مهتاب

شکیلا شعله

·

·

شبیهِ شعله هر شب، در دلم پرتاب خواهی شد
تو مهتابی، ولی مهمان این مرداب خواهی شد

تو را می‌بینم از این‌جا که هستم، آن‌سوی فردا
چنان یخ، در تبِ تن‌سوزِ جانم آب خواهی شد

به شوق و شورِ بی‌پایان، تمام زندگانی را
میان تخت خوابم، لحظه‌لحظه خواب خواهی شد

تو ای گل که نشستی گوشه‌ی کلکینچه، آن ساعت
برایم با تمام برگ‌ها سرخاب خواهی شد

تو ای انگور روی میز، لبریزِ هزاران حال
به دستِ خویشتن بی‌شک شرابِ ناب خواهی شد

اگر غرقت شوم، در مستی‌ام دیوانه، دیوانه
تو آیا با سرانگشتانِ خود قلاب خواهی شد؟

سرابِ زندگی را پرت کن وقتی که من باشم
تو در من مثل ببر از چشمه‌ای سیراب خواهی شد


مطالب بیشتر

شاید این مطالب نیز برای شما جالب باشد