تو از راه میرسی
و در من
چیزی فراتر از هیجان
اتفاق میافتد..
انگار
زنی که سالها
در خودش زندگی کرده است
ناگهان
پنجرهای رو به جهان
باز میکند.
به تار تار موهایت فکر میکنم
و به موسیقی مردانه صدایت
که سالهاست
از آنسوی خط
برایم شعر میخواند.
تو را
پیش از آنکه ببینم
در صدایت لمس کردهام.
و شاید
عشق
همین خطای شیرین انسان باشد
اینکه گاهی
روح کسی را
پیش از آنکه تنش را بشناسی
دوست بداری.
من اما
آن زن گمشدهای نیستم
که در عشق
به دنبال نیمهٔ دیگرش بگردد.
سالهاست میدانم
هیچکس
نیمهٔ گمشده هیچکس نیست
ما
پیش از آنکه عاشق شویم
جهانهای کاملی هستیم
با قارههای خاموش
با دریاهای طوفانی
با فصلهایی
که کسی از آنها خبر ندارد.
و عشق شاید
نه پیدا کردن یک نیمه
که جسارت نزدیک شدن
به جهانی باشد
که میتوانست
تمام عمر
برای ما ناشناخته بماند.
محبوب من!
تو را دوست دارم
اما نه آنگونه
که زنی
خودش را
در نام مردی فراموش کند.
تو را دوست دارم
آنگونه که
یک زن بیدار
آفتاب را دوست دارد
نه برای آنکه
بدون آن نمیتواند زنده بماند
برای آنکه
در روشناییاش
رنگهای بیشتری
از جهان را میبیند.
من
پیش از تو هم
زنده بودهام
با تنهاییام
با کتابهایم
با شبهایی که
خودم
دست خودم را گرفتهام
و از تاریکی گذشتهام
اما چه کسی گفته است
زنی که تنهایی را بلد است
نباید عاشق شود؟
من تو را انتخاب میکنم
نه از روی نیاز
نه از ترس تنهایی
نه برای آنکه
در آغوشت
از جهان پنهان شوم.
تو را انتخاب میکنم
برای آنکه
جهان
با تو
زاویهای تازه پیدا میکند.
و مگر زندگی
چیزی جز
تغییر زاویهٔ نگاه ما به جهان است؟
تو از راه میرسی
و من
در آینه
زنی را میبینم
که هنوز
خودش است
اما در چشمهایش
اتفاقی افتاده است:
جهان
کمی وسیعتر شده.
شاید
عشق حقیقی
همین باشد
اینکه کسی
به زندگی تو وارد شود
و به جای آنکه
تو را کوچکتر کند
تا در آغوشش جا بگیری
جهانت را
آنقدر وسیع کند
که خودت هم
دیگر در آن
تمام نشوی.
محبوب من!
اگر روزی
به من رسیدی
بدان
من زنی نیستم
که منتظر نجات بوده باشد.
من
از میان خودم
عبور کردهام
و به خودم رسیدهام.
اما اکنون
با تمام آگاهیام
با تمام استقلالم
با تمام زخمهایی که
به آنها نام زندگی دادهام،
دلم میخواهد
دوستت داشته باشم.
دلم میخواهد
گاهی
تمامِ فلسفههای جهان را
زمین بگذارم
و فقط
زنی باشم
که با شنیدن صدایت
لبخند میزند
زنی که
به تار تار موهایت فکر میکند
و باور دارد
با همهٔ ناپایداری جهان
با همه رفتنها
و تمام شدنها
بعضی آدمها
برای آنکه
مالک قلبِ ما شوند
نمیآیند
میآیند
تا به ما یادآوری کنند
که قلب
هنوز
توان دوست داشتن دارد.
و تو
برای من
شاید همین یادآور بزرگی
اینکه
بعد از تمام دانستنها
بعد از تمام احتیاطها
بعد از تمام شبهایی که
به خودم قول دادهام
دیگر آسان عاشق نشوم
هنوز
میشود
یک زن
با تمام عقلش
با تمام آگاهیاش
و با تمام جهان خودش
بایستد
نگاه کند
و بگوید:
محبوب من!
تو از راه میرسی
و در من
تمام جهان
دوباره
امکان شعر شدن
پیدا میکند.





