مجید  و کارکرد اسطوره

محمدشاه فرهود

·

·

فصل دوازدهم

اُسطوره

اسطوره ها منفعل نیستند

روایت و قهرمان می آ‌فرینند

مجید، اسطوره است و هنوز انگیزه دهنده،

رهنما و تحول آفرین است. مجید، یک کهن الگوست.

۱–۱۲.  زایش قهرمان

قهرمان، در میانِ شجاعت ، عصیان و عدالت به قهرمانی می‌رسد. قهرمان، نماد اخلاق و کردار نیکوست. قهرمان، تکیه گاهی برای مردم، سرزمین و بینوایان است. از هفت خوان، قهرمانانه می‌گذرد. قهرمانی می‌کند تا قهرمان می‌شود. برای نجات شخصی خود نمی‌اندیشد همیشه در فکر دیگران می‌جوشد.

جوامع سنتی و پیشا مدرن و مدرن، تا هنوز به قهرمان و اسطوره نیازمندند. جامعۀ بدون قهرمان، نمی‌تواند با غول ها و شیاطین زمینی مبارزه کند. مردم به نمادِ یک حامی و نجات دهنده ضرورت دارد. قهرمان در وضعیت بحرانی به ظهور می‌رسد. زمانی که دیگران مأیوس و نا امیدند، قهرمان، می‌درخشد و اشعۀ امید و همدلی می افشاند. وقتی که خانه ها و جاده ها تاریک اند، قهرمان، با مشعل تابان، پرومته وار در اعماق سیاهی ها ظاهر می‌گردد. قهرمان، قدرت نهفتۀ دوران است.

در کشور ما که فرهنگش تکرار دعا و جادو و آمین است، تکرار مکالمه های غمناک و آهنگین است، تکرار مشت و کیبل و قمچین است، تکرار انتحاری و انفجاری و چشم های فولادین است، تکرار سلطنت ها و جمهوریت های پشم آگین است، تکرار سانسور و شکنجه و زندان های خونین است، تکرار چور و چپق و طبق های مسکین است، تکرار غلامی و کودتا و استدلال‌های چوبین است ، تکرار سنگسار و به دارآویختن گل‌های رنگین است ، تکرار شیخ و شاه و شاه قلی های ننگین است، تکرار بندگی و تغافل و خواب‌های سنگین است… این تکرار ها و حفره ها، به زایش قهرمان می‌انجامد.

مجید، قهرمان تراژیک مردم است.

واژۀ قهرمان، مانند هر واژۀ دیگری در زیر ضربت و سؤ استفاده قرار گرفته است. قهرمان کسی نبوده که خودش خود را قهرمان گفته باشد، قهرمان لقب افتخاری نیست که بر پیشانی کسی نصب گردد، قهرمان از درون مردم و تاریخ به ظهور می‌رسد و با اندیشه، اخلاق و عمل، در علن پدیدار و بوسیلۀ نویسندگان و هنرمندان  و پژوهشگران در دل اوراق یا وسایل دیگر، ثبت می‌گردد. تشخیص قهرمان مربوط به درک و آگاهی زمانه است. در هر دوره ای در زمینه های خاصی، قهرمانان می‌آیند و نقش خود را در همان قلمرو، قهرمانانه ایفا می‌کنند. قهرمانان، همه کاره نمی‌باشند بلکه کاری را بگونۀ خارق العادۀ آن انجام می‌دهند.

زایش قهرمان، متناسب به هر زمانه و هر فرهنگی، شکل می‌گیرد. زندگی و مرگ قهرمان، دارای ماهیت و ساختار است. رها شدن در کودکی(زال در کوه رها می‌گردد و موسی در آب، کوروش در دشت رها می گردد و اسفندیار در آب) یکی از عناصر اسطوره و قهرمانی بشمار می‌رود. کودکی قهرمان، کارکرد قهرمان و مرگ تراژیک آن، از نکات بنیادی یک قهرمان است. متکی بر این دیدگاه، کودکی مجید( رها شدن در تبعید)، اختفا و عصیان مجید و هکذا مرگ تراژیک مجید، عناصر قهرمانی مجید را می‌سازند. قهرمانان، قهرمانیت شان در کورۀ کودکی، آتش می بیند. نیاز به قهرمان، نیاز به اسطوره را پدید می آورد. قهرمان های حماسی، در دالان  های اسطوره  ای به حرکت می‌آیند و  الگویی می‌شوند برای مقاومت و مبارزه در برابر بیداد. اسطوره های نوین نیز در ساختار زمانی، مانند اسطوره های بدوی به نحو تاریخ شکنانه به ظهور می‌رسند و غیر مستقیم به حیث تکمیله و بازوی لرزانندۀ تاریخ عمل می کنند، چون هرجا که تاریخ خاموش بماند اسطوره دهن باز می‌کند، هرجا که مردم دچار درماندگی شود، قهرمان و اسطوره ایجاد می‌گردد.  

قهرمان اسطوره ای نیاز انسان معاصر است. قهرمان، عکس العمل جامعه در برابر کمبودی های دردناک و واقعی است، قهرمان، توصیفی از  فرا افکنی نمادین است، زمینۀ معجزه آسایی است برای به درخشش آوردن هم‌بستگی ملی و هم‌بستگی جهانی، تلاشی است برای پرتو افشانی بر واقعیت های طبیعی و اجتماعی. گاهی یک اسطوره و یک قهرمان، مردم را متحد می‌کند و گاهی یک اسطوره و یک قهرمان، کشورهای منطقه را دگرگون می سازد و گاهی نیز، تأثیر جهانی ایجاد می‌کند…

۲–۱۲.  شهید ناهید صاعد

ناهید صاعد متعلمۀ صنف دوازدهم لیسۀ رابعۀ بلخی در نهم ثور ۱۳۵۹ در کابل بوسیلۀ گلولۀ حزب دموکراتیک خلق و خاد (به ریاست نجیب) در حین ایستادگی و فریاد، در حین مرگ به شوروی گفتن، به شهادت می‌رسد. چه چیزی او را به دختِ قهرمان تبدیل کرده است؟

شجاعت، رهبری، عصیان، آگاهی و نوعیتِ مرگ. شهید ناهید تظاهرات دختران مکاتب را در شهر کابل علیه شوروی و رژیم دست‌نشانده، با سخنرانی‌ها و شعار ها، سازمان‌دهی کرد و دلیرانه رهبری نمود… بعد از اصابت گلولۀ خاد بر فرقش و انتقال آن بوسیله خاد در چهارصد بستر و دفن نیمه شبی آن در شهدای صالحین… ناهید همان روز نهم ثور، به حماسۀ ماندگار و قهرمان تبدیل شد. دختران مکاتب، محصلین دانشگاه ها و مردم کابل، ناهید را دختِ قهرمان نامیدند. ناهید، لقب قهرمانی را از طرف مکتب و خانوادۀ خود نگرفته بلکه این قاطبۀ مردم عادی و… متعلم، محصل، معلم، استاد، مامور، دکاندار  و اهالی کابل لقب قهرمان را برای ناهید اهدا کرده اند. ناهید در نهم ثور  مطرح شد و در همان روز با مرگ حماسی، خود را به سطح قهرمان ارتقا داد… بعد از آن، ناهید قهرمان، نه تنها تکیه گاه دانش آموزان دختر بلکه درسی برای همۀ دانش آموزان و محصلین دانشگاه ها گردید… قهرمانی ناهید تا اکنون ادامه دارد و هر سال در ماه ثور، شاعران و  نویسندگان درباره اش مقاله و شعر می‌نویسند. مردم یاد و خاطراتش را فراموش نمی‌کنند. قهرمانی اش، به نماد مقاومت و سرفرازی تبدیل شده است. یا از قهرمانی ناهید، یاد از اعتراض و تظاهرات دختران در برابر کودتا و شوروی است. ناهید، نماد و نشانۀ یک دوران است.

۳–۱۲.  مجید، نیاز زمانه

نام مجید، قهرمانی مجید… نیازی بود که بخشی از مردم کشور، بخاطر آرامش روانی، هم‌بستگی ملی و تداوم مبارزه، آنرا به اسطوره تبدیل کرد. مجید ضرورتی بود که مردم  از آن طریق در برابر سلطنت طلایی و جمهوریت سرداری، نه می‌گفتند، مجید روایت شگفتی بود که مردم، ذولانه پوشان و تبعیدیان با حراست از آن، خود را به روایت و افسانه تبدیل می‌کردند… خلاصه اینکه، مجید یک نیاز تاریخی بود و در پروسۀ مجیدیت، مجید بوجود آمد… وضعیت زمانه، رنج ها و دردهای دوران، امکانات و محدودیت ها، حمایت ها و پاسداری ها، اسطورۀ مجید را ایجاد کرده است و این نام، این قهرمان و سر‌انجام این اسطوره تا هنوز دارای کارکردِ فعال، انگیزه دهنده و انسانی است.

۴–۱۲.  کارکردِ اسطوره

اسطوره، پدیدۀ خنثی و بی طرف نیست. تأثیر و کارکرد دارد. اساطیر، دارای کارکردِ دینی، سیاسی، اجتماعی، روانی، زبانی … می‌باشد. کارل یونگ با مطالعۀ روانی اسطوره  با طرح  اصطلاح ” کهن الگو ” به این کشف رسید که ذهن هرفرد انسانی حامل میراثی از گذشته است، بدون آنکه خود از آن مطلع باشد. از همین‌روست که اسطوره به نظر یونگ     ” تجلی ناخودآگاه جمعی” می‌شود. روان شناسی و انسان شناسی…، مطالعات زیادی در مورد اسطوره و کارکرد آن انجام داده اند…بینش های بدوی و منفعل با تمام وجد و ایمان، اسطوره آفرینی کردند و اما روی‌کرد های مدرن تر انسان، با روش ها و نگرش های علمی، ایمان به اساطیر قدیمی را سست کرده اند.  اسطوره شناسی مدرن، اساطیر باستانی را به حیث نماد های پیچیده، هویت تمدنی، پیام ها و نشانه های رمز آمیز مطالعه می‌کنند. کارکردِ اسطوره در دوره های مختلفۀ تاریخی، مطابق تمدن و آگاهی زمانه، بگونۀ متفاوتی نقش ایفا کرده اند. در فضای معاصر، کارکرد اسطوره  دگرگون شده است.

کلود لوی استراوس فیلسوف، انسان شناس و اسطوره شناس ساختارگرای فرانسوی (۱۹۰۸-۲۰۰۹) در مورد اسطوره های معاصر به این باور است که رشد دانش و اختراعات باعث مرگ اسطوره نمی‌گردد بلکه اسطورۀ معاصر در ظرفیتِ نوین، استعارات و نماد های جدید آفریده و ارائه می‌گردند… استراوس، ساختار اسطوره را در چندکتاب خود (۱. منطق اساطیر، ۲. اسطوره و معنا ۳. اسطوره و تفکر مدرن)  که کتاب اول در چهار جلد و دو کتاب دیگر، مجموعۀ سخنرانی ها و گفت وگوهایش هستند، درین آثار، اساطیر بدوی و معاصر را به تحلیل و کاوش گرفته است. این دانشمند تا عمر یکصدو یکساله اش، به این باورست که اسطوره، زبان است و برای اینکه وجود داشته باشد، روایت می‌شود. همه چیز در کورۀ زبان به پختگی می رسد.

جامعۀ ما و کلیت جامعۀ بشری چه در مرحلۀ پیشا فلسفی و چه در دوران مدرن و فرامدرن پُر از کهن الگو های اسطوره ای بوده و خواهد بود. تا وقتی که سیطرۀ نظام سرمایه داری، سلطۀ فلسفۀ بازار و حاکمیت استبدادی کشور های جهان سومی و مبلغین کرایی شان، وجود داشته باشد، مقاومت و مبارزه ، اسطوره و قهرمانی، حماسه و  افسانه نیز خود را پله به پله به حیث یک نیاز انسانی و ضرورتِ مبارزاتی، در کلیت زندگی و تکامل بشری صورت‌بندی می‌کند. اسطوره های مردمی در برابر نیرنگ و دروغ بورژوازی می‌ایستد و اسطوره های بورژایی(تکنیک باور) را انتقاد می‌کنند و برمی اندازند. اسطوره، نوعی از روایت است که به گفتار می‌آید و به نوشتار تبدیل می شود در غیر آن، انسان، بدون زبان و روایت، منقرض می‌گردد. انسان با قصه گویی و روایت، مدنیت را ایجاد کرده است. اسطوره، روایتی است که در کنار روایت های علمی، فلسفی و هنری، آگاهی و باورهای بشری را صیقل می‌زند. اسطوره دارای کارکرد زبانی است.

چون قصه بدینجا رسید، بامداد شد و شهرزاد لب از روایت فرو بست دنیازاد گفت:

خواهر، چه خوش حدیثی گفتی

شهرزاد گفت:

اگر امروز پادشاه مرا نکُشد شب آینده خوشتر از این حدیثی گویم

پادشاه باخود گفت: این را نمی‌کُشم تا باقی داستان بشنوم داستان هزار و یک شب شهرزاد در نخستین شب در پایان حکایت

۵– ۱۲.  اساطیر

             و کارکرد ملی، طبقاتی و جهانی

اساطیر دارای هرسه کارکرد است.

اساطیر، گاهی وجدان جمعی را در وجود یک شخصیت نجات دهنده به بیان می‌آورد و گاهی بیانگر خدایان و شیاطین… است. کارکرد اساطیر باستانی و معاصر، نقش هستی شناسانه و فرهنگی دارند. در تمامی ادیان، اسطورۀ آفرینش، کارکرد کاستی و طبقاتی دارد.

آئین زردشتی، هندوئیسم، بودیسم، ادیان سامی، بابلی و مصری… مملو از اساطیر با کارکرد ملی، طبقاتی و جهانی است. اسطوره مانند هر تفکر، گرایش و ترانه ای بالذات طبقاتی نیست، بعد از استقرار مالکیت خصوصی است که در لباس طبقاتی افراشته می‌شود. طبقات و لایه های گوناگون، هر کدام اسطوره های خود را ساخته اند. اسطوره از مرحلۀ فال و قال و پسا فتشیسم تا سوپرمن های دیجیتالی در ضمیر طبقاتی ته نشین می‌گردد. آشیل و هرکول، رستم و اسفندیار در سلطنت های برده دارانه زیر حمایت حجمی از  رب النوع ها و نیمه ایزدها به میدان اسطورگی سرازیر می‌گردند تا در مقام پهلوانان افسانوی، به دربار های مقدس سلاطین، باغوطه در روحیۀ ناخودآگاه قومی، شکُوه حماسی بریزند. در شهنامۀ فردوسی یکی از زیباترین اسطوره ها، کاوه آهنگر است که به نمایندگی از طبقۀ فرودست و پیشه ور، در برابر بیداد بر می‌خیزد و ضحاک که نماد طبقۀ حاکم است، را نابود می‌کند. اسفندیار پسر پادشاه است و رستم نیز مربوط به طبقات بالایی جامعه است. دیده می‌شود که اسطوره، کارکرد طبقاتی و ملی دارد…    و از این فلتر ها عبور  کرده    به

کارکرد جهانی می رسند.

اسطورۀ شوکران(سقراط) اسطورۀ گیوتین(لاوازیه) اسطورۀ حلقۀ دار (حسنک وزیر) اسطورۀ مثله کردن(ابن مقفع) اسطورۀ دهان توپ(مولوی سرور واصف) اسطورۀ رگبران(رابعۀ بلخی) و اسطورۀ تیرباران(چگوارا)…

اساطیری اند که همگی رنگ و رُخ ملی و طبقاتی دارند و  درجۀ حرکت و مبارزۀ دانشمندان و مردم را در سطح و ژرفنا تثبیت می‌کنند. در دنیای آشفته و تبلیغی، در میدان های فراملیتی سرمایه به قول رولان بارت     ” کُشتی کج به اسطورۀ بورژوازی تبدیل می‌شود ” در کشمکش بین اشغال و مقاومت، یک جفت کفش عراقی، به حیث یک ناخودآگاه جمعی، در کنار یک گردن خمیده به اسطوره تبدیل می‌گردد. در دنیای سرمایه داری و بازار، آدمها و اشیاء به کالای اسطوره ای تبدیل می‌گردند.

برخی از اسطوره ها، ظرفیت و توان جهانی شدن را دارا هستند و از طریق انتقال و تکرار، جهانی می شوند. سقراط و چگوارا، به دلیل موجودیت متون و اسناد، ظرفیت و جاذبه،… به اسطوره های تاریخی و جهانی تبدیل شده اند.

۶– ۱۲.  سقراط

             جام شوکران

با مرگ فیلسوف، فلسفه آغاز می‌گردد. مرگ سقراط، مشهور تر از زندگی سقراط است.

در این مثال، کارکردِ اسطوره را می‌توان در تلالؤی مرگ سقراط مشاهده کرد. اسطورۀ شوکران، اسطورۀ روشنگری، فضیلت و عصیان است. سقراط اگر با مرگِ دردناک و تراژیک روبرو نمی‌شد، به اسطوره تبدیل نمی ‌گردید. اگر در محکمۀ علنی، به قیمت اعدام، از عدالت دفاع نمی‌کرد، اسطوره نمی‌شد… اگر سقراط به حاکمان نادان تسلیم می شد و عدالت و فلسفه را زیر پا می کرد، اسطوره نمی گشت. اگر زیستن به هر قیمت را، به جای ننوشیدن شوکران  و فرار از زندان، می فروخت، مرگش به اسطوره تبدیل نمی شد. اسطورۀ سقراط، یعنی اسطورۀ شرافت و دفاع از فضیلت های انسانی.

 مرگ سقراط و اسطورۀ جام شوکران در ۳۹۹ قبل از میلاد بوجود آمد و تا امروز که دوهزار و چهارصد سال از آن می گذرد، کاربرد و کارکرد دارد.  این اسطوره، تا هنوز انگیزه دهنده است. پرسشگر و عدالت آور است. فضیلت می آفریند، واژه هایی مانند شجاعت، عصیان ، حقیقت و تسلیم ناپذیری را تداعی می‌کند.

اسطوره هایی که از درآمیزی واقعی رویاها و فریاد های مهار ناشدۀ مردم شکل می‌گیرند، به حیث بازو های حساب ناشده در تولید مبارزه و مقاومت سهم می‌گیرند. در حوزۀ فرهنگی و مبارزاتی غرب، به‌ویژه در قرن بیست و یکم، از کارگر غیر سوسیالست تا فیلسوف لیبرال، از متخصص بیکار تا هنرمندهوشیار، از بیرق‌گیر جاده تا جوانان کافه، از دایرکتر مأیوس تا غارتگر چاپلوس، از دانشمند پریشان تا عامۀ سرگردان ،… می‌دانند یا حس می‌کنند که در کشور های پساصنعتی و بازار های مالی گلوبال شده، با رشد سحرآسای تکنالوجی انترنتی و هوش مصنوعی، چه کارگران رو به بیکاری و چه بیکاران رو به جان کندن، هیچ چاره و راه دیگری سراغ ندارند مگر که اعتراض را از خموشی کافه ها به سنگرجاده ها و از مبارزۀ مدنی تا سطح براندازی نظام بربریتی و متعلقات آن تبدیل نمایند. جنگ افروزی و بربریت امپریالیستی، آلوده کردن محیط زیست، سودجویی و انباشت دیوانه وار سرمایه، تاراج کشور های فقیر… رشد افراطیت مذهبی، نیو فاشیزم، توتالیتاریزم… از شاخصه های دوران و تداوم فاجعۀ سرمایداری است.

 اسطوره ها و روایات، به خروش می‌آیند تا با استقرار نظام و مناسبات  انسانی که بتواند آدمیت ازخودبیگانه ساخته شده و گم ساخته شده را دوباره برگرداند. جوامع بشری را از بحران ازخود بیگانگی، بیکاری، فقر، انباشت غول آسای سرمایه، جنگها و بربریت نوین، نجات بدهند و بگذارند تا خورشید انسانیت و شرافت و آزادگی، بتابد. اسطوره های انسانی برمی‌خیزند تا یک دنیای مرفه و بهتر، جهانی بدون جنگ و جنایت، ایجاد شود… سرنوشت بشر، بدست یک مشت میلیاردر بی عاطفه است. و در کشور های جهان سومی، بدست دیکتاتوران و حاکمیت های کرایی قرار دارد. قهرمان و اسطوره نمی‌تواند کار کرد ملی، طبقاتی و جهانی نداشته باشند. گاندی در لباس ملی ظاهر شد و چگوارا در جامۀ طبقاتی…

هردو جهانی شدند… اساطیر و قهرمانان جهانی، آبروی بشریتند.

۷– ۱۲.  اسطوره و هویت

اسطوره، هویت می‌سازد. کارکرد اسطوره ها، در وضعیت کنونی، مانند پار و پارین، وحدت بخش اند و هویت ساز … کشور ها و ملل، بر محور اسطوره های خود متحد می‌شوند و هویت خود را از همین اسطوره ها می‌گیرند. اسطوره، حس هویت و حس همبستگی ایجاد می‌کند. زردشت و اهورا، در کنار گات ها و زبان فارسی، این زنجیره ای از ارزش های نورین، عاملِ اتحاد و هم‌بستگی میان باستانی ها و قدیمی ها شدند. و عناصر مهم و بنیادین برای هویت گردیدند…

هزارۀ اول قبل از میلاد در آریانا(باکتریا، خوارزم، سغد، مروانا، هریوا، کپیسه، مارگیانا، زرنکانا، آراکوزیا، پارتیا، ماد، هگمتانه، شوش، پارس… برخی از مؤرخین یونانی، باکتریا را زیورآریانا نامیده اند) در مورد تاریخ امپراطوری ماد و هخامنشی، در مورد افسانه ها و اسطوره های باستانی، تحقیقات و مطالعات مدرن زیادی انجام یافته است. آرنولد توین بی مؤرخ معاصر انگلیسی(۱۸۸۹-۱۹۷۵) در کتاب “جغرافیای اداری هخامنشیان”، در مورد نام ایالت ها، ساتراپ ها و حوزه های مالیاتی مبتنی بر اسناد و سنگ نبشته های فارسی باستان، شرح داده است. در جغرافیای پیشا هخامنشی، اسطوره های مردمی و دینی فراوانی خلق شده است. سرزمین پهناوری که یک سرش در کابلستان بود و سر دیگرش در سغد و هگمتانه…، هویت دینی خود را در زردشت می‌دیدند و هویت فرهنگی را در خط و زبان فارسی و هویت اقتصادی خود را در تمدن آمو- مرو .

اسطوره ها و قهرمانان ما از همین منابع سرمنشاء می‌گیرند. آرش کمانگیر و رستم، دو حماسه، دو اسطوره، اَبَر انسان هایی که هویت و میهن را  تثبیت کرده اند… کوروش کبیر، قهرمان و اسطوره ای که به تنهایی نماد یک فرهنگ و یک سیاست می‌گردد:

گفتار نیک

کردار نیک

پندار نیک

نیاکان ما، هویت خود را  بهتر از ما می‌شناختند، چون در آن زمانه ها نوعی از اقتدار فرهنگی و سرزمینی وجود داشت… با پیدائی استعمار و دولت های دست نشانده و کرائی، مسألۀ هویت و اسطوره نیز دچار استحاله و دستکاری گردید. از هویت های کلان و انسانی، هویت های کوچک و هژمونیک تراشیدند. درباریانِ کوچک، بخاطر حفظ قدرت و ثروت، به هویت ستیزی و هویت سازی پرداختند. هویت های شکل گرفتۀ باستانی و مدرن، مانند: آریائی، خراسانی و افغانستانی، جای خود را برای سؤاستفاده جویی ها، خالی کرد. هویت که یک پدیدۀ اجتماعی و تاریخی است، و طی صدها سال به تطور و استحکام می‌رسد، در چند سال به سوی هژمونی و برتری جویی و تغییرات کشانیده می‌شد. همانگونه که سرنوشت طبقات اجتماعی، دچار نوسانات و جابجایی ها گردیده است. خوب است که در اینجا کمی در مورد طبقات اجتماعی سخن بگویم، چون کارکرد اسطوره در قلمرو ملی، هویتی و طبقاتی، به گونۀ گریزان، شرح و تفسیر گردید، سیما و دگرگونی  طبقات اجتماعی را در ۵ دهۀ پسین میهن ببینیم.

۸–۱۲.  استحالۀ طبقاتی

طبقۀ اجتماعی یک پدیدۀ تاریخی است و گام به گام مالکیت خصوصی و مناسبات تولیدی، بوجود می آید و در اثر رشد ابزار تولید، انقلابات و تحولات اجتماعی، تغییرات و دگرگونی های بنیادین را پذیرا می شود.

و اما،

در کشور ما،  در نیمقرن اخیر،  طبقات اجتماعی  دچار گسست  تاریخی

شده است، بجای رشد و ثبات طبقاتی، استحاله، نوسانات و جابجایی های یک شبه و غیر نورمال را شاهد بوده ایم.

طبقات اجتماعی در میهن ما:

  • زمیندار           ( مالک، فئودال، ارباب، خان، بیگ)
  • سرمایدار         ( ثروتمند، پولدار، فابریکه دار، تاجر)
  • طبقۀ متوسط   ( مامورین عالیرتبه، مغازه داران،کلنیک داران…)
  • خُرده بورژوازی  ( مالکین کوچک، روشنفکران، مامورین) 
  • دهقان            ( بی زمین، کم زمین و مرفه)
  • کارگر             ( کارگر فابریکه، دستگاه کوچک، مزدورکار)
  • پیشه ور          ( اصناف مختلفه از تکسی ران تا آهنگر)
  • بیکاران           ( طبقۀ کلان و گسترده)   

عدم ثبات و نوسانات طبقاتی در پنج سدۀ پسین نشان می دهند که طبقات اجتماعی دارای جابجایی های یک شبه گردیده است. کودتا، جانشینی های خونین، اعدام و کشتار، تجاوز خارجی، جنگ داخلی و مهاجرت، این استحاله و نوسانات را بگونۀ وحشتناک و خلق الساعه تکان داده است.

حاکمیت هوتکی و درانی( قرن هجده و نزده) اولین استحالۀ طبقاتی بوسیلۀ قدرت، بوجود آمد. این حاکمیت ها، پول، زمین، ثروت، سلاح و مقام را به خانوادۀ خود و قوم خود تقسیم کردند و یک نظام اقتصادی و طبقاتی نوین بوجود آورده شد… تا میرسیم به نیم قرن اخیر.

طبقات اجتماعی

و سیطرۀ حزب دموکراتیک خلق

کودتای ثور، سرآغاز بی ثباتی و بی نظمی طبقات اجتماعی است. این حزب خود را سوسیالیست و نمایندۀ کارگران و دهقانان میدانست و اعضای آن، متعلق به خرده بورژوازی شهر و روستا و برخی از اعضای رهبری و کلان های حزبی شان متعلق به اشرافیت و ثروتمندان بوده اند… ماموریت اساسی انقلاب ثور را در مبارزۀ طبقاتی علیه طبقات سرمایدار و فئودال می دیدند. راه رشد غیر سرمایداری را یگانه راه رسیدن به سوسیالیسم می پنداشتند.

 در هردو دوره(دورۀ خلقی و دورۀ پرچمی)تصفیۀ حساب فزیکی با طبقات اجتماعی شروع شد. سرمایدار و فئودال را دستگیر و اعدام کردند، طبقۀ متوسط و مرفه را زیر نام اشراف، سر بریدند و نام این جنایت را گذاشتند:

نابودی فئودالیزم

اضمهلال خاندان آل یحیی

استقرار راه رشد غیر سرمایداری

رسیدن به سوسیالیسم و انترناسیو نالیسم

جامعۀ باثبات را دچار بحران کردند. مهاجرت کتلوی، زندانی سازی عمومی، بمباردمان قریه ها و زمین های دهقانان، ساختار طبقاتی را دچار استحاله و جابجایی نمود.

سرمایدار و فئودال و طبقۀ متوسط را تا جایی که بدست شان رسید، 

اعدام کردند. عده ای هم به خارج گریختند. زنده باد و مرده باد،

 حاکم بود.

به تصور خلقی و پرچمی، انقلاب یعنی دگرگونی اساسی و بنیادی، بر مبنای همین تعبیر بود که طبقات اجتماعی را از بنیاد، ویران و  دگرگون کردند.

طبقات اجتماعی

و جمهوری اسلامی( تنظیمی)

 خلقی و پرچمی، با کشیدن نقاب سرخ، و پوشیدن نقاب قومی، انقلاب برگشت ناپذیر ثور را برگشت دادند و به تنظیم های جهادی تسلیم نمودند.

سرنوشت طبقات اجتماعی چه شد؟

رهبران و قومندانان تنظیمی در اصل، متعلق به طبقۀ  خرده بورژوازی شهر و روستا بودند و اما در دورۀ جهاد در پاکستان، به زودی به ثروتمندان و پولداران تبدیل شدند. جنگجویان و مجاهدین شان مربوط به طبقۀ دهقان و روستانشینان فقیر بود و فقط بار جنگ را در بدلِ دست یافتن به یک شکم نان و انجام جهاد، به پیش می بردند…

با آمدن جمهوری اسلامی، تنظیم که ادعای نظم داشت، بی نظمی را بیشتر کرد. جنگ بین التنظیمی برای غصب قدرت آغاز گردید. قومندان سالاری شروع شد، هرکس که زور داشت، چوکی، ثروت و زمین را غصب کرد و خود را به ثروتمند و زمیندار تبدیل نمود. دوره ای که در سه صد سال طی می شد، در سه سال به ثمر رسید… طبقات اجتماعی، بار دوم، دچار جابجایی و استحاله گردید.

 طبقات اجتماعی

و امارت اسلامی طالبان

امارت، جانشین جمهوری تنظیمی شد، غصب مالکیت از غاصبین مالکیت بوجود آمد. تنظیمی ها گریختند و آنچه داشتند به ملا ها تعلق گرفت. ملایان، کار و جابجایی دوساله را در دو ماه انجام دادند.

رهبری و قومندانان طالبان، از بقایای تنظیم ها ساخته شده و صاحبان پول و ثروت بوده اند و بدنۀ جنگی شان، مربوط به طبقۀ فقیر و روستانشین بوده و از کودکی تا جوانی در جیرۀ مدرسه های پاکستان تربیت یافته اند. طالبان، با گرفتن قدرت، ناگهان رهبری و قومندان های جنگی شان، به مقامداران، ثروتمندان و زمینداران تبدیل شدند. پول میلیاردی مواد مخدر، یکی از منابع ثروتِ طالبان را تشکیل داده است. در دورۀ امارت، جابجایی های جدید طبقاتی ایجاد شد.

طبقات اجتماعی

و جمهوری اسلامی (کرزی و غنی)

 این اداره، بوسیلۀ قوای امریکا، جانشین امارت طالبان ساخته شد، طالبان گریختند و جمهوریت، بطور رسمی چور ملی را اعلام کرد، بیست سال، که می شد چهار بار کشور را طی چهار پلان پنجساله، درخشان و متعالی ساخت، اما، کسی در فکر وطن و هموطن نبود. هرکه زور و چوکی داشت، در یک چشم زدن میلیونر دالری شد و صاحب باغ و زمین، نمبر بانکی و بلند منزل ها.  خانه های میلون داری در ترکیه، دوبی… و هر که با سفارت و مراجع خارجی، رابطۀ نزدیک و عمیقتر داشت با همان

پیمانه به ثروتش افزونی آمد.

طبقۀ حاکمه در وجود میلیونر ها و میلیاردر ها بوجود آورده شد. در یکسو زمینداران و ثروتمندان افسانوی بوجود آمد و در سوی دیگر نیز، طبقات بیکار، فقیر و زیر خط فقر، تلنبار شد.

درین دوره، طبقات اجتماعی به گونۀ دیگر جابجا گردید.

ثروتمندان افسانوی که شامل طبقات بالا و متوسط:

ارگ نشینان و اشرافیت نئو لیبرال زمینداران بزرگ و مافیایی پولداران بوروکرات تاجران ثروتمند کمیشن کاران و امضا گیران اختلاس چی های خرپول قراردادی ها

و در سوی دیگر طبقات فرودست:

کارگران و مزدورکاران دهقانان فقیر مامورین پائین رتبه و معلمین سربازان و افسران پائین رتبه پیشه وران بیکاران مهاجرین عودت کرده از ایران و پاکستان  و ترکیه…

طبقات اجتماعی

و امارت اسلامی دوم طالبان

امریکا که جمهوریت را بوجود آورده بود، جمهوریت را دوباره به طالبان بخشید. امارت دوم را ایجاد کردند.

تمام دارایی های غیر منقول جمهوریتی ها به طالبان تعلق گرفت.

پول و طلا، قصر ها و بلندمنزل ها، موتر های زره و ضد گلوله، بانکها و آثار تاریخی، باغها و زمین ها، چوکی ها و مقامها، ارگ و صدارت، سلاح ها و سلاحکوت ها، وزیراکبرخان و گست هاوس ها، زمرد و لاجورد، تیل و گاز، چارتراش و سنگ مرمر، لیتیوم و یورانیم، مس و آهن، زغال سنگ و سمنت، بادام باغ و فابریکات، کوکنار و هیروئین، تعدد زوجین و تاراج، جیب های کلان و لباس های پاک، شکم های کلان و دستر خوان های رنگین و جادویی…

ثروتمندان، زمینداران و مقاماتِ جمهوریتی گریختند و جای شانرا ثروتمندان و زمینداران و مقامداران امارتی گرفتند. طبقات فقیر و فرودست، فقیرتر و فرودست تر شدند. 

طبقات بالایی، مانند سمارق سبز می شوند و مانند شفتل درَو می گردند طبقات فرودست، می پایند و بار تباهی را بر دوش می کشند این است طنز جانشینی طبقاتی، این است تمسخر استحالۀ طبقاتی، این است نمادِ وحشتناک نوسانات طبقاتی… 

۹– ۱۲.  آیا اُسطوره یک گفتار است؟

مردم در مقابل اسطوره ،

بدون هیچ نوع  مقاومتی

 سرتسلیم فرود می‌آورند

ارنست کاسیرر

آلبر کامو فیلسوف فرانسوی(۱۹۱۳-۱۹۶۰) فقیر بچه ای که در الجزایر در خانوادۀ کارگری تولد شد، در مرض سل به جوانی رسید، در فرانسه علیه نازی ها جنگید، جایزه نوبل گرفت و دو سال بعد، در یک سانحه مُرد.

کامو، کتاب اسطورۀ سیزیف را در ۱۹۴۲ در جریان جنگ علیه نازیسم در فرانسه نوشته است. در اسطورۀ سیزیف، روایت باستانی را  در زندگی معاصر انتقال می‌دهد.

کامو که جنگ اول جهانی را حس کرده و جنگ دوم جهانی را دیده و درک کرده، به پوچی و خودکشی می‌اندیشد و از این طریق به فهم عصیان و آزادی می‌رسد. اسطوره را کالبد شکافی می‌کند. ارتباط رمز آلود بین اسطورۀ سیزیف و زندگی انسان امروز را می‌کاود.

سیزیف، شهزاده و پادشاه و همسر میروپه است. یکی از قهرمانان انسانی اساطیر یونان است که راز زئوس، خدای خدایان را افشا کرده و اینک به جرم خودخواهی و افشاگری راز، محکوم به شکنجۀ تکراری و ابدی است. جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد. این مجرم، مکلف  به انتقال یک سنگ کلان از پائین تا  قلۀ کوه ست، سنگی که دوباره از بالا به پائین می‌آید و سیزیف، دوباره همان چرخۀ پوچ و عبث را بطور دائمی، تا  ابد تکرار می‌کند..

سیزیف در برابر تکرار، سرسختانه تاب آوری می کند.

نگاهِ فلسفی کامو، در خوانش این اسطوره، بکر و درخشان است. از آگاهی بر پوچی و تکرار عبث، به درک عصیان و آزادی  می‌رسد.

” سیزیف به شکنجه و پوچی کارش آگاه است، و این آگاهی و عصیان است که در دلِ  تکرار، لذتبخش می‌گردد”

کامو

۱۰– ۱۲.  اسطورۀ مجید

             عصیان، آگاهی و آزادی

حاصل عمرش، میتوس چهارگانه است :

تبعید

زندان

اختفا

اعدام

مجید، به خطر و دشواری راه، آگاهی دارد. تاب می آورد و با اعتماد به نفس، پیش می رود. کلیت شیوۀ بودنش از چالش ها و همین چار حلقۀ اساسی تشکیل یافته است. هر حلقه، نقش خود را در معنای زندگی و مفهوم مرگ، بگونۀ اسطوره ای ادا کرده است. مجید می‌دانست که چه کار انسانی اما طاقت فرسا را انتخاب کرده است. چرخۀ مبارزه و عصیان را می‌شناخت. مأیوس و خسته نمی‌شد. در هر لحظه امکانات شورانگیز زندگی و جدل را کشف می‌کرد.

تبعید، در کودکی برایش اجباری بود و اما، زندان و اختفا و اعدام را با اراده و آگاهی انتخاب کرده بود. با تسلیم نشدن و عصیان در دورۀ تبعید آشنا شد و در مسیر مبارزه و زندان، درکِ تسلیم ناپذیری و  آزادی را عمومی ساخت. هرچند، در زندان، دستش در دستبند و پاهایش در زولانه و تنش در بندِ کوته قلفی بود، اما، ذهن سرکش و تخیل قفس شکن اش، او را در موقف یک آزاده، بسوی تسلیم ناپذیری و مقاومت می کشاند. اختفا، نوعی از زیستن است، انتخاب آگاهانۀ نحوۀ معنادار زیستن، شخصیت مجید را در میان انبوهی از زیستن ها تعین می‌کند. اختفا، دست شستن از مزایا و لذت های روزمره و عادتی است که قهرمان، بخاطر آرمان های بزرگ، از آن می‌گریزد. اختفا، با تمام دشواره ها و رنجهایش، برایش لذتبخش می‌گردد.

در چهار دورۀ استبدادی(سلطنت نادری، جمهوریت داوودی، ادارۀ خلقی، سیطرۀ پرچمی- شوروی) بطرزی در اختفا زیست که حکم‌روایانِ توتالیتر بالایش تحمیل کرده بودند… علاقه ای به مقام، ثروت و چوکی نداشت. در میان مردم، در کلبه ها و روستا ها نفس کشیدن، شیرین‌تر از ثروت، جبروت و قصر گلخانه بود. دیدگاهش انسانی، کردارش مبارزه بخاطر عدالت  اجتماعی و آزادی انسان  از هرنوع قید و بند و دفاعِ مستمر از بینوایان در برابر زر داران و زورگویان…

کار عملی او، آفرینش ارزشهاست، هنر سازماندهی و رفتن در جنگل خلق هاست… مجید به کارهایی که انجام می داد، آگاهی و باور داشت. در بندِ پسگویی و الم شنگۀ دیگران نبود.

اعدام، تن دادن به خود کشی نیست، شیفتگی به مرگ نیست، اعدام، یک حادثه است، حادثه ای که پیآمد منطقی و ضروری نحوۀ خاص زیستن است، زیستنی که به عالیترین شکل مردن منتهی می‌گردد. مُردنی که سقراط وار، بار زندگی و آزادی دیگران را بر دوش می کشد. در درون اعدام، آتش های زیادی شعله ورست. اعدام، تلفیقی از تسلیم ناپذیری و عصیان  است و بافتی از آزادی وآگاهی و اراده. اعدام برای مجید، یک انتخاب بود، انتخابی که تا هنوز جاودانه و شکوهمند مانده است… مجید، در مسیر چهار میتوس، یک لحظه نیز دچار انفعال، یأس و عبثیت نمی‌گردد، در میان مردم، به سازمان‌دهیِ انقلاب، سعادت مردم و بشریت می‌اندیشد. این تداوم و پایداری، این تاب آوری و آگاهی است که مجید را با تفسیر کامو از سیزیف، مشابه و همآهنگ می‌‌سازد.

۱۱– ۱۲.  مراحل تکاملی اسطورۀ مجید

درکِ تاریخی از اسطورۀ مجید، درکِ عصیان، چالش، تداوم، استقامت و آزادی است. مجید در درون تبعید (بدون پدر و بدون مادر) با رنج، فقر و بی سرپناهی آشنا می‌گردد. مجید از شش سالگی، شروع می‌کند تا بالاجبار، یاد بگیرد که چگونه برای بقا، متکی بخود باشد. درس بخواند، دانش بیاندوزد، تجربه کند و خود را برای ماموریت های خطرآفرین و بزرگ آماده کند. در دوره های مختلفۀ زندگی، با سرنوشت یکسان، پدیدار می‌گردد. اختفاء و مبارزه، دربین مردم بودن، مسیر زندگی و مرگش را مشخص می‌سازد.

مرحلۀ اول

۱۳۲۳-۱۳۳۶

از شش سالگی، بعد از اعدام پدر، تبعید در قندهار، اولین تجربۀ رنج و تاب آوری و ایستادگی است.

تا هجده سالگی، مکتب ابتدائیه و مکاتب مختلفه پایان می یابد. در این مرحله، رنج و فقر و بی خانمانی را با احساس و ادراک تجربه می کند. متکی بخود می شود. سلطنت و خیانت طبقۀ حاکم را می شناسد. با زندگی کودکان و نوجوانان و مردم آشنا می شود. مقاومت و مبارزه را انتخاب می کند.

مرحلۀ دوم

۱۳۳۶-۱۳۴۳

آغاز اختفا و زندان بعد از رنج تبعید، که دورۀ کودکی و نوجوانی را در قندهار احتوا می‌کند، دورۀ جوانی است که از هجده سالگی تا بیست و پنج سالگی را دربر می‌گیرد. این مرحلۀ دوم زندگی قهرمان است. مرحله ای که با عیاری و مبارزۀ خلاقانه، تثبیت می‌گردد. محفل سازی، اختفا، شکنجه و زندان را تجربه می‌کند. با شیوۀ جدید زندگی، به عصیان و آزادی، به آگاهی و عمل، به شهرت و محبوبیت نایل می‌شود. حس می کند، آفتابی که در قندهار می تابد همان تابشی نیست که در کوهدامن می‌تابد.

مرحلۀ سوم

۱۳۴۴-۱۳۴۹

درین مرحله(از بیست و شش تا سی و یک سالگی) یک شخصیت سیاسی، پارتیزانی و سازمانده است. رهبر مردمی و تشکیلات ساز است. راز و رمز مخفیگری را خوب بلد شده است. با هوشیاری و خلاقیت، خود را از دام‌های درباری نجات می‌‌دهد. از جوششِ خود و از درون مردم، از پراتیکِ زیسته شده به سوی تئوری و استنتاجات علمی می‌رود. اگر دیگران از سکوی ایزم ها به سوی انقلاب پرتاب می‌شوند، مجید از درکِ جامعه و مردم، با پرسشگری و خرد‌ نقاد، به طرف ایزم ها و مکاتب فکری می‌بیند. و این بافت تئوری و عمل، در همین مرحله، آهسته آهسته خود را تکمیل می‌کند… مجید، در دایرۀ رنج و تهدیدات، نه تنها که شکسته نمی‌شود، که لحظه به لحظه مستحکم‌تر و قویتر می‌گردد… در این مرحله، مجید به اسطوره تبدیل می شود.

مردم و یاران، دولت و استخبارات، دربارۀ مجید، با صدای دیگر سخن می گویند. آوازۀ مجید، نه تنها در دولت و مردم و عیاران بلکه در سازمان های سیاسی نیز مطرح شده است.

مرحلۀ چهارم

۱۳۴۹-۱۳۵۹

مرحلۀ ده ساله. فاز عمیقتری از اختفا و مبارزه. نامی که به اسطورۀ تثبیت شده تبدیل گردیده است.

در این دوره یعنی از سی و یک تا چهل و یک سالگی، مجید، نماد مقاومت، عصیان، اندیشه، تسلیم ناپذیری، محبوبیت، شهرت، رفاقت، عیاری، چریکی، نویسندگی، سازماندهی و تداوم تشکیلاتی است. مرحلۀ پخته تری از تلفیق اندیشه و عمل، مرحلۀ تابناک و مستحکم‌تری از مبارزه و عصیان… درین مرحله، دوست و دشمن، مجید را در مقام رهبر عیاران، بانی روش پارتیزانی، قهرمان حماسی و سرانجام اسطورۀ زنده، قبول داشتند.

سبک ویژه

مهم این است که مجید، تمام این مراحل و اندیشگی ها را به سبکِ منحصر به فرد، و غیر تقلیدی، پیموده است. سبکِ مجید، روشِ مجید، کردار مجید، اخلاق مجید، اندیشۀ مجید… چند جانبه و خاص بودنِ این فضیلت ‌هاهستند که اسطورۀ مجید را می‌سازند.

اندیشه و عمل مجید، زمانی تا سطح اسطوره بالا می‌رود که درکِ ما از او، از درکِ ساده تا دریافت لایه های پنهان، ارتقا نماید.

اسطوره

انسانی کردنِ

صورت های آرمانی است

و آرمانی کردنِ صورت های انسانی

تروپ فرای

۱۲– ۱۲.  مجید

             و گفتار مردم

مجید در گفتار مردم به اسطوره تبدیل شده و گفتار، اسطوره ی است که در زبان اتفاق می‌افتد. آرمان و رؤیای مردم، در زبان راز آلود به بیان می‌آید. اسطوره، بدون گفتار و زبان وجود ندارد. مجید، قهرمانِ اسطوره ای است. این قهرمانی را در قدم اول، مردم برایش داده است. مردم از طریق رؤیا و گفتار، به آفریدنِ اسطوره و قهرمان رسیده اند. مجید شخصیت حماسی و افسانوی است. افسانه و حماسۀ مجید در زندگی عملی و رؤیای مردم بوجود آمده است. مفاهیم اسطوره، افسانه، حماسه، قهرمان حلقه های یک زنجیر در صدای تراژیک بشر و تاریخ است. هر کدام این مفاهیم در اسطوره شناسی و ادبیات، دارای تعریف، تفسیر و توصیف جداگانه است…

مهم این است که از اساطیر و حماسه ها چگونه پاسداری و استفاده می‌شود. ملت های مدرن و آگاه، از اسطوره ها، حماسه ها و قهرمانی های خود بگونۀ شایسته، استفاده و پاسداری می‌نمایند…

دوره های باثبات

مردم و فرهنگی ها، بخصوص در دوره های آرام و باثبات، که هنوز شیرازه های فرهنگی و اجتماعی از هم نپاشیده بودند، نه تنها از ارزش های فرهنگی خود پاسداری می کردند بلکه همواره در حال خلق ارزش های جدید هم بوده اند. مجید کلکانی یکی از همین پدیده های اجتماعی و فرهنگی است که در دوره های آرام و با ثبات کشور، ایجاد و تا هنوز از آن پاسداری می گردد.

 اسطورۀ برج ایفل،

 یکی از اساطیر مدرن بورژوازی است.

 اسطورۀ شی شده… برج، بزرگترین اسطورۀ پاریس است

از مقالۀ برج ایفل

 رولان بارت

۱۳–۱۲.  اسطورۀ درفش کاویانی

درفش یک شی است. شی اسطوره شده. اساطیری که در تمدن ما ایجاد شده اند، اساطیر دینی، پهلوانی و حماسی اند. اشیاء و آدمها به‌گونۀ نمادین، مسؤلیت انتقال پیام و معنا، انگیزه، امید و خرد را بدوش می‌کشند.

نماد، چیزی است، و عموماً شی کمابیش عینی که جایگزین چیز دیگر  شده، و بدین علت بر  معنایی دلالت دارد. نماد، نمایش یا تجلی ای هم هست که اندیشه و تصور یا حالت عاطفی را به حکم تشابه یا هرگونه نسبت و رابطه ای، چه واضح و بدیهی و چه قراردادی،تذکار می‌دهد،حقیقت این است که بوسیلۀ تصاویر ذهنی می‌اندیشیم

                 رنه لافورگ

درفش، اسطورۀ شی شده و نمادین است. پیش بند چرمی آهنگری که به بیرق مردم تبدیل می‌گردد. پیامی که از درفش کاویانی پائین می ریزد، مبارزۀ طبقۀ پیشرو علیه استبدادِ برده ساز و ضحاکان است.

درفش کاویانی به لحاظ ساختار، دارای سه عنصر اسطوره ای است:

دادخواهی

آگاهی

پیشه وری

اسطورۀ درفش و اسطورۀ کاوه آهنگر. این اسطورۀ تلفیقی، خیلی زیبا و پر معناست. درفش، نمادِ بلندای دادخواهی و قیام است و کاوه، رمز آگاهی، عصیان و صدای طبقۀ صنعت‌گر و شهری.

نظام کاستی در آریانای باستان، دارای چهار طبقه بود:

جنگاوران

موبدان

دهقانان

صنعتگران

نظام کاست به این معناست که هر کس در هر طبقه ای که تولد می‌شود در همان طبقه می‌میرد. تکامل و استحالۀ طبقاتی امکان پذیر نیست. و تخت شهریاری نیز از طریق میراث به اولادۀ ذکور، انتقال می‌یابد از سایر طبقات حق ندارند به پادشاهی برسند. در اسطورۀ کاوه، دو نماد و دو اسطورۀ دگر وجود دارد. نظام کاستی را فرو می پاشد. اسطورۀ ضحاک و اسطورۀ اهریمن. واژۀ ضحاک در اوستا ” اژدیهاک ” نوشته شده است.

ضحاک، یک اسطوره است. اسطورۀ پدر کُشی و خون‌ریزی. اسطوره ی که شیطان بر شانه اش بوسه زد و ضحاک قاتل را به ضحاک ماردوش تبدیل نمود… ضحاک ستمگر که روزانه مغز دو جوان را قربانی می‌کرد، سرانجام با قهرمان اسطوره ای مواجه می‌گردد. ضحاک کاخ نشین، به‌وسیلۀ یک آهنگر نابود می‌شود البته نه بوسیلۀ یک شهزاده، یک موبد یا جنگاور… موقف طبقاتی کاوه، قدرت و تاریخ را تغییر می‌دهد. کاوه با سواد است، وقتی که ضحاک، سند تبعیت و تسلیمی را جهت امضا به کاوه پیشکش می‌کند، تا تأئید شود که ضحاک عاقل و عادل است، کاوه سند را می‌خواند و بجای اینکه امضا کند، پاره می‌کند، منقاد و تسلیم نمی‌شود. اسطورۀ کاوۀ آهنگر، دارای رمز و پیام است. پیام این اسطوره، پیام سواد، آزادی و عدالت است، پیام طبقۀ پیشه ور و تحول ‌آفرین، پیام آگاهی، عقل، سواد و خواندن، پیام ایستادگی و عصیان، پیام تسلیم ناپذیری… پیام انتقام از ستم‌گر… پیام، انهدام شاهی استبدادی…

اسطوره ها هم زیبایی دارند هم توانایی اسطوره ها هم واقعی هستد هم نماد خیالی و آرمانی اسطوره ها هم مشابه و تکراری هستند و هم انتقالی

۱۴–۱۲.  اساطیر انتقالی

یکی از شاخصه های اسطوره ها، تأثیرگذاری شان است. قیام و دادخواهی از کاوۀ آهنگر به یعقوب صفار انتقال می‌یابد. یعقوب، از مسگری به رئیس عیاران سیستان در شهر زرنج ارتقا می‌کند… باز هم عیاری و عصیان در درون طبقۀ صنعت‌گر و شهر نشین، می‌جوشد. از مسگری و عیاری به پادشاهی و استقلال می‌رسد. یعقوب، زبان عربی را ممنوع می‌کند. زبان فارسی را بجای زبان عربی، دوباره رسمی می‌سازد. کاوه که آهنگراست، در برابر ضحاک می‌ایستد و یعقوب در برابر خلیفۀ عباسی، کاوه اسطورۀ فرا زمانی است و یعقوب، حماسۀ تاریخی.

از “تاریخ سیستان” می‌فهمیم، شاعری که در مدح یعقوب قصیده ای به زبان عربی سرود، مورد ملامت یعقوب قرار گرفت:

” چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت “… و ” وصیف سگزی او را به زبان فارسی ستایش کرد”… یعقوب در برابر پانزدهمین خلیفۀ عباسی    (معتمد علی الله) می‌ایستد، می‌جنگد و از حیثیت زبان، مردم و استقلال خراسان، پاسداری می‌کند.

همین‌اکنون نیز، نام کاوۀ آهنگر و یعقوب صفار، دارای انرژی مثبت و انگیزه ای برای عصیان، عیاری، آگاهی و دادخواهی است… عیاری، عصیان‌‌گری و قدرت شکنیِ یعقوب صفاری تا مجید کلکانی می‌رسد…

در فرهنگ اساطیر، مجید اسطوره ای، بلحاظ قدرت و دربار شکنی، تداوم اسطورۀ کاوه آهنگر و یعقوب صفار است.

عصیان می کنم

پس هستم

کامو

۱۵– ۱۳.  زبان پهلوی هرکاو شناسد

ویس و رامین که مربوط به عصر اشکانی است در قرن اول میلادی در گفتار مردم و متون پهلوی وجود داشته که بعداً فخرالدین اسد گورگانی این اسطورۀ سینه ‌‌به ‌سینه را در قرن ۱۱ میلادی به رُمان منظوم تبدیل می‌کند.

زبان پهلوی هر کاو شناسد

خوراسان آن بود کز وی خور آسد

اگر دیدار رامین را نبودی

تو نام ویس از آن گیهان شنیدی

در عصر کوشانی و ساسانی(از قرن دوم تا قرن هفتم = ایران-شهر، کوشان- شهر و خراسان) اسطوره هایی به گفتار شفاهی تبدیل شده که بعداً پیکرتراشان، مؤرخین و شاعران آنرا به مجسمه، تاریخ و شعر تبدیل ساخته اند.

خسرو و شیرین

یکی از افسانه های دربار ساسانی است که حکیم نظامی گنجوی آنرا در قرن ۱۲ میلادی به عالی‌ترین و زیباترین شکل ادبی، به منظومه تبدیل کرده است. نظامی گنجوی، بانی رُمان منظوم است.

نظامی اکدشی خلوت نشین است

که نیمی سرکه نیمی انگبین  است

نهادم تکیه گاه افسانه ای را

بهشتی کردم آتش خانه ای را

حدیث خسرو و  شیرین نهان نیست

وزان شیرین تر الحق داستان نیست

ز تاریخ کهن سالان  آن بوم

مرا این گنج نامه گشت معلوم

اسطوره شناسی و انسان شناسی، روانشناسی و تاریخ، فلسفه و ادبیات، اساطیر بشری را مطالعه می‌‌کنند و از درون آن به آگاهی ها و پیام ها می‌رسند. و اما ادبیات و هنر، در کاربرد استعاری و نمادین اسطوره و هرکهن الگویی، زیباشناسی و ادبیت و فُرم را مدنظر دارند… پرداختن به اسطوره، در شهنامۀ فردوسی در اوج قرار دارد. سرشار از اسطوره های باستانی و قهرمانان افسانوی و حماسی است… اینها در آریانا، پارس و خراسان بوجود می‌آید… خراسان بزرگ، مملو از اسطوره ها، افسانه ها، حماسه ها و قهرمانان است که برخی از این اسطوره ها و قهرمانی ها مکتوب شده اند… و بعد از خراسان،  در پایان قرن نزدهم، در قلمرو زیستی ما، نام دیگری، فرهنگ و جغرافیای دیگری شکل می‌گیرد. نام خراسان با تمام اسطوره ها و حماسه هایش، به حاشیه میرود و برخی هم چلیپا می‌خورد. نام جدید یعنی افغانستان ایجاد می‌گردد. افغانستان، که بلحاظ جغرافیایی و تمدنی، تقلیل یافته تر و کوچکتر از خراسان است، قطعاتی از جغرافیای کهنه اما تاریخ جدید است و ظاهراَ فاقدِ ادبیات جادویی و فورانِ اساطیر.

در غرب، از قرن نزدهم به این طرف، اساطیر بر مبنای دانشِ اسطوره شناسی، باستان شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی، زبان شناسی، زیباشناسی، هنر و ادبیات… بررسی و تأویل می‌شوند. و ما درین بحث، هنوز در خم اولین کوچه قرار داریم. با آنکه فرهنگ و تاریخ ما سرشار از اسطوره ها، افسانه ها، قهرمانی ها و حماسه های نجاتبخش است، اما، در فرهنگ نوشتاری و پژوهشی ما، درین موضوع مطالعات و تحقیقات چندانی وجود ندارد. به همین خاطرست که مرز بین افسانه، اسطوره، قصه، قهرمانی و حماسه مخدوش مانده و هر گوینده و نویسنده ای با ذوق و سلیقۀ فردی به این دریای آتشین شناورست.

مطالعه و بررسی اساطیر کشور، احساس و تفکر جمعی ایجاد می‌کند.

اساطیر، هویت سازند.

۱۶– ۱۲.  میتوس و لوگوس

واژه های میتوسmythos و لوگوس logos مربوط به ادبیات و فلسفۀ یونان باستان است که در معانی مشخص بکار رفته اند. میتوس، داستان ، حکایت و روایت است و لوگوس، عقل و کلمه و استدلال. در ادبیات ما میتوس، معادل  همین اسطوره است. در حالی که واژۀ اسطورۀ  فارسی، از میتوس نمی آید بلکه از واژۀ هستوریای یونانی گرفته شده است. و  هستوریا، به اسطوره تبدیل شده است. اسطوره، از سطر نیامده بلکه استحالۀ هستوریا است. مانند پوئیتیکا که بوطیقا شده است. اسطوره دستگاهِ متناقضی از تخیل و تعقل است که در مخیلۀ شفاهی و  نوشتار استقرار یافته است.

همان‌گونه که کشمکش و تناقض بین خدایان المپ و قهرمانان جنگ تروا، در درون یک متن، هومری می‌گردد به همان‌گونه تناقض بین سیمرغ و رستم نیز، بر فراز کوهِ قدسانی البرز، طوسی می‌شود. اسطوره در هر زمان و زمانه، طبعیت را به مدد تخیل، با ماورای طبعیت گره می‌زند. میتوس در هر دوره ای به وسیلۀ هر قومی اتفاق می‌افتد. در اندیشۀ یونانی، اول میتوس یعنی اسطوره بود که خود را در شعر هومر و هزیود جاودانه کرد و در قرن ششم قبل از میلاد، لوگوس یعنی عقل و استدلال جانشین میتوس شد، جای اساطیر باستانی را اندیشۀ فلسفی، علمی، ادبی و هنری گرفت… اسطور ها، ساختار اجتماعی و اقتصادی یک عصر را بازتاب می دهد. در دنیای معاصر، یک نشانه به حیث یک گفتمان روی می‌دهد که دلالتی بر کالا شدگی آدم‌‌ها و چیزهاست، وقوع اسطوره های مدرن چنان غافل‌گیر کننده است که:

” انسان مدرن نه می‌تواند از اسطوره خلاص شود و نه می‌تواند آن را در شکل ظاهری اش بی‌پذیرد ” 

پل ریکور، فیلسوف معاصر فرانسوی

 در دنیای معاصر، اسطوره تسلط خود را تا روزمره گی انسان‌ها ادامه می‌دهد. تکنالوژی و رسانه های پسامدرن،  ساختار اسطوره را دچار تناقض ساخته است. یک شی، یک شخص، یک گفتار، یک کردار، یک عکس، از طریق عمومی شدن یا دستکاری ذهنیت ها، در آنِ واحد، به اسطوره تبدیل می‌شوند. کفشی که در بغداد از فراز  سر جورج دبیلو بوش گذشت، در طی چند ساعت سرتاسری  و جهانی شد، میلیارد ها انسان آنرا تماشا نمود، مردم عراق، تنفر و انتقام خود را در آن متبلور یافت. انتقام و رویای جمعی بوجود آمد. کفش بعنوان یک شی، در نمادِ یک نوع قهرمانی و حماسه تحول کرد…  خود کفش به شخصیت تبدیل شد. منتظر الزیدی، خبرنگار عراقی در ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸ این کفش را به قیمت جان خود، به استعارۀ مقاومت تبدیل نمود. کفش بی زبان، بجای مردم پایمال شدۀ عراق، در کنفرانس مطبوعاتی، به سخن آمد. در یک هفته بعد، منتظر الزیدی هنوز در زندان در زیر شکنجه بود که قیمت کفش به ۱۰ میلیون دالر رسیده بود.

چون جان تو شد در هوا، زافسانۀ شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان

افسانه شو افسانه شو

مولوی

۱۷- ۱۲.  افسانه 

واژۀ افسانه در فرهنگ کتبی و شفاهی این خطه آن فضایی را نشان می‌دهد که فرهنگ های دیگر نیز درآن نفس کشیده اند، هیچ تمدن و فرهنگی بدون افسانه نیست. واژۀ افسانه در فارسی قدیم، افسان بود. افسانه به معنای قصه و داستانی ست که از تخیل اعجاز انگیز مردم بوجود می‌آید. افسانه ها، فاقد تاریخیت و زمانمندی است… اگرچه در زبان فارسی، افسانۀ آفرینش با اسطورۀ افرینش چندان تمایزی را بر نمی‌تاباند. در حالی که اسطوره با نیرو های آسمانی سروکار دارد و افسانه، عمدتاً در زمین و در میان انسان ها بوجود می‌‌آید. افسانه، عملکرد جادویی دارد… افسانه و اسطوره در زبان‌های باستانی و میانه، دارای معنا و تعریف دیگرتری بوده اما در فضای مدرن و معاصر، افسانه و اسطوره، مطابق وضعیت امروزه، ایجاد و تأویل می‌گردند… تطور و عناصر مرکبۀ افسانه با پیدایی و عناصر اسطوره تفاوت دارد.

افسانه، در زمین اتفاق می افتد. روایت های افسانوی در درون جامعه و دایرۀ دیوان و جادوگران … و روابط انسانی قرار می‌گیرند. قصه های هزار و یک شب و  قصه های کلیله و دمنه، جوامع الحکایات عوفی، افسانۀ سمک عیار،  افسانه های تمثیلی مثنوی معنوی، حکایات عبید زاکانی، حکایات بوستان سعدی… سرشار از قصه و افسانه هستند. افسانه در فرهنگ ما جنبۀ پند آموزی و اخلاقی دارند. افسانه، با طنز و کنایه ، با هجو و مضحکه همراهی دارد. افسانه، قصه و حکایت است. روایاتی که گاهی با روایت تاریخی نزدیک می‌گردد و گاهی با روایت جادویی و سحرآمیز.

ابلهان گویند کین افسانه را

خط بکش زیرا دروغست و خطا

زانکه مریم وقت وضع حمل خویش

بود از بیگانه دور و هم ز خویش

از برون شهر آن شیرین فسون

تا نشد فارغ نیامد خود درون

مادر یحیی کجا دیدش که تا

گوید او را این سخن در ماجرا

                             مولوی

 هستی شناسی افسانه با اسطوره تفاوت دارد. افسانه به پرسش های بنیادین خلقت، عدم، مرگ، ذوات متافزیک، نیمه خدا نیمه انسان، خدایان و ایزد بانوان، غول ها، دیو ها، پری ها، فرشتگان بالدار، سیمرغ، روئین تنی، اعجاز ، قهرمانی، … پاسخ ارایه نمی‌کند  بلکه با سحر و جادو و حکایات خارق العاده  و قصه های عادی و سحرآمیز، خود را نشان می دهد. سرنوشت اسطوره، قدسی و تراژیک است و سرشت افسانه، انسانی و اخلاقی است.

افسانه در زبان فارسی، مکتوب شده و درخشان است. افسانه های شفاهی و فلکلور تا هنوز وجود دارد. تا وقتی که رادیو و تلویزیون و فیلم وجود نداشت، بازار افسانه گویی در کنار بخاری ها یا در زیر صندلی ها گرم  و تابان بود. در فضای معاصر که امکانات تصویر و روایت، زیاد شده است، جای افسانه گویی شفاهی را فیلم و کتاب گرفته است. افسانه ها به فیلم و سریال تبدیل شده (سریال هزار و یک شب، سریال سمک عیار…) و همچنان این افسانه ها، بصورت نوشتاری، هم در نثر و هم بشکل نظم وجود دارد. 

اُسطوره در فرهنگ گفتاری ما گاهی بجای اصطلاح افسانه استعمال می‌گردد، در حالی که  اسطوره، ققنوسی است که از خاکستر دایماً ققنوسی برمی‌خیزد.  اسطوره مکالمه ای است که از درون مکالمه های متکرر، پیوسته تکرار می‌گردد.  

تکرار، تکثیر و بازتولید، گرامر فرهنگی بشر است. انسان معاصر نیز نمی‌تواند بدون روایت، داستان، افسانه و اسطوره زندگی کند. ما بی‌آنکه بدانیم در یکدیگر تکرار می‌شویم. سوفوکل( ۴۹۶-۴۰۶ قبل از میلاد) تراژدی اودیپ را در آتن می‌نویسد. اودیپ پسر لایوس است و در ساختار متناقض این اسطوره است که پدر (لایوس) بوسیلۀ پسر (اُدیپ) کشته می‌شود، پدر کشی به اسطوره تبدیل می‌گردد (فروید) در فرهنگ پیشافلسفی یونان، روح دیالکتیک جریان می‌یابد، در نبرد بین کهنه و نو، نسل تازه (پسر) دربرابر نسل کهنه (پدر) بطرز استوار می‌ایستد و فرسوده و قدیمی را منسوخ می‌سازد. این حرکت پیش‌رونده هم در زمین اتفاق می‌افتد(بین قهرمانان انسانی) و هم بر فراز کوه های  مقدس المپ ( بین خدایان) متجلی می‌گردد.  

 درین فرهنگ رابطه بین میتوس (اسطوره) و لوگوس (خِرد) شبه فلسفی و دموکراتیزه می‌گردد. و در سرزمین یسنا و شهنامه، در قلمرو جمنا و جیحون، در خطۀ استبداد های شرقی، مبارزه بین نسل کهن (پدر) و نسل تازه (پسر) به نتایج دیگر می‌رسد و نظم و قاعدۀ دیالکتیکی بطرز دگر استقرار می‌یابد، این رستم است(پدر)که به قتل پسر (سهراب) می‌رسد… پسرکشی به اسطوره تبدیل می شود، قدیمی بر تازگی می چربد. در قلمرو ناآگاهی و مردسالاری و استبداد شرقیِ چنین فرهنگی است، که زن کشی نیز به اسطوره تبدیل می‌شود. میتوس مؤنث خلق می‌شود(رابعۀ بلخی، ناهید صاعد، فرخنده، …). درین سفر، گذار از شعر و رگ بُری، دار و سنگسار، از لوگوس به میتوس پیموده می‌شود… قبل از لوگوس یونانی که مربوط به قرن ششم قبل از میلاد می‌شود، ما نیز در سر تا پای گات های زردشت با واژۀ خِرد مواجه هستیم. اهوره مزدا خدای توحیدی دین زردشت است که مزدا به معنی خرد می‌باشد و اهوره به معنای سرور. اهوره مزدا، که خدای برتر است، معاون خود را که در عرش در دست راستش می‌نشیند، وُهومن نام دارد که  ایزد اندیشۀ نیک است و در طرف چپ، ایزدبانو اسپنته مَت که دختر زردشت است، می‌نشیند… خرد و اندیشه، ستون فرهنگی  نیاکان آریایی(ایرانی و خراسانی) بوده است… اسطوره های باستانی ما، خیلی متعالی و شکوهمند بوده اند. جهان بینی دینی شان، سرشار از خرد و نیکی است. اهوارا و نور بر اهریمن و تاریکی، پیروز است.

۱۸– ۱۲.  حماسه و اُسطوره

چه پیوندی بین حماسه و اسطوره وجود دارد؟ حماسه، یک رویداد است. نوعی از نگاه داستانی و روایی است. یک نوع ادبی است. منشاء شفاهی دارد که در تمدن بابلی، یونانی، هندی و آریایی به منظومه و متنِ شاعرانه و زمینی تبدیل می‌شود. حماسه، توصیف خارق العادگی قهرمانان و پهلوانان است…حماسۀ گیلگمش( سدۀ دو هزارو یکصد قبل از میلاد) حماسۀ ایلیاد و اودیسۀ هومر( قرن هشتم قبل از میلاد) حماسۀ مهابهاراتا(سدۀ پنجم قبل از میلاد) که نویسندۀ اولیه آن ویاسه نام دارد و جنگ ها و افسانه های کهن هند را حماسه سازی می‌کند. شهنامۀ فردوسی(سده دهم و یازدهم میلادی) که افسانه ها، اسطوره ها و پهلوانی های آریایی را با زبان سچۀ فارسی، به مستحکم ترین و زیباترین حماسه تبدیل می‌کند. حماسه، توانایی و خردِ و تخیل آدمیزاد است که در میدان های نبرد، میان نور و ظلمت، میان شر و خیر، زیبایی و پلشتی،… تثبیت می‌گردد. حماسه، داستان هایی است که با تاریخ های مبهم و روشن، بنحو شجاعانه ای منظومه می‌شوند.

اسطوره درماندگی و ناتوانی آدمی در برابر تهاجم و قهر طبیعت است. ترس و عجزی که خود را در وجود خدایان و ایزد بانوان، اهریمنان، فرشتگان و پیامبران، در جنگ نابرابر با طبیعت، به تسلا و تسکین می‌رساند. اسطوره، رفتن خیالی انسان به کاخ‌ها و موجودات آسمانی است. حماسه، ماندنِ رویایی و تخیلی انسان در زمین و واقعیت است. حماسه، مربوط به دوره ای است که جنگ ها از آسمان به زمین انتقال یافته است. جنگ اهورا و اهریمن، جنگ تیتان ها، جنگ زئوس و پرومته، خلاصه اینکه جنگ همۀ خدایان در جایی اتفاق می‌افتد که در دسترس حواس پنجگانۀ انسان قرار ندارد. بوسیلۀ رویا و تخیل فهمیده می‌شوند. انسان همیشه در سدد خوشبختی و آرامش است، انسان دورۀ اساطیر ، منشاء خوشبختی و آرامش را در تخیلات و توهمات خویش، در آسمان می‌آفریدند.  این ذوات آسمانی، که دارای صفات و کردار انسانوار هستند، در واقع همین انسان های ناتوان زمینی هستند که خود را در آسمان، به خدایان و دیوان، به ایزد بانوان، فرشتگان و اهریمنان تبدیل می‌کنند. خدای آسمانی، صورت رویایی انسان زمینی می‌شود. انسان زمینی در سفر آسمانی، اسطوره وار می‌گردد.

۱۹– ۱۲.  عصر حماسه

عصر حماسه، دورۀ دیگری از خلاقیت و تفکر انسان است. عصری که با دورۀ اساطیری تفاوت دارد. انسان  حماسه آفرین، به زمین و موجودات زمینی می‌اندیشد و انسان متمدن تر است. رابطه اش با آسمان، جادو و دین به نوع دیگری برقرار می‌شود… حماسه، خدایان و اهریمنانی است که از آسمان به زمین فرود می‌آیند. قهرمانی و پهلوانی زمینی به جای کشمکش خدایان و اهریمنان پرقدرت آسمانی می‌نشیند. آرمان‌گرایی به جای توهم قرار می‌گیرد. خدا به پهلوان تبدیل می‌شود و دیو به شهریار خونخوار {افسانۀ کشتی گرفتن یعقوب با خدا} نقاشان، زئوس و آشیل را در قیافۀ یک مرد قوی و هیبت‌ناک نقاشی می‌کنند. در حالی که زئوس خدای خدایان است و آشیل پهلوان یونان. آشیل همان زئوسی است که از فراز کوه المپ در آگورای آتن راه می‎رود.

در تمامی فرهنگ ها ذوات مقدس بر فراز کوه ها و آسمان های هفتگانه بوده اند. منجمله در فرهنگ مزدایی و آریایی، خدایان، ایزدبانوان، اهریمنان و دیوان بر فراز کوه البرز سکونت داشته  و از همان فضای آسمانی، آریایی های شبان و مطیع را حمایت و شماتت می‌کرده اند. در نگاه و دنیای اساطیر، قهرمانان در آسمان‌هاست. قهرمانی، مربوط به مقدسات آسمانی است…خدایان و اهریمنان دارای ابزار ها و وسایل مخصوص بخود بوده اند. لباس و زیورات آرایشی ایزد بانوان، درخشان و مشخص است. بطور مثال، خدایان پیشا زردشتی و زردشتی، گادی های چار اسپه داشته و ایزدبانوان، با یاقوت سرخ و زیور های مشعشع ، با کمربند زرین آرایش می‌کرده اند. در حماسه، ابزار ها و وسایل، نیز زمینی می‌شوند.

حماسه به جای اسطوره می‌نشیند. رستم سیستانی به جای خدای جنگ مزدایی و رخش( نام اسپ رستم) به جای گادی چار اسپۀ آسمانی قرار می‌گیرد. الهه ای که زیبا و شکوهمنداست جای خود را به سیندخت کابلی و تهمینۀ سمنگانی می‌سپارد. بجای الهۀ بالدار، سیمرغ پدیدار می‌گردد. خشتره خدای نیرومند، وظایف آسمانی را به آرش کمانگیر تحویل می‌دهد… و به‌همین طور جای اهریمنان و دیوان را در زمین، ضحاکان، شغادان، شیادان و جباران می‌گیرند. بر کرسی تیتان ها و غولان، دیکتاتوران و فاشیستان می‌نشینند.

حور و پری و الهه، جای مقدس و  آسمانی خود را به افسون‌گران و زیبارویان زمینی(معشوقه، ملکه، زنان صورتی حرمسرا ها) خالی می‌کنند… سیر تطور و تحول اسطوره به حماسه بدین گونه طی شده است.

سیمرغ، در اوستا مرغوسئنه نامیده شده  و این سیمرغ که پرندۀ مقدس است، در ادبیات عرفانی و حماسی، در مقام استعاره و نماد، بکار رفته است.

در شهنامه، سیمرغ رهنمای قهرمان است.

۲۰- ۱۲.  سیمرغ

              رستم و اسفندیار

سیمرغ یک اسطوره است و رستم  و اسفندیار، حماسه. این مرغ اسطوره ای، خردمند است . و رستم، پهلوان هشیار و تهمتن. اسفندیار نیز روئین تن. در شهنامه، اسطوره و حماسه ترکیب می‌گردد. سیمرغ، در جنگ رستم و اسفندیار، به رستم رهنمایی می‌کند که چگونه با زدن تیر بر چشمش، روئین تن را نابود کند. و رستم به حماسه و قهرمان حماسی تبدیل می‌گردد.

سیمرغ بر فراز کوه البرز، آشیان دارد و زال سپید سیما را در همان جا کلان کرده است.

سیمرغ

به خورشید نزدیک و دور از گروه

یکی کوه بود نامش البرز کوه

که آن خانه از خلق بیگانه بود

بدانجای سیمرغ را لانه بود

ندارد زمین هوش و خورشید فر

چو او بر هوا رفت و گسترده پر

رستم و اسفندیار

شما سوی رستم به جنگ آمدید

خرامان به چنگ نهنگ آمدید

گرامی دو پرخاشجوی جوان

یکی شهزاده دگر پهلوان

بدو گفت سیمرغ کای پهلوان

مباش اندرین کار خسته روان

بران خستگی‌ها بمالید پر

هم اندر زمان گشت با زیب و فر

بمالید بر تارکش پر خویش

بفرمود تا رستم آمدش پیش

بدان سان که سیمرغ فرموده بود

تهمتن گز اندر کمان رانده بود

بزد تیر بر چشم اسفند یار

سیه شد جهان پیش آن نامدار

۱۲-۲۱.  اسطورگی مجید

مجید را مردم، روئین تن می دانستند و باور داشتند که تیغ بندی دارد.

مجید را عیاران و یاران شخصی اش، خارق العاده و مینوی می انگاشتند.

مجید را رفقای سیاسی اش، آغا صاحب و مشکل گشا می پنداشتند

و به همین طور، سایر رویا های اساطیری و افسانوی…

بحثی که من در مورد مجید، مطرح می‌کنم، متکی به فُرم و فحوای اسطوره است، ضمن اینکه ساختار افسانه را فراموش نمی‌کنم… مردم و یارانش، از مجید، اسطوره می‌سازد، لایه های مختلفه، روایت و شناخت واقعی و فراواقعی خود را بیان می‌دارند….

چگونگی بیان و شکلِ روایت است که اسطوره را رقم میزند. روایاتی که در مورد مجید وجود دارد، روایات متناقض و تلفیقی است.

چندین ساحت را احتوا می کنند. دولت ها نیز با تبلیغات و تعقیبات شان، مجید را در مقام اسطوره، نشان داده اند. برای گرفتاری یک نفر، که فقط یک تفنگچۀ کمری دارد، یک غند ضربتی را آوردن، نشانۀ چیست؟

من نیز، دریافت تحلیلی و تأویلی خود را بر مبنای خوانش اسناد، متون، روایات کتبی و خاطرات شفاهی… در مورد اسطورۀ مجید، حماسۀ مجید، قهرمانی مجید، بر محور و محدوده های آن ارائه می‌کنم.

مجید،

عناصر اسطورگی را در شخصیت و کارنامه های خود پدیدار می سازد

منظومه ای از شاخصه های حماسی است

پدیدۀ معاصرست

قهرمان افسانوی است.

پایان فصل دوازدهم

فصل سیزدهم را فردا خواهی خواند


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد