مروری بر روایت‌های سرگردان 

نیلوفر نیک‌سیر

·

·

                           

هاتفی ندا در داد: داستان دانه‌ی انسان است، تا انسان هست، این دانه سبز خواهد شد و سنگ را خواهد شکافت و به سوی تو سر بر خواهد کشید.

مجموعه داستان کوتاه « روایت‌های سرگردان» که از طرف انجمن ادبی هرات و به کوشش بانو « نارون رجایی» به چاپ رسیده است، حاوی هژده داستان از نویسنده‌گان بخش بانوان انجمن ادبی هرات است و به آن میتوان به عنوان بارقه‌ی نوری نگریست که به یکباره در دل تاریکی درخشیده.

روایت هر انسان، ادامه‌ی خودش است و میتواند او را به آینده و به بعدِ مرگ پیوند دهد؛ قد برافرازد علیه تاریکی وفراموشی. به ویژه داستان انسان و زن افغانستانی، که میتواند نشان دهد؛ می‌بینیم، درد می‌کشیم و روایت می‌کنیم. به گفته‌ی محمود دولت آبادی، ما نیز مردمی هستیم. به ویژه داستان نسل جوان ما که حرف و نکته‌های خودش را دارد و خیلی شنیدنیست.

ما انسان‌ها همیشه در پی اینیم که گره ناجاودانه‌گی خود را چگونه باز کنیم و بگذاریم تا بمانیم. برای ماندن، روایت کردن را نیاز داریم و اگر ننویسیم وبرای هم قصه نگوییم، خشک میشویم و یا به تعبیری مانند مشتی شن که از دستی فرو ریزد، فرو میریزیم و ناپدید خواهیم شد. قصه گفتن و روایت‌گری میتواند عشق، لبخند، درد و حس و حال گذشته‌گان را به ما منتقل سازد که در چه روزگاری زیسته و اندیشیده اند و چگونه با زندگی و نا ملایمات آن کنار آمده اند. چگونه وقتی تنهایی برآن‌ها غلبه کرده به دنبال همدم و هم قصه گشته اند.

داستان زنان اما شکل دیگری دارد و از زاویه‌ی دیگری به جهان می‌نگرد؛ کنج و کنار دنیا را بهتر و با حوصله‌مندی بیشترمیتواند نگاه و توصیف کند. دغدغه‌هایشان طعم دیگری دارد. زنان در طول تاریخ، غصه‌ها را بهتر توانسته اند به دوش بکشند و لباس لالایی و داستان را بدان بپوشانند.

اگر به سیر داستان نویسی در افغانستان نگاهی بیندازیم، زنان انگشت شماری را خواهیم دید که در برهه‌ای از زمان چهره نموده اند و سپس به دلایلی ننوشته اند. در این راه ثابت قدمان بسیار کمی را می‌بینیم؛ به همین دلیل نیز است که هرگاه زنی را می‌بینیم که داستان و شعر می‌نویسد، کارش قابل قدر و تامل است و نمیتوان ساده از کنارش گذشت؛ چون نوشتن کاریست زمان بر و حوصله خواه و باید از وقت و مشغله‌های زندگیِ زنانه گذشت و جایی پیدا کرد برای نشستن و نوشتن.

سخن بر سر روایت‌های سرگردان است که هرکدام از داستان‌های این مجموعه به نوبه‌ی خود، سرگذشتی، دردی و عشق و ناکامی‌یی را به زبان آورده اند. چهره‌ی زن در این داستان‌ها برجسته است و در حقیقت نویسنده‌گان این مجموعه خودشان را روایت کرده اند.

زنان یا کهن سال اند و زیر نام « بی بی» ظاهر میشوند که سنگ صبور اند و کار آزموده. مانند بی بی در داستان « توالی» « سنگستان» و « استخوان‌های گمشده» و یا جوان اند و نامراد و ناشاد که از زندگی خیری ندیده اند و دنبال فرزندی و یا عشقی گم‌شده میگردند؛ درحقیقت میتوان گفت که گوشه‌ی کوچکی از تاریخ سرزمین ما از زبان این زنان روایت میشود؛ تاریخی که حامل مهاجرت، آواره‌گی و بی هویتی است. این تاریخ وقتی از زاویه دید زنی جوان که در محدودیت‌ها دست و پنجه نرم میکند، روایت میشود با سوز و دردی بیشتر همراهست و با منطق همراه نیست. حال دلشان را به رخ میکشد.

در این داستان‌ها به عشق، آزادی و یک دلِ سیر خندیدن در فضای آزاد روبرو میشویم. این قصه‌ها روایت‌گر فضایی خاصی میشوند که نویسنده‌هایشان در آن زیسته اند.

زنان یا به جرم عشق‌ورزی به چاه افکنده میشوند و یا در لای چرخ زمان گیر می‌مانند و پیر میشوند. این زنان گاه مادر اند که در سوز مهاجرت و بیماری لاعلاج فرزند‌شان میسوزند و یا به دنبال مردان زندگی‌شان سرگردان اند، مردانی که زیر بار فقر کمر خم کرده و نتوانسته اند تکیه‌گاه شوند. زنانی که دنبال استخوان‌های گمشده‌ی پدرشان میگردند تا نشانی از گذشته و آرامش را در آن بیابند.

ازین دست میتوان به داستان‌های دختر غزل‌های حافظ از بانو زاهده امینی،سکوت صد ساله از مینا فراز و استخوان‌های گمشده از هانیه احمدی اشاره کرد.

گاه نمیشود با نوشتنِ تاریخ، احساسات و اندوه مبهمی را که در درون آدمیست، بیان کرد اما در جهان داستان میتوان از حسرت و از بی مهری زمانه گفت:

« محبت میخواستم، مهری بی دریغ و حقیقی که از آنِ خودم باشد. سرتاسر زنده‌گی‌ام، حسرت حضور کسی را داشتم… »

« بی بی میخواست استخوان جمجمه، استخوان پا و تکه‌‌های از استخوان انگشتان بابو جان که از زیر بمب نایتروجنی شوروی سالم مانده بود را بپیچد لای شش متر کفن سفیدی که ته بکس‌اش گذاشته بود…»

گم شدن فرزند و سربه نیست شدن آن در داستان سنگستان و قطره‌های تاریکی، نمود بیشتری می‌یابد؛ گم شدن‌هایی که در برهه‌ای از تاریخ که جوانان زیادی را به کام فراموشی و نیستی برد و تا امروزمادران‌شان چشم به راه مانده اند، انتظاری عبث.

فقر و فلاکتی که بیداد میکند و کودکی که در انتظار آرد و نان با پدر بزرگش روی خاک نشسته است و پدر بزرگ، قبرغه‌های نحیف او را نوازش میکند، داستان با هنرمندی تمام بدون اینکه نامی از فقر در آن برده شود، آن را روایت میکند. اکثر داستان‌های این مجموعه با عینی ساختن مساله، آنرا به روایت می‌کشند و این حاصل پخته‌گی و مطالعات‌شان است.

با خوانش هر کدام از این روایت‌ها میتوان به این درک رسید که قلم‌های نورسیده و زیبایی شروع به کار کرده اند که باید خوانده شوند. خیلی از داستان‌ها حاصل پخته‌گی و نگاه عمیق نویسنده به زندگیست و خیلی‌ها نیز بسیار جوان اند و زمان باید بگذرد تا به پخته‌گی برسند و این طبیعی است.

برای همه عزیزانی که در این مجموعه قلم وقدم زده اند و شور و هوای درون‌شان را با خواننده شریک ساخته اند آرزوی موفقیت دارم.


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد