خرمن

بهاره یعقوبی

·

·

راهش گرفت و لحظه‌ی بر من ندید و رفت
با گام‌های تند شکستن ندید و رفت

فرقی نکرد صاعقه‌ی روی سینه‌ام
یک‌بار هم به شعله‌‌ی خرمن ندید و رفت

پژمرده کرد خاطره‌های گذشته را
وقتی که غنچه‌‌ی به شکفتن ندید و رفت

دستم گرفت و برد به قبرم نشاند و بعد
در واپسین غروب به مردن ندید و رفت

قدّاره بستن‌اش که به مقصد رسیده‌ بود
دیگر نیاز فاتحه خواندن ندید و رفت

حالا نیا مزارم و زوّار هم مباش
یک وقت حاجتی به نشستن ندید و رفت


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد