با غزلی امکرت…

زبیر هجران

·

·

گشته ام هردم شهید چشم هایت امکرت
می پرم پروانه واری در هوایت امکرت

سر چه باشد تا برم بالا به پیش روی تو‌
میگذارم سر به روی نقش پایت ‌امکرت

دست مالامال دست و چشم مالامال چشم
ای بگیرم همنفس درد و‌ بلایت امکرت

تشنه ام گردیده ای پیداست از لب‌های تو
سر بکش که گشته ام گیلاس چایت امکرت

رقص کن گیسو بیفشان آسمان را کن بغل
رقص کن ما را بشوران با صدایت امکرت

ای دل تو شادزی و ای تنت آبادزی…
می‌خورم غم‌های دنیا را به جایت امکرت

ای درختستان صبرم باغ جانم سبز توست
سروم و ایستاده خواهم مرد پایت امکرت


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد