پاییز

ظریفه جویا

·

·

خزان است و فصل برگ‌ریزان

و دل من با هر برگ که

از درخت می‌افتد می‌لرزد

نمی‌خواهم

هیچ برگی

از آغوشِ درخت جدا شود

مگر درخت

چه گناهی کرده است

که باید

آرام‌آرام

خالی شود تنها شود

هر برگ که می‌افتد

انگار

تکه‌ای از خاطراتش

روی زمین می‌نشیند

می‌دانم چی می‌گزرد

بر درخت

در سکوتِ بلندش

هزاران دلتنگی‌است

ای خزان

کمی آهسته‌تر بیا…

درخت طاقتِ این‌همه

رفتن ها را ندارد

نمی‌خواهد شاخه هایش

را خالی خالی ببیند

او هنوز به ماندن فکر می‌کنم

عادت کرده

مثل روزهای بهاری

برگ رفته رفته رنگ  می‌باخت

انتظار داشت

تا دل درخت سرد شود

ولی نشد

چون درخت

هر رنگ برگ را دوست دارد

پاره تنش است

کاش می‌شد

برگ‌ها را دوباره

به درخت برگرداند

کاش می‌شد

برای یک لحظه

جلوی زمان را گرفت

صدای افتادن برگ‌ها را

از میان سکوت درخت ها

میشنوم ناچاریم

رها شدن را

تماشا کنم

خزان است…

و من هنوز

هر برگِ افتاده را

با چشمِ دل برمی‌دارم

و آرزو می‌کنم:

کاش هیچ‌ برگی

هیچ‌وقت

از شاخه

جدا نشود


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد