داستانی که خوانده نشد

قدسیه آشنا

·

·

مدیحه در یک قریه‌ی دورافتاده همراه پدر و مادرش زندگی می‌کرد. دختری آرام و خیال‌پرداز بود. وقتی دیگران مصروف بازی و گذراندن وقت بودند، مدیحه کنار چشمه‌ی زلال، زیر سایه‌ی درختان سبز می‌نشست، کتابچه‌اش را باز می‌کرد و با قلمش دنیاهای تازه‌ای می‌آفرید؛ دنیاهایی که فقط خودش آن‌ها را می‌دید. تمام دنیای مدیحه در چند چیز خلاصه می‌شد: کتاب، قلم و داستان‌هایی که می‌نوشت. او پول‌هایش را جمع می‌کرد و به علی، پسری که در همان قریه زندگی می‌کرد و رفت‌وآمد به کابل داشت، می‌داد تا از شهر برایش کتاب بیاورد. علی پسری شوخ‌طبع و بی‌پروا بود. همیشه لبخند روی لب داشت و هیچ چیزی را  جدی نمی‌گرفت. مدیحه و علی دوستان صمیمی بودند. چون علی مکتب می‌رفت، مدیحه هر روز چیزهای جدیدی از او می‌پرسید و یاد می‌گرفت. برای مدیحه، علی فقط پسری از همان قریه نبود؛ او پنجره‌ای کوچک به دنیایی بود که مدیحه هنوز آن را ندیده بود. علی گاهی کنار همان چشمه می‌آمد، روبه‌روی مدیحه می‌نشست و با شیطنت می‌گفت:

«باز هم آدم‌های خیالی می‌سازی؟»

مدیحه بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب می‌داد:

«آدم‌های قصه، از آدم‌های واقعی مهربان‌تر استند.»

علی می‌خندید، اما شاید هیچ‌وقت نمی‌فهمید که مدیحه این جمله را فقط برای شوخی نمی‌گفت.

یک روز مدیحه کنار چشمه نشسته بود و مصروف نوشتن بود که علی از آن طرف آب آمد و گفت:

«باز هم با امی ورق‌های خسته‌کننده‌ات نشستی؟»

مدیحه سرش را بلند کرد و گفت:

«ای ورق‌ها به تو خسته‌کن است، اما به مه یک دنیا است.»

علی خندید و گفت:

«هیچ خسته نمی‌شی؟ هر روز می‌نویسی، هر روز می‌خوانی.»

مدیحه لبخند کوچکی زد. چند لحظه به نوشته‌هایش نگاه کرد و گفت:

«تو قدر ای را نمی‌فهمی. باید عاشق باشی تا درک کنی.»

علی با خنده گفت: «مه به نظرت عاشق نمی‌آیم؟ تا حالی هیچ‌کس به اندازه‌ی مه عاشق نشده. مه هر روز یک بار عاشق میشم.»

مدیحه خندید.

«حرفم بی‌معنی بود. تره خوب می‌شناسم.»

علی کتابچه را از دستش گرفت و گفت:

«ببینم، این دفعه کی ره عاشق ساختی؟»

مدیحه دستش را دراز کرد. «علی، کتابچه‌مه بتی. نوشته‌هایم ره خراب می‌کنی.»

علی خندید و کتابچه را پس داد.

روزها همین‌گونه می‌گذشت؛ میان شوخی‌های علی و سکوت پر از حرف مدیحه.

گاهی مدیحه به شوخی‌های علی می‌خندید، اما وقتی علی می‌رفت، لبخندش هم همراه او می‌رفت. دوباره می‌ماند با کتابچه‌اش، قلمش و دنیایی که فقط خودش می‌توانست در آن زندگی کند.

یک روز علی از کابل با چند ورق در دستش برگشت و به مدیحه گفت:

«بیبین از کابل برت چی آوردیم.»

ورق‌ها را به مدیحه داد. اخبارهایی بودند که داستان‌ها در آن‌ها چاپ شده بود.

مدیحه با دیدن آن‌ها برای چند لحظه ساکت ماند. چشم‌هایش روی نوشته‌ها ماند و لبخندی آرام روی صورتش نشست.

علی گفت: «این‌ها ره دیدم، تو یادم آمدی.»

مدیحه ورق‌ها را با دقت در دست گرفت؛ انگار چیزی بسیار باارزش به او داده باشند.

گفت: «علی، میفامی رویای مه امی اس که یک روز نوشته‌هایم چاپ شوه؛

آه  کشید و گفت  ولی میفامم که فقط یک رویا اس.»

علی گفت:

«راستی، خبر خوش! مه کابل میرم درس بخوانم، پوهنتون ره شروع می‌کنم. از دستم بی‌غم می‌شی.»

مدیحه لبخند زد، اما لبخندش این بار کمی سنگین بود.

«به تو خبر خوش اس. موفق باشی.»

علی متوجه سنگینی صدایش نشد یا شاید هم شد، اما مثل همیشه آن را جدی نگرفت.

بعد از لحظه‌ای گفت:

«راستی مدیحه، مه کابل میرم. داستان‌هایت ره برم بتی. شاید یک ناشر پیدا شوه، داستان‌هایت ره چاپ کنه.»

مدیحه به او نگاه کرد. «راست میگی، علی؟»

 علی «راست میگم، خو یک شرط دارم.»

مدیحه با هیجان پرسید: «چی شرط؟»

علی گفت: «به شرط که داستان مره هم نوشته کنی.»

مدیحه خندید. «عجب! یک داستان هم داری؟»

علی گفت: «اگر داستان مره ننویسی، هیچ داستانت ره چاپ نمی‌کنم.»

مدیحه خندید و گفت:

«خو قبول. می‌نویسم. قول میتم تا بیایی داستانت ره نوشته کنم. تو هم داستان‌های مره چاپ کو.»

برای اولین بار، رؤیایی که همیشه فقط در گوشه‌ی کتابچه‌اش زندگی می‌کرد، کمی واقعی به نظر می‌رسید.

شاید نوشته‌هایش روزی در دست آدم‌های دیگری قرار می‌گرفت.

شاید کسی در کابل داستانی از یک دختر قریه را می‌خواند.

شاید روزی نام خودش را روی یک صفحه‌ی چاپ‌شده میدید.

و شاید علی همان کسی بود که قرار بود این رؤیا را به واقعیت تبدیل کند.

یک هفته بعد، علی برای رفتن به کابل آماده شد و به جایی رفت که همیشه مدیحه را می‌دید.

مدیحه از قبل منتظرش بود.

آن روز بیشتر از همیشه دلش می‌خواست علی را ببیند.

کتابچه‌ی خود را به علی داد و گفت:

«تمام داستان‌هایی که نوشته کردم، ده امی اس. علی، متوجه باشی.»

علی کتابچه را گرفت و با خنده پرسید:

«متوجه خودم یا از داستان‌هایت؟»

مدیحه چند لحظه نگاهش کرد.

«هردویش.»

علی خندید.

مدیحه هم لبخند زد؛ اما پشت آن لبخند حرفی بود که به زبان نیاورد.

کتابچه برایش فقط مجموعه‌ای از نوشته‌ها نبود. سال‌ها فکر، خیال، شب‌هایی که تا دیر وقت بیدار مانده بود، و رؤیاهایی که هیچ‌کس جز خودش از آن‌ها خبر نداشت، در همان کتابچه جمع شده بود.

علی کتابچه را گرفت و با مدیحه خداحافظی کرد.

چند قدم که دور شد، مدیحه صدا زد:

«علی، منتظر می‌باشم.»

علی برگشت و مثل همیشه با شوخی گفت:

«منتظر مه یا داستان‌هایت؟»

مدیحه لبخند زد.

«حله، برو. منتظرت استن.»

علی راهی کابل شد.

مدیحه تا مدت زیادی همان‌جا ایستاد و به رفتنش نگاه کرد.

وقتی علی از نظرش ناپدید شد، تازه فهمید که چشمه و درخت‌ها و حتی صدای آب، بدون او چقدر ساکت شده‌اند.

اما مدیحه ناراحت نبود. یا دست‌کم تلاش می‌کرد ناراحت نباشد.

او حالا یک امید داشت.

امید اینکه علی برگردد و خبر چاپ شدن داستان‌هایش را برایش بیاورد.

همان شب، کتابچه و قلم خود را گرفت و شروع به نوشتن داستان کرد.

اما این بار داستانش خیالی نبود.

داستانش درباره‌ی پسری بود که همیشه می‌خندید و دختری که همیشه لبخندهایش را پنهان کرده بود.

دختری که هر بار می‌خواست چیزی را بگوید، آن را میان کلمات داستان‌هایش پنهان می‌کرد.

مدیحه می‌خواست تا آمدن علی داستانش را تمام کند.

هر شب چند صفحه می‌نوشت و قبل از خواب، کتابچه را می‌بست و با خودش فکر می‌کرد:

وقتی علی بیاید، این قسمت را برایش می‌خوانم.»

گاهی حتی تصور می‌کرد علی روبه‌رویش نشسته و برای اولین بار بدون شوخی و خنده، داستانش را با دقت می‌خواند.

و همین خیال کوچک، برای خوشحال بودنش کافی بود.

علی با وجود چند شبانه‌روز سفر، در طول راه بسیار خوشحال بود؛ چون هم از قریه خلاص شده بود و هم احساس می‌کرد به آزادی رسیده است.

پوهنتون برایش راه فراری از قریه بود.

در موتر دوستان جدید پیدا کرده بود و با پسرها گرم صحبت شده بود.

هرچه به کابل نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر در دنیای تازه‌ای فرو می‌رفت.

قریه کم‌کم پشت سرش می‌ماند.

چشمه، درخت‌ها، خانه‌ها و آدم‌هایی که هر روز می‌دیدندش، همه داشتند دور می‌شدند.

مدیحه هم در میان همان گذشته‌ها قرار داشت.

در راه کابل، موتر کنار رودخانه‌ای در یک جای بسیار زیبا توقف کرد؛ جایی که درخت‌های سبز و فضای آرامی داشت.

مسافران برای استراحت پایین شدند.

علی هم از موتر پیاده شد و کمی دورتر رفت.

کنار آب، روی سنگی نشست و کتابچه‌ی مدیحه را از بکسش بیرون آورد.

چند صفحه را سرسری ورق زد.

لبخند کوچکی زد.

«ببینم این دختر باز چی نوشته…»

اما صدای دوستانش آمد:

«علی! زود بیا… موتر حرکت می‌کنه!»

علی کتابچه را بست.

در آن لحظه حتی فکر نکرد که چیزی بیشتر از یک کتابچه در دستش دارد.

کتابچه را کنار سنگی رودخانه گذاشت.

با عجله بکسش را گرفت، از جایش بلند شد و به طرف موتر دوید.

چند لحظه بعد، موتر حرکت کرد.

رودخانه آرام بود.

آب کم‌کم نزدیک آمد.

اول گوشه‌ی کتابچه تر شد.

بعد چند صفحه‌ی آن.

آب به نوشته‌ها رسید.

جوهر قلم پخش شد.

صفحه‌ها تر شدند.

کلمه‌ها یکی‌یکی از بین رفتند.

باد برگ‌های کتابچه را ورق می‌زد و رودخانه تمام داستان‌های مدیحه را با خود می‌برد.

داستان‌هایی که شب‌ها برایشان بیدار مانده بود.

داستان‌هایی که با آن‌ها زندگی کرده بود.

و شاید مهم‌تر از همه، آن رؤیایی که فکر می‌کرد برای اولین بار به آن نزدیک می‌شود.

همه چیز آرام‌آرام در آب گم شد.

تمام رویاها…

تمام نوشته‌ها…

و آن جمله‌هایی که هیچ‌وقت خوانده نشدند.

مدیحه هر روز کنار همان چشمه می‌نشست.

هر بار که کسی از دور می‌آمد، قلبش تند می‌زد. به راه نگاه می‌کرد و برای چند ثانیه فکر می‌کرد:

«شاید علی است.»

اما هر بار شخص دیگری بود.

روزها گذشتند.

بعد هفته‌ها.

مدیحه هنوز کنار چشمه می‌نشست.

گاهی کتابچه‌ی دیگری در دست می‌گرفت، اما هیچ نوشته‌ای مثل آن روزها نبود.

قلم را روی کاغذ می‌گذاشت، اما نمی‌توانست مثل قبل بنویسد.

گاهی به جاده خیره می‌شد و با خودش می‌گفت:

«شاید امروز علی برگردد.»

اما علی هیچ‌گاه به قریه برنگشت.

مدیحه فقط می‌دانست که کسی که قرار بود داستان‌هایش را به دنیا نشان بدهد، برنگشته است.

سال‌ها بعد، شاید هنوز هم اگر کسی از آن قریه می‌گذشت، می‌توانست دختری را کنار همان چشمه ببیند؛ دختری با کتابچه‌ای در دست و قلمی میان انگشتانش.

برای دختری که زمانی فکر می‌کرد رؤیایش باید به دست دیگری برسد تا ارزشمند شود. و شاید این تنها چیزی بود که علی، ناخواسته، به او یاد داده بود:

علی برنگشته بود.

داستان‌هایش هم هیچ‌گاه به کابل نرسیده بودند.

اما مدیحه هنوز می‌نوشت. چون بعضی داستان‌ها حتی اگر هیچ‌کس آن‌ها را نخواند، باز هم ارزش نوشته‌شدن دارند.

و شاید غم‌انگیزترین قسمت داستان مدیحه این نبود که نوشته‌هایش در رودخانه گم شدند؛

غم‌انگیزتر این بود که پسری که می‌توانست آن‌ها را بخواند، هیچ‌گاه نفهمید دختری که تمام عمر داستان می‌نوشت، یکی از زیباترین داستان‌هایش را درباره‌ی خود او نوشته بود.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد