مورد روندِ دستگیری مجید به طور مفصل روایت کرده  است. رها در باد، متنی است که برخی از حقایق درون خانوادگی داکتر نجیب و اختر محمد را نیز برملا می‌سازد. حقایقی که از نظر ها پنهان مانده اند. درین کتاب در مورد دست‌گیری مجید کلکانی چنین روایت شده است:

” در یک سحرگاه بهاری

اسفند ماه ١٣۵٨( ٢٧ فبروری ١٩٨٠) بادهای سرد  زمستانی  واپسین  زوزه

های خود را می‌کشیدند. سیاهی و ظلمت با تیغه‌های یخ به جنگ بهاران، این فصل هستی و رویش می‌رفتند و در گرمای تنِ رویین‌تنی که هم‌زاد بهاران بود، ذوب می‌شدند.

در تیره‌ روزی نافرجام، صدیق براى آوردن نان گرم روانۀ نانوایى مکروریان شد. ساعت‌ها گذشت از نان گرم و آمدن وی خبرى نشد. آفتاب نشسته بود که زنگ در به صدا آمد. در را باز کردم. صدیق بود. تازه وارد رهرو شد. هنوز از دیر آمدنش چیزی نپرسیده بودم که ناشیانه گفت: «مجید کلکانى دست‌گیر شد.» باز با غرور کذایی گفت: “من مجید کلکانی را دست‌گیر کردم”

من که از زبونی و بزرگ‌ نمایی این کوچک‌ مرد آگاه بودم، با ناباوری پرسیدم: “چگونه، در کجا؟ “

گفت: “ننگیالى خواهرزاده‌ام (پسر نیک‌ محمد) را در راه دیدم و پرسیدم: “کجا مى‌روی؟”  گفت: “نانوایی می‌روم تا برای مجید کلکانى نان گرم بخرم.” پرسیدم، “مجید کلکانی کجاست؟ ” گفت: “در بلاک ١۴ خانۀ عمه‌ام فاتحه آمده است.” با شنیدن این خبر شتابان به ناحیۀ حزبی مکروریان رفتم و از آنجا تلفونی وکیل (وزیر مالیه) را در جریان گذاشتم. اما دیدم مأمورین خاد قبلاً سر رسیده اند. من هم با آنها به بلاک ١۴ خانۀ خواهر نیک‌ محمد رفتم. مادر میراحمد دروازه را به رویم باز کرد و مأمورین خاد وارد شدند. در لحظاتی که مجید می‌خواست خود را از بالکن پایین بی‌اندازد، دست‌گیر شد”

وی این گزارش را ایستاده در رهرو برایم بیان داشت. به وسعت مرگ یک قهرمان قلبم لرزید. بی‌درنگ گفتم: “پست ‌فطرت‌ها، مجید یک قهرمان ملی است” گفت: “من پست فطرت استم یا آن دزد کوهدامنى قوم نیک ‌محمد؟” گفتم: ” او یک انسان مبارز بود. گفت: مردم شمالى انسان نیستند” گفتم: ” اى کاش مادر شما جاسوس‌ها را نزاده بود”

پس از به زبان راندن واپسین سخنم به ناگه با هیکل  درشت  خود  چون  پرَ کاهی از زمین بلندم کرد. آگاه و یا نآگاه سرم را در پیش برآمده‌گی سقف رهرو کوبید. با درد جانگدازی از هوش رفتم.

آنگه که به هوش آمدم، با آن که پلک‌ هایم سنگینى می‌کرد، احساس کردم خالد پسر یک و نیم ساله‌ام با دستان کوچک خود بر سر و رویم می‌زند و گریه‌کنان می‌گوید: “مادرى، مادرى…” به سختی چشمانم را باز کردم. با دیدن دستان کوچک خون‌آلودش قلبم شکافته شد. پنداشتم خون از دستان پسرم است. خواستم بلند شوم، نمى‌توانستم. سرم می‌چرخید. چشمانم سیاهى می‌کرد. عشق مادرى نیرویم بخشید تا بلند شوم. شتاب‌آلود دست‌ هاى کوچک و سر و پای پسرم را پاییدم تا زخم خونین وی را دریابم؛ اما هیج زخمی ندیدم. پسرکم را در آغوش گرفتم و بوسیدم. گریه‌اش آرام شد.

آه، صداى گریۀ رؤیا دختر شش ماهه‌ام از اتاقش چون تیری به قلبم خلید. با گیجى سرسام‌آوری به سویش شتافتم. دیدم در تخت خواب خود، آنقدر گریسته که از شدت گریه چشمانش سرخ و متورم و صدایش گرفته شده است. دخترکم را در آغوش گرفتم و با بوسه‌های مادرانه و شیرم آرامش کردم. تپش قلبم فرو نشست، اما تپش قلب مادر مجید را با تمام وجودم احساس می‌کردم و با آن “من” دیگر وجودم فریاد برآوردم: ” نابود باد آن سرنوشتی که با سرشت و طبیعت انسان به ستیزه برخیزد “

هنوز هم سرم می‌چرخید و درد توانفرسایی در گردنم احساس می‌کردم. خالد را دستشویی بردم تا دست‌هاى خون‌آلودش را بشویم. چشمم به آیینۀ بالاى دستشویى افتاد. دیدم سر و روى خودم خونین است. به سرم دست بردم. خون لاى موهایم خشکیده بود. هنگام دوش گرفتن تازه متوجه شدم کودک سه ماهه که در بطن داشتم نیز آسیب دیده است.

از صدیق خبرى نبود. با سرگیجه و درد شدید خالد و رؤیا را گرفتم و به خانۀ برادرم رفتم. آنها چون همیشه تراژیدى زندگى سرگردانم را لمس کردند.

برادرم شتابان پی پزشک رفت و با داکتر مولانا عبدالحمید رحیمى برگشت.

سه روز گذشت. هنوز هم از صدیق خبرى نبود. برادرم براى پیدا کردنش هر کجا رفت و او را نیافت. در فرجام او را از ناحیۀ حزبى مکروریان پیدا کرد و ازش پرسید: ” ثریا در حالت مرگ و زندگى دست و پا مى‌زند. گردنش شدید آسیب دیده است تو کجا هستی؟ “

صدیق پاسخ سخیفی می‌دهد: ” بر حسب یک تصادف بد سرش به سقف خورد و بی‌هوش شد. من فکر کردم که مرده است. از ترس خانه را ترک کردم و برنگشتم”

برادرم در پاسخش می‌گوید: ” اگر می‌مرد، دروازۀ خانه از درون قفل بود. هیچ کس خبر نمى‌شد. آن دو کودک هم می‌مردند. با تأثر که کودک سومى نیز از بین رفته است”

صدیق پاسخ می‌دهد: ” مهم نیست. وکیل وزیر مالیه مرا به حیث معاون بانک در هامبورگ مقرر می‌کند. باز ثریا آنجا تداوی می‌شود”

زمانی که وی با روی‌ سیاهی به خانه برگشت، من در بستر درد و رنج افتاده بودم. چند روزی با وی گپ نمی‌زدم. در فرجام از سر ناگزیری و اندوه از وی پرسیدم: ” سرنوشت مجید کلکانی چه شد؟”  گفت: ” من چه می‌دانم؟ در خاد زندانی است. باز سرنوشتش را داکتر نجیب و نیک‌محمد تعیین می‌کنند” پرسیدم: “نجیب و نیک‌ محمد؟” گفت: ” هان، تو می‌دانی من با نجیب و نیک ‌محمد گپ و سخنی ندارم.”

گفتم: ” زمریالی پسرخواهرت گفت: عمه‌ام چهار پسر سامایی داشت که رفیق‌های مجید کلکانی بودند. یک پسرش به نام  میرفاروق مدت‌ها در زندان پل‌چرخی به سر برد. دو پسر دیگرش پتنگ در شمالی و افضل در شکر دره شهید شدند. مجید برای فاتحۀ دو رفیق شهیدش نزد میراحمد و مادرش آمده بود که نجیب به دامش افکند” و ادامه داد: “به هر مناسبتی که آمده بود و تو وی را قهرمان می‌دانی، یک رهبر آگاه چگونه در مکروریان در لانۀ جاسوسی خاد و روس‌ها، به خانۀ خویشاوند نجیب فاتحه می‌آید؟ اگر نیک‌محمد در این دسیسه دست ندارد، هم خودش می‌تواند وسیلۀ رهایی مجید شود، و هم صالحه خواهرم (همسر نیک‌محمد) که نجیب وی را بسیار دوست می‌دارد” گفتم: ” با دریغ سرنوشت مجید  به دست جنایتکاری  چون  نجیب  رقم  زده

 می‌شود”

پایان نقل قول از کتاب رها در باد

اسماعیل پولاد مستنطق مجید کلکانی

نجیب رئیس خاد و  جنرالغنیزنبوررئیس ریاست تحقیق خاد، اسماعیل پولاد و حکیم فیضی را توظیف می‌کنند تا مجید کلکانی را مورد بازپرسی قرار بدهند. اسماعیل پولاد که در هالند زندگی دارد، در نوشتاری در انترنت، می‌نویسد:

” مجید کلکانی را به ادارۀ تحقیق خاد آوردند و رأی برآن شده بود که من و یک نفر دیگر را که همین حالا در اروپا تشریف دارد…و  اوشان بنابر عوامل مختلف از کار خود کنار رفت. من تحقیق را آغاز کردم… دفتر تحقیقی که از مجیدکلکانی پرسش بعمل می آمد در داخل قصر صدارت و در یک تعمیری بود که اطراف آنرا عساکر قوای شوروی احاطه کرده بودند. کلید اتاق تحقیق نزد سربازان شوروی می‌بود.

سابق بجز نامی از مجید کلکانی نشنیده بودم اما در سوال سوم و چهارم دریافتم که او چه قلم بدست باقدرتی است… مجید کلکانی در اتاق نمناک دو متر در یکنیم متر قرار داشت. عادت به کشیدن سگرت داشت روزانه دو قطی سگرت ال ام برایش حواله کردم… بنا به روند همیشگی وقتی مجید که دستانش با اولچکی بسته بود به اتاقم داخل میشد من کلید اولچک را از سرباز شوروی می‌گرفتم و دست های او را باز می‌کردم. یک‌روز مجید برایم گفت:  

 ” همه مرا دود و بخار و عجیب الخلقه می‌دانند، وقتی جایی می‌برند دست و پایم را می‌بندند تا فرار نکنم و حتی در سلولم هم اجازه نیست که دستانم را  باز کنند خودت کی هستی که دستانم را در اتاقت باز می‌کنی؟ “… مجید کسی بود که در وقت انتظار مرگ، تا چه سرحد شجاع و ناترس بود و تا چه سرحد حاکم و مسلط بر صحبت ها و دریافت کلمات مختصر و مؤجز برای دفاع از آرمان خود… غم و غصه و درماندگی منطقم، مرا چنان به مریضی انداخت که روانۀ چهارصد بستر اردو شدم. ناراحتی ام به جایی کشید که پای راستم از حرکت بازماند… “

                                                          منبع: وبسایت آریایی

مجید اسطوره بود و افسانه می‌ماند. راست و دروغ گفتار مستنطق ارزشی ندارد، آنچه مهم است نوع روایت کردن اوست. روایاتند که باقی می‌مانند. چرا مستنطق پرچمی از درماندگی منطق خود در برابر عظمتِ مجید سخن می‌گوید؟ چرا مستنطق از جاذبۀ و تأثیر مجید، مریض می‌شود؟  و سرانجام چرا پای مستنطق فلج می‌شود؟

درماندگی

مریضی

فلجی

حالاتی که در ذهن و بدن مستنطق بوجود آمده است، موضوع عادی نیست بلکه از طریق آن می‌توان به شناخت گوشه های پنهانی شخصیت مجید، دست یافت. کسانی که با مجید سال‌ها رفاقت داشته اند، اگر از افسانوی بودن و کاریزمای درخشان مجید سخن بگویند، تعجب آور به نظر نمی‌رسد، اما اگر یک مستنطق پرچمی و عضو خاد، که در لحظات کوتاه و خاص، مجید را دیده است، از کاریزما و  اسطورۀ مجید روایت کند، فقط و فقط ابُهت افسونی مجید است که چنین حالات و روایات را خلق کرده می‌تواند. رابطه بین مستنطق و مجید، به لحاظ رسمی، رابطه بین زندانبان و زندانی است، رابطه بین شکنجه گر و شکنجه بر است. مستنطقین خاد، زندانی را به حیث انسان قبول ندارند چه رسد به این‌که در مورد زندانی، ابراز همدردی و تأثر نمایند…  وقتی پای مجید در میان می آید، حتا رابطه بین مستنطق و زندانی دگرگونه می‌شود…

تیم سه نفره

اسماعیل پولاد در هالند سکونت دارد. بعد از انتشار سخنانش در انترنت در مورد استنطاق از مجید کلکانی، یک تیم سه نفره از رفقای مجید، بعد از تماس تیلفونی با پولاد، به خانه اش در هالند می‌روند تا در مورد مجید کلکانی با مستنطق، گفتگو نمایند تا اگر شود، در مورد برخی مواردی که هنوز در ابهام مانده است، معلومات ثقه بدست بی‌آورند و از آن‌جمله، چگونگی اعدام و محل ووو

هیأت سه نفره، بعد از ملاقات با اسماعیل پولاد به این نتیجه می‌رسند که خادیست ها و پرچمی های ذیربط به این قضیه، حاضر نیستند، حتا یک مسألۀ کوچک را افشا نمایند. چنانچه اسماعیل پولاد نیز در گفت وگوی حضوری با تیم سه نفره، همان چیزهایی را گفته که قبلاً در انترنت انتشار داده است. یک راز و یک حقیقت پنهان را افشا نکرده است.

چرا کلان های خاد، حزب و دولت بر دهن های شان در همین      مورد

پلسترِ روسی زده اند؟

به دو دلیل

یک: می‌ترسند که برای شان در محیط غرب دوسیه و جنجال جور نشود ، بنابراین تصمیم گرفته اند که تا اصابت کلۀ شان به سنگ گور، چیزی نگویند و پرده برداری از جنایات را با خود دفن نمایند.

دو: جنایات این حزب و این دولت دست نشانده، آنقدر زیاد است که رهبری کهن‌سال شان که بانیان کودتا و آوردن شوروی و جنایت اند، این وجدان بیدار را ندارند که جنایات را لااقل بخاطر عبرت گیری دیگران، و آیندگان ، با معذرت خواهی، فاش نمایند… یک نگاه به کتاب هایی که بلندپایه‌گان حزبی و دولتی که بعد از سقوط(۱۹۹۲) نوشته اند، نشان می‌دهند که کتاب های شان علیه فرکسیون های درون حزبی نوشته شده و به درد تاریخ واقعی و حقیقت نمی‌خورند. درین کتاب ها تلاش شده تا هریک شان، برف بام مسؤلیت خود را بر بام رفقای حزبی خود بیندازند. خودش سلامت است و ملامت، دیگران است.

نوشته های: سلطان علی کشتمند، دستگیر پنجشیری، جنرال قادر، وکیل، نبی عظیمی، قدوس غوربندی، میثاق، فقیر محمد ودان… مصاحبات تلویزیونی نوراحمد نور، سلیمان لایق، راز محمد پاکتین، تنی، توخی… اینان، یک بار هم از جنایات حزبی و دولتی، پرده بر نداشته اند و از قربانیان، بازماندگان و مردم برباد شده، معذرت‌خواهی نکرده اند. خائنین و جانیان، قاتلین و میهن‌فروشان، عذاب وجدان شان، آنقدر سوزان و آتشین است که گفتار و نوشتار شان در میان این آتش‌فشان، به مذاب مرده تبدیل شده است.

میر عصمت الله سادات

سادات، یکی از پرچمی ها و داماد ببرک کارمل است. خبر نگار کابل تایمز بوده و فعلن مقیم آلمان است. در یکی از مقالات و هکذا در صحبت های تلویزیونی خود در مورد زندانی شدن و اعدام مجید کلکانی، ابراز نظر کرده است:

“در کنار موارد متعدد دگر یک مورد مهم را یاد آوری می نمایم آن اینکه در پی دست‌گیری تصادفی مجید کلکانی رهبر ساما در مکروریان کابل، ببرک کارمل رفقا داکتر نجیب الله و محمود بریالی را مؤظف کرد تا با موصوف مذاکره گردد و خواسته اش را بشنوند و در صورت امکان به همکاری تشویق گردد، چندبار دیدار هم صورت گرفت اما چند روز بعد مجید کلکانی بطور مرموز ازبین برده شد”

۲۶–۱۰.  پایان بحث دستگیری مجید کلکانی

مسألۀ دستگیری مجید کلکانی، یکی از موضوعات مهم در تاریخ معاصر است.

من در موقف نویسنده و پژوهشگر کتاب مجید نامه، نمی توانم این یا آن روایت را به عجله تأئید یا تکذیب نمایم.  کار من، جمع آوری اسناد، مدارک، داده ها و روایات است، و اما، در مورد دستگیری مجید، هنوز هم به اسناد و مدارک بیشتر ضرورت است. تا داوری نهایی و قطعی صورت پذیرد. روایاتی که تا هنوز درین مورد وجود دارند، مربوط به یک طرف قضیه و ماجرا می شوند. طرف دیگر خاموش است. متأسفانه که    روایات

همگی شفاهی اند، و گویندگان تا هنوز آنرا به روایات کتبی و رساله و کتاب، تبدیل نکرده اند.

پرچمی ها و خادیست ها که یک طرف ماجرا هستند، اما، تا به حال در این مورد سکوت کرده اند.

حاجی سخی، نصیر احمد، سید عمر، سیدیعقوب،  عبدالحی خروش،

بشرمل، نجیب رئیس خاد، غنی زنبور رئیس تحقیق، اسماعیل پولاد، حکیم فیضی… که مستقیماً با مجید مقابل بوده اند، و اصل ماجرای دستگیری را می دانند، تا هنوز چیزی  که بدرد پژوهش و حقیقت یابی بخورد، بیرون نداده اند.

۲۷– ۱۰.  شکنجه و اسطوره

شکنجه شدن، یکی از عناصر اسطوره در قهرمانان حماسی است. در اساطیر و نمایش‌نامه های یونان، سرنوشت همۀ قهرمانان حماسی با شکنجه پایان می‌یابد. پرومته، چارمیخ می‌گردد و سیزیف، تا ابد به گرداندن سنگ غول آسا محکوم می‌ماند.

مجید بطور کل از دست‌گیری تا اعدام، مدت سه ماه و ده روز در زندان صدارت در کوته قلفی می‌ماند. در آغاز تا مدت یک ماه، شکنجۀ جسمی وجود نداشت(هرچند وضعیت کوته قلفی، بدون لت و کوب،  خودش شکنجۀ ترکیبی ست) بلکه شکنجۀ روانی و جنگ روانی و ملاقات های استخباراتی ادامه داشت. هر روز بلند پایگان حزبی/دولتی، دوتا مستنطق، مشاورین و سفیر روسیه، نجیب رئیس خاد با مجید داخل مذاکره و دام گذاری های گوناگون بودند. تلاش دسته جمعی می کردند تا مجید را بدون شکنجۀ جسمی، منقاد نمایند… از وعدۀ چوکی های بلند تا سایر امتیازات…  مجید در تمامی مذاکرات، پاسخ های قهرمانانه و دندان شکن ارائه می‌کرد:

به فرمان شما مصاحبۀ تلویزیونی نمی‌کنم

اشغال کشور بوسیلۀ شوروی را محکوم می‌نمایم

با دولت دست نشاندۀ پرچم کار مشترک نمی‌توانم

قیام و مبارزۀ مردم را علیه رژیم مزدور و شوروی تأئید می‌کنم

مردم بخاطر آزادی و استقلال می‌جنگند و پیروز می شوند

۲۸–۱۰.  سفیر روسیه در کابل

           Fikryat Tabeyev   

۱۹۸۰                

سفیر روسیه، با قهرمان افسانوی مقابل می‌گردد. یک‌سو نمایندۀ استعمار سرخ و سوی دیگر قهرمان مردم. یک طرف ضحاک و یک طرف کاوۀ آهنگر… مجید در چنگ روس‌ها افتاده است. سفیر روسیه با جنرالان کا جی بی، در آغاز، تلاش می‌کنند تا از راه مسالمت آمیز و نیرنگ، مجید را به تمکین و هم‌کاری دعوت نمایند. اما مجید، مانند کوه، استوار و تسلیم ناپذیر می‌ماند… مجید کلکانی در تاریخ زندان سیاسی، یگانه کسی است که از سفیر روسیه تا جنرالان روسی، از داکتر نجیب تا غنی زنبور، از محمود بریالی تا کشتمند  و سروری و سایر مقامات بلند رتبۀ حزبی و دولتی، نزدش زانو زده اند…  همان هایی که خودشان از لبخند بی معنای یک مشاور روسی، شاد می شدند و از قهر یک مشاور، مانند فنر از جا می پریدند، همینها در برابر مقاومت مجید در برابر مشاورین روس، به حیرت رفته اند.

در سه صد سال پسین، دیده شده که امیران و شهزادگان درانی و غلجایی، چگونه در برابر افسران و نمایندگان انگلیس،  با گردن های پَت و خمیده، مانند تسلیمی ها، دو دسته سلامی زده اند. روپیه گرفته و اوراق را بدون مقاومت، به نفع بیگانگان، امضا کرده اند. در تاریخ معاصر نیز دیده شد که چگونه خلقی ها و پرچمی ها در برابر مشاورین روسی، دست به ناف، مانند بردگان عهد عتیق، منتظر اجرای دساتیر بوده اند. و به همین‌گونه، معاصرین بی‌ننگ و بی‌غیرت، در مقابل خورد ضابط امریکایی، از نهایت چاپلوسی و اطاعت، مانند شاه شجاع های عصر نیؤلبیرال عمل کرده اند.

و در برشی از تاریخ

مجید کلکانی،

به‌نمایندگی مردم در برابر سفیر روسیه قرار گرفته است…

وابستگی حزبی ها به مشاورین ارشد

مرکز فرماندهی سیاسی و استخباراتی روسها در سفارت روسیه مستقر بود. یک تیم مشاورین ارشد، در بلندای ارگ لانه داشت و یک تیم ارشد در صدر صدارت. تمامی کارهای ارگ و صدارت، بوسیلۀ مشاورین رهنمائی و مدیریت می گردید. دست نشاندگان داخلی، صلاحیت هیچ چیز را نداشتند همه چیز مربوط به اجانب بود.

نه کارمل، نه نجیب، نه وزیر، نه عضو کمیته مرکزی… بدون امر مشاور، کوچکترین کار را ، بطور مستقلانه انجام داده نمی توانستند. بیانیه های کارمل و نجیب از سفارت می آمد و بعد از ترجمه از حنجرۀ کارمل و نجیب بیرون می شد… و  گفتار سایر مقامات مهم نیز، بوسیلۀ مشاورین تهیه و  بدسترس قرار داده می شد… وابستگی حزب دموکراتیک خلق به شوروی، رابطۀ ارباب و برده بود.

داکتر فخرالدین:

“سفیر روسیه به مجید پیشنهاد می کند که ما حاضریم به هر نوع خواست شما لبیک بگوئیم، شما فقط طرح تانرا برای ما بدهید.

و مجید طرح خود را در چندین صفحه برای سفیر روسیه می‌نویسد:

… کودتای ثور و کشتن داود خان یک خیانت بود… ارتش شوروی با اشغال افغانستان، بزرگترین اشتباه را مرتکب شده است. رسیدن به آبهای گرم، خیال و توهم است. با دولت دست نشاندۀ تان، سرانجام بطرز مفتضحانه ای شکست می‌خورید. تجاوز نظامی را نه همسایگان تحمل می‌کنند و نه مردم افغانستان. مردم در برابر تان تا آخرین رمق ایستادگی می‌کنند… قیام هرات و چنداول و بالاحصار در برابر کودتا و قیام سوم حوت کابل علیه شوروی، درس بزرگی است… شما از من می‌خواهید تا از طریق مصاحبۀ تلویزیونی، مردم را به شما تسلیم نمایم. مردم بخاطر من، علیه شما نمی‌جنگندکه من به‌نمایندگی آنان با شما مذاکره کنم. مردم، بخاطر جنایات کودتاچیان، بخاطر حیثیت، آزادی و استقلال میهن خود علیه متجاوزین می‌رزمند، و هنوز در آغاز قیام و جهاد آزادی‌بخش مردم قرار دارید… شما و چوکی پرستان حزبی در مورد تهاجم شوروی، محاسبۀ غلط کرده اید… اگر ارتش شوروی در شهر و روستا باقی بماند، دشت و کوه در زیر پای تان به آتش تبدیل می‌گردد. حزب و دولت دست نشانده، جای پایی در میان مردم ندارند… به صدای مردم تمکین نمایید، افغانستان را ترک کنید، تا بجای رژیم سرخ نمای تک حزبی، قاتل و شکنجه گر، جمهوری مؤقت ایجاد شود و جمهوری مؤقت، به کمک سازمان ملل، زمینه را برای انتخابات  سرتاسری فراهم سازد…”

سفیر روسیه و جنرالان کا جی بی، از طرح و برخورد مجید نا امید می‌شوند…

ماشین خونین شکنجه به حرکت می‌افتد.

۲۹– ۱۰.  یک ماه بعد

شکنجۀ مجید آغاز می گردد. مذاکرات و جنگ روانی به پایان رسید و شکنجه به‌طور رسمی بوسیلۀ خاد و روس‌ها آغاز گردید. سگرت دادن به مجید را قطع کردند. دوشک اسفنجی داخل کوته قلفی را گرفتند. بی‌خوابی مطلق و دوامدار را تطبیق کردند.کی جی بی با استفاده از مدرن ترین ابزار شکنجه، مجید را شکنجه کردند.

مجید در این دوره، بروی کلان های حزبی و دولتی، تف انداخت و با مقاومت افسانوی خود دولت دست نشاندۀ روسی را محکوم نمود. تجاوز شوروی را بار بار  رد کرد و به پرسش های جنرال های روسی، وقعی نگذاشت…

چهاردستگاه خطرناک، حزب و دولت، خاد و کی جی بی، با مجید در یک جنگ عملی و رویاروی قرار داشتند. روسها تلاش داشتند تا تسلیمی و اعتراف بگیرند اما مجید با پذیرش تمامی انواع فشار های جسمی و روانی، لب به اعتراف و همکاری نگشود… با قاطعیت از مردم و میهن دفاع کرد. مجید در زیر شکنجه ثابت کرد که قهرمان اسطوره ای است.

۳۰– ۱۰.  اسطوره گی مجید

تمامی شخصیت های مهمی که، بعد از زندانی شدن، اگر تسلیم شده اند، نام و نشان مثبتی از خود برجا نگذاشته اند. نلسن ماندیلا، که ۲۷ سال در زندان ماند، اگر تسلیم می‌شد، آیا به اسطورۀ مقاومت و ناجی تیره پوستان تبدیل می‌شد؟ چگوارا بعد از دست‌گیری اگر تسلیم می‌شد، آیا به شخصیت اسطوره ای جهانی تبدیل می‌گشت؟ نهرو  و گاندی اگر در زندان تسلیم می شدند، هند به استقلال میرسید؟ هرچند هیچ کدام از این چند اسطورۀ جهانی، به میزان مجید و بشیوۀ کا جی بی شکنجه نشده اند.

مجید با مقاومت و تسلیم ناپذیری خود، عنصر دیگری را به عناصر متشکلۀ اسطورگی اضافه کرد. شکنجه، فولاد را آب می‌کند بخصوص شکنجه ای که برای مجید طراحی شده بود، شکنجۀ تخصصی و سیستماتیک بود… بدن قهرمان را خیلی ضربت زده بودند. دندان ها، قبرغه ها… انگشتان … شکسته بودند، دو ماه بی خوابی ممتد روح و روان را می ساید… و این مجید بود که درد شکستگی، زخم های روحی و شنکجه های روز مره را تحمل می‌کرد و اُف نمی‌کشید.

مجید از این آزمون سرفرازانه بیرون شد.

تحمل شکنجه، تسلیم ناپذیری، نه گفتن رویاروی به حزبی ها، وزرا،

 سفیر روسیه و جنرالان شوروی…  مجید را در جایگاهی قرار داد که او را قهرمان اسطوره ای می‌نامیم.

زندان و شکنجه

مذاکره و استنطاق

آزمونی بود که مجید را در مقام یک اسطوره تثبیت کرد.

پایان فصل دهم

فصل یازدهم را فردا خواهی خواند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد