دادگاهِ درون

کریم بیسد

·

·

در نخستین بامداد،
میانِ من و من
دَری بود که هیچ‌کس نمی‌بست.
از آن دَر، داوری درآمد
با جامه‌ی «حق»
و متهمی که چهره‌اش را از من وام داشت.
دستی از من
بر گریبانِ من فرود آمد،
و آن‌گاه که زخمِ نادیدنی بر جانم نشست،
نه خونی ریخت، نه فریادی برخاست،
تنها رخوتی شیرین
در رگ‌های سکوت دوید.
آن شیرینی را «شفا» نامیدم.
اما روشنایی‌اش از مس بود، نه از زر؛
تلألؤی زنگ،
شکوهِ خانه‌ای که در آتش خویش می‌درخشد
و شعله را به جایِ آفتاب می‌گیرد.

آه، ای فریبِ فرمانروایی!
آن‌که بر جهان دست ندارد
بر خویش سلطنت می‌کند،
و ویرانی را
نخستین و آخرین قلمرو می‌خواند.
پس بایست،
در آستانه‌ی همین لذتِ بی‌گواه.
شک کن؛
نه شکِ تازیانه، که شکِ چراغ.
بپرس آن‌که از ویرانیِ من لب‌خند زد
کدام «من» بود؟
نگهبانِ خفته‌ی دل،
یا غریبه‌ای که کلیدها را دزدیده است؟

بدذاتی نه در لغزیدن است و نه در افتادن،
بدذاتی آن است که
بر ویرانه‌ی خویش
سرود بخوانی
و لرزشِ پس از آن را
ضعف بنامی.

که هر که با خانه‌ی خویش مهربان نیست،
مهمان را چگونه پاس بدارد؟
و هر که از سوختنِ خود سیر می‌شود،
در آتشِ دیگران،
چه تشنگی‌ها که نخواهد داشت.

اما آن لرزه‌ی تلخ، آن پشیمانیِ ناگزیر،
که پس از هر شادیِ زنگ‌زده
بر دلت می‌نشیند،
نشانِ ریشه است؛
گواهِ آن‌که زمینِ درونت
هنوز بذرِ نور را به یاد دارد.
پس شک را
نه تیغِ حکم، که کلیدِ بازگشت کن.
جلاد را از اتاقِ داوری بیرون بران
و میزبانی را
بر کرسیِ خانه بنشان؛
آن‌که آتش را برای گرما می‌خواهد،
نه برای خاکستر.

ک بیسد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد