صبور لحظهای گمان کرد که سرانجام خواب بر او چیره شده است. راست هم مینمود؛ پلکهایش سنگین شده بودند و یکبار بیاختیار روی چشمهایش افتاده بودند. اما خیلی زود چشم گشود و به خودش نهیب زد که بیدار بماند.
پاسی از شب گذشته بود. روستا در تاریکی فرورفته بود و تنها ستارهها در دوردست آسمان چشمک میزدند. با این همه، صداهایی که برای گوش مردم روستا آشنا بودند، از دور و نزدیک به گوش میرسیدند: جیرجیرکی بالهایش را به هم میسایید و آواز یکنواختش در سکوت شب میپیچید. صدای جویباری که شتابان از کنار روستا میگذشت، مانند موسیقی آرامی بود که گوشها سالها به آن خو گرفته بودند. گاه نیز مرغی یا پرندهای بانگی میکشید و اندکی بعد، خرخرِ بابهضعیف بلند میشد؛ انگار میان بانگ مرغها و خُرخُر او پیوندی پنهان وجود داشت.
صبور نیمخیز شد. از دوردست صدای رگبار آمد، اما کسی را از خواب بیدار نکرد. مردم روستا به رگبارهای شبانه خو گرفته بودند. بابه ضعیف اغلب میگفت: «این مردم را فقط صور اسرافیل از خواب بیدار خواهد کرد.»
بالای تپه، در قلعهی سوخته، قرارگاه روسها بود و سربازان روس، بیشتر شبها به سایههایی که گرداگرد تپه پرسه میزدند، شلیک میکردند. صبح روز بعد، همین که خورشید سر میزد، بچههای روستا راه دشتِ زیر تپه را در پیش میگرفتند و مرمیهایی را که بر زمین افتاده بود، جمع میکردند.
صبور پتو را کنار زد و ایستاد. بوی انجیرهای غورهی باغ ماما لطیف در هوا پیچیده بود و به مشامش میرسید. بیاختیار به یاد شبی افتاد که ماما لطیف نیمهشب در پی شغالی دویده و با فریادهایش همهی روستا را از خواب پرانده بود. شغالها بیشتر شبها به باغهای انجیر هجوم میآوردند و به انجیرهای نارس شبیخون میزدند؛ تا آنکه لطیف، در یکی از همان شبها، سه شغال را کشت و دمهایشان را چون نشانهی پیروزی بر دیوار باغ میخ کرد.
صبور پتو را روی بسترش صاف کرد، دست دراز کرد و کفشهایش را که بالای سرش گذاشته بود، به زحمت پیدا کرد و پوشید. او اینک خیرالله را در تداعیهای ذهنیاش میدید که اسکناسهای پنجاهافغانی را یکییکی میشمرد. دهانش ناخودآگاه از بزاق پر شد. سال گذشته، وقتی احمد بزغالهاش را فروخت، حتی کسر کوچکی از این پول را هم لمس نکرده بود. برای صبور، این حجم از دارایی، معمای عجیبی بود: اینهمه پول چطور به دستان خیرالله آمده بود؟ سپس، فرید راز اسکناسهایی را که میشد با هر یکی گلوی مرغی را برید، گفت. خیرالله تا پای دیوار قلعه رفته بود؛ جایی که میدان سوخته است و تنها پوچکهای خالی و گلولههای سرد بر جای مانده بودند. او آنها را گرد آورده و در بازار شهر فروخته بود. جملات فرید مانند موج نور در تاریکی ذهنش رخنه کرد: «میگویند گلولهها… ترکیب مس و برنجاند؛ فلزات قیمتی هستند. آهنگرها آنها را میخرند تا از آنها چایجوش و پتنوس بسازند.»
میدانست باید سراغ چه کسانی برود. احمد و فرید قرار گذاشته بودند نیمهشب کنار باغ لطیف، همانجا که سه دُمِ شغال هنوز بر دیوار باغ در باد تکان میخورد، همدیگر را ببینند. صبور به چراغ نیازی نداشت. روستا را مثل کف دستش میشناخت و شب و روز راهش را در کوچهباغها و درهها بهآسانی پیدا میکرد. با این حال، از گوشهی حویلی سه اریکین را برداشت و به راه افتاد. وقتی از پشت خانهی ماما لطیف گذشت، احساس رضایت کرد. مانند آن بود که به اسکناسهای پنجاه افغانی رسیده باشد. تا آنجا توانسته بود بیآنکه کسی متوجهش شود، خود را به مقصد نزدیک کند. در انتهای کوچهباغ، روشنایی کمسویی برای لحظهای جرقه زد و دوباره خاموش شد. ناخودآگاه قدمهایش را تندتر کرد و برای آنکه تعادلش را بهتر حفظ کند، یکی از اریکینها را به دست چپ سپرد.
میدانست از آنجا تا مقصد، سنگی بر سر راهش نیست و مسیر هموار است؛ با این همه، با احتیاط قدم برمیداشت. هنوز به آن دو سایهی کوتاه که کنار دیوار باغ نشسته بودند نرسیده بود که قُدقُدِ مرغی از آن سوی دیوار لرزهای بر تنش انداخت. بیاختیار سرش را میان شانههایش فرو برد و کوشید کوتاهتر به نظر برسد. البته نیازی به این کار نبود. قدش هنوز آنقدر بلند نشده بود که از دیوار کوتاه باغ بالاتر بزند. اما همین حرکت باعث شد اریکینها به هم بخورند. صدای «دقودگ» آنها صبور را میخکوب کرد. از پای دیوار، همانجایی که آن دو سایه نشسته بودند، صدای «هیش، هیش» بلند شد و صبور به سوی صدا رفت.
احمد و فرید مانند اسب و کرهاش از جا پریدند و از زیر دیوار قد برافراشتند. فرید دو اریکین با خود آورده بود. صبور با دیدن اریکینها، زیر لب گفت: «دو تا؟ قرار نبود شش بُز را ببریم؟»
احمد با صدایی که بهخوبی نشان میداد صاحبش در آستانهی بلوغ است، غرید: «مهم نیست… اگر سه چهار بز هم بتوانیم ببریم، کافی است.»
بچهها پشت سر هم راه افتادند. سرهای احمد و فرید میان شانههایشان فرو رفته بود و پشتهایشان خم شده بود. صبور هم از آنها تقلید کرد. نفسها در سینهها حبس بودند. چند لحظه بعد، هر سه پشت آغل بودند. ماما لطیف ده دوازده بز، دو خر، دو گاو و یک گوساله داشت. عید قربان شش بزش را فروخته و به جای آن یک گاو شیری خریده بود. حالا خوشحال بود که صاحب گوساله هم شده است. فرید چابکانه از دیوار بالا رفت و به حویلی خیره شد. از ماما لطیف خبری نبود. اینک که او زن دوم گرفته بود، ترجیح میداد در اندرونی بخوابد. لحظهای مکث کرد و بعد آرام گفت: «پشت دروازه سنگ گذاشتهاند… » سپس خود را به درون حویلی انداخت. هنوز لحظهای نگذشته بود که دروازه با صدایی، شبیه کشیده شدن چوب بر خاک، باز شد و صبور بزهای ماما لطیف را دید که روی شکم نشسته بودند و پاهایشان را زیر بدن جمع کرده بودند. از آغیل بوی سرگین میآمد. بزها با آنکه سرهایشان را بالا گرفته بودند، در خواب بودند. جای دور در باغ مرغی جیغ کشید. اما از آغیل و بزها صدایی بلند نشد.
بوی بدی که از بدن بزها به مشام میرسید، مانعِ رفتن بچهها به سمت آنها نشد. احمد و صبور دو بز بزرگ و فرید یک بز و یک بزغاله را با خود بیرون کشیدند. بزها در آغاز جستوخیز کردند، اما زود تسلیم شدند. فقط یکی از بزها بعبع سر داد که وقتی احمد ریشش را پایین کشید، خاموش شد. احمد، نخست دروازه را بست و سنگ را تا پشت آن کشید؛ سپس پشیمان شد. سنگ را دوباره عقب برد و دروازه را نیمهباز گذاشت؛ آنقدر که تصور شود بزی میتواند از لای آن بیرون بپرد.
آنها پنج اریکین و شش بز داشتند. از آنجا تا میدان و سرِ زمینها فاصله زیادی نبود، اما نیم ساعت طول کشید تا به مقصد رسیدند. آن سوی میدان و زمینهای زراعتی، که اینک زمین سوخته و بیگیاهی بودند، تپهی بلندی قرار داشت و روی تپه، قلعه سوخته و سربازان روسی که انگار شبها بیدار میشدند؛ چرا که روزها نه از رگبار آنها خبری بود و نه کسی سایهشان را روی دیوارهای قلعه میدید.
صبور تصور کرد در پای قلعه چند شغال را دیده است. اما صدایش را نکشید.
احمد یکییکی فتیله اریکینها را آتش زد، شیشههایشان را جا انداخت و بعد هر یک را با نظم خاصی به گردن بزها آویخت. بز ششمی که بزرگترین بز بود، بینصیب ماند. فرید با نگرانی پرسید: «اگر بزها برگشتند چه؟» صبور پاسخ داد: «همینجا هستیم، نمیگذاریم برگردند.» و احمد غرید: «بز است، میرود طرف سبزه و گیاه.» آن سوی میدان، درست در پای تپه، سبزهها و گیاهان تا حدی دستنخورده مانده بودند.
با رها شدن بزها، نفس در سینه بچهها حبس شد. بزها جستوخیزکنان به طرف میدان و تپه رفتند. در تاریکی شب، روشنایی اریکینهایی که تاب میخوردند، مانند نخ روشنی از نقطهای به نقطه دیگر میرفت و منظرهای تماشایی ساخته بود. همین که بزها به وسط میدان رسیدند، به هم نزدیک شدند و بعد سریع به سمت تپه حرکت کردند.
اینک فقط روشنایی اریکینها دیده میشد و بس. ناگهان رگبار مسلسلها آغاز شد. بچهها روی زمین دراز کشیدند. بزها جستوخیز میزدند و با صدایی که بیشتر به جیغ میمانست، بعبع میکردند. لکههای روشن در فضای سیاه، بیهدف و پریشان هر لحظه جایشان را تغییر میدادند؛ انگار جرقههایی سرگردان در تاریکی شناور بودند. سپس کابوس آغاز شد. اولین اریکین با صدایی مهیب منفجر شد و زبانه کشید؛ هنوز دود آن به هوا نرفته بود که دومین اریکین با شلیکی از نور شکافته شد و پشت سر آن، دیگری به گلولهی از آتش تبدیل شد. با هر انفجار، صبور یک قد از زمین بلند میشد و دوباره میافتاد. بزی با صدایی زیر و کشیده بعبع میکرد، بز دیگری نوک پاهایش را روی زمین میکوبید و نالهای عجیب و نامفهوم از گلو بیرون میکشید. اما با خاموش شدن آخرین اریکین، ناگهان همهچیز متوقف شد؛ بعبعها یکباره خاموش شد، صداها برید و بزها درست در میانهی تاریکی بیحرکت شدند.
بچهها چند ثانیه گیج و مضطرب خیره ماندند. بعد احمد، انگار تازه سنگینی وضعیت را درک کرده باشد، نیمخیز شد، پشتبند چهارخانهاش را از کمر باز کرد و به اطرافش خیره شد، اما بیآنکه در تاریکی سیال روستا غرق شود دستور داد: «هر دو بروید خانه، کسی خبر نشود کجا بودید!» و خودش به سمت دیگری خزید.
***
صبور فردا نه سراغ فرید رفت و نه سعی کرد به دیدن احمد برود. در حویلی نشست و به دروازه خیره شد. جمجمهاش پر شده بود از صدای رگبار و بعبعِ بزهایی که دیگر صدای آشنایی نداشتند. همیشه از جستوخیز بزها خوشش میآمد، اما تصور آنها در حالی که هدف گلولهها قرار گرفته بودند، میترساندش. هنوز حرکت مواجِ نور و انفجار ارکینها از پیش چشمانش دور نشده بود که دروازه با ضربهای از جا کنده شد. دروازه چوبی به تندی روی چپراسهایش چرخید و پیش از آنکه به لبه دیوار بخورد، نالید و متوقف شد. در آستانه دروازه، بزی ظاهر شد که مرتب سرش را تکان میداد. یک گوشِ بز شکافته بود و ریشش، که بیشتر از چند انگشت طول نداشت، نیمسوخته و خونآلود بود. صبور وحشتزده برخاست و عقب رفت، اما به بدن بابهضعیف برخورد کرد که با دستان لرزان، نخهای پنبهای را در آبِ جوش تر کرده و به آنها نمک پاشیده بود؛ کاری که هر سال پیش از برداشت انجیر میکرد. او نخها را پس از آماده شدن، از میان موم عسل میکشید تا هنگام نخکشی، گوشت انجیر به نخها گیر نکند.
بابهضعیف تکان نخورد. شاید زخم گوش و ریش سوختهی بز را ندید یا چیزی معمولی پنداشت. دستش را میان آب جوش فرو برد، نخهای پنبهای را زیر و رو کرد و بعد گفت: «این بزِ لطیف نیست؟ برو ببرش و به ماما لطیف بگو بابایم نخ پخته میکند… اگر میخواست نخهایش را بفرستد.»
صبور با ترس گامی پیش گذاشت. بز هنوز متردد سرش را تکان میداد. چشمانِ گردِ بز بیشتر از گذشته بزرگ به نظر میرسیدند. صبور تصور کرد بز برای انتقام گرفتن آمده و همین که او را به حویلیِ ماما لطیف ببرد، زبان خواهد گشود و همه چیز را فاش خواهد کرد. اما همین که بابهضعیف زیر لب غرید، دستبهکار شد. گوشِ سالم بز را گرفت و او را با خود به طرف حویلیِ ماما لطیف کشید.
چه چیزی آنجا در حویلی منتظرش بود؟ این فکر مانند خراشی روی سینهاش دوید و نگرانش کرد. به یاد شغالها افتاد و دمهای بریدهای که تا کنون روی دیوار باغ ماما لطیف میخ شده بودند.
اینک بُز لج کرده بود و به طرف حویلیِ ماما لطیف نمیرفت. صبور از نفس افتاد. لگدی به پای بز زد و در پاسخ، بعبعِ کوتاهی شنید. کسی سرش را از آن سوی دیوار بلند کرد. پیشانیِ آفتابسوخته و سرِ تراشیدهای داشت. ابروهای درشتش به هم پیوسته بودند، اما چشمانش ناپیدا بود: «بزِ لطیف را کجا میبری؟ صبح بردندش پیش ننه گلی. ماما لطیف گفته: بز از تو، فرید از من…»
صبور متوجه نشد دهقان خندید یا صدایش تودار شد، اما فهمید همه چیز برملا شده است. به سختی لبانِ ترکخوردهاش را باز کرد و پرسید: «احمد بز را برده بود؟» زود پاسخ نگرفت. منتظر ماند. دوباره پیشانیِ آفتابسوخته و ابروهای درشت از پشت دیوار باغ پیدا شدند. این بار دو چشم میشی درست به چشمان او خیره شده بودند: «احمد رفته شهر… گلوله و پوچک بفروشد… گلوله… فرید گفته… حالا هم معلوم نیست برمیگردد یا نه… .»
وقتی پیشانیِ آفتابسوخته دوباره پشت دیوار پنهان شد، صبور افتاد به جان بز. به سختی او را دنبال خودش کشید تا بالاخره بز تسلیم شد و به راه افتاد.
وقتی صبور وارد حویلی شد، نه توجهش به ماما لطیف جلب شد که روی چهارپاییِ بوریاییِ کهنهای لم داده بود، و نه قوماندان بصیر که کلاشینکفِ روسی و قطارِ گلولههایش از دو سو بر شانهاش آویزان بودند و سه تن از افرادش در پشت سرش صف بسته بودند. او فقط فرید را دید که روی زمین چندک نشسته بود و در نرمهی گوشهای خونچکانش گلوله جا گرفته بود. معلوم بود کسی سرِ گلولهها را با فشار در نرمیِ گوشش فرو کرده است.
«احمد کجا بود؟»؛ پرسش، سریع از ذهن صبور گذشت اما نتوانست پاسخی بیابد. همه خاموش بودند و این خاموشی بیشتر میترساندش. صبور بز را رها کرد و یک قدم عقب رفت. بز به طرف صاحبش سری تکان داد و آرامآرام به طرف آغیل رفت. کسی مانع بز نشد؛ حتی کسی به گوشِ خونآلود و ریشِ سوختهاش نگاهی نکرد.
قوماندان تفنگش را روی شانهاش جابهجا کرد و غرید: «احمد را حکومتیها به سربازی میگیرند… تذکره ندارد… پاهایش هم مو کشیده… منتظر او نمیمانیم. شما هم مواظب باشید؛ دیشب آتشبسِ ما با روسها شکست. نه آنها میدانستند چه گپ است و نه ما. فردا پسفردا شاید حمله کنند… ما هم باید برویم و آمادگی بگیریم.»
قوماندان و افرادش هنوز از حویلی بیرون نرفته بودند که ننه گُلی وارد شد. فریادش مانند غرشِ جتهای روسی حویلی را درنوردید. همین که چشمش به فرید افتاد، چپلکش را کشید و به سوی او پرت کرد. چپلک از کنار گوشِ خونآلودِ فرید گذشت و پیشِ دروازهی بیدرِ آغل افتاد.
«نگفتم با احمدک نکردی؟» ننه لحظهای مکث کرد و بعد به طرف فرید خیره شد. خون قطره قطره از نوک گلوله میچکید. ننه دوباره با ناله و شیون همه را نفرین کرد. اما مدتی بود که دیگر کسی به حرفهایش گوش نمیداد. ننه کفشِ دیگرش را بیرون آورد و آن را به سمت ماما لطیف پرت کرد؛ ماما لطیف به سختی خودش را روی چهارپاییِ بوریایی جابهجا کرد. کفش افتاد زیر چهارپایی. ننه فریاد زد: «در عوضِ بز، برایت بز میدادم… چرا بچهی یتیمم را گوشوارهپوش کردی؟»
ننه روی زمین نشست. بغضش ترکیده بود و هی احمد را نفرین میکرد. «از همان بچگی شوم بود. پدرش را کشت، مادرش را بیوه کرد… بابه کلانش در روز تولدش زیر تانگ روسها رفت….رفیق بد همیشه بد است… الهی چرا این شوم را پیدا کردی؟»
ماما لطیف مگسی را که دور سرش میرقصید با دست راستش کنار زد و به قوماندان اشاره کرد. ننه نفهمید که چه میان آنها رد و بدل شده است. قوماندان در واکیتاکیاش چیزی گفت و به عقب رفت.
ننه به اطرافش خیره شد. لباسهایش کهنه و پاره بودند و روی آستینهایش خامکدوزیهایی داشت که دیگر قابل توصیف نبودند. در چشمانش هنوز هم زندگی برق میزد: «تو چی کار داری؟ برو… برو پشت کارت!»
صبور که از حویلی بیرون رفت، به یادش آمد به ماما لطیف نگفته است که بابا نخ پخته میکند. اما چه اهمیتی داشت؟ به زودی جنگ دوباره آغاز میشد.





