گرگ‌ها

آرش آذیش

·

·

یادهای شوم را

می‌کوشم فراموش کنم

ته نشین تلخی‌ها

چون گله ای گرگ 

یورش می‌برند 

درون رگ‌هایم

می‌دوند روی دلم

می‌پرند درون مغزم

خاطره های تلخ 

و مذموم را

می‌خواهم از یاد ببرم

می‌آیند هوا را می‌انبارند

ریه‌هایم را پر می‌کنند

چهار سوی

و شش جهت را می‌آلایند

نمی‌شود با رخدیسی دروغین

از خنده‌های ساختگی 

چهره‌ی دود زده‌ی سخن 

رُخِ  پژولیده‌ی

واژه را بیارایم

زوزه‌های ناگسست گرگ ها

نمی‌گذارد با هودج پیاله هم 

به آرامشی زودگذر برسم


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد