پانزدهم آگست، تولدِ واقعیت‌ در افغانستان

کاوه شفق آهنگ

·

·

دشتِ مان گرگ اگر داشت، نمی‌نالیدیم

نیمی از گَله‌ی ما را سگِ چوپان خورده

خب، “دموکراسیِ”  که از B52 در افغانستان پرتاب شد، دموکراسی افغانستان نبود! 

این “دموکراسی” در اصل گُدی‌بازی (عروسک‌بازی) بود که امریکا انجام داد و بعد بازی را نیمه‌تمام گذاشته، یک گُدیِ پُر از پشم و خشم را در بازیگاه نشاند، گُدی‌های دیگر از ترس نافِ شان رفته چنان فرار کردند، که تعفنِ خطِ زردِ فرارِ ‌شان دیگر هرگز از اوراق تاریخ محو نخواهد شد.

سوال این‌جاست، که امریکا چرا چنین کرد؟

جواب: ارچند من نیز افغان یا افغانستانی ام و ماشاالله تبحر در “علومِ” مختلف دارم، اما صادقانه به عرض برسانم: نمی‌دانم!

این که برآمدنِ امریکا از افغانستان و متعاقب آن آغاز جنگ اوکراین، بعد نسل‌کشی فلسطینیان توسط دولت اسرائیل، جنگ اقتصادی دونالد ترامپ با جهان و به‌ویژه چین و چندین حرف خورد و بزرگ دیگر چه ربطی می‌توانند باهم داشته باشند، برای من روشن نیست.

زمانی که آمریکا محرمانه بار و بقچه اش را جمع کرد و برق‌آسا از افغانستان برآمد، دولت آلمان با همه شبکه‌های استخباراتی و کارشناسانِ باتجربه، دوستی و همکاری‌اش با آمریکا، غافلگیر شده بود.

“تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!” ما از کجا بدانیم که چه به چه است؟!

و اما چرا این “دموکراسی”، دموکراسی افغانستان نبود؟

به نظر من به این سبب:

ی۱: امریکا پس از واقعه‌ی برج‌های نیویارک داراسنگ‌وار به افغانستان حمله کرد و برای مردم‌اش فهماند، که درست است کسانی که طیاره‌ها را به برج‌ها زدند، عرب‌ها بودند اما چون عربستان سعودی از دوستان ارزشمند اقتصادی، تولیدکننده‌ و صادرکننده‌ی هزار و یک فسق و فساد و تروریست و چه و چه در منطقه و جهان است و دولت امریکا به چنین رفیقی نیاز دارد، از نگاهِ اخلاقِ حمیده‌ی اقتصادی عاقلانه نیست، که با عرب‌ها درگیر شویم، بلکه در آن‌سوی جهان یک کشور “ناقی” با زندگی‌های بی‌ارزش، زده و زخمی افتاده، می‌رویم آن‌جا و انتقام برج‌های نیویارک را از آن مردم گرفته، ارزش‌های دموکراسی و حقوق بشر را در آن‌جا تأمین می‌کنیم. تعداد چشم‌گیری از مردم امریکا نیز چک‌چک کردند، فریاد شور و شعف و شادی سر دادند، سرود ملی را دست به‌سینه در جماعت خواندند و قبول کردند، که خوب است، بر اساس همان فکاهی مشهور، دولت شان به جای قصاب که چاق و چله و زورآور و پول‌دار است، برود و ترکاری‌فروشِ لاغر، نحیف، زده و زخمی غریب را لت و کوب کند، یعنی “دردِ کون را از شقیقه بکشد.”.

این بود که سناریو آماده شد، داراسنگ حمله کرد، طالب را راند و حکومت تازه‌یی را به رهبری کرگسی تشکیل داد، کرگسی که از روز اول به‌سوی “برادرانِ ناراضی” اش چشمک می‌زد، به‌جای این‌که با مردمِ راضی از وضعیت جدید در فکر آبادانیِ مملکت شود.

خب، حالا شما خود قضاوت کنید، حکومتی که توسط امریکا باید جانشینِ حکومت طالبی می‌شد، غیر از این‌که اسم جمهوریت و نظام دموکراسی  را حمل می‌کرد، چه می‌توانست نامیده شود؟ اما آیا اگر نام آشغال را گُل بگذارید، آشغال گُل می‌شود؟

ناگفته نماند که با نام‌گذاری “جمهوریت اسلامی” سناریوی دموکراسی امریکا مانند همان فکاهی هایی شد، که فرجام‌اش از آغاز اش آشکار بود.

۲: عروسک‌هایی را که امریکا به روی صحنه‌ی تئاتر “دموکراسی” آورده بود، همه جنگسالاران، دزدان، دکان‌دارانِ دین و آدم‌کشانِ حرفه‌ای در نقش‌های کلیدی جابه‌جا شده بودند که دیدیم از کابل‌بانک تا پول‌های بادآورده برای اعمار مجدد چه‌گونه در جیب کرزی‌ها و باقی دزدان و دوستان شان رفت و کسی حتی نپرسید، این‌همه پول چه شد؟

۳: سناریوی “دموکراسی” امریکا بماند کنار؛ واقعیت این است که امریکا، حالا به هر دلیل و منظوری که داشت، چیزی به نام جمهوریت و دموکراسی در افغانستان آورد، میلیارد ها دالر داخل مملکت شد، دست امداد همه جهان با کمک‌های قابل توجه در همه عرصه‌ها به‌سوی ما دراز شد اما ما خود این هوشیاری، صداقت، حسِ وطن‌دوستی و انسان‌دوستی را نداشتیم، که از این فرصت طلایی به نفع مملکت و مردم استفاده کنیم.

آن‌هایی که در نقش‌های کلیدی بودند، تا توانستند دزدی کردند که اعضای فامیل، دوستان، حتی دوستانِ دوستانِ شان نیز صاحب میلیون‌ها دالر و خانه‌ها در دوبی و اروپا و ترکیه و غیره کشورهای دل‌خواهِ شان شدند.

۴: بیرون از صحنه‌ی تئاتر “دموکراسی بدون دموکرات‌ها” مردم قرار داشتند. مردمی که سی‌سال با جنگ داخلی و هزار و یک بدبختی ناشی از جنگ دست و پنجه نرم می‌کردند؛ نظام تعلیمی فلج، نظم اجتماعی ویران، فقر، گرسنگی، بی‌قانونی، بی‌کاری، رشوه‌خواری در دفاتر، زورگویی و . . . همه و همه دست به دست هم داده طالبِ مرده، یعنی همان “برادرانِ ناراضی” کرزی را نه‌تنها به‌حیث گروه در مملکت، بلکه حتی در دل مردم دوباره زنده نمود. غنی جان حتی یک گام دیگر نیز جلوتر رفته و با نام گذاری “اپوزیسیون سیاسی” بر برادرانِ ناراضی، به آن گروه تروریستی و قاتل مردم ما مشروعیت سیاسی بخشید و آیس‌کریم دموکراسی داد. همین غنی حتی خون‌آشامی چون گلبدین را دوباره زنده کرده و با شأن و دبدبه‌ی بسیار بر پیکر “دموکراسی‌” نصب کرد. خنده‌دار نیست؟

خلاصه، “جمهوریت اسلامی” چنان برخورد بی‌رحمانه، بی‌تفاوت و احمقانه با مردم و مفهومِ دموکراسی نمود، که دموکراسی برای مردم، یک تعریف پیدا کرد: فِسق، فِساد، دزدی و زورگویی! در یک کلام: فاجعه!

حالا:

وقتی گردانندگانِ “دموکراسی” دزدان و دکان‌دارانِ دین باشند، وقتی اکثریت مطلق جامعه سواد و استقلال فکری نداشته باشد و تا گلو در خرافات غرق باشد، وقتی اکثریت جامعه با فقر و بی‌امنیتی دست‌و‌گریبان باشد، پس در چنین جامعه‌یی با چنین اکثریتی، از “دموکراسی” صحبت‌کردن، ریشخندزدن به عقلِ آدمی نیست؟

دو هزار طالب، سوار بر موتورسیکلت‌ها آمدند، نه قوای قهرمانِ مسلح و نه مردم مقاومت نشان دادند.

تمامِ شکستِ بیست‌ساله‌ی “مردم” را تنها به عهده‌ی غنی یا کرزی یا امریکا گذاشتن، تبرئه کردنِ بی‌مسئولیتی و خواب عمیق “مردم” است.

همین مردمی که به‌خاطر استفاده از کلمه‌ی دانشگاه و پوهنتون کله و کاپوز هم‌دگر را می‌پرانند؛ همین مردمی که در شکستن، کشتن و بستنِ هم‌دگر بیدار اند، همین مردم هنگام اندیشیدن برای منفعتِ جمعی و نجات کشتی شکسته‌ی وطنِ شان، نه فقط در خوابِ عمیق بلکه در کوما تشریف می‌برند. بالاخره همین ما مردم هم بایستی تا حدی نقشی در ساختن سرنوشت مان داشته باشیم، یا باید همیشه برای ما “دستی از غیب برون آید و کاری بکند و ما در نقشِ قربانیانِ همیشه و هنوز باشیم؟”

دموکراسی را مردم با درکِ دقیق از ارزش‌های  دموکراسی حفاظت می‌کنند! مالم عطا، سیاف، محقق، خلیلی، دوستم، صالح، الله‌گلِ مجاهد، کرزی‌ها، غنی، عبدالله، قانونی و غیره چتاقان، قاچاقبران، دزدان، دکان‌دارانِ دین و خلیل‌زادهای آمریکا دموکراسی را دشمن منفعت خود می‌‌دانند.

دموکراسی آیس‌کِریمِ‌های غنی نیست که به دست ما بدهند و با لیسیدن‌اش خوش‌بخت شویم!

تا زمانی‌که حاکمیت مربوط به یک قوم باشد، نه وضع مملکت بهتر می‌شود، نه آرامش و امنیت تأمین می‌گردد، نه بازسازی صورت می‌گیرد و نه هم اقوام دیگر حاضر می‌شوند سرِ تسلیم خم کنند، که درست هم است و نه از چنگ طالبانیسم نجات می‌یابیم. اگر باسوادانِ پشتون گام روشن‌گرانه در مقابل طالب و برای تساوی حقوق اقوام بر ندارند، دیری نخواهد گذشت که مملکت تجزیه شود. اگر هم از نگاه سیاسی تجزیه نشود، هرگز مملکت نمی‌شود، زیرا عملن در ذهنیت اجتماعی تجزیه شده است!

ضرور نیست واقعیت را ماست‌مالی کنیم. واقعیت تلخ است و تلخ‌تر هم می‌شود.

جور باشید!


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد