صدای گالیتسینا با کفزدنها دوباره بلند میشود. شاتوبریان از تاریکترین گوشۀ محفلِ باشکوه انگار صدا را با چشم میشنود. تکانی از برون نمیخورد. صدای پاریس در سالن زیبای گالیتسینا در مسکو تکرار میشود. صدا میرسد تا تبعیدگاههای جنوبِ روسیه.
به ابرها چشممیدوزد. اشکهایش روی کاغذ میریزند.
دنیا برایش دو نام میشود، دو نامی که انگار یکی اند.
مثلِ آن روز که نامۀ کارامزینا را از لای کتابِ تأریخِ نوشتۀ شوهرِ او – کارامزین – مییابد، بارها به نامِ تأریخ آن نامه را میخواند. باری هم میگوید:
آن نامه برایم تأریخِ روسیه است.
…
همه دنیا برایش دو نام میشوند. دو نامی که گاه تصور میکند یکیاند.
بازهم از تبعیدگاه مینویسد:
“بی شما دوتا … دور از بخاری سالن گالیتسینا در زیرِ آسمانِ ایتالیا هم که باشی یخمیکنی … دستهای کارامزینا و گالیتسینا را میبوسم …”
نخستین سطرهای غمنامه را باز میخواند:
خوشبخت کسی که رازِ دل را
بیبیم به خویش بگشاید
در پرده سرنوشتِ تاریک
امید نوازشش نماید
…
ناگهان همه چیز گویی برایش کارامزینا میشود. سراپایش را لرزشی فرامیگیرد. فریادی – مثل یک زمزمۀ عاشقانه – از گلویش بلند میشود:
“آه کارامزینا!”
انگار گالیتسینا را در کارامزینا گم میکند.
روی کاغذی مینویسد:
“اتاقِ تو مرا درین خنکای زیرِ صفر گرم میکند … آنگاهی که تأریخ روسیه را تصحیح میکردی … چیزی پرسیدم مثل سطرهای عشق در تأریخ؟ … آنقدر خندیدی که … یادم میآید … گریستم.”
چه کارهایی که این عشق نمیکند!
در سفر به جزیره کریما در سیمای خیالی معشوقۀ جوان و نامرادِ خان، کارامزینا در برابر چشمانش ظاهرمیشود، اما فوارههای باغچهسرای نه یادی از اشکهای خودش دارد و نه بیتابیِ گریستنِ خانِ کریما را.
در پایانِ یک سفر است که چشمش به این بیتهای بوستانِ سعدی میافتد:
شـــنـــیدم که جمشیدِ فرخ سرشت
سرِ چشـمهیی بر به سنگی نوشت
بر این چشمه جون ما بسی دم زدند
برفتــــــــند چون چـــــشم برهم زدند
چنان سراپایش را شور میگیرد که گویی تازه به گذرایی گیتی و ماندگاری نشانههای عشقِ آدمی پیبردهباشد.
بیدرنگ به دیدنِ دوبارۀ باغچهسرای میرود. اینبار اشکهای غمانگیزِ خان را در فورانِ فوارهها به تماشا مینشیند.
در کنارِ ماریای زیبا و جوانمرگ، کارامزینا قد میافرازد. حسمیکند دستهایش با دستهای آفرینشگرِ فوارهها – استاد عمر – یکی میشود. چیزی در دل و درونش و در سراپای تنش چون فوارههای برونشده از دلِ سنگ فوران میزند. دستهایش را – شاید هم از هیجان آفریدن – لرزشی فرامیگیرد.
جهانِ خالی از نشانههای عشق چه بیمعنا … “چه بیمعناست!”
به فوارهها چشم میدوزد و به صدای آمیخته باشگفتی خطهای روی سنگی را میخواند:
براین چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتــــند چون چشـــــــم برهم زدند
سپس بیتهایی را با خود زمزمه میکند:
غم دگر با اشکها همپای نیست …
به یاد آرم کنون عشقِ جنونآمیزِ پیشین را …
اشکهایش – به بیچارهگی خانِ مقتدرِ کریما، فرمانروای اسیرعشق دخترکِ لهستانی اسیرِ جنگ – فوارههای یادِ زیبای کارامزینایی میشوند که چون شرابِ گوارای دیرینِ مستیآوری بیستسال بزرگتر از خودش است و از ژرفای سوزِ درونش قطره قطره چکامۀ “فواره باغچهسرای» میسرایند.




