“چه قهرمان ملتی”

آرش آذیش

·

·

چیزی که روی سینه ام نشسته

 بختکی در خواب نیست

آن چه از ناخن پای

تا جمجمه و جامه اش را

دستاس می کند

کابوس يا رؤیایی

آشفته نیست

                        ***

اهرمی سنگین

که قبرغه هایم را شکست

گرهِ کور که چشمان و

زبانم را بست

توفانی که جهانم را

هی می کوبد

 و هی می كوبد

فراتر از پارانویا

شیزوفرنی

یا روان پریشیِ

نفرینیِ دیگری ست

                 ***

از سوگِ مرگِ

پدر و مادر

و یارانی همه سالار

همه سرور

از پا نیافتادم

خانه که با ایلغار هایِ پیوسته

شکست و فروپاشید

دختران و خواهرانم را

که گردابِ غیرتِ

برادران ابترم بلعید

جان و توانم را

دَر داد، خاکستر کرد…


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد