ما که کودک بودیم، جوانان و نوجوانان احمدظاهر میشنیدند؛ ما که نوجوان شدیم و عاشق دختر همسایه، احمدظاهر لبریز از عشق، مست و سرشار به سراغ ما آمد و با آن آواز دلنشین، گرم و جادویی اش از زبان مولانا ترانه سر داد که: “آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو!” و واقعن ما هیچ نگفتیم، زیرا او بود که حرفهای دلِ ما را در هفت پردهی سُر فریاد میزد و ما سُبُک میشدیم.
از آنلحظه به بعد احمدظاهر رفیق تمام لحظههای عاشقانه و تنهاییهای ما، رفیقِ لحظههای غمین و شادِ ما شد. روزی نبود که او با دلهای عاشق ما گپ نزند و شبی نبود که ما دلتنگیها، دردها و شادیهای مان را با ترانههای او فریاد نکنیم.
وقتی احمدظاهر برای ما گفت “عاشق شدهای ای دل، غمهات مبارک باد” متوجه شدیم که راستی، چه غم نازنینی است این غمِ لعنتیِ عشق، واقعن تبریکی دارد. همین غمِ عشق نوجوانی است که دروازهی موسیقی، شعر، رسامی، خلاصه دروازهی هنر و حالِ درون را به رویت باز میکند و ترا در دنیایی رهنمایی میکند که برای هر کس میسر نیست.
جوان که شدیم، رابطهی احمدظاهر با ما وسیعتر شد. او گاهی با بیدل به سراغ ما میآمد و ترانه سر میداد که “نه ترنمی نه وجدی، نه تپیدنی نه جوشی / به خُمِ سپهر تا کی میِ نارسیده باشی”، یعنی ای جوان، برخیز، زندهگی را در آغوش بکش، دیوانهگی کن، عاشق باش، گناه کن، بِرقص و ترانه بخوان تا لذت زندهگی را بدانی؛ گاهی هم از جهان اندیشهی لاهوتی به ما میگفت که هرگز پیش کسی سر خم نکنید: “زندهگی آخر سر آید، بندهگی در کار نیست / بندهگی گر شرط باشد، زندهگی در کار نیست”، گاهی با ما به “سنگِ ران” میرفت و در میان طبیعت زیبا با ما میرقصید و گاهی هم در خلوتهای غمینِ ما میآمد و زمزمه میکرد که “مرا چون قطرهی اشکی ز چشم انداختی رفتی / تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی” و ما سر بر شانهی آواز ملکوتی اش گذاشته میگریستیم؛ گاهی فریادِ بیدارکنندهی مولانا را از آنسوی قرون در قرن بیست میآورد و به گوشِِ عقلِ ما میرساند که “ای قوم به حجرفته کجایید کجایید؟!”، گاهی هم بر افکارِ قرونوسطایی میخروشید که “اگر آواره و مستم، به کس چه؟!”
یک روز هم که هنوز نوجوان بودیم، ناگهان شنیدیم که احمدظاهر بر اثر یک حادثهی ترافیکی جاناش را از دست داد.
برخیها میگفتند که حفیظالله امین او را کشت، برخی دیگر میگفتند که تلون [سید داوؤد تړون] او را کشت و از همین آوازهها بسیار. اینکه واقعن احمدظاهر را، احمد ظاهرِ ما را، سرشارترین صدای کابل، شاید هم سرشارترین صدای افغانستان را کسی به قتل رسانیده بود یا بر اثر حادثهی ترافیکی جاناش را از دست داد، حرف دیگریست، واقعیت، یا بهتر است بگویم فاجعه این بود که احمد ظاهر دیگر نبود، دیگر از قلبِ عاشقاش برای دلهای عاشق آواز نمیخواند، افغانستان دیگر احمد ظاهر نداشت.
بهمجردی که خبرِ مرگِ احمد ظاهر در شهر طنین انداخت، تمام شهر کابل در ظرف چند ساعت به ماتمسرا مبدل شد. آخر، عاشقانهترین، گرمترین، سرشارترین و جوانترین صدای کابل و شاید هم صدای افغانستان دفعتن و بیمقدمه خاموش شده بود، آنهم در اوج جوانی و محبوبیت. احمد ظاهر همانروز تازه ۳۳ ساله شده بود که خاموش شد.
همان روز فکر کردیم احمدظاهر مُرد، رفت و تمام شد؛ مردم گریستند و زیرِ لب گفتند “خدا بوَد همرایِت.”
ما رفته رفته جوان شدیم، روزگارِ ما تحت حاکمیتِ دولتِ وقت و شرایطی سرزده از نوع حکومتداری آن حزب روز به روز بدتر، توفانیتر و غمانگیزتر میشد اما جالب اینکه احمدظاهر شب و روز آنجا بود، با ما بود، در هر خانه بود، باز هم مانند گذشته با ما گپ میزد، برای ما آواز میخواند، حرفهای دلِ ما را فریاد میزد؛ خلاصه احمدظاهر پس از مرگاش نیز زندهترین زندهی شهر بود.
ما مجبور به ترک وطن و در تمام کرهی زمین پراگنده شدیم، احمدظاهر در تمام کرهی زمین با ما بود، در هر لحظه و در هر کشور شب و روز با ما بود و باز هم با لاهوتی به سراغ ما میآمد و میسرود “فقط سوزِ دلم را در جهان پروانه میداند / غمم را بلبلی کآواره شد از لانه میداند” یا با صادق سرمد به سراغ ما میآمد که “در صبحدمِ عشرت همدوشِ تو میرفتم / در شامگهِ غربت بالینِ سرم بودی” یا با حمید مصدق از دلهای عاشق و برای عشقهای گمشدهی ما ترانه میسرود که:
“وای باران
شیشهی پنجره را باران شست
از دلِ من اما
چه کسی
چه کسی نقش ترا خواهد شست،
چهکسی؟”
خلاصه احمدظاهر با کولهباری از اشعار حافظ، مولانا، سعدی، لاهوتی، فرخی یزدی، استاد خلیلی، فروغ فرخزاد، محمد قهرمان، سیمین بهبهانی، ناصر طهوری، معینیکرمانشاهی، شهریار، رهی معیری، عماد خراسانی و بسیار شعرای دیگر در هر لحظه و هرجا با ما بود و هنوز هم با ما هست.
امروز که ما رفته رفته از مرز پنجاه گذشته ایم، هنوز هم احمدظاهر با ما مینشیند، حرفهای دلِ ما را میشنود، برای دلِ ما میخواند و از دلِ ما میخواند.
وقتی در روز خاکسپاریِ پدرم در گوشهیی با خودم ایستاده بودم و کلمات از ذهنم فرار میکردند، احمد ظاهر بود که شعر سعدی را با کامپوزِ جاودانِ استاد زلاند در گوشم زمزمه میکرد که “در رفتنِ جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود”.
احمدظاهر در دلِ نسل ما و نسلِ قبل از ما به همان ویدیوها یا آلبومِ عکسهایی میماند که چهل پنجاهسال خاطره را جلوی چشم ات میآورد و تو از تماشای شان هرگز خسته نمیشوی. همه لحظههای اند که ما آنها را زندهگی کردیم، شیرین یا تلخ و احمدظاهر در همه آن لحظهها جاری بود؛ او گویا تمام رازهای زندهگیِ ما را میدانست و هنوز هم میداند.
احمد ظاهر امروز، چهاردهم جون ۲۰۲۶ میلادی ۸۰ ساله شد؛ امروز ۴۷ سال از غیبت فزیکی او میگذرد. در طول این ۴۷ سال، هرکه مینویسد ”جای احمدظاهر را کسی پُر نکرده است.” اما واقعیت این است، که جای احمدظاهر در طول این ۴۷ سال خالی نشده است که پُر شود!
جای احمدظاهر پس از مرگاش چنان از هنر، عشق و زندگی لبریز است که خالیشدناش محال مینماید.
موسیقیِ احمدظاهر برای من خاطرهی وطن نیست، خودِ وطن است. بلی، من در آهنگهای احمدظاهر وطن کرده ام، آهنگهای احمدظاهر برای من وطنیست، که هر جا با من است، چه “در صبحدمِ عشرت” چه در “شامگهِ غربت”، احمد ظاهر زبانِ بیزبانیهای من است. احمد ظاهر وطنِ من است، که عاشقانه دوستش دارم!
جالب این که وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکنیم و نسل جوانِ امروز را میبینیم که در تمام کرهی زمین، هرجایی که هست، با احمدظاهر آشناست، از احمدظاهر میداند، از احمد ظاهر میخواند، یعنی نسلی که افغانستان را هرگز ندیده است، افغانستان را در صدا و قصههای احمد ظاهر میبیند، حیرت میکنم
چه اعجوبهیی، چه هنرمندی!
آوازخوانان، بهویژه جوانان باید این نکته را از احمد ظاهر بیاموزند، که خود را بسرایند، نه اینکه طوطیصفت تقلید آواز و ادای او یا دیگران را کنند و ادا در بیاورند. این بزرگترین درسی است، که میتوانند از احمدظاهر بیاموزند، زیرا احمدظاهر عشق را، درد را، موسیقی را و زندگی را در خود لمس کرد و خود را سرود و فقط خود را سرود.
حالا میبینم، آنزمان که ما فکر کرده بودیم احمدظاهر مُرد، رفت و تمام شد، اشتباه بود. در اصل در همان ۲۴ جوزای ۱۳۵۸ (۱۴ جون ۱۹۷۹) احمدظاهر نمرد، بلکه مرگِ احمدظاهر بود که مُرد.

احمدظاهر تا همین امروز همانطور جوان، سرشار، پُر جوشوخروش، لبریز از عشق و زندهگی سالها را عبور کرده، نه پیر میشود و نه میمیرد و هر سال در ۲۴ جوزا بلند میسراید که:
اینک صدای پای من
باز آمدم باز آمدم . . .
احمد ظاهر فقط یک پدیده نبود، احمد ظاهر حادثه بود، که خود را در نبض زمان جاری کرد. به این سبب حضورِ همیشه دارد. هنرمند یعنی این





