برادر من که هم‌مذهبم نیست

عبدالرزاق نجرابی

·

·

در پیوند با گفت‌وگوی ایشور داس عزیز در برنامه «گپ دل» بانو نجیبه لیمه، بی‌بی‌سی دری

مصاحبهٔ محترم ایشور داس، نویسنده، فرهنگی و از هندوباوران افغانستان، را در بی‌بی‌سی شنیدم. داس صاحب چند سالی است که در فیسبوک با ایشان دوستی دارم. بارها دیده‌ ام که با چه عشق و علاقه‌ای از افغانستان، از تاریخ و فرهنگ آن، از شخصیتهای نامدار و از مناطق زیبای کشورش یاد می‌کند و عکسهایی از گذشته‌ های سرزمین ما را با دیگران شریک میسازد.

من نیز با علاقه نوشته‌ هایش را دنبال می‌کنم، گاهی آن‌ها را می پسندم و گاهی چیزی در زیرشان می‌نویسم. چرا؟ چون احساس می‌کنم میان من و ایشان، با وجود تفاوت در باورهای مذهبی، یک رشتهٔ ناپیدا اما محکم وجود دارد، رشته‌ای به نام وطن، خاطرات مشترک، درد مشترک و دلبستگی به سرزمینی که هر دو آن را خانهٔ خود می‌دانیم. از آنچه در مصاحبهٔ ایشان شنیدم، بیشتر با زندگی و شخصیت این مرد فرهیخته آشنا شدم. او از روزگار کودکی‌اش در بارانهٔ کابل، از سالهای نوجوانی و جوانی‌اش در کارته پروان و از زندگی در فضایی سخن گفت که در آن، همسایه‌ های مسلمان و هندوباور در کنار یکدیگر، با صمیمیت و برادری زندگی میکردند.

این خاطرات برای من بیگانه نبود. من نیز از آن روزگار خاطراتی دارم، از مردمانی که تفاوت مذهبی میان‌ شان مانع دوستی و رفاقت نمیشد و همسایه و همصنفی و دوست، پیش از آن‌ که پیرو این یا آن دین باشد، یک انسان و یک هموطن بود.

در جریان همین مصاحبه دریافتم که ایشور داس بنیان‌گذار و صاحب امتیاز تارنمای ادبی، فرهنگی و علمی «کابل ناتهـ» است. پایگاهی که در آن، شماری از نویسندگان، شاعران، دانشمندان و فرهنگیان کشور ما همکاری دارند. همچنان، ایشان کتابی پربار دربارهٔ تاریخ و زندگی هندوباوران و سیکهـ‌ های افغانستان نوشته است، مردمانی که تاریخ حضورشان در این سرزمین، بخشی از تاریخ و هویت مشترک ماست.

ایشور داس با استناد به تاریخ، بر این باور است که هندوباوران و سیکهـ‌ها مهاجران این سرزمین نیستند، بلکه مردمان بومی افغانستان‌ اند. این سخن مرا به اندیشه واداشت، زیرا تعلق به یک سرزمین را نمی‌ توان تنها با نام دین، زبان یا قوم سنجید. تاریخ و زندگی نسل‌ ها، خاطرات خانوادگی، خانه‌ ها، عبادتگاه‌ ها، بازارها و گورستان‌ های یک مردم نیز بخشی از هویت و پیوند آنان با سرزمین‌شان است.

اما تلخ‌ترین بخش مصاحبه، روایت جفاها، ستمها و ناروایی‌ هایی بود که پس از آغاز جنگهای داخلی بر این هموطنان ما رفت. وقتی به سخنان ایشان گوش می‌دادم، اشک در چشمانم حلقه زد، زیرا این دردها را تنها از زبان دیگران نشنیده‌ام. من در آن سال‌ های تلخ، در کابل و در متن ‌جنگهای داخلی حضور داشتم و میدانم که جنگ چگونه خانه‌ها را ویران کرد، خانواده‌ها را از هم پاشید و انسان‌ها را ناگزیر ساخت تا از سرزمین و خاطرات‌شان دل بکنند.

در میان این آوارگی‌ها، شمار زیادی از برادران و خواهران هندوباور و سیکهـ ما نیز ناچار شدند خانه و کاشانهٔ آبایی خود را ترک کنند و به کشورهای دیگر بروند. مردمانی که سالها و نسل‌ ها در شهرها و ولایات مختلف افغانستان زندگی کرده بودند، به‌تدریج از زندگی اجتماعی و سرزمین خود دور شدند.برای من، این فقط کوچیدن یک گروه مذهبی نیست، بخشی از زندگی مشترک ماست که از هم گسسته است.

من از دوران کودکی به این هموطنان خود علاقه و محبت خاصی داشتم. در مکتب، یک همصنفی سیکهـ داشتم که متأسفانه نامش را به یاد ندارم. در صنف اول دانشگاه نیز با جوانی به نام منور سنگ همصنفی و دوست بودم. خانهٔ شان در دهن‌ نل باغ بالا بود. به یاد دارم که در عروسی برادرش شرکت کردم و خانواده‌اش با چنان محبت و بزرگواری از من پذیرایی کردند که خاطره‌اش هنوز در ذهنم زنده است.

رفیق دیگری به نام بدراج داشتم که در کارته پروان دکان داشت. به خانه‌شان میرفتم و با من مانند یک برادر و دوست نزدیک رفتار می‌کردند. افزون بر این‌ ها، آشنایان دیگری نیز از میان هندوباوران و سیکهـها داشتیم که هرچند رفت‌و آمد نزدیک نداشتیم، اما رابطهٔ ما بر پایهٔ احترام و آشنایی بود.

یکی از خاطراتی که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم، مربوط به پدر مرحومم است. وقتی کودک بودم و همراه او برای خرید به جادهٔ مندوی کابل می‌رفتیم، بیشتر اوقات خریدهایش را از دکانهای سرداران و هندوباوران انجام میداد. پدرم میگفت که این مردم هم در دوکانداری صادق‌ اند و هم با مشتریان خوش‌برخورد. به همین دلیل، خرید از آنان را دوست داشت. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، از خود می‌پرسم، چرا باید این همه خاطره، دوستی و اعتماد قربانی جنگ، تعصب و تنگ‌نظری می‌شد؟ چرا باید مردمانی که در آبادانی، تجارت، فرهنگ و زندگی اجتماعی این سرزمین سهم داشتند، خانه‌های خود را ترک می‌کردند و از سرزمین آبایی‌شان دور می‌شدند؟

من هندوباوران و سیکهـ‌های افغانستان را از بهترین گل‌های باغی میدانم که نامش را افغانستان نهاده اند، اگر افغانستان را باغی تصور کنیم، هر قوم، هر تبار، هر زبان و هر باور مذهبی، گلی با رنگ و عطر ویژهٔ خود است. زیبایی این باغ در آن نیست که همهٔ گل‌ هایش یک‌رنگ باشند، زیبایی آن در همین رنگارنگی و در کنار هم بودن آن‌هاست.

من ندوباوران و سیکهـها را، باوجود تفاوت در عقیده و مذهب، برادران و خواهران خود میدانم و همیشه چنین دانسته‌ام. نه باور مذهبی آنان از محبت من به ایشان میکاهد و نه تفاوت اعتقادی ما میتواند پیوند انسانی و وطنی‌ مان را از میان ببرد.

برادر من لازم نیست هم مذهب من باشد تا برادر من باشد.

آرزو دارم روزی فرا برسد که هندوباوران و سیکهـ‌های افغانستان، با خاطری آسوده و اطمینان از امنیت و حقوق برابر، دوباره به خانه‌ ها و سرزمین آبایی خود بازگردند، در کابل، جبل سراج، چاریکار، قندهار، هرات، جلال‌آباد و دیگر شهرها و ولایات کشور، در کنار سایر هم‌ وطنان خود زندگی کنند و فرزندان ما بار دیگر فرصت یابند تا در فضای دوستی، احترام و همزیستی با یکدیگر بزرگ شوند.

البته، بازگشت آنان تنها با آرزو و سخن ممکن نیست. برای تحقق آن، امنیت، عدالت، احترام به حقوق شهروندی، آزادی عبادت، حفاظت از دارایی‌ ها و فراهم‌ بودن شرایط زندگی آبرومندانه ضروری است. هیچ‌کس نباید برای بازگشت به خانهٔ خود، نگران جان، عزت، باور یا آیندهٔ فرزندانش باشد.

من از این نوشته، نه می‌ خواهم کسی را به خاطر باورش سرزنش کنم و نه در پی آن هستم که تفاوت‌ های مذهبی را نادیده بگیرم. حرف من روشن است :

تفاوت در باور، دلیل دشمنی نیست، همان‌ گونه که اشتراک در مذهب نیز به‌ تنهایی تضمین‌ کنندهٔ انسانیت و برادری نیست. آنچه ما را به هم نزدیک می‌کند، صداقت، احترام، عدالت و درک متقابل است.

از همین‌جا، به محترم ایشور داس، این فرزند فرهنگ‌‌دوست افغانستان، ادای احترام می‌کنم، مردی که با یادآوری تاریخ، فرهنگ و خاطرات سرزمینش، ما را نیز به یاد بخشی از گذشتهٔ مشترک‌ مان میاندازد. امیدوارم تلاش‌ های فرهنگی ایشان و دیگر فرهیختگان کشور، در حفظ این میراث ارزشمند و نزدیک‌ ساختن دلهای دورافتاده سهمی شایسته داشته باشد.

و در پایان، می‌خواهم بگویم:

من دلم برای کابل قدیم، برای کوچه‌ها و بازارهایش، برای همسایه‌ها و رفیقای عزیز‌ هم‌کوچگیم و همصنفی‌ هایم و برای روزهایی تنگ شده است که تفاوت مذهب، دیواری میان دل‌های ما نبود.

دلم می‌خواهد بار دیگر روزی برسد که هندوباور و شیعه، سنی و سیکهـ، در این سرزمین احساس کنند که خانهٔ خودشان است، که هیچکس مهمانِ ناخواستهٔ وطنش نیست و هیچکس به دلیل اعتقادش از حق زندگی، امنیت و عزت محروم نمی‌شود.

افغانستان خانهٔ مشترک همهٔ ماست. حق ما در این خانه باید برابر باشد؛  نه کم‌تر و نه بیش‌تر.

و من همچنان با تمام وجود باور دارم که برادری، پیش از آنکه به هم مذهبی نیاز داشته باشد، به انسانیت نیاز دارد. برادر من، ایشور داس : اگرچه هم‌ مذهب من نیستی، اما هموطن منی، بخشی از خاطرات منی و در باغ افغانستان، گلی از همان باغی هستی که من نیز به آن تعلق دارم.

امیدوارم روزی همهٔ گل‌های این باغ دوباره در کنار هم بشکفند.

با مهر و احترام به همهٔ هموطنان هندوباور و سیکهـهـ افغانستان.

عبدالرزاق نجرابی


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد