مرگ هوس‌ها

سرشار شمالی روشنی

·

·

آن‌روز‌ها که جلوهٔ زاهد فریب او
از گوشه و کنار
در موقع غروب
در شام‌گاه تار
آرام بخش خاطر پر بی‌قرار بود

اندیشهٔ جدایی و نادیدن رخش
در انتهای فکر
خاموش و بی‌صدا
در خواب نیمه‌شب
سر می‌کشد و خواب من از دیده می‌گرفت

لیکن ز لطف خندهٔ نازآفرین او
یک‌باره بی‌خیال
آن غصه‌های تلخ
تشویش‌های شب
اندیشه‌های واهی و بی‌پایه‌ می‌نمود

اما دریغ آنچه به تحت‌ الشعور بود
بی‌هیچ هم نبود.
آن‌روز سرد و شوم
از اول پگاه
در مغز و روح من اثری ناگوار داشت

بود این تسلی غم بی‌هیچ معنیم
کز کار ناگزیر
یعنی تلاش نان
از بهر دیگران
فارغ اگر شوم به‌سر کوهی او روم

آن‌جا که دردهای مرا چاره هاست بیش
از نیم یک نگه
از خندهٔ لطیف
از خامشی ناز
از هر ادای گرم و روان‌بخش و دلربا

اما به‌هیچ باب‌دل دیر باورم
با این امیدها
آرامشی نیافت
تا آن‌که شامگاه
دریافتم که معنی آن اضطراب چیست؟

میعاد گاه عشق مرا سیل حادثات
بنیاد کنده بود
لختی بر آن زمین
آن قبر آرزو،
بنشستم و به‌مرگ هوس‌ها گریستم

باغ عمومی کابل ۲۷ ۴قوس ۱۳۴۱

سرشار شمالی روشنی


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد