درگیر با خود

سودابه کامروا

·

·

در خودم

آنقدر ماندم

تا دیوار های خانه به رسامی

ام پرداختند

آنقدر مرا پرداز دادند 

تا من در ریشه های

خود خود را سجده کنم !

چروک های عمیق پیشانیم

فرورفته‌گی چشمانم

از فرار خواب های خسته

و این دوری؟

و انتظار های پوچ

و این تو که …

 خیلی مرموزی نمیدانم چرا   ؟

واین تار های تنیده ی

 عنکبوت های

که درِ پنجره  را

با سطح ی سقف متصل میکند !

عقربه

تیک تیک با عمر ما

هر شب با یک کارد کُندِ

میآید نیمه تن  ما

 را سر تخته ی

خونبار تکه تکه میکند

و ماه

و ستاره گان

شاهد تمام عریانی

و در مرگ فرو رفتن امید های 

ما در دل تاریکی های شب اند !

و آن

دختران زیبای در هم شکسته ی

کشورم

هر شب ی چهاردهم 

ماه

حسرت پر سوز

و  گله ها و نا گفته های شان را

زیر لب  

 به گوش خدا

زمزمه میکنند  

درد   

از خمیازه

از خودکشی

از تبر

از دار

از دوا موش

و حرف های کوچک 

از ریشه  های کوه به کوه

به کویر های داغ سوزان

در باغ های خالی از درختان

از کاشتن های تهی ی

حرف کامل میزند

 و اما

در من

صدای

دوباره زیستن میآید

صدای کبوتر صلح

صدای طنینی زنگ مکتب

گنگ گنگ گنگ گنگ ….

صدای خنده ی دختران شاد

صدای مادران ی که زیر لب تسبیح شکرانه

خدا را میخوانند 

 صدای آذان از بلند گویی

مسجد

در کوچه ی خاکی ما

زندهگی در جریان است


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد