چقدر بازخوانی افسانه‌ها و اسطوره‌ها در ادبیات ما مهم است؟ گفت‌وگو با ذبیح مهدی

ذبیح مهدی

·

·

یادداشت

امروزه توجه به افسانه‌ها و اسطوره‌ها در ادبیات، موضوعی قابل تامل و بحث‌برانگیز است و نویسنده‌گان همواره نسبت به آن واکنش نشان داده‌اند. برخی از نویسنده‌گان معتقد اند که توجه بیش‌تر به افسانه‌ها و اسطوره‌ها یا بازخوانی آن‌ها، ادبیات را تضعیف می‌کند یا صرفاً گونه‌ای گریز از واقعیت است. برتولت برشت، نمایش‌نامه‌نویس آلمانی، و ژان پل سارتر، نویسنده فرانسوی، چنین دیدگاهی داشتند. در ادبیات معاصر نیز شماری از نویسنده‌گانی که در حوزه پست‌مدرنیسم فعالیت می‌کنند، با گرایش به اسطوره، بازآفرینی افسانه‌ها و بومی‌گرایی موافق نیستند.

در مقابل، گروهی دیگر اسطوره‌ها را میراث ادبی و فرهنگی یک سرزمین می‌دانند و باور دارند که پرداختن به آن‌ها، زبان و ادبیات را غنا می‌بخشد، امکان آفرینش دوباره روایت‌ها را فراهم می‌کند و آثاری قابل تامل برای خواننده‌گان جهان پدید می‌آورد.

پرسش این‌جاست که آیا واقعاً اسطوره‌ها و بازآفرینی آن‌ها اهمیت دارند؟ پرداختن به اسطوره‌ها تا چه اندازه می‌تواند به رشد ادبیات ما کمک کند؟ اسطوره‌های ما، به‌عنوان افغانستانی‌ها، کدام‌اند و در کجا ریشه دارند؟ بازآفرینی اسطوره‌ها چگونه می‌تواند به هویت، فرهنگ و ادبیات ما قدرت ببخشد؟ و در نهایت، اسطوره‌های معاصر ما کدام‌اند؟

ما در این زمینه با ذبیح مهدی، قصه‌نویس، پژوهشگر و کتاب‌دار اهل افغانستان، گفت‌وگو کرده‌ایم.

ذبیح مهدی کیست؟

ذبیح مهدی در سال ۱۳۶۷ در ولسوالی اندراب، ولایت بغلان، به دنیا آمد. او نویسنده، قصه‌نویس، کتاب‌دار و فعال فرهنگی است.

مهدی در رشته مهندسی معادن نفت از دانشگاه پولی‌تخنیک کابل فارغ شد و در سال ۲۰۱۸ مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته مهندسی منابع و جیوانجنیری از دانشگاه توکای جاپان دریافت کرد. او همچنین دکترای خود را از دانشگاه اکیتا در شمال جاپان گرفته است.

فعالیت اصلی او در حوزه فرهنگ، ادبیات و کتاب‌داری است. در همین راستا، گروه «گهواره» و نهاد «کتاب کابل» را بنیان گذاشته است. این دو نهاد در زمینه تولید و نشر کتاب‌های کودکان به زبان‌های فارسی، پشتو و اوزبیکی فعالیت می‌کنند.

مهدی بیش‌تر به قصه می‌اندیشد و داستان می‌نویسد. تاکنون چندین مجموعه داستان کوتاه، قصه و کتاب کودک از او منتشر شده است. کتاب «کاکا مراد» یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار اوست که در جاپان و ویتنام نیز منتشر شده و در سال‌های ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲ در فهرست کتاب‌های پرفروش کودکان جاپان قرار گرفت.

دیگر آثار او عبارت‌اند از:

چاه آخر (داستان‌های کوتاه)

شهر مومی

درخت توغ

شبنم و نهنگ کوچک

شیهه رخش

ذبیح مهدی از مدافعان بازخوانی اسطوره‌ها و روایت‌های بومی در ادبیات معاصر فارسی به شمار می‌رود. گفت‌وگوی پیش رو نیز با تمرکز بر همین موضوع، یعنی جایگاه بازخوانی اسطوره‌ها در ادبیات افغانستان، انجام شده است.

۸صبح: چرا هنوز باید به ادبیات توجه کنیم، در جهانی که سرعت و تصویر جای تامل را گرفته است؟

ذبیح مهدی: ادبیات تنها یک سرگرمی یا یک شکل هنری نیست؛ ادبیات حافظه جمعی و وجدان یک جامعه است. در جهانی که سرعت، شبکه‌های اجتماعی و تصویرهای گذرا بر زنده‌گی ما غلبه کرده‌اند، بیش از هر زمان دیگری به ادبیات نیاز داریم؛ زیرا ادبیات ما را وادار می‌کند مکث کنیم، بیاندیشیم و جهان را از چشم دیگران ببینیم.

تصویر می‌تواند احساسات را برانگیزد، اما ادبیات توانایی آن را دارد که تجربه انسانی را با تمام پیچیده‌گی‌هایش منتقل کند. وقتی رمانی می‌خوانیم یا درباره شعری تامل می‌کنیم، نه تنها با یک داستان، بلکه با تاریخ، فرهنگ، زبان و سرنوشت انسان‌ها روبه‌رو می‌شویم.

اما برای جوامعی مانند افغانستان، اهمیت ادبیات دوچندان است. بخش بزرگی از تاریخ، هویت و حافظه فرهنگی ما در ادبیات حفظ شده است. اگر فردوسی، مولانا، ناصرخسرو، جامی و بیدل نبودند، بخش مهمی از گذشته و هویت فرهنگی ما نیز از میان می‌رفت. ادبیات پلی است میان نسل‌ها؛ پلی که تجربه‌ها، دردها، آرزوها و ارزش‌های یک ملت را به آینده منتقل می‌کند.

من فکر می‌کنم ما گاهی نقش افسانه و به‌ویژه اسطوره را دست‌کم می‌گیریم. اسطوره‌ها فقط روایت‌هایی متعلق به گذشته نیستند، بلکه چارچوب‌هایی هستند که ملت‌ها به کمک آن‌ها خود و جهان را تعریف می‌کنند. اگر با دقت نگاه کنیم، خواهیم دید که بسیاری از ارزش‌ها، نمادها و روایت‌هایی که امروز بر جهان غرب حاکم‌اند، ریشه در اسطوره‌های یونانی و عبرانی دارند. این اسطوره‌ها هنوز هم در ادبیات، سینما، سیاست و حتا در تصور انسان مدرن از خیر و شر، قهرمان و ضدقهرمان حضور دارند.

به همین دلیل، ملت‌هایی که از اسطوره‌های خود فاصله می‌گیرند، در حقیقت بخشی از حافظه و نظام دفاع فرهنگی خود را از دست می‌دهند. منظور از بازگشت به اسطوره، بازگشت به خرافه نیست؛ بلکه بازشناسی روایت‌های بنیادینی است که هویت ما را ساخته‌اند. ما چاره‌ای نداریم جز آن‌که پیرامون اسطوره‌ها، روایت‌ها و میراث فرهنگی خود حلقه بزنیم و آن‌ها را بازخوانی کنیم؛ زیرا در جهانی که رقابت ملت‌ها تنها اقتصادی و نظامی نیست، هویت فرهنگی نیز یکی از مهم‌ترین ابزارهای بقا و مقاومت است.

۸صبح: آیا واقعاً بازخوانی اسطوره‌ها و افسانه‌ها می‌تواند به رشد ادبیات ما بینجامد و یا ادبیات ما را غنامندتر بسازد؟

ذبیح مهدی: من فکر می‌کنم مساله فقط غنی‌تر شدن ادبیات نیست؛ مساله غنی‌تر شدن تخیل یک ملت است. ادبیات بزرگ معمولاً بر شانه‌های اسطوره‌ها و روایت‌های بنیادین خود ایستاده است و کم‌تر تمدنی را می‌توان یافت که ادبیات برجسته آن پیوندی با میراث اسطوره‌ای‌اش نداشته باشد.

اسطوره‌ها فقط در کتاب‌ها و روایت‌های کهن زنده‌گی نمی‌کنند، بلکه در زبان، حافظه و داوری‌های روزمره ما حضور دارند. ما معمولاً انسان‌ها و رویدادهای پیرامون خود را با اسطوره‌ها می‌سنجیم. هنگامی که با فردی نیرومند، جوانمرد و فداکار روبه‌رو می‌شویم، به یاد «رستم» می‌افتیم و هنگامی که با انسانی حیله‌گر یا خائن مواجه می‌شویم، «شغاد» را به خاطر می‌آوریم. این مقایسه‌ها تصادفی نیستند؛ زیرا اسطوره‌ها به بخشی از دستگاه سنجش اخلاقی و فرهنگی ما تبدیل شده‌اند. به باور من، اسطوره‌ها نوعی معیار و مقیاس‌اند که شخصیت‌ها، قهرمانان، رهبران و حتا خائنان را در کنار آن‌ها قرار می‌دهیم و بزرگی و کوچکی آنان را می‌سنجیم.

به همین دلیل، هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند کاملاً بدون اسطوره زنده‌گی کند. اگر اسطوره‌های بومی خود را فراموش کند، دیر یا زود اسطوره‌های دیگران جای آن‌ها را خواهند گرفت. مساله این نیست که آیا انسان به اسطوره نیاز دارد یا نه؛ مساله این است که کدام اسطوره‌ها ذهن، تخیل و جهان‌بینی او را شکل می‌دهند.

البته منظور از بازخوانی اسطوره‌ها، تکرار صرف روایت‌های کهن نیست. اگر چنین باشد، حاصل کار بیش‌تر بازتولید گذشته خواهد بود تا آفرینش ادبی. مقصود آن است که اسطوره‌ها را دوباره بخوانیم، آن‌ها را با پرسش‌های امروز روبه‌رو کنیم و از دل آن‌ها روایت‌های تازه بیافرینیم. بسیاری از نویسنده‌گان بزرگ جهان دقیقاً از همین راه به آثار ماندگار دست یافته‌اند؛ یعنی توانسته‌اند میان میراث اسطوره‌ای و مسائل معاصر پلی برقرار کنند. اسطوره‌ها به نویسنده شخصیت‌های ماندگار، نمادهای نیرومند و افق‌های گسترده معنایی می‌بخشند و اثر ادبی را از سطح یک روایت روزمره فراتر می‌برند.

برای ما نیز این موضوع اهمیت ویژه‌ای دارد. سرزمین ما سرشار از افسانه‌ها، روایت‌های حماسی، قصه‌های عامیانه و شخصیت‌های اسطوره‌ای است، اما بخش بزرگی از این گنجینه هنوز به زبان ادبیات معاصر بازآفرینی نشده است. در حالی که همین روایت‌ها می‌توانند سرچشمه رمان‌ها، نمایش‌نامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و شعرهای بزرگ آینده باشند.

از سوی دیگر، اسطوره‌ها تنها به ادبیات غنا نمی‌بخشند؛ آن‌ها به جامعه نیز اعتمادبه‌نفس فرهنگی می‌دهند. ملتی که قهرمانان، روایت‌ها و نمادهای خود را فراموش کند، ناگزیر قهرمانان و روایت‌های دیگران را وام می‌گیرد. از این‌رو، بازخوانی اسطوره‌ها برای من فقط یک پروژه ادبی نیست، بلکه بخشی از یک پروژه فرهنگی برای شناخت بهتر خویشتن و حفظ تداوم تاریخی و فرهنگی ماست. ادبیات زمانی نیرومند می‌شود که هم ریشه داشته باشد و هم افق؛ اسطوره‌ها به آن ریشه می‌دهند و خلاقیت نویسنده به آن افق می‌بخشد.

۸صبح: خشونت، حذف هویت و برتری‌جویی قومی از پدیده‌هایی هستند که امروز جامعه افغانستان با آن‌ها روبه‌رو است. بازخوانی اسطوره‌ها، افسانه‌ها و گذشته تا چه اندازه می‌تواند این سه پدیده را تضعیف کند؟

ذبیح مهدی: من فکر نمی‌کنم اسطوره‌ها به‌خودی خود بتوانند خشونت، حذف هویت یا برتری‌جویی قومی را از میان ببرند. در واقع، اسطوره‌ها همان‌قدر که می‌توانند در خدمت همبسته‌گی قرار گیرند، ممکن است در خدمت نفرت و حذف نیز قرار بگیرند. همه چیز به این بستگی دارد که ما چگونه آن‌ها را بخوانیم و چگونه از آن‌ها استفاده کنیم.

اگر اسطوره را به ابزاری برای اثبات برتری یک قوم، یک زبان یا یک گروه بر دیگران تبدیل کنیم، در حقیقت از آن برای تعمیق شکاف‌ها بهره گرفته‌ایم. اما اگر اسطوره را بخشی از میراث مشترک فرهنگی و تاریخی خود بدانیم، می‌تواند به عاملی برای گفت‌وگو و همدلی تبدیل شود.

مشکل جامعه ما تنها فراموشی گذشته نیست؛ بلکه گاهی اسیر شدن در خوانش‌های محدود و انحصارطلبانه از گذشته نیز هست. ما اغلب می‌کوشیم قهرمانان، شخصیت‌ها و روایت‌های تاریخی را به نام یک قوم یا یک گروه مصادره کنیم، در حالی که بسیاری از این چهره‌ها به یک حوزه تمدنی و فرهنگی گسترده‌تر تعلق دارند و میراث همه ما به شمار می‌روند.

بازخوانی انتقادی اسطوره‌ها می‌تواند به ما یادآوری کند که هویت، پدیده‌ای چندلایه و پیچیده است. در اسطوره‌ها و روایت‌های کهن ما، تنها جنگ و رقابت وجود ندارد؛ دوستی، وفاداری، دادگری، پیمان‌داری، فداکاری و همزیستی نیز حضور دارند. اگر ما فقط بخش‌های ستیزه‌جویانه گذشته را برجسته کنیم، طبیعی است که همان روحیه را به امروز منتقل خواهیم کرد؛ اما اگر ارزش‌های انسانی و اخلاقی نهفته در این روایت‌ها را برجسته سازیم، اسطوره‌ها می‌توانند به منبعی برای کاهش نفرت و تقویت درک متقابل تبدیل شوند.

برای نمونه، در شاهنامه هرچند میان ایران و توران جنگ‌ها و کشمکش‌های فراوانی وجود دارد، اما شاهنامه صرفاً کتاب نبرد نیست. در کنار جنگ، عشق، وفاداری، فداکاری و پیوندهای انسانی نیز حضور پررنگ دارند. برخی از زیباترین روایت‌های این اثر، مانند داستان بیژن و منیژه، حتا داستان زال و رودابه و سرگذشت سیاوش، درست در میان همین دو قلمرو متخاصم شکل می‌گیرند. فردوسی در کنار روایت ستیزه‌ها، از امکان عشق، تفاهم و پیوند میان انسان‌ها نیز سخن می‌گوید. از این منظر، شاهنامه بیش از آن‌که اثری برای دامن زدن به دشمنی باشد، کتابی برای فهم پیچیده‌گی روابط انسانی است.

افزون بر این، نباید فراموش کرد که تورانِ شاهنامه را نمی‌توان با مرزهای سیاسی و برداشت‌های قومی امروز یکی دانست. توران و ایران در جهان اسطوره‌ای فردوسی، دو قلمرو درهم‌تنیده‌اند که از یک سنت فرهنگی و تاریخی بزرگ‌تر برمی‌خیزند و سرنوشت‌های‌شان به یکدیگر گره خورده است. از همین رو، خوانش‌های امروزی که می‌کوشند شاهنامه را به ابزاری برای تقابل‌های قومی تبدیل کنند، بیش‌تر بازتاب دغدغه‌های زمانه ما هستند تا بازتاب جهان‌بینی خود فردوسی.

من باور دارم که جامعه افغانستان بیش از آن‌که به فراموش کردن گذشته نیاز داشته باشد، به بازخوانی عاقلانه و منصفانه آن نیازمند است. هیچ ملتی بدون حافظه نمی‌تواند زنده‌گی کند، اما هیچ ملتی نیز تنها با زنده‌گی در گذشته به آینده نمی‌رسد. ما باید گذشته را نه به‌عنوان میدان انتقام و اثبات برتری، بلکه به‌عنوان فرصتی برای شناخت خود و دیگران بخوانیم.

اگر چنین نگاهی شکل بگیرد، اسطوره‌ها و افسانه‌ها می‌توانند به‌جای آن‌که دیوار بسازند، پل بسازند؛ به‌جای آن‌که به حذف هویت‌ها دامن بزنند، به رسمیت شناختن تنوع و تکثر را تقویت کنند و به‌جای آن‌که برتری‌جویی قومی را تغذیه کنند، ما را متوجه ریشه‌های مشترک فرهنگی و تاریخی‌مان سازند.

۸صبح: فکر نمی‌کنید پرداختن به اسطوره‌ها، گذشته‌گرایی است و ادبیات ما به‌جای جهانی شدن، در گذشته می‌ماند؟

ذبیح مهدی: نه، لزوماً چنین نیست. به نظر من، میان «بازگشت به گذشته» و «بازخوانی گذشته» تفاوت بزرگی وجود دارد. گذشته‌گرایی زمانی رخ می‌دهد که بخواهیم در گذشته متوقف شویم و آن را بدون چون‌وچرا الگوی امروز قرار دهیم؛ اما بازخوانی اسطوره‌ها به معنای گفت‌وگو با گذشته است، نه سکونت در آن.

من حتا معتقدم جهانی شدن بدون محلی بودن ممکن نیست. جهان به دنبال نسخه‌های تکراری نیست. هیچ خواننده‌ای در اروپا، امریکا یا جاپان به سراغ ادبیات ما نمی‌آید تا روایت‌هایی را بخواند که صرفاً شبیه یا تقلیدی از روایت‌های خودشان باشد. آن‌چه می‌تواند برای جهان جذاب باشد، تجربه‌ها، افسانه‌ها، اسطوره‌ها و جهان‌بینی‌هایی است که از دل این سرزمین برخاسته‌اند و با زبانی معاصر بازآفرینی شده‌اند. جهانی شدن از راه فراموش کردن خویشتن به دست نمی‌آید، بلکه از راه بیان صادقانه آن‌چه ما را از دیگران متمایز می‌کند، حاصل می‌شود.

اتفاقاً تجربه ادبیات جهان نشان می‌دهد که جهانی‌ترین آثار ادبی، معمولاً ریشه‌دارترین آن‌ها هستند. اگر به ادبیات بزرگ جهان نگاه کنیم، می‌بینیم که یونانی‌ها اسطوره‌های خود را رها نکرده‌اند، اروپایی‌ها از میراث یونانی و عبرانی خود فاصله نگرفته‌اند، هندی‌ها همچنان به مهابهاراتا و رامایانا بازمی‌گردند، جاپانی‌ها از افسانه‌ها و سنت‌های بومی خود الهام می‌گیرند و نویسنده‌گان امریکای لاتین نیز بخش بزرگی از شهرت جهانی خود را مدیون پیوند با اسطوره‌ها، افسانه‌ها و حافظه تاریخی سرزمین‌های‌شان هستند. هیچ‌یک از این جوامع با تکیه بر اسطوره‌های خود منزوی نشده‌اند؛ برعکس، از همین مسیر توانسته‌اند صدای منحصربه‌فرد خود را به جهان عرضه کنند.

نمونه‌های معاصر نیز این واقعیت را تایید می‌کنند. چنگیز آیتماتف، نویسنده بزرگ قرغیزستان، و رسول حمزتوف، نویسنده نامدار داغستانی، شهرت جهانی خود را نه با فاصله گرفتن از اسطوره‌ها و افسانه‌های سرزمین‌شان، بلکه با بازآفرینی آن‌ها در قالب ادبیات مدرن به دست آورده‌اند. آیتماتف در آثاری چون کشتی سپید و سگ ابلق که در کنار دریا می‌دود از افسانه‌ها و روایت‌های شفاهی اقوام آسیای میانه و سیبری الهام می‌گیرد و آن‌ها را با مسائل انسان معاصر پیوند می‌زند. در کشتی سپید، افسانه «مادر گوزن شاخدار» به یکی از مهم‌ترین ستون‌های معنایی اثر تبدیل می‌شود و در سگ ابلق که در کنار دریا می‌دود، اسطوره‌های آفرینش قوم نیوخ نقشی اساسی دارند. محمود دولت‌آبادی نیز در بسیاری از آثار خود از حافظه تاریخی، روایت‌های کهن و ساختارهای اسطوره‌ای بهره گرفته است. همچنین نویسنده‌گانی چون گابریل گارسیا مارکز و اورهان پاموک هر یک به گونه‌ای از اسطوره‌ها، افسانه‌ها و حافظه فرهنگی سرزمین خود الهام گرفته‌اند. آن‌چه این نویسنده‌گان را جهانی کرده، فاصله گرفتن از ریشه‌های‌شان نبوده است؛ بلکه توانایی آنان در تبدیل میراث فرهنگی و اسطوره‌ای به ادبیاتی معاصر و انسانی بوده است.

اجازه دهید پرسشی متقابل مطرح کنم. بر بنیاد اسطوره‌های یونانی و روایت‌های عبرانی، چه تعداد فیلم، سریال، رمان، نمایش‌نامه و اثر هنری در اروپا و امریکا تولید شده است؟ میلیون‌ها نفر در سراسر جهان امروز آگاممنون، آشیل، اولیس، هرکول، موسا و دیگر شخصیت‌های اسطوره‌ای را نه از طریق متون باستانی، بلکه از راه سینما، تلویزیون و ادبیات معاصر می‌شناسند. آیا این بازگشت مداوم به اسطوره‌ها باعث عقب‌گرد فرهنگی غرب شده است؟ به گمان من، برعکس؛ آنان توانسته‌اند میراث اسطوره‌ای خود را به یکی از منابع اصلی تولید هنر، ادبیات و صنعت فرهنگ تبدیل کنند.

حال اگر به خودمان نگاه کنیم، می‌بینیم که بر بنیاد شاهنامه، گرشاسپ‌نامه، سام‌نامه و دیگر متون حماسی این حوزه فرهنگی، چه تعداد فیلم، سریال یا اثر هنری بزرگ و ماندگار تولید کرده‌ایم؟ آیا این تعداد با آن‌چه در غرب بر پایه اسطوره‌های یونانی و عبرانی ساخته شده، قابل مقایسه است؟

بنابراین، مساله این نیست که ما بیش از حد به اسطوره‌ها پرداخته‌ایم؛ شاید مساله دقیقاً برعکس باشد. ما هنوز نتوانسته‌ایم ظرفیت عظیم اسطوره‌ها و روایت‌های خود را به زبان هنر و ادبیات معاصر ترجمه کنیم. در حالی که دیگران قرن‌هاست از میراث اسطوره‌ای خود برای آفرینش آثار تازه بهره می‌برند، ما هنوز در آغاز این راه قرار داریم.

به باور من، مشکل ادبیات ما این نیست که بیش از حد به گذشته پرداخته است؛ بلکه این است که هنوز نتوانسته میان گذشته و اکنون گفت‌وگویی زنده برقرار کند. اسطوره زمانی به مانع تبدیل می‌شود که آن را به موزیم بسپاریم و فقط بستاییم؛ اما زمانی که آن را با دغدغه‌های امروز پیوند بزنیم، به منبعی برای آفرینش ادبی بدل می‌شود.

بنابراین، پرداختن به اسطوره‌ها، اگر به معنای تکرار گذشته باشد، می‌تواند به گذشته‌گرایی بینجامد؛ اما اگر به معنای بازاندیشی و بازآفرینی باشد، نه تنها مانع جهانی شدن نیست، بلکه یکی از راه‌های رسیدن به آن است. از این منظر، پرداختن به اسطوره‌ها نه بازگشت به گذشته، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری فرهنگی برای آینده است؛ زیرا اسطوره زمانی زنده می‌ماند که در هر نسل دوباره روایت و بازآفرینی شود. ریشه و افق در برابر یکدیگر قرار ندارند؛ هرچه ریشه عمیق‌تر باشد، افق نیز گسترده‌تر خواهد بود.

۸صبح: ما وقتی از افسانه‌ها و اسطوره‌های خود در ادبیات حرف می‌زنیم، این اسطوره‌ها چه چیزهایی اند؟ چرا مهم اند؟

ذبیح مهدی: به باور من، اهمیت اسطوره‌ها در این نیست که داستان‌هایی کهن و سرگرم‌کننده‌اند؛ اهمیت آن‌ها در این است که حامل تجربه‌های بنیادین انسان‌اند. اسطوره‌ها پاسخ نسل‌های پی‌درپی به پرسش‌هایی هستند که هنوز هم با آن‌ها روبه‌رو هستیم: خیر و شر چیست؟ عدالت چیست؟ قدرت چه نسبتی با اخلاق دارد؟ وفاداری، عشق، خیانت، فداکاری و سرنوشت چه معنایی دارند؟

شخصیت‌های اسطوره‌ای قرن‌ها دوام آورده‌اند، زیرا نماینده تیپ‌ها و وضعیت‌هایی هستند که هنوز در زنده‌گی ما حضور دارند. رستم فقط یک پهلوان تاریخی یا افسانه‌ای نیست؛ نمادی از قدرت، مسوولیت و گاه تراژدی قدرت است. سیاوش تنها یک شاهزاده نیست؛ نماد پاکی، بی‌گناهی و قربانی شدن حقیقت در برابر قدرت است. شغاد تنها یک شخصیت داستانی نیست؛ نمادی از خیانت و ویرانگری از درون است. به همین دلیل است که ما هنوز هم برای فهم انسان‌های پیرامون خود به این شخصیت‌ها رجوع می‌کنیم.

از سوی دیگر، اسطوره‌ها حافظه فرهنگی یک جامعه‌اند. هر ملت برای فهم خود به مجموعه‌ای از روایت‌های مشترک نیاز دارد. این روایت‌ها به مردم کمک می‌کنند تا بدانند از کجا آمده‌اند، چه ارزش‌هایی داشته‌اند و چگونه جهان را فهمیده‌اند. اگر این حافظه از میان برود، جامعه دچار گسست فرهنگی می‌شود و ناچار روایت‌های دیگران را جایگزین روایت‌های خود می‌کند.

اما شاید مهم‌ترین ویژه‌گی اسطوره‌ها این باشد که هر نسل می‌تواند آن‌ها را از نو بخواند. ما امروز شاهنامه را دقیقاً همان‌گونه که هزار سال پیش خوانده می‌شد، نمی‌خوانیم. هر نسل پرسش‌های خود را با خود به متن می‌برد و پاسخ‌های تازه‌ای از آن می‌گیرد. به همین دلیل، اسطوره‌ها آثاری مرده و متعلق به گذشته نیستند؛ آن‌ها موجوداتی زنده‌اند که در هر دوره معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند.

من گاهی فکر می‌کنم اسطوره‌ها شبیه ریشه‌های یک درخت‌اند. ما ریشه‌ها را نمی‌بینیم، اما درخت بدون آن‌ها نمی‌تواند بایستد. بسیاری از ارزش‌ها، نمادها، آرزوها، ترس‌ها و حتا زبان روزمره ما بر بستری از اسطوره‌ها شکل گرفته است. شاید به همین دلیل باشد که با وجود همه پیشرفت‌های علمی و فناوری، انسان هنوز از اسطوره بی‌نیاز نشده است. از این منظر، اسطوره‌ها برای ما فقط یادگارهای گذشته نیستند؛ آن‌ها ابزارهایی برای فهم انسان، جامعه و حتا آینده‌اند. هر جامعه‌ای که بتواند اسطوره‌های خود را بهتر بشناسد و خلاقانه‌تر بازآفرینی کند، درک عمیق‌تری از خویشتن و جایگاه خود در جهان خواهد داشت.

از سوی دیگر، تصور می‌کنم ما گاهی اسطوره را فقط به شخصیت‌های باستانی و روایت‌های کهن محدود می‌کنیم، در حالی که اسطوره‌سازی هنوز هم ادامه دارد. انسان امروز نیز مانند نیاکان خود به الگوها، نمادها و قهرمانان نیاز دارد. به همین دلیل است که در زبان روزمره از تعبیرهایی مانند «اسطوره موسیقی»، «اسطوره ورزش»، «اسطوره شجاعت» یا «اسطوره آزادی» استفاده می‌کنیم. این تعبیرها نشان می‌دهد که اسطوره فقط پدیده‌ای متعلق به گذشته نیست؛ بلکه یکی از نیازهای پایدار ذهن انسان است.

تفاوت در این است که اسطوره‌های کهن در طول قرن‌ها شکل گرفته‌اند، اما اسطوره‌های امروزین گاهی در رسانه‌ها، سینما، ورزش، سیاست و فرهنگ عامه ساخته می‌شوند. همان‌گونه که گذشته‌گان رستم، سیاوش یا آرش را به‌عنوان نمادهایی برای فهم جهان خود داشتند، انسان معاصر نیز شخصیت‌ها و چهره‌هایی را به نمادهای شجاعت، خلاقیت، مقاومت یا نبوغ تبدیل می‌کند. بنابراین، پرسش اصلی این نیست که آیا ما به اسطوره نیاز داریم یا نه؛ بلکه این است که اسطوره‌های ما چگونه ساخته می‌شوند و چه ارزش‌هایی را نماینده‌گی می‌کنند.

۸صبح: اگر امروز فرضاً شاهنامه‌ای نوشته شود، چه شخصیت‌هایی می‌توانستند به اسطوره‌های عصر ما تبدیل شوند؟

ذبیح مهدی: پیش از آن‌که به نام‌ها فکر کنیم، باید به این پرسش پاسخ دهیم که چه چیزی یک انسان را به اسطوره تبدیل می‌کند. اسطوره صرفاً یک فرد مشهور، قدرتمند یا محبوب نیست. بسیاری از افراد مشهور در زمان خود درخشیده‌اند و سپس فراموش شده‌اند. اسطوره کسی است که از مرز زنده‌گی شخصی خود فراتر می‌رود و به نماد یک ارزش، یک آرمان یا یک تجربه ماندگار انسانی تبدیل می‌شود.

اگر امروز شاهنامه‌ای نوشته می‌شد، احتمالاً قهرمانان آن فقط در میدان‌های جنگ حضور نداشتند. جهان ما با جهان فردوسی تفاوت کرده است و میدان‌های نبرد نیز دگرگون شده‌اند. امروز شاید معلمی که در برابر جهل ایستاده‌گی می‌کند، زنی که برای حق آموزش مبارزه می‌کند، روزنامه‌نگاری که حقیقت را قربانی مصلحت نمی‌کند، پزشکی که در میان جنگ و فقر جان انسان‌ها را نجات می‌دهد، یا دانشمندی که مرزهای دانش را گسترش می‌دهد، بتوانند جایگاهی اسطوره‌ای پیدا کنند.

در کنار این‌ها، نباید فراموش کنیم که یکی از کهن‌ترین و ماندگارترین سرچشمه‌های اسطوره‌سازی، مبارزه برای آزادی و پاسداری از سرزمین است. انسانی که برای آزادی مردم خود، برای استقلال و کرامت سرزمینش و برای دفاع از ارزش‌هایی که به آن‌ها باور دارد از آسایش، موقعیت یا حتا جان خود می‌گذرد، ظرفیت آن را دارد که به یک چهره اسطوره‌ای تبدیل شود. در واقع، بسیاری از شناخته‌شده‌ترین اسطوره‌ها و قهرمانان تاریخ بشر از همین مسیر زاده شده‌اند. جامعه‌ها چنین انسان‌هایی را صرفاً به خاطر پیروزی‌های‌شان به یاد نمی‌سپارند، بلکه به این دلیل به یاد می‌سپارند که آنان به نماد فداکاری، مقاومت و آرمان‌خواهی تبدیل می‌شوند.

در عین حال، همان‌گونه که شاهنامه فقط رستم و سیاوش ندارد و شغاد و سودابه نیز در آن حضور دارند، شاهنامه عصر ما نیز تنها از قهرمانان تشکیل نمی‌شد. در کنار چهره‌های الهام‌بخش، شخصیت‌هایی نیز حضور می‌داشتند که نماد آزمندی، فریب، سوءاستفاده از قدرت، تعصب، خودکامه‌گی و خیانت بودند. زیرا اسطوره‌ها تنها برای ستایش قهرمانان ساخته نمی‌شوند؛ آن‌ها برای شناخت روشنایی و تاریکی در وجود انسان پدید می‌آیند.

اما شاید مهم‌تر از همه این باشد که شاهنامه امروز نیز، مانند شاهنامه فردوسی، بیش از آن‌که درباره افراد باشد، درباره ارزش‌ها می‌بود. ما امروز نیز به رستم نیاز داریم، اما نه لزوماً با گرز و زره. ما به نمادهای شجاعت، آزاده‌گی، عدالت، حقیقت‌جویی، وفاداری و فداکاری نیاز داریم؛ همان ارزش‌هایی که هزار سال پیش نیز برای انسان اهمیت داشتند.

از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که اسطوره‌ها فقط به گذشته تعلق ندارند. انسان امروز نیز همچنان اسطوره می‌سازد. هنگامی که از «اسطوره موسیقی»، «اسطوره ورزش»، «اسطوره شجاعت» یا «اسطوره آزادی» سخن می‌گوییم، در واقع همان نیاز کهن انسان به الگوها و نمادهای الهام‌بخش را بیان می‌کنیم. تفاوت تنها در این است که اسطوره‌های دیروز در حماسه‌ها و روایت‌های شفاهی زاده می‌شدند و اسطوره‌های امروز در ادبیات، سینما، رسانه‌ها و حافظه جمعی ملت‌ها شکل می‌گیرند.

به گمان من، اگر شاهنامه‌ای در روزگار ما نوشته می‌شد، قهرمانانش ممکن بود چهره‌ها و نام‌های متفاوتی داشته باشند، اما دغدغه‌های اصلی آن چندان تفاوتی نمی‌کرد. زیرا فناوری، سیاست و سبک زنده‌گی تغییر می‌کنند، اما پرسش‌های بنیادین انسان همچنان پابرجا می‌مانند. هنوز هم میان حقیقت و دروغ، آزادی و استبداد، وفاداری و خیانت، عشق و نفرت، نبردی همیشه‌گی در جریان است و اسطوره‌ها از دل همین نبردها زاده می‌شوند.

از این منظر، هر عصر شاهنامه خود را می‌نویسد. تفاوت فقط در این است که رستم‌ها، سیاوش‌ها و شغادهای هر زمان، چهره‌ها و نام‌های تازه‌ای پیدا می‌کنند. اگر رستم نماد پاسداری از ایران‌زمین است، هر عصر نیز رستم‌های خود را می‌آفریند؛ انسان‌هایی که برای آزادی، کرامت و بقای جامعه خویش می‌ایستند و به همین دلیل در حافظه جمعی مردم به اسطوره تبدیل می‌شوند.

۸صبح: به عنوان آخرین سوال، ادبیات افغانستان چه دارد و چه ندارد؟

ذبیح مهدی: به باور من، ادبیات ما بیش از هر چیز «مواد خام» یک ادبیات بزرگ را در اختیار دارد، اما هنوز نتوانسته است همه این ظرفیت را به آثار بزرگ و ماندگار تبدیل کند.

ما تاریخ داریم، حافظه داریم، تنوع زبانی و فرهنگی داریم، اسطوره داریم، افسانه داریم، حماسه داریم و مهم‌تر از همه، تجربه‌های انسانی عمیق و گاه تکان‌دهنده‌ای را از سر گذرانده‌ایم. کم‌تر سرزمینی را می‌توان یافت که در آن این همه روایت، داستان، فرهنگ شفاهی، موسیقی، حماسه، مهاجرت، جنگ، عشق، رنج، مقاومت و امید در کنار یکدیگر حضور داشته باشند. از شاهنامه و روایت‌های حماسی گرفته تا قصه‌های عامیانه مردم بدخشان، هرات، کابل، بلخ، اندراب، بامیان، قندهار و دیگر نقاط این سرزمین، ما از نظر مواد فرهنگی فقیر نیستیم؛ بلکه شاید از این نظر از بسیاری از ملت‌ها غنی‌تر باشیم.

اما در کنار آن، به گمان من، چند چیز را هنوز کم داریم. نخست، نهادهای پایدار فرهنگی. ادبیات بزرگ فقط حاصل استعداد فردی نیست؛ بلکه نیازمند دانشگاه‌ها، ناشران، مجله‌ها، کتابخانه‌ها، مراکز پژوهشی، صنعت نشر و فضای نقد است. بسیاری از این نهادها در نتیجه دهه‌ها جنگ و بی‌ثباتی آسیب دیده‌اند یا فرصت رشد نیافته‌اند.

دوم، ما هنوز نتوانسته‌ایم بخش بزرگی از میراث فرهنگی و اسطوره‌ای خود را به زبان ادبیات و هنر معاصر ترجمه کنیم. در حالی که بسیاری از ملت‌ها اسطوره‌ها و روایت‌های تاریخی خود را بارها در قالب رمان، فیلم، سریال، نمایش‌نامه و آثار هنری بازآفرینی کرده‌اند، بخش بزرگی از گنجینه روایی ما همچنان در متون کهن، روایت‌های شفاهی یا حافظه نسل‌های پیشین باقی مانده است.

سوم، ما هنوز درگیر برخی نگاه‌های محدودکننده هستیم. گاهی ادبیات را از دریچه قوم، زبان، منطقه یا گرایش سیاسی می‌بینیم و به جای آن‌که آن را میراث مشترک فرهنگی بدانیم، می‌کوشیم آن را در مرزهای تنگ‌تر محصور کنیم. در حالی که ادبیات زمانی رشد می‌کند که بتواند از این مرزها عبور کند و به تجربه‌های مشترک انسانی دست یابد.

با این همه، من نسبت به آینده بدبین نیستم. ادبیات امروز ما در یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخی خود قرار دارد، اما در عین حال ظرفیت‌های کم‌نظیری نیز در اختیار دارد. نسل تازه‌ای از نویسنده‌گان، شاعران، پژوهشگران و هنرمندان در داخل و خارج از کشور در حال شکل دادن به روایت‌های جدیدی هستند که می‌تواند افق‌های تازه‌ای را بگشاید.

در عین حال، به باور من، یکی از مهم‌ترین وظایف پیش روی ما ایجاد توازن میان آشنایی با جهان و وفاداری به خویشتن فرهنگی است. ما باید ادبیات جهان را عمیقاً بشناسیم، از تجربه‌های ادبی دیگر ملت‌ها بیاموزیم و با جریان‌های فکری و هنری معاصر آشنا باشیم؛ اما این آشنایی نباید به تقلید بینجامد. هیچ ادبیاتی با نسخه‌برداری از ادبیات دیگران به جایگاهی ماندگار نرسیده است.

به گمان من، بازخوانی اسطوره‌ها و روایت‌های بومی خودمان، توأم با شناخت عمیق ادبیات جهان و پرهیز از تقلید، می‌تواند به ادبیات فارسی عمق و تاثیرگذاری کم‌نظیری ببخشد. ما به نوعی بومی‌گرایی آگاهانه نیاز داریم؛ بومی‌گرایی‌ای که درهای خود را به روی جهان نمی‌بندد، اما در عین حال هویت خود را نیز از یاد نمی‌برد. ادبیات ما زمانی می‌تواند صدایی متمایز و جهانی داشته باشد که از دل همین سرزمین، همین حافظه، همین اسطوره‌ها و همین تجربه‌های زیسته سخن بگوید.

اگر بخواهم در یک جمله بگویم، ادبیات ما کمبود تخیل یا مواد فرهنگی ندارد؛ آن‌چه بیش از همه نیاز دارد، فرصت، نهاد، اعتماد به نفس فرهنگی و بازآفرینی خلاقانه میراث عظیم خویش است. ما هنوز بسیاری از داستان‌های خود را ننوشته‌ایم، بسیاری از اسطوره‌های خود را بازخوانی نکرده‌ایم و بسیاری از صداهای خود را به جهان معرفی نکرده‌ایم. شاید مهم‌ترین وظیفه نسل ما همین باشد.

منبع:۸صبح


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد