یار!

نوذر الیاس

·

·

یارا منگر به کیسه‌ی کنده‌ی من
پر کن ز امید، آن و آینده‌ی من
چون گل به دو روزه رنگ‌وآهنگِ جهان
آرایشِ بوستان بود خنده‌ی من

برخیز که صبحدم صلایی بزنیم
وین معرکه را آب و هوایی بزنیم
دستی به قرارِ جستجویی فکنیم
پایی به مدارِ ماجرایی بزنیم

*
ز بس خشکیده خون در هر دماغی
نگیرد هیچ کس از کس سراغی
سرِ شام است برخیزم به نرمی
به درگاهِ شب آویزم چراغی

یکی در ده، یکی در راه گم شد
یکی یوسف شد و در چاه گم شد
یکی آمد به غربت شامگاهان
به پیچِ صدهزاران آه، گم شد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد